دسته: سهراب، حرفی از جنس زمان

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت‌محور/۱۴

    (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۲ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت سوم)


    آموزه هشتم: هنجار‌گریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

    از جمله حکمت‌های عملی و آموزه‌های راهبردی نهفته در شاعرانه‌های سپهری که به نوعی ریشه در رواقیگری داشته و میوه روان‌درمانگری دارد و می‌تواند داشته باشد، «هنجار‌گریزی و عادت‌شکنی» است. بر پایه فلسفه «نگاه تازه» سپهری که: «همیشه با نفس تازه راه باید رفت»:

    ۱- غبار عادت، آسیب زندگی

    «زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است». این گزاره در قالب یک مصرع، تعریف زندگی نیست، بلکه اشاره‌ای است به یکی از اصلی‌ترین و اساسی‌ترین آفات و آسیب‌های زندگی، یعنی «عادت».

    ما انسان‌ها از جایی به بعد از سر «عادت» زندگی می‌کنیم و این گونه از رفتار بر سراسر زیست‌جهانمان سایه می‌اندازد. به تعبیر سهراب سپهری:

    «غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست»
    (هشت کتاب/دفتر مسافر)

    این است که انسان در پیوند با دنیای پیرامون و در برخورد با آیین‌ها و سنن ملی/مذهبی دچار «زودسیری» و «کهنه‌بینی» گشته و پی‌آمد آن گرفتار «دلزدگی و خستگی» می‌گردد و به تدریج در فرایندی از احساس «روز‌مره‌گی و روز‌مرگی» پژمرده و افسرده می‌شود و از همین روی و رهگذر هم -گاهی- به نوستالژی (مهندسی معکوس درمانگری) پناه برده تا در سایه آن دمی را -احیانا- با خاطرات خوش باشد، چه آنکه «نوستالژی» یاد‌آوری گذشته‌ای که دیگر نیست.

    در بینش عرفانی این «زود‌سیری و کهنه‌بینیِ» بر‌آمده از «عادت» گونه‌ای از بیماری و اختلال ذهنی و روحی است که به تعبیر مولانا، انبیاء برای درمان آن آمدند و در این روند از مخاطبان خود خواستند تا «غبار عادت» زدوده و جهان را «تازه» ببینند و به تعبیر دیگری از وی: «سوز خود را نو کنند».

    «مرا تازه و نو ببین
    که من هیچ کهن نشوم
    تو کهن مشو
    و اگر کهنی در نظرت آید
    رجوع کن که عجب!
    سبب چه بود؟
    با اهل هوا نشستم؟
    چه شد؟ …
    این سوز خود را نو کن
    من نوٓم …»
    (مقالات شمس، ص۶۸۸)

    این است که در بینش عرفانی/رواقی و بر این پایه در نگاه سپهری «عادت» خانمانسوز‌ترین بلای زندگی است. سهراب -آنجا که از پشت عینک رسالت، جمع و جامعه در عذاب را گزارش می‌کند- چنین می‌گوید:

    «چشمشان را بستیم
    دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
    جیبشان را پُرِ عادت کردیم
    ….»
    (هشت کتاب، سوره تماشا)

    و درست در این راستا‌ست که وی بر این ایده و اندیشه است که باید هر روز: «درون خویش را آب‌پاشی کنیم و گلبرگهای احساس‌مان تازگی ببخشیم». در نامه‌‌ای از وی آمده است:

    «من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. ……. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.»
    (سهراب سپهری؛ هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری، ص ۱۰۱، نشر فرزان روز)

    ۲- خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت و طراوت

    بر این پایه، نسخه تجویزی عارفان -چنانکه مولانا آن را کارکرد ویژه انبیا دانسته و می‌داند- «خلاف‌آمد عادت» است. حافظ می‌گوید:

    «در خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من
    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»

    فراخوان به «خلاف‌آمد عادت» در شعر سپهری، جایگاه ویژه‌ای دارد. برای نمونه:

    «من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
    اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
    گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
    چشم‌ها را باید شست
    جور دیگر باید دید
    واژه‌ها را باید شست
    واژه باید خود باد
    واژه باید خود باران باشد ..»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    «زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ “اکنون” است
    رخت‌ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است…»
    (همان)

    و نیز:

    «گوش کن
    دورترین مرغ جهان می‌خواند
    شب سلیس است و یکدست و باز
    شمعدانی‌ها
    و صدادارترین شاخهٔ فصل، ماه را می‌شنوند
    پلکان جلو ساختمان
    در فانوس به دست
    و در اسراف نسیم
    گوش کن؛
    جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را
    چشم تو زینت تاریکی نیست
    پلک‌ها را بتکان
    کفش به پا کن
    و بیا…
    و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
    و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت؛
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
    که از حادثه عشق تر است …»
    (هشت کتاب، حجم سبز، شب تنهایی خوب)

    در جهان راززدایی شده و پر تلاطم کنونی، آدمیان بسیاری ملالت و کسالت را بارها تجربه کرده‌اند. یکی از راهبردهای درمان و راهکارهای چیرگی بر این وضعیت -چنانکه فهم می‌شود- همین است، یعنی «خلاف‌آمد عادت» که متضمن عمل: تماشا، درنگ کردن، سرمه بر چشم کشیدن و نگاه را تازه کردن و …. است. بخوانید:

    «رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است
    روشنی را بچشیم
    شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
    گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم…
    وزنِ بودن را احساس کنیم»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    و نیز:

    «کسی نیست
    بیا زندگی را بدزدیم
    آن وقت. . .
    میان دو دیدار قسمت کنیم!
    بیا!
    با هم
    از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم …»
    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    بدین نگاه و نگرش، «خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت، بداعت و طراوت» است.

    ۳- خلاف‌آمد عادت، بایسته معنویت

    باری، عادت و عادت‌زدگی با معنا و معناگرایی نه تنها ناسازگار‌ست و نا‌مهربان، بلکه از بنیاد، مانع معنویت است. برابر نوشته مصطفی ملکیان: «اگوستین قدیس در “اعترافات” می‌گوید: بزرگ‌ترین سد راه کمال معنوی «عادت‌زدگی» است». عادت، یعنی خو گرفتن و غرقگی در وضع موجود و غفلت از امکان و یا لزوم پذیرش دگر‌گونگی، دگر‌دیسی و تغییر.

    ایشان به نقل ابن سینا نیز می‌گوید: «عارف از هیچ چیزی ملول نمی‌شود. چون همه چیز دم به دم برایش نو است. ملالت ناشی از این است که ما به چیزی عادت می‌کنیم و کم کم از داشتن آن چیز سیر و ملول می‌شویم. عارف جهان را دم به دم درحال نو شدن می‌بیند. بنابراین هرچیزی را انگار اوّلین بار است که دارد می‌بیند. لذا دست خوش هیچ ملالی نمی‌شود.»

    بر این پایه، «خلاف‌آمد عادت» بایسته «معنویت» و البته پیش‌نیاز آن هم «عبور» است. چرا که «عبور» اجازه نمی‌دهد تا «عادت» شکل گرفته و پا بگیرد و بدینگونه فرایندی است که برون‌داد و باز خورد آن، سه‌گانه «شکفتگی، نوشوندگی و تازگی و سرسبزی و هوشیاری» است.

    سپهری -چنانکه دیده و نگریسته شد، به گواهی فرازهای فراوان و پراکنده در هشت کتاب- با تاکید بر فرایند «عبور» از ره‌آوردها، پی‌آمدها و باز‌خورد آن یاد کرده و در حجم فراوانی از آن سخن گفته است که به پیوست، پاره‌ای از آن فرازها را -به عنوان نمونه- در خوانش می‌گیریم:

    «لب آبی
    گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است!
    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
    … »
    (حجم سبز، در گلستانه)

    «من در این تاریکی
    فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
    من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را
    زیر بارانی می‌بینم
    که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
    من در این تاریکی
    درگشودم به چمنهای قدیم
    به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
    من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
    (حجم سبز، از سبز به سبز)

    و نیز نک: دفتر: ما هیچ، ما نگاه، شعر: چشمان یک عبور.

    افزون بر این‌ها، بندهایی از شعر صدای پای آب، در خور درنگ است. نگاه کنید:

    «من به آغاز زمین نزدیکم
    نبض گل‌ها را می‌گیرم
    آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
    روح من در جهت تازه اشیا جاری است
    روح من کم سال است
    روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
    روح من بیکار است
    قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد
    روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
    من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین
    رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
    هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد»
    (صدای پای آب)

    و در این میان -شاید- شاه بیت شعر صدای پای آب در پیوند با بازخورد هنجار‌گریزی و آشنایی زدایی، بندهای در پی باشد. بنگرید:

    «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

    چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.
    رخت را بکنیم
    آب در یک قدمی است

    و بیاریم سبد
    ببریم این همه سرخ، این همه سبز

    لب دریا برویم
    تور در آب بیاندازیم
    و بگیریم طراوت را از آب
    ریگی از روی زمین برداریم
    وزن بودن را احساس کنیم

    پرده را برداریم
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد
    بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    کفشها را بکند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
    بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
    چیز بنویسد
    به خیابان برود

    صبحها وقتی خورشید در می‌آید، متولد بشویم
    هیجان‌ها را پرواز دهیم
    …»
    (صدای پای آب)


    آموزه نهم: تجسم منفی

    درآمد:

    از سری ترفندها و تکنیک‌ها برای روان‌درمانگری، «تجسم منفی» است. و این -به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.

    «تجسم منفی / پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.

    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان‌یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    مشکل ما انسان‌ها در پاشانی و پریشانی و اختلالات روانی، سلطه نا‌خودآگاه بر خودآگاه است.

    توضیح آنکه:
    ذهن هر انسان، دارای سه بخش است: بخش آگاه، نیمه آگاه، نا‌خود‌آگاه.

    • بخش آگاه: مصدر و منشا کارها و کنش‌های ارادی و آگاهانه است.
    • بخش نیمه آگاه: مصدر کار و کنشهای مکانیکی است. مانند تنفس، رانندگی، آدرس‌یابی.
    • بخش ناخودآگاه: که بخش بزرگتر ذهن است، منبع و مصدر رویاها، خاطرات و خطورات فراموش شده است. فرق بخش نیمه آگاه با ناخودآگاه در این است که بخش نیمه آگاه با تمرکز قابل دستیابی است، ولی بخش نا‌خودآگاه -گر چه آثارش هست، اما- خودش قابل دستیابی نیست.

    رواقی‌ها -بسیار بیش و پیش از روانشناسی و روانکاوی امروز- برای رهایی از این سلطه روشی را ابداع کردند؛ و آن لنگر انداختن بر ناخودآگاه و حک کردن آن (درست شبه عملیات فریب در دنیای تجارت و بیزنس امروز) یعنی: تجسم منفی.

    بر این پایه:

    ۱- تجسم منفی، فرایند مثبت‌اندیشی

    تجسم منفی، گر چه صورتا با مثبت نگری در تعارض است، اما اتفاقا فرایند مثبت‌اندیشی و مثبت‌نگری است. چه آنکه مثبت نگریِ یک سویه، ذهن و زبان را دچار عادت و خوگرفتگی کرده و می‌کند و در نتیجه آنچه روزی و روزگار به مثابه رویای آدمی بوده، کسالت‌بار می‌شود و این وضعیت موجب می‌شود که آدمی:

    • قدر داشته‌های خود را نداند، ناسپاس شود
    • آزمند و حریص گردد
    • و به همین میزان -به دلیل خو گرفتگی و عادت‌زدگی- قدرت بداعت و خلاقیت را از دست بدهد

    بسیاری از ما «رویاها را زندگی می‌کنیم»؛ به این معنی که هم اینک در وضعیتی زندگی می‌کنیم که زمانی برایمان رویا بوده است. مثل همسریابی، فرزند‌آوری، تامین مولفه‌های یک زندگی مطلوب و… اما به لطف سازگاری لذتی، به محض اینکه خود را در آن زندگی رویایی می‌یابیم، شمارش معکوس کلید می‌خورد، آرام آرام همه چیز برایمان عادی می‌شود و بجای لذت بردن از داشته‌ها، همه توان، نیرو و انرژی را هزینه رویاهای دیگر و بزرگتر می‌کنیم. و به این ترتیب، همواره بین فراموشی و ناسپاسی داشته‌ها و آز و نیاز بر نداشته‌ها در هروله می‌شویم، و در نتیجه هرگز در زندگی روی خرسندی را نمی‌بینیم و به تعبیر شاعرانه سپهری: «ستون‌های مهتابی در پیچک اندیشه بلعیده می‌شود».

    بخوانید:

    «در سرای ما زمزمه‌ای
    درکوچه ما آوازی نیست
    شب گلدان پنجره ما را ربوده است
    پرده ما در وحشت نوسان خشکیده است
    اینجا ای همه لب‌ها
    لبخندی ابهام جهان را‌ پهنا می‌دهد!
    پرتو فانوس ما در نیمه راه
    میان ما و شب هستی مرده است
    ستون‌های مهتابی ما را
    پیچک اندیشه فرو بلعیده است.»
    (آوار آفتاب، ای همه سیماها)

    در این رابطه است که چنین فراخوان می‌دهد:

    «در هوای دوگانگی
    تازگیِ چهره‌ها پژمرد
    بیایید از سایه روشن برویم
    بر لب شبنم بایستیم
    در برگ فرود آییم
    ….
    …..
    بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
    چون جویبار آیینه روان باشیم.»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    ۲- تجسم منفی در شعر سپهری

    تجسم منفی در شعر سپهری حجم -نسبتا- بالایی دارد. در نگاه او هستی:

    • زیبا و مهربان است
    • و همه نمودهایش، کهربای ربایش عشق و تماشاگه راز،
    • و همه وجوه آن پذیرفتنی است، پستی و بلندی، دره و قله، شکفتگی و پژمردگی و … نقطه آغاز و انجام ندارد.
    • و بنا بر این لذت، نه در وصالِ هدف که در پویشِ فرایندهاست.
    • و بر این پایه، در نگاه او، زندگی سیبی است که با پوستش باید گاز زد و …

    در این راستا، دو دسته از فرازهای شعر سپهری در پیوند با هم باید دیده شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرا و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد
    بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن»
    (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم
    و به بوییدن یک بوته بابونه
    من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (همان)

    «رستگاری نزدیک است
    لای گل‌های حیاط»
    (د/ حجم سبز، ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست
    مهربانی هست
    سیب هست
    ایمان هست
    آری
    تا شقایق هست، زندگی باید کرد …»
    (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد
    و هنوز
    نانِ گندم خوب است
    و هنوز
    آب می‌ریزد پایین
    اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز: «قطره‌ها در جریان
    برف بر دوش سکوت
    و زمان روی ستون فقرات گل یاس…»
    (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
    اجاق شقایق مرا گرم کرد»
    (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که -گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما- مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم
    لب ما شیار عطر خاموشی باد!
    نزدیک ما شب بی دردی است
    دوری کنیم
    کنار ما ریشه بی شوری است
    برکنیم
    و نلرزیم
    پا در لجن نهیم
    مرداب را به تپش درآییم
    آتش را بشویم
    نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم
    قطره را بشویم
    دریا را نوسان آییم
    و این نسیم بوزیم
    و جاودان بوزیم
    و این
    خزنده خم شویم
    و بینا خم شویم
    و این گودال فرود آییم
    و بی پروا فرود آییم
    بر خود خیمه زنیم
    سایبان آرامشِ ما، ماییم»
    (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
    ….
    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت
    دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
    گاه زخمی که به پا داشته‌ام
    زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»
    (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
    کار من تماشاست و تماشا گواراست.
    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلا و زیر پوست این ابیات و ادبیات، همان است که در فراز دیگری از نامه به مهری آمده است:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
    من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
    زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
    دست به پیرایش جهان نزنیم.
    دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
    به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
    و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» -شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد. چنانکه آب و آیینه، خوشاب و مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی هم و چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، زندگی را نباید پژمرد، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست!

  • روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و سهراب سپهری

    جلسه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان / مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی

    ? ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    ? تاریخ: چهارشنبه

    ? موضوعات کلیدی: آموزه ششم و هفتم از بن‌مایه‌های روان‌درمانی

    چکیده جلسه

    در این جلسه از سلسله بحث‌های روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و شعر سهراب سپهری، دکتر اسلامی دو آموزه کلیدی را تشریح کرد که می‌توانند به عنوان بن‌مایه‌های روان‌درمانی مورد استفاده قرار گیرند.

    ? آموزه ششم: چشمه سرخوشی در درون انسان است – نه در تغییر شرایط بیرونی.

    ? آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی – تبدیل تهدید به فرصت.


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان است

    این آموزه بر یک ایده رواقی استوار است: شور و سرخوشی در زندگی با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمی‌شود, بلکه از تغییر در ذهن، زبان و نگاه انسان سرچشمه می‌گیرد.

    “ما هیچ ما نگاه” — سهراب سپهری

    ? چهار بند اصلی:

    ۱. آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه

    “بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می‌کند. درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم.”

    ۲. شستشوی نگاه

    “چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست، واژه باید خود باد…”

    ۳. نگاه تر از عشق

    “بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است”

    سپهری از افسونگری آواز میوه‌ها می‌گوید: “میوه‌ها آواز می‌خواندند” – نه صرفاً خرید میوه، بلکه مواجهه‌ای شاعرانه با طبیعت.

    ۴. چراغ ابدی در اتاق جان

    در صدای پای آب: “در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود”

    دکتر اسلامی: بنارس پارادوکسی از فقر و سرخوشی است. چراغ ابدی همان شور درونی است که در اتاق جان انسان روشن می‌شود.

    “پشت شیشه تا بخواهی شب / اما در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج”

    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسان

    زندگی جاده غربت و کمینگاه وحشت است. در برابر بادهای ناموافق سه گزینه وجود دارد:

    ❌ گزینه ۱

    تغییر شرایط به سمت ایده‌آل — اما اگر امکان نباشد؟

    ⚠️ گزینه ۲

    اصرار بر مبارزه یا تسلیم کامل — هر دو منجر به ناخرسندی

    ✅ گزینه ۳

    عاملیت انسانی: تبدیل تهدید به فرصت

    ? کلید: مثبت‌اندیشی رواقی

    نه نسخه شبه‌علمی “کتاب راز” که دنبال معجزه است، بلکه:

    “در دل همه اتفاقات نامساعد، فرصت‌های استثنایی نهفته است”

    مثبت‌اندیشی در شعر سپهری

    سپهری ظلمت را “سایه نوری فرادست” می‌داند:

    گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
    لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خشک
    آتشی روشن درون شب

    او درون سیاهی آتش می‌بیند و عاملیت در زندگی را از دست نمی‌دهد:

    هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
    پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
    چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌های غربت

    مواجهه با درد و مرگ

    ? درد را فرصت دانستن:

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است

    ? مرگ را زیستن:

    سپهری مرگ را می‌زید، نه زندگی را می‌میراند:

    • “پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ”
    • “و برای بوته نورس مرگ آب را معنا کردم”

    نکته کلیدی مهندس شکوریان: من ≠ تن

    ? تفکیک بنیادین

    ما دو وجه متمایز داریم: من و تن. آنچه به عنوان بیماری و درد اتفاق می‌افتد، در حوزه تن است. من تنم نیستم!

    ? مراحل چهارگانه آگاهی:

    1. آگاهی: بدانیم که من یک تن دارم و یک من دارم
    2. یادآوری: مرتب به خود بگوییم “من تنم نیستم”
    3. تفکیک: درد مختص تن است (فیزیکی) / رنج مال من است (روحی)
    4. ناظر بودن: شما ناظر بر تنتان هستید. کمکش می‌کنید اما دردش را نمی‌کشید

    ? نتیجه: آگاهی از این تفکیک می‌تواند بیش از ۸۰٪ مقدار درد را کاهش دهد.


    نکات کلیدی برای به کارگیری

    ✨ سرخوشی از درون است

    تغییر ذهن، زبان و نگاه کلید است. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

    ? عاملیت = تبدیل تهدید به فرصت

    نه تسلیم، نه مبارزه بی‌پایان. در بطن هر مصیبتی فرصتی نهفته است.

    ? مرگ را زیستن

    پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ — نه پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    ? قناعت = خودکفایی

    “نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه” — اتکا به خود، نه رضایت از وضع موجود.

    ? من ≠ تن

    درد مال تن است. من ناظرم. این آگاهی ۸۰٪ درد را کم می‌کند.


    ?️ برچسب‌ها

    #سهراب_سپهری #فلسفه_رواقی #روان_درمانی #مثبت_اندیشی #شعر_معاصر #عاملیت_انسانی

    ? جلسه بعد: آموزه هشتم درباره تجسم منفی — تکنیکی برای غنیمت دانستن لحظه

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت دوم)


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی، درون انسان است

    به باور رواقی‌ها، شور و سرخوشی در رندگی، با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمیشود، آنان بر این ایده و انگاره‌اند که خرسندی و خوش‌باشی فرایند تغییر در ذهن و زبان و در نگاه فرد است. به تعبیر سپهری: « ما هیچ، ما نگاه » از این روست که:

    ۱- بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »

    (هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ۲- و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. »

    (صدای پای آب)

    ۳- و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …»

    (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » (مسافر)

    و درست در سایه_سار چنین نگاهی است که از جاذبه افسونی و گرمایشی شقایق در یک روز سرد بارانی گزارش میکند که:

    « و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد! »

    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    و می‌گوید:

    « زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست، آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد. »

    (حجم سبز، در گلستانه)

    و می‌گوید:

    « هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد/ بوته‌ی خشخاشی، شست‌وشو داده مرا در سیلان بودن/ من به سیبی خوشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه »

    (صدای پای آب)

    و نیز می‌گوید:

    « زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی!/ دلخوشی‌ها کم نیست مثلا این خورشید/ کودک پس فردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می‌نوشند. »

    (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و می‌گوید:

    « رستگاری نزدیک؛ لای گلهای حیاط»

    (حجم سبز، روشنی من گل …)

    و از افسونگری « آواز میوه‌ها » می‌گوید:

    « با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید…/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ میوه‌های بی‌نهایت را کجا می‌شد میان این سبد جا داد؟…/ امتحان کردم اناری را انبساطش از کنار این سبد سر رفت…./ ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.»

    (حجم سبز، صدای دیدار)

    ۴- و این شور و سرخوشی بر‌آمده از ذهن و زبان و نگاه زیباست که به مثابه «چراغ ابدی»، در «اتاق جان» اوست.

    (در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود/ صدای پای آب)

    وی در شعری می‌گوید؛ گر چه جهان دچار شب است و سیاهی سخت، اما جان من روشن است و رها. بخوانید:

    « …./ پشت شیشه تا بخواهی شب/ دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می‌آمد/ لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر میکردند/ خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می‌کرد/ یک فضای باز/ شنهای ترنم/ جای پای دوست … »

    (حجم سبز، ورق روشن وقت)


    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت در زندگی

    زندگی جاده غربت است و‌ کمینگاه وحشت و به رغم تلاشها و کوششها، بسیاری از پدیده‌ها، پیشامدها و رخدادهای مسیر زندگی به مثابه بادهای نا‌موافق، بیرون و دور از حوزه اراده و انتخاب ما و ناسازگار با ایده و آرزوهای ما چهره نموده و صورت گرفته‌اند. و به همین دلیل، هیچ انسانی در هیچ‌زمیم و زمانی از وضع موجود خود رضایت ندارد و ناخرسند است.

    در مواجهه با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

    به نظر می‌رسد، از میان سه گزینه باید انتخاب کرد:

    گزینه یکم: تغییر شرایط به سمت ایده آلها

    در این گزینه چالش این است که اگر امکان یا فرصت تغییر وجود نداشته باشد، چاره چیست؟

    گزینه دوم: – و در مواجهه با آن چالش – دو سویه رفتار است:

    • سویه اول: اصرار و تاکید بر مبارزه برای تغییر
    • سویه دوم: وادادگی و تسلیم و زندگی را مردگی کردن. پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    تحلیل و انالیز این دو گزینه به موجب مطالعات میدانی ، نشان از آن دارد که: سرنوشت دو گزینه همچنان نارضایتی و ناخرسندی است.

    گزینه سوم: عاملیت انسان

    و در این گزینه سومی هم وجود دارد و آن گزینه « عاملیت انسان » است. گزینه‌ای کاملا عملگرایانه بر پایه فلسفه رواقیگری

    ایده مرکزی این گزینه – در واقع – «جستجوی فرصت های جدید در دل شرایط نامساعد»

    پیش‌نیاز این گزینه – البته – نوعی مثبت‌اندیشی و مثبت‌گرایی است.


    به مثابه پاورقی:

    این نسخه از مثبت اندیشی – البته – تفاوتی بنیادین با مثبت اندیشی شناخته شده و قانون جذب دارد.

    شما در این نوع مثبت اندیشی بدنبال جذب انرژی های کائناتی برای تحقق رویاهای خود نیستید. قرار نیست معجزه ای رخ دهد تا یک شبه شرایط زندگی شما تغییر کند.

    این مثبت اندیشی بر یک نگرش ساده بنا شده و آن این است که همیشه در دل همه اتفاقات و شرایطی که به نظر نامساعد و نامطلوب می رسند، فرصت های استثنایی و بی‌همتایی برای بهره مندی از دیگر وجوه زندگی نهفته است. کافی است با نگاه مثبت در جستجوی آنها باشید.

    بسیاری از آثار بزرگ ادبی یا فلسفی در دوران زندان یا تبعید نویسنده های آنها نگاشته شده اند.

    بسیاری از کشفیات و‌ انقلاب های علمی در دل بحران ها و جنگ های بزرگ به وقوع پیوسته اند.

    فقط به یک دلیل منطقی ساده:

    آنها زندگی را یک فرصت بی نظیر برای موفقیت می دیدند.

    مبارزه ای در کار نیست که یک سوی آن برد باشد و سوی دیگرش باخت.

    کلیت زندگی یک فرصت بی نظیر برای بودن است و هر لحظه آن سرشار از فرصت های بیشمار، فقط کافی است با نگاه مثبت با آن روبرو‌ شویم.

    تکنیک کشف فرصت ها هم بسیار ساده است:

    در هر اتفاق ناگوار یا در دل شرایط نامساعد در هر حوزه ای از زندگی با خود بگویید در این شرایط چه فرصت و امکانی در حوزه های دیگر زندگی برایم وجود دارد؟

    قرار نیست در کائنات معجزه ای رخ دهد یا لطف خدا شامل حال شما شود تا فرصتی را برای شما ایجاد کند، این شما هستید که با خوش بینی و نگرش مثبت، فرصت ها را کشف می کنید.

    پایان پاورقی


    از همین رو:

    ۱- مثبت اندیش است.‌ و نه تنها اتاق جان او روشن است که «ظلمت را هم سایه نوری فرا دست» می‌بیند. بخوانید:

    « روشن است آتش درون شب/ وز پس دودش/ طرحی از ویرانه‌های دور/ گر به گوش آید صدایی خشک/استخوان مرده می‌لغزد درون گور/ دیرگاهی ماند اجاقم سرد/ و چراغم بی نصیب از نور/ خواب درمان را به راهی برد/ بی صدا آمد کسی از در/ در سیاهی آتشی افروخت/ بی خبر اما/ که نگاهی درتماشا سوخت/ گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب/ لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش/آتشی روشن درون شب …»

    (مرگ رنگ، روشن شب)

    ۲- و از این‌جاست که عاملیت در زندگی را از دست نداده و مغلوب بادهای نا‌موافق نمیشود. می‌گوید:

    ✓ « هر کجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است/ چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند/ قارچ‌های غربت »

    (صدای پای آب)

    و در مواجهه با درد می‌گوید:

    « … بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»

    (صدای پای آب)

    و نیز در مواجهه با مرگ:

    • « و دویدم تا هیچ، تا چهره مرگ، تا هسته هوش » (شرق اندوه، و شکستم …)
    • « زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ » (صدای پای آب)
    • « و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ » (همان)

    سپهری در این بندها – بویژه در فراز بلند معطوف به مرگ در صدای پای آب، بر این ایده و انگاره است که؛ مرگ را باید زیست ( مرگ را زیستن و نه زندگی را مرگیدن)

    • و نیز بنگرید این فراز را در شعر: (از سبز به سبز در دفتر حجم سبز) « و برای بته روشن مرگ آب را معنا کردم »

    ۳- و از این روست که از چیزهای کوچک هم لذت می‌برد.

    ن‌ک: شعر جنبش واژه زیست

    ۴- و اهل قناعت است. می‌گوید:

    « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم »

    (صدای پای آب)

    و نیز بنگرید:

    « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

    « آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم »


  • قبل از پرسیدن: چرا اکثر سوالات فلسفی از همان ابتدا محکوم به شکست‌اند و چگونه سوالات بهتری بپرسیم

    چکیده

    بسیاری از بحث‌های فلسفی، چه در فضای آکادمیک و چه در گفتگوهای روزمره، به بن‌بست می‌رسند. اما آیا این بن‌بست‌ها ناشی از پیچیدگی ذاتی موضوعات فلسفی است یا مشکل جای دیگری است؟ این مقاله استدلال می‌کند که ریشه بسیاری از این ناکامی‌ها نه در دشواری یافتن پاسخ، بلکه در نادقیق بودن خود سوالات نهفته است.

    با تحلیل یک نمونه واقعی از بحث کلاسی درباره ادبیات سهراب سپهری، نشان می‌دهیم که چگونه سوالات به‌ظاهر ساده مثل “آیا اخلاق از طبیعت می‌آید؟” در واقع ترکیبی از دهها سوال مختلف با پیش‌فرض‌های متناقض هستند. سپس متدولوژی پنج‌مرحله‌ای برای “تدقیق مفهومی” ارائه می‌دهیم که می‌تواند به پرسشگران کمک کند سوالات دقیق‌تر و قابل‌بحث‌تری مطرح کنند.


    بخش ۱: مقدمه – داستان یک سوال معصوم

    در یک کلاس فلسفه ادبیات، استاد درباره طبیعت‌گرایی در شعر سهراب سپهری صحبت می‌کند. بحث داغ است، دانشجویان مشتاق. ناگهان دانشجویی دست بلند می‌کند و با اطمینان می‌پرسد:

    “چگونه امر اخلاقی در انسان را که بالاتر از مدار طبیعت و حیوانیت اوست و مربوط به وجهه نفسانی یا لوگوس است، می‌توان تابع علم تجربی و تغییرات تکاملی طبیعت دانست؟”

    سوالی که به‌ظاهر عمیق و فلسفی است. استاد با جدیت شروع به پاسخ می‌کند. دانشجویان دیگر وارد بحث می‌شوند. نظرات مختلف مطرح می‌شود. برخی از رواقی‌گری حرف می‌زنند، برخی از پانته‌ایزم، عده‌ای از تمایز گزاره‌های توصیفی و تجویزی.

    دو ساعت می‌گذرد.

    در پایان، همه احساس می‌کنند بحث خوبی داشته‌اند. مطالب زیادی گفته شده. اما کسی – هیچ‌کس – احساس نمی‌کند که واقعاً به جایی رسیده باشد. چرا؟

    پاسخ ساده است: چون در واقع آنها درباره یک سوال بحث نمی‌کردند. آنها ناخودآگاه درباره دهها سوال مختلف که در قالب یک جمله جمع شده بود حرف می‌زدند. هر کس با تعریف خودش از “اخلاق”، “طبیعت”، “علم”، “بالاتر بودن” و “تابع بودن” وارد بحث شده بود، بدون اینکه این تفاوت‌ها را تصریح کند.

    این مشکل منحصر به این کلاس یا این سوال نیست. این الگویی است که در اکثر بحث‌های فلسفی – از کافه‌های فکری گرفته تا کنفرانس‌های دانشگاهی – تکرار می‌شود. ما فکر می‌کنیم داریم درباره یک موضوع بحث می‌کنیم، در حالی که در واقع هر کس درباره چیز دیگری صحبت می‌کند.


    بخش ۲: تشریح مشکل – وقتی یک سوال تبدیل به ۶۴ سوال می‌شود

    بیایید سوال ساده‌تری را بررسی کنیم تا عمق مشکل روشن شود:

    “آیا اخلاق از طبیعت می‌آید؟”

    سوالی که در ظاهر ساده و واضح است. اما آیا واقعاً می‌دانیم درباره چه چیزی سوال می‌کنیم؟

    انفجار معنایی مفاهیم

    مفهوم “طبیعت” – حداقل چهار معنای متمایز:

    ۱. طبیعت فیزیکی/مادی: جهان مادی قابل مطالعه توسط علوم تجربی. آنچه فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی بررسی می‌کنند. اتم‌ها، مولکول‌ها، نیروها و میدان‌ها.

    ۲. طبیعت کلی/کیهانی: مجموع همه موجودات و قوانین هستی. نه فقط جهان مادی، بلکه هر آنچه “هست” – شامل ذهن، آگاهی، شاید حتی امور متافیزیکی.

    ۳. طبیعت ذاتی/ماهوی: سرشت و ماهیت درونی اشیاء. آنچه ارسطو “فیزیس” می‌نامید – اصل درونی حرکت و تغییر در موجودات.

    ۴. طبیعت در برابر فرهنگ: آنچه غیرانسانی یا غیرمصنوعی است. جنگل در برابر شهر، غریزه در برابر آموزش، خام در برابر پخته.

    مفهوم “اخلاق” – نیز حداقل چهار تعبیر دارد:

    ۱. اخلاق احساسی (Emotivism): احساسات درست و غلط که در ما برانگیخته می‌شود. آن حس درونی که می‌گوید “این کار درست نیست”.

    ۲. اخلاق قراردادی (Contractualism): قوانین و هنجارهای اجتماعی که برای زندگی مشترک وضع کرده‌ایم. از قوانین راهنمایی و رانندگی تا آداب معاشرت.

    ۳. اخلاق فضیلتی (Virtue Ethics): کمالات و فضایل شخصیتی. شجاعت، عدالت، اعتدال، حکمت – آنچه ارسطو “آرته” می‌نامید.

    ۴. اخلاق واقع‌گرا (Moral Realism): حقایق اخلاقی عینی که مستقل از نظر ما وجود دارند. مثل اینکه “شکنجه بی‌گناه غلط است” – فارغ از اینکه کسی باور داشته باشد یا نه.

    رابطه “آمدن از” – چه معنایی دارد؟

    ۱. علیت (Causation): طبیعت علت پیدایش اخلاق است. مثل اینکه مغز علت پیدایش افکار است.

    ۲. ظهور (Emergence): اخلاق از طبیعت ظهور می‌کند اما به آن تقلیل نمی‌یابد. مثل آگاهی که از مغز برمی‌آید اما چیزی بیش از فعالیت نورونی است.

    ۳. تقلیل (Reduction): اخلاق چیزی جز طبیعت نیست. همه چیز در نهایت به فیزیک بازمی‌گردد.

    ۴. الهام (Inspiration): طبیعت الهام‌بخش اخلاق است بدون اینکه علت یا ماهیت آن باشد. مثل اینکه منظره کوه الهام‌بخش شعر باشد.

    ترکیب احتمالات – ریاضیات ابهام

    حالا محاسبه کنید: ۴ × ۴ × ۴ = ۶۴ سوال مختلف!

    هر ترکیبی از این تعاریف، سوال کاملاً متفاوتی می‌سازد:

    برخی از این ۶۴ ترکیب:

    • “آیا احساسات اخلاقی محصول تکامل بیولوژیک هستند؟” (سوال معقول و قابل بررسی علمی)
    • “آیا حقایق اخلاقی عینی از جهان مادی ظهور می‌کنند؟” (سوال فلسفی پیچیده)
    • “آیا قوانین اجتماعی همان قوانین فیزیک هستند؟” (سوال نامعقول و احتمالاً بی‌معنا!)
    • “آیا فضایل شخصیتی از طبیعت انسان الهام می‌گیرند؟” (سوال جالب ادبی-فلسفی)

    برخی از این ترکیب‌ها معقول‌اند، برخی بی‌معنا، برخی عمیق و برخی سطحی. اما وقتی سوال اولیه را بدون تدقیق مطرح می‌کنیم، در واقع همه این ۶۴ سوال به‌طور همزمان و درهم‌آمیخته مطرح می‌شوند!


    بخش ۳: پنج خطای کشنده در سوال‌پرسی فلسفی

    قبل از ارائه راه‌حل، بیایید رایج‌ترین خطاهایی که در طرح سوالات فلسفی مرتکب می‌شویم را بررسی کنیم:

    خطای اول: خلط مقوله‌ای (Category Mistake)

    مثال روشن: “آیا عدد هفت شجاع است؟”

    گیلبرت رایل، فیلسوف بریتانیایی، این اصطلاح را برای توصیف خطایی ابداع کرد که در آن ویژگی‌های یک مقوله را به مقوله‌ای کاملاً دیگر نسبت می‌دهیم. شجاعت ویژگی موجودات زنده است که می‌توانند در برابر خطر تصمیم بگیرند. اعداد نه زنده‌اند، نه تصمیم می‌گیرند، نه با خطر مواجه می‌شوند.

    نمونه واقعی در فلسفه: “آیا قوانین فیزیک اخلاقی هستند؟”

    قوانین فیزیک توصیف می‌کنند که “چه اتفاقی می‌افتد”، نه اینکه “چه باید بکنیم”. آنها در مقوله توصیف قرار دارند، نه تجویز. پرسیدن از اخلاقی بودن آنها مثل پرسیدن از رنگ عدد π است.

    خطای دوم: ابهام مرجع (Referential Ambiguity)

    مثال: “انسان موجودی عقلانی است”

    کدام انسان؟ انسان ایده‌آل فلاسفه؟ انسان‌های واقعی که می‌شناسیم؟ اکثر انسان‌ها؟ برخی انسان‌ها؟ انسان در بهترین حالتش؟ انسان به‌طور بالقوه؟

    نمونه واقعی: “آیا انسان طبیعتاً خوب است؟”

    این سوال که از زمان روسو و هابز مطرح است، بخش عمده‌ای از ابهامش از عدم تعیین مرجع “انسان” ناشی می‌شود. آیا منظور نوزاد تازه متولد شده است؟ انسان بدوی؟ انسان متمدن؟ میانگین آماری انسان‌ها؟

    خطای سوم: دور منطقی در تعریف (Circular Definition)

    مثال کلاسیک: “خوبی یعنی آنچه خوب است”

    وقتی مفهومی را با خودش تعریف می‌کنیم، در واقع هیچ اطلاعاتی نداده‌ایم. این مثل آن است که بگوییم “قرمز رنگی است که قرمز است”.

    نمونه واقعی: “آیا عقلانی بودن یعنی عاقلانه عمل کردن؟”

    اگر “عاقلانه” را با “عقلانی” تعریف کنیم و “عقلانی” را با “عاقلانه”، در دور افتاده‌ایم و هیچ فهم جدیدی حاصل نشده است.

    خطای چهارم: خلط سطوح تحلیل (Level Confusion)

    مثال مشهور: “آیا مغز همان ذهن است؟”

    مغز در سطح فیزیکی-بیولوژیک قرار دارد – نورون‌ها، سیناپس‌ها، انتقال‌دهنده‌های عصبی. ذهن در سطح پدیداری-تجربی قرار دارد – افکار، احساسات، خاطرات. مقایسه مستقیم آنها مثل مقایسه سخت‌افزار کامپیوتر با نرم‌افزار است. هر دو مرتبط‌اند اما در سطوح مختلف تحلیل قرار دارند.

    نمونه واقعی: “آیا عشق فقط دوپامین است؟”

    این سوال سطح تجربی-احساسی (عشق) را با سطح شیمیایی-مولکولی (دوپامین) خلط می‌کند. حتی اگر دوپامین در عشق نقش داشته باشد، تجربه عشق چیزی بیش از فرمول شیمیایی است.

    خطای پنجم: تناقض پنهان (Hidden Contradiction)

    مثال آشکار: “آیا مربع گرد وجود دارد؟”

    برخی سوالات حاوی تناقض درونی هستند که گاهی در نگاه اول مشخص نیست. مربع بودن و گرد بودن تعاریف متناقضی دارند.

    نمونه پیچیده‌تر: “آیا خدای کاملاً متعالی در طبیعت حضور دارد؟”

    اگر “کاملاً متعالی” را به معنای “کاملاً جدا و فراتر از جهان” بگیریم، و “حضور در طبیعت” را به معنای “درون جهان بودن”، این سوال حاوی تناقض است. چیزی نمی‌تواند همزمان کاملاً بیرون و درون چیز دیگری باشد.


    بخش ۴: متدولوژی پیشنهادی – پروتکل پنج‌مرحله‌ای تدقیق مفهومی

    حال که مشکل را شناختیم، راه‌حل چیست؟ پروتکل زیر را پیشنهاد می‌کنیم – روشی گام‌به‌گام برای تبدیل سوالات مبهم به سوالات دقیق:

    مرحله ۱: شناسایی مفاهیم کلیدی

    هدف: استخراج همه عناصر معنادار سوال

    قبل از هر چیز، همه اسامی، صفات، روابط و مفاهیم مهم در سوال را فهرست کنید. این کار ساده به نظر می‌رسد اما اغلب نادیده گرفته می‌شود.

    مثال عملی: سوال: “آیا اخلاق از طبیعت می‌آید؟”

    مفاهیم کلیدی:

    • اخلاق (اسم)
    • طبیعت (اسم)
    • آمدن از (رابطه)
    • پیش‌فرض پنهان: این دو چیز جدا هستند

    مرحله ۲: ترسیم نقشه معنایی هر مفهوم

    هدف: آشکار کردن تعدد معانی ممکن

    برای هر مفهوم کلیدی، حداقل از چهار زاویه تعریف ارائه دهید:

    جدول تعاریف چندگانه “طبیعت”

    زاویهتعریف اولتعریف دومتعریف سوم
    هستی‌شناختی (چیستی)جهان مادی/فیزیکیکل واقعیت (مادی+غیرمادی)ذات و سرشت اشیاء
    معرفت‌شناختی (چگونه می‌شناسیم)آنچه علم تجربی کشف می‌کندآنچه ناشناختنی است (نومن کانتی)آنچه با شهود درک می‌شود
    روش‌شناختی (چگونه بررسی کنیم)آزمایش و مشاهدهتجربه زیستهتأمل عقلانی/عرفانی
    ارزشی (چه ارزشی دارد)خنثی و بی‌تفاوتخیر ذاتیشر ذاتی یا سقوط

    جدول تعاریف چندگانه “اخلاق”

    زاویهتعریف اولتعریف دومتعریف سوم
    منشأمحصول تکامل زیستیقرارداد اجتماعیکشف حقیقت کیهانی
    ماهیتاحساسات و عواطفقواعد عقلانیفضایل و کمالات نفس
    حوزهفقط انسانهمه موجودات آگاهکل هستی
    اعتبارنسبی و فرهنگیجهان‌شمول (universal)مطلق و الهی

    مرحله ۳: انتخاب و تصریح تعاریف

    هدف: شفاف‌سازی موضع خود

    این مرحله حیاتی است. قبل از شروع بحث، باید اعلام کنید:

    “در این بحث، منظور من از:

    • طبیعت = جهان فیزیکی قابل مطالعه توسط علوم تجربی (تعریف ماتریالیستی)
    • اخلاق = قواعد رفتاری که منجر به بیشینه‌سازی رفاه می‌شوند (تعریف سودگرایانه)
    • آمدن از = ظهور تکاملی، نه تقلیل صرف (رابطه emergence)”

    بدون این تصریح، هر شنونده‌ای با تعاریف خودش وارد بحث می‌شود و گفتگو به تدریج به هرج و مرج معنایی تبدیل می‌شود.

    مرحله ۴: بررسی سازگاری منطقی

    هدف: کشف تناقضات احتمالی

    آیا تعاریف انتخابی شما با هم سازگارند؟ گاهی ترکیب برخی تعاریف منجر به تناقض می‌شود.

    مثال ناسازگار:

    • طبیعت = جهان کاملاً مادی و غیرهدفمند (تعریف فیزیکالیستی سخت)
    • اخلاق = حقایق مطلق الهی (تعریف دینی)
    • رابطه = همانی (یکی بودن)

    تحلیل: چیزی که کاملاً غیرهدفمند است نمی‌تواند با چیزی که ذاتاً هدفمند و الهی است یکی باشد. این ترکیب دچار تناقض است.

    مثال سازگار:

    • طبیعت = فرایندهای تکاملی (تعریف داروینی)
    • اخلاق = رفتارهای همکاری‌جویانه (تعریف تکاملی)
    • رابطه = ظهور (emergence)

    تحلیل: این ترکیب منسجم است. می‌توان استدلال کرد که رفتارهای اخلاقی از فرایندهای تکاملی ظهور کرده‌اند بدون اینکه صرفاً به آنها تقلیل یابند.

    مرحله ۵: فرمول‌بندی دقیق سوال

    هدف: ساخت سوال واضح و قابل بحث

    حال که همه ابهامات رفع شده، می‌توانیم سوال دقیقی بپرسیم:

    قبل (مبهم): “آیا اخلاق از طبیعت می‌آید؟”

    بعد (دقیق): “آیا قواعد رفتاری که منجر به بیشینه‌سازی رفاه اجتماعی می‌شوند، محصول فرایندهای تکاملی در جهان فیزیکی هستند، به گونه‌ای که از این فرایندها ظهور می‌کنند اما به آنها تقلیل نمی‌یابند؟”

    این سوال ممکن است طولانی‌تر باشد، اما حداقل همه می‌دانند دقیقاً درباره چه صحبت می‌کنیم!


    بخش ۵: مطالعه موردی – بازخوانی سپهری

    بیایید این متدولوژی را روی بحث اولیه – سوالات درباره سپهری – اعمال کنیم تا کاربرد عملی آن مشخص شود.

    سوال اولیه

    “آیا وقتی سپهری می‌گوید ‘خدا لابلای سبزی‌هاست’ منظورش پانته‌ایزم است؟”

    اعمال پروتکل پنج‌مرحله‌ای

    مرحله ۱: شناسایی مفاهیم

    • “خدا”
    • “لابلا”
    • “سبزی‌ها”
    • “پانته‌ایزم”
    • رابطه ضمنی: “منظور داشتن”

    مرحله ۲: نقشه معنایی

    “خدا” در سپهری – تعابیر ممکن:

    • تعبیر صوفیانه: حق تعالی که در همه چیز حضور دارد اما از همه متمایز است
    • تعبیر پانته‌ایستی: همان طبیعت و هستی، نه چیزی جدا از آن
    • تعبیر شاعرانه: استعاره از زیبایی و معنای نهفته در جهان
    • تعبیر عرفانی-ایرانی: تجلی حق در مظاهر، نه حلول و نه اتحاد

    “لابلا” – معانی ممکن:

    • مکانی-فیزیکی: در میان، بین، وسط (به معنای حرفی)
    • وجودی-فلسفی: در ذات و سرشت، نه سطحی بلکه عمیق
    • شهودی-تجربی: قابل درک از طریق تجربه مستقیم، نه در مکان
    • زبانی-استعاری: تعبیری شاعرانه برای حضور فراگیر

    “سبزی‌ها” – لایه‌های معنایی:

    • سطح اول: گیاهان و طبیعت سبز واقعی
    • سطح دوم: نماد حیات، رویش، زندگی
    • سطح سوم: استعاره از تجدد، امید، نوزایی
    • سطح چهارم: هر آنچه ساده، بی‌آلایش و طبیعی است

    مرحله ۳: بررسی ترکیبات

    اگر هر مفهوم ۴ معنا داشته باشد: ۴ × ۴ × ۴ = ۶۴ تفسیر ممکن!

    مرحله ۴: نتیجه‌گیری

    بدون تعیین دقیق اینکه کدام تعبیر از “خدا”، کدام معنای “لابلا” و کدام سطح از “سبزی” مد نظر است، نمی‌توان گفت سپهری پانته‌ایست بود یا نبود.

    این نه نشانه ضعف تحلیل ما، بلکه نشانه قوت آن است که تشخیص می‌دهد سوال بدون تدقیق بیشتر قابل پاسخ نیست. شاید سپهری خودش هم قصد نداشته یک پاسخ فلسفی دقیق بدهد – شاید دقیقاً همین ابهام چندلایه، زیبایی شعرش است.


    بخش ۶: چک‌لیست عملی برای پرسشگران

    برای کاربرد عملی این متدولوژی، چک‌لیست زیر را تهیه کرده‌ایم:

    قبل از طرح سوال فلسفی:

    بررسی‌های اولیه

    • [ ] آیا همه مفاهیم کلیدی را شناسایی کرده‌ام؟
      حتی کلمات به‌ظاهر ساده مثل “است”، “دارد”، “می‌شود” هم مهم‌اند
    • [ ] آیا هر مفهوم را حداقل از دو زاویه تعریف کرده‌ام؟
      اگر فقط یک تعریف دارید، احتمالاً چیزی را نادیده گرفته‌اید
    • [ ] آیا مشخص کرده‌ام کدام تعریف را انتخاب می‌کنم؟
      “منظور من از X دقیقاً Y است”

    بررسی‌های منطقی

    • [ ] آیا تعاریف من با هم سازگارند؟
      گاهی دو تعریف نمی‌توانند همزمان درست باشند
    • [ ] آیا از خلط مقوله اجتناب کرده‌ام؟
      آیا ویژگی‌های یک سطح را به سطح دیگر نسبت نداده‌ام؟
    • [ ] آیا سوالم حاوی تناقض پنهان نیست؟
      گاهی تناقض در پیش‌فرض‌ها پنهان است

    بررسی‌های زمینه‌ای

    • [ ] آیا چارچوب فلسفی خود را مشخص کرده‌ام؟
      کانتی؟ ارسطویی؟ پدیدارشناسانه؟ تحلیلی؟
    • [ ] آیا پیش‌فرض‌های خود را اعلام کرده‌ام؟
      مثلاً “با فرض اینکه اختیار وجود دارد…”
    • [ ] آیا روش پاسخ‌یابی را تعیین کرده‌ام؟
      استدلال منطقی؟ شواهد تجربی؟ شهود؟ تحلیل زبانی؟

    اگر به همه این سوالات پاسخ “بله” دادید: احتمالاً سوال خوبی دارید که می‌تواند به بحث سازنده منجر شود.

    اگر حتی به یکی پاسخ “نه” دادید: سوال شما نیاز به بازنگری دارد. این به معنای ضعف نیست – حتی بزرگترین فیلسوفان هم باید سوالاتشان را پالایش کنند.


    بخش ۷: پاسخ به اعتراضات احتمالی

    طبیعی است که این رویکرد با مقاومت‌هایی روبرو شود. بیایید به مهمترین آنها پاسخ دهیم:

    اعتراض اول: “این روش بحث را خشک و بی‌روح می‌کند”

    پاسخ: آیا واقعاً بحث‌هایی که همه در آن سردرگم‌اند “پرروح” هستند؟ آیا ساعت‌ها صحبت بدون رسیدن به نتیجه “زنده” است؟

    برعکس، وقتی همه می‌دانند دقیقاً درباره چه صحبت می‌کنند، می‌توانند عمیق‌تر وارد موضوع شوند. به‌جای صرف انرژی برای فهمیدن منظور یکدیگر، می‌توانند روی خود استدلال‌ها تمرکز کنند. این مثل آن است که بگوییم قوانین شطرنج بازی را خشک می‌کنند – در حالی که دقیقاً این قوانین هستند که امکان بازی‌های عمیق و زیبا را فراهم می‌کنند.

    اعتراض دوم: “همیشه نمی‌شود همه چیز را تعریف کرد”

    پاسخ: کاملاً درست است. برخی مفاهیم ذاتاً مبهم‌اند یا تعریف‌ناپذیرند. اما:

    اولاً، حتی اگر نتوانیم تعریف دقیق ارائه دهیم، می‌توانیم حداقل تعریف کاری ارائه دهیم. گفتن “منظور من از X دقیقاً مشخص نیست اما حدوداً Y است” بهتر از سکوت است.

    ثانیاً، خود آگاهی از این که مفهومی تعریف‌ناپذیر است، ارزشمند است. اگر بدانیم “زیبایی” را نمی‌توان دقیقاً تعریف کرد، دست‌کم از طرح سوالاتی مثل “آیا زیبایی دقیقاً چیست؟” اجتناب می‌کنیم.

    اعتراض سوم: “این کار خیلی وقت‌گیر است”

    پاسخ: آیا وقت‌گیرتر از ساعت‌ها بحث بی‌نتیجه است؟ آیا وقت‌گیرتر از سال‌ها درگیری ذهنی با سوالات بدطرح است؟

    سرمایه‌گذاری اولیه در دقت مفهومی، در بلندمدت صرفه‌جویی عظیمی ایجاد می‌کند. مثل این است که بگوییم “نقشه خواندن قبل از سفر وقت‌گیر است” – در حالی که دقیقاً این کار است که از گم شدن جلوگیری می‌کند.

    اعتراض چهارم: “این روش خلاقیت فلسفی را محدود می‌کند”

    پاسخ: دقت مخالف خلاقیت نیست. همان‌طور که دستور زبان مانع شعر نمی‌شود، دقت مفهومی هم مانع نوآوری فلسفی نمی‌شود. برعکس، وقتی می‌دانیم دقیقاً درباره چه صحبت می‌کنیم، می‌توانیم خلاقانه‌تر فکر کنیم.

    ویتگنشتاین، یکی از خلاق‌ترین فیلسوفان قرن بیستم، دقیقاً به خاطر وسواس در دقت زبانی مشهور بود.


    بخش ۸: کاربردهای عملی فراتر از فلسفه

    این متدولوژی نه‌تنها برای مباحث فلسفی، بلکه برای حوزه‌های دیگر نیز کاربرد دارد:

    در مباحث سیاسی

    به‌جای: “آیا دموکراسی بهترین نظام است؟”

    بپرسید: “آیا دموکراسی لیبرال (با تعریف حداقلی انتخابات آزاد + حقوق اقلیت) در جوامع صنعتی با سواد بالا، نتایج بهتری (از نظر رفاه اقتصادی و آزادی فردی) نسبت به اتوکراسی روشنگر تولید می‌کند؟”

    در مباحث اخلاقی روز

    به‌جای: “آیا هوش مصنوعی خطرناک است؟”

    بپرسید: “آیا سیستم‌های یادگیری عمیق با قابلیت خودبهبودی (self-improvement) احتمال ایجاد ریسک وجودی (existential risk) برای بشریت در بازه زمانی 50 ساله را به بیش از 10% می‌رسانند؟”

    در مباحث شخصی و روانشناختی

    به‌جای: “آیا موفقیت مهم است؟”

    بپرسید: “آیا دستیابی به اهداف حرفه‌ای از پیش تعیین شده (موفقیت شغلی) برای احساس رضایت درونی در افراد با انگیزه پیشرفت بالا ضروری است، یا می‌توان از طریق رشد شخصی بدون دستاوردهای بیرونی به همان سطح رضایت رسید؟”

    در مباحث علمی-فلسفی

    به‌جای: “آیا آگاهی از ماده برمی‌آید؟”

    بپرسید: “آیا حالات کیفی آگاهی (qualia) قابل تبیین کامل بر اساس فعالیت‌های الکتروشیمیایی نورون‌ها هستند (فیزیکالیسم تقلیل‌گرا) یا خواص نوظهوری (emergent properties) هستند که اگرچه بر بستر مادی ظاهر می‌شوند اما قوانین جدیدی دارند؟”


    بخش ۹: نتیجه‌گیری – دعوت به دقت

    در پایان این مسیر، به نقطه آغاز بازمی‌گردیم: آن کلاس فلسفه، آن سوال درباره سپهری، آن دو ساعت بحث که به جایی نرسید.

    چه می‌شد اگر…

    چه می‌شد اگر آن دانشجو به‌جای پرسیدن سوال مبهم اولیه، می‌گفت:

    “استاد، قبل از اینکه سوالم را مطرح کنم، اجازه دهید تعاریفم را مشخص کنم. منظور من از ‘اخلاق’ قواعد رفتاری فراتر از منافع فردی است، از ‘طبیعت’ جهان فیزیکی-بیولوژیک، و از ‘تابع بودن’ رابطه تقلیل علّی. حال، آیا این قواعد رفتاری قابل تقلیل به فرایندهای تکاملی هستند؟”

    احتمالاً:

    • بحث متمرکزتر می‌شد
    • اختلاف نظرها واقعی‌تر (نه ناشی از سوءتفاهم)
    • نتیجه ملموس‌تر
    • همه چیزی یاد می‌گرفتند

    هدف نهایی

    هدف این مقاله نه متوقف کردن پرسش‌های فلسفی بلکه بهبود کیفیت آنهاست. فلسفه از طریق پرسش‌های دقیق پیشرفت می‌کند، نه پرسش‌های مبهم.

    فرانسیس بیکن می‌گفت: “پرسش درست، نیمی از دانش است.” شاید بتوان گفت در فلسفه، پرسش درست حتی بیش از نیمی از راه است – چون سوال خوب، خود حاوی بذر پاسخ است.

    فراخوان عملی

    وقتی سوال‌های بهتری بپرسیم:

    • گفتگوها سازنده‌تر می‌شوند
    • سوءتفاهم‌ها کاهش می‌یابند
    • پیشرفت واقعی ممکن می‌شود
    • فلسفه از حالت “بحث بی‌پایان” خارج می‌شود

    این دقت نه نشانه وسواس یا خشکی، بلکه احترام به اندیشه است:

    • احترام به فکر خودمان
    • احترام به وقت و ذهن مخاطبانمان
    • احترام به سنت فلسفی که در آن مشارکت می‌کنیم

    سخن پایانی

    در نهایت، شاید مهمترین سوال این نباشد که “آیا اخلاق از طبیعت می‌آید؟” بلکه این باشد که “چرا ما اصلاً چنین سوالی می‌پرسیم؟ چه کاری می‌خواهیم با پاسخش انجام دهیم؟ و آیا سوالمان را به گونه‌ای پرسیده‌ایم که امکان یافتن پاسخ مفید وجود داشته باشد؟”

    اگر این مقاله شما را وادار کند که قبل از پرسیدن سوال بعدی‌تان، لحظه‌ای مکث کنید و بپرسید “منظورم دقیقاً چیست؟”، هدفش محقق شده است.

    فلسفه شایسته دقت است. اندیشه شایسته وضوح است. و ما، به عنوان اندیشنده‌ها، شایسته گفتگوهایی هستیم که واقعاً به جایی برسند.


    منابع پیشنهادی برای مطالعه بیشتر

    برای کسانی که می‌خواهند عمیق‌تر وارد موضوع شوند:

    1. Ryle, G. (1949). The Concept of Mind – برای فهم بهتر خلط مقوله‌ای
    2. Wittgenstein, L. (1953). Philosophical Investigations – درباره مشکلات زبانی در فلسفه
    3. Carnap, R. (1928). The Logical Structure of the World – درباره تحلیل مفهومی دقیق
    4. Austin, J.L. (1962). How to Do Things with Words – درباره دقت در استفاده از زبان
    5. Chalmers, D. (2012). Constructing the World – رویکردی مدرن به تحلیل مفهومی

    درباره نویسنده

    این مقاله حاصل تأملات یک دانشجوی فلسفه بر یک بحث کلاسی درباره فلسفه و ادبیات است. گاهی بهترین بینش‌ها از لحظات سردرگمی متولد می‌شوند – و تشخیص اینکه چرا سردرگم هستیم، اولین قدم به سوی وضوح است.


    پیوست: تمرین‌های عملی

    برای تمرین این متدولوژی، سوالات زیر را با روش پنج‌مرحله‌ای تحلیل کنید:

    1. “آیا عشق واقعی وجود دارد؟”
    2. “آیا انسان دارای اختیار است؟”
    3. “آیا هنر باید اخلاقی باشد؟”
    4. “آیا حقیقت نسبی است؟”
    5. “آیا زندگی معنا دارد؟”

    برای هر سوال:

    • مفاهیم کلیدی را شناسایی کنید
    • حداقل 3 تعریف برای هر مفهوم ارائه دهید
    • یک ترکیب سازگار انتخاب کنید
    • سوال را بازنویسی کنید

    سپس پاسخ‌های خود را با دیگران مقایسه کنید. احتمالاً متوجه خواهید شد که حتی در تمرین‌ها هم، تنوع تعاریف شگفت‌انگیز است!


    پایان

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) ( ویرایش دوم )

    اشاره به پیشینه گفتار:

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.

    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:

    • گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    • گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    • و گزاره‌هایی در جهت آموزه‌های کاربردی و حکمت های عملی / باید و نبایدها

    و اینک در ادامه:

    گذر و نظری بر چکیده‌های پیشین:

    ۱- سپهری، ( گر چه یک فیلسوف نیست، چنانکه یک عارف و یک مبارز به معنای متعارف و کلاسیک هم نیست، اما ) به مثابه فیلسوفی اگزیستانسیال و انسانگرا به حکم « درد بودن و دغدغه هستی » در مواجهه با زندگی رویکرد معناگرایانه دارد. از این رو:

    ۱/۱- زیست_جهانی دارد و از یک نظام فکری متضلع و منشور_مانندی با نام « فلسفه لاجوردی» برخوردار است.

    ۲- از مولفه‌های زیست_جهان سپهری، خداباوری است

    ( گواه بر این، حجم بسامد خدا در هشت کتاب،بالغ بر ۳۰ بار ) برای نمونه:

    فرازهای فراوانی از هشت کتاب ، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرشی است ، برای نمونه :

    « شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / … » ( حجم سبز ، از روی پلک شب )

    « …. / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / … » ( ما هیچ ما نگاه ، نزدیک دورها )

    « باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید… / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید… / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف … » ( ما هیچ ما نگاه ، هم سطر هم سفید )

    باری ، چکیده سخن – شاید – همان است که در شعر « صدای پای آب » آمده است :

    « …. / و خدایی که در این نزدیکی است / لای این شب‌بوها ، پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه / … »

    ۳- به رغم این اما

    خدا‌باوری سپهری و معناگرایی او از جنس خدا‌باوری و معناگرایی وحیانی و نقلی نیست، بلکه از جنس تأملات فکری_ فلسفی و فر‌آورده مواجهه او با هستی و خوانش طبیعت است.‌ بر این پایه:

    ۳/۱- ویژگی دیگر که بنوعی میتواند بار بر ایده خدای غیر متشخص باشد و نیز ریشه در ویژگی جمع بین عقلانیت و معنویت داشته باشد، پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی است. و چنین است که:

    زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)

    و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( همان)

    و ابدیت را نیز، روی چپرها ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)

    و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)

    ۳/۲- و بدین نسق، عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیطِ زیست را به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند. چنین مشی و مشربی که در مواجهه با طبیعت از میان دو رویکرد ارزشی و ابزاری، رویکرد ارزشی را بر گزیده و روا می‌داند به نوعی از بدایع میراث سپهری و نو‌آوری‌های شاعرانه اوست و اگر رد پای آن را در عرفان وحدت وجود و یا در مشربهای عرفانی شرق می‌توان یافت، اما دست کم در ادبیات متعارف کمتر یافت. اثر وضعی و بار عملی چنین عرفانی را در اخلاق زیست محیطی سپهری باید دید

    ۴- بدین بیان، زیست‌جهان و فلسفه لاجوردی سپهری دو رکن بنیادین دارد:

    یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )

    دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.

    ۵- در این جغرافیای گفتاری، کلید_واژه طبیعت – تنها – ناظر و به معنای مجموعه‌ای از پدیدارها و رخدادهای پراکنده بیرونی نیست. بلکه مراد، واقعیتی است که – دست کم – قابل تجزیه به سه بخش است: پدیده، انرژی و توان نهفته در آنها و نیز قواعد و قوانین جاری در و بر آنها

    یعنی: طبیعت، ناظر بر مجموعه‌ای از پدیده‌ها، سیستمها و نظم و راز است. ( این مجموعه در این گفتوری « تقدیر » نامیده می‌شود )

    ۵/۱- بدین ترتیب، هستی – چون برخوردار از نوعی همبستگی، هارمونی هندسی و موسیقیایی، توازن، جمال و کمال است و این امور، ویژگیهای وجودی، ساختاری و ابژکتیو هستند – پس جهان زیبا و به مثابه یک اثر هنری است.

    ۵/۲- از اجزاء طبیعت، یکی هم « انسان » است که دارای ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی است. از جمله: عقل و اراده، توان عصیان بر حد و حصر و نیز توان بر دوگانه کران‌ سوزی و کران سازی

    ۵/۳- سپهری در مواجهه با جهان نظم و راز، دارای سه مبنا هستند:

    الف: جهان به مثابه اثر هنری، یک کل یکپارچه، ساختاری هندسی و موسیقیایی دارد و نظامند و رازمند است.

    ب: جهان بی‌تردید و بلا استثنا سیستماتیک است و با قانون اداره می‌شود ( و هیچ چیز تصادف و اتفاق نیست)

    ج: ویژگی ذاتی انسان عقل و وظیفه او هم شهود این اثر هنری است

    در این نگاه که:

    طبیعت به مثابه اطلس و نقشه راه در تشریع است. همان که در ادب وحیانی « فطرة » نامیده شده و بمثابه دین توصیف شده است.

    بنا بر این:

    آموزه اول:

    برابر بینش رواقی سپهری، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کرد. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است.

    از این رو است که سپهری از قانون ( قانون گیاه، قانون فساد گل سرخ، قانون چمن، قانون درخت، قانون زمین و … ) می‌گوید و در این رابطه از وجود « ضرورتها » سخن می‌گوید. بخوانید:

    « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/ می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)

    و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):

    « …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود/ لطمه می‌خورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب ) ( نک: بسامد قانون و بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری و نیز نسبت بین خدا و قانون مبنی بر الوهیت پس پدیده‌ها و رویدادها )

    آموزه دوم

    فضیلت و اخلاق سلامت، زندگی وفق طبیعت است. و این معنای « تسلیم برابر هستی » است.

    نماد و نمود این گزاره در زیست انسانی « عقلیگری » است. خردورزی در جان ( تامل درونی )، خرد‌گرایی در جهان ( تفکر در مناسبات بیرونی )

    آموزه سوم:

    ره‌آورد راهبردی و از آموزه‌های کاربردی این نگاه ، یعنی تسلیم در برابر هستی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است.

    به این ترتیب، زندگی وفق طبیعت و به تعبیر سپهری: « شناوری در رنگهای فطری » که فضیلت و عین اخلاق سلامت است، دو جلوه دارد:

    الف: تسلیم در برابر هستی و مهندسی تدبیر بر تقدیر که – در واقع – عبارت است از پذیرش نظام سیستمها و تن دادن بدانها در گستره زندگی و این یعنی رعایت حرمت دانشوری و دانشگری

    ب: نظامندی اراده آزاد انسان در چارچوب نظام سیستمها. یعنی: گر چه انسان دارای « اراده آزاد » است، اما این اراده در جهان واقع تخته‌بند نظام سیستمهاست. به این ترتیب، انسان محدود و محصور هست، گر چه البته مجبور نیست.

    آموزه چهارم:

    به موجب این نگاه و نگر، معیار و سنجه خوبی و بدی، صلاح و فساد، صواب و گناه در رفتار و‌کردار آدمی، وفاق و یا ناموافقت با طبیعت است.‌

    بر این پایه، خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت.

    آموزه پنجم:

    این‌جاست که خوشی با ناداری امکان جمع دارد

    من گدایی …

    « چیزهایی دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می‌کرد/ قفسی بی در دیدم که در آن/ روشنی پرپر می‌زد/ نردبانی که از آن/ عشق می‌رفت به بام ملکوت/ من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوبید/ ظهر در سفره آنان/ نان بود، سبزی بود/ دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود/ من گدایی دیدم/ در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواست/ و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز. » ( صدای پای آب )

  • پیغام ماهی ها

    پیغام ماهی ها


    درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهی‌ها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پاره‌ای از اما و اگرهای جلسات پیشین )

    شعر « پیغام ماهی‌ها »

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
    آب در حوض نبود

    ماهیان می‌گفتند؛
    ” هیچ تقصیر درختان نیست “

    ظهر دم کردهٔ تابستان بود
    پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می‌آمد دل او 
    پشت چین‌های تغافل می‌زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت

    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
    و بگو
    ” ماهی ها، حوضشان بی آب است “

    باد می‌رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می‌رفتم…

    ۱- نمادها و نشانه ها:
    نشانه‌شناسی شعر:
    ✓ حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
    ✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
    بی‌آبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
    ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
    عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی

    ۲- شناسه و نمایه شعر

    شعر « پیغام ماهی‌ها »
    ✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
    ✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیبایی‌های فرا‌واقع
    ✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر می‌رسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
    پاره اول:
    در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است.‌ روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
    شاعر می‌رود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
    به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بی‌آب رو‌‌برو می‌شود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بی‌آبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف می‌آیند که:  مشکل بی‌آبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
    روایت در این پاره ادامه پیدا می‌کند، با این گزاره‌ها:
    تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …‌) لب پاشویه می‌نشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در می‌رسد و او را به هوا می‌برد، می‌برد که می‌برد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
    « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)

    پاره دوم:
    در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت می‌شود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بی‌بودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بی‌بودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
    آری بی‌بودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بی‌بهره از اکسیژن شده‌اند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن‌ میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
    « ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعاره‌ای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار  ، به گواهی نشانه‌ها از فاجعه می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره‌ها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعه‌ای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس نا‌توسعه‌یافتگی و نا‌زایی است و زاییده امتناع فکر است  و انسداد ایده و اندیشه
    نشانه‌شناسی شعر:
    حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی
    بی‌آبی: نماد فقدان روشنایی و  امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنه‌ای رو به زیبایی و افق‌های نوین ( افق گشایی و بن‌بست شکنی)
    ماهی : نماد سالک …

    چنانکه اشاره شد، «افق‌گشایی و بن‌بست شکنی» ناگزیر از پبش‌نیازِ « رویا‌پردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگاره‌های سپهری در پیوند با این انگاره است
    افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعاره‌های دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
    شایسته یاد‌آوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیان‌زدگی، سودا‌گرایی و پریشان‌اندیشی نیست و بلکه چنانکه به  اشاره گذشت، پایه‌ای هستی شناسانه، مایه‌ای زیبا‌شاسانه و کارمانی ره‌گشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.

    پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
    خطابه تمنا‌گونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بی‌بودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.

    پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
    این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار می‌رود – به سر وقت خدا می‌رود تا …

    ۳-تحلیل شعر
    این قطعه نیز چنان قطعه‌های دیگر، از لایه‌های معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
    لایه معنایی دوم:
    در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.

    ۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
    ۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامه‌ای‌ است که از یک « فاجعه » می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
    برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیش‌درآمد

    ۳/۱/۲- درآمد:
    سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نا‌بهنگام » ارزیابی میشود.
    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:
    « پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می‌خواهی ؟
    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)

    ۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
    به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی  بوده است.
    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
    از آن جمله:
    ✓ قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:
    √ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    √√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    √√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    √√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    √√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    √√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد
    √√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    ✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
    آنجا که:
    √√ از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    √√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    √√ و یا با هشدار بر بحران‌های زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    √√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد
    در شعر صدای پای آب:
    « / موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/که سیاست ‌و چه خالی می‌رفت/…»
    و در پیوند با این:
    « … /من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه‌ می‌خواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
    و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوید و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت
    ✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید
    افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه  و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت  » یاد میکند.
    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:
    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد

    ۳/۱/۴- چکیده آنکه:
    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزوا‌ست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم باز‌نمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روز‌مره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است « بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی  معناداری برخوردار است
    و چنین است که
    شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم  از امضا ویژه خود برخوردار است.

    با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
    او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
    مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
    مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.
    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی « حوض، آب، ماهی » باز‌نمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
    « دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست »
    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
    بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…

    ۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
    ۳/۲/۱- در‌آمد
    سپهری در سفر قهرمانی خود، جان‌پناه‌های دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
    وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و می‌داند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر می‌بیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانه‌های او ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب)  «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی « سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
    « به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگ‌های هوا
    پر قاصدهایی است/ که خبر می‌آرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحه‌ای در لحظه )
    اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش – با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی –  می‌نویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. … آه، چرا نگویم که درد پونه‌های صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم‌تراز تاثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم، … پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌اند. …. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یاد‌بود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
    شعر « پیغام ماهی‌ها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – باز‌نمای این درونه کیفی است.

    ۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگی‌هایی است:
    یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فرا‌واقع)
    سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق می‌کند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت می‌برند ( پارادوکس حوض بی‌آب و ماهیان سخنگو )
    دوم: حس‌آمیزی
    شاعر با استفاده از حس‌آمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان می‌کند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
    سوم: شخصیت‌بخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
    چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادت‌شکنی در زبان )
    سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله می‌گیرد و با استفاده از واژگان و ترکیب‌های تازه، زبانی نو و مکاشفه‌آلود را خلق میکند.

    ۳/۲/۳- این ویژگی‌ها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانه‌های او، شعر « سوررئال = فرا‌واقع‌گرا  » ساخته است.
    به موجب ویژگی « سور‌رئال » شعر « پیغام ماهی‌ها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفه‌های آن است:

    مولفه یکم:  آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    ✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت –  از ناملایمات و ناسازگاری‌های روزگار می‌گوید، اما در عین حال نشانه‌هایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
    ✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بی‌آبی حوض ماهیان پل می‌زند
    ✓  و نیز  بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز می‌شود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود می‌یابد.

    مولفه دوم: گیتی‌گرایی معناگرا
    از دیر‌زمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر می‌رسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود – در میانه این جدال،  منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم  معناگراست. به گواهی اینکه:
    ✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    ✓ و خدا را در این نزدیکی می‌بیند، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
    ✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها می‌بیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    ✓ و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
    ✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب )
    ✓ و هم در این شعر:

    • آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
    • تپش باغ و رویت خدا
    • همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا می‌رور
    • و فراز و فرود شعر که: شاعری که سر‌وقت حوض می‌رود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در می‌آورد ( چنان موسی و  آتش طور )
      و به این ترتیب:
      شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتی‌گرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا

    مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
    شعر « پیغام ماهی‌ها »، باز‌نمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعت‌گرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرا‌اومانیستی است، فلسفه‌ای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
    این شعر که نمایشگر درآمیختگی سه‌گانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » می‌گوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که می‌شود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفت‌و‌گو شد، راز‌گشایی کرد و در  شکوه شکوه شد که: « ماهی‌ها، حوضشان بی آب است »
    در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده می‌شود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومه‌های متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوه‌های آن در می‌آمیزد و از این رهگذر روی سوی چشم‌اندازهای آرمانی و عرفانی پیش می‌ر‌ود

    در‌آمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعت‌گرایی انسان‌سالار به طبیعت‌گرایی طبیعت‌محور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شور‌انگیزی را رقم می‌زند: «آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا/عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیب‌هایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاج‌های تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
    تا علف‌های نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علف‌ها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)

    شایسته یاد‌آوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سروده‌ای پس از روایت این آمیختگی که:« می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه‌ می‌بینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان می‌آورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
    و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز

    افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونه‌ای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویداد‌نگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
    « نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شن‌زار آفتابی، سایه‌وار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
    خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمان‌ها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
    و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهم‌تر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
    و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
    و نیز نک: قطعه‌های صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه

    تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت

    ۳/۲/۴- چکیده آنکه:
    در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که بر‌آمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:
    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) ف/۲

    ۳- نکته شایان درنگ در اینجا، آن است که:
    مفاهیم بنیادین معطوف به ارزشها در هر دستگاه فکری- فلسفی، بسته به مفهوم ایماژی آن قابل تعریف است.

    ۳/۱- ایماژ = بیان نوع نگاه و اندیشه در قالب یک تصویر به کمک استعاره است. به تعبیر دیگر، ایماژ یعنی: نگاه به زندگی در چه ظرف استعاری قابل تصویر و تعریف است. مثلا:
    ایماژ بازار، زندگی یک بازار است
    ایماژ فیلم، زندگی یک فیلم است، بازی است
    ایماژ رقابت و تنازع بقا
    ایماژ پرنده و قفس، مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم
    ایماژ عشق و غربت، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ( نی‌نامه مولانا )
    ایماژ هبوط در کویر، انسان خدا‌گونه‌ای در تبعید
    ایماژ ….
    و ایماژ رقص

    ۳/۲- ایماژسپهری، ایماژ رقص است. به نظر می‌رسد، سپهری – چنان خیام، هایدگر – بر این ذهن و زبان است که انسان در بازه میان دو اتفاق غیر انتخابیِ هبوط و کوچ، باید در رقص باشد، به تعبیر خیام: « خوش باش ». می‌گوید: زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ. ….

    ۳/۳- بی‌خودی، شوریدگی، طوفان جنون، ضرب‌آهنگ تند عشق و اشتیاق، کوبه‌های شوق‌ و طلب، سماع عارفانه و ترنم موزون حزن – در شعر سپهری –  بویژه در پاره‌ای از قطعه‌ها با چگالی بالایی – موج می‌زند. گویا وی بر آن بوده است تا به کمک صنایع ادبی، بدایع هنری و موسیقی بیرونی و درونی کلام و … های و هوی هستی، سرمستی و شوریدگی طبیعت را در شعر بازنمایی و از آن نمایشگاهی برای رقص و پایکوبی و پالغز بسازد.
    آری که در نگاه او، خاک و افلاک، کوچهباغ ساز و آواز و پرواز است  و هستی، قصر سرشار موسیقی و  رقص. او از « جشن موسیقی اختران » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )، « آواز درخت، جنگل و قناری و نیز آواز پر چلچله و خدا  » ( به ترتیب،ن‌ک: شرق اندوه، قطعه‌های: تا، تنها باد. صدای پای آب و حجم سبز، قطعه‌های: ندای آغاز و غربت ) و نیز از آواز میوه‌ها می‌گوید. بنگرید: « با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید/ اضطراب باغ‌ها درسایه هر میوه روشن بود/ گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می‌کرد/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ بنیش همشهریان افسوس/ بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود/ من به خانه بازگشتم؛/ مادر پرسید:/ میوه از میدان خریدی هیچ؟/ –میوه های بی‌نهایت را/ کجا می‌شود میان این سبد جا داد؟ گفتم از میدان بخر یک من انار خوب/ –امتحان کردم اناری را/ انبساطش از کنار این سبد سر رفت/ به چه شد، آخر خوراک ظهر…/ ….. ظهر از آیینه‌ها، تصویر به تا دور دستِ زندگی می‌رفت!…» ( حجم سبز، صدای دیدار)

    ۳/۴- و بر این پایه، سپهری، زندگی را فرصت رقص می‌داند و چنان خیام بر این ایده و انگاره است که در بازه دو اتفاق – نه چندان انتخابیِ – هبوط و کوچ، ظرف  خوشباشی است و رقص! این است که وی به رغم آنکه – معمولا – شب و ظلمت و تاریکی را، استعاره زایش و زایندگی می‌داند، اما صبح را دوست دارد، از سحر می‌گوید که: « اندکی صبر، سحر نزدیک است » ( مرگ رنگ، غمی غمناک ) و در انتظار صبح است که سر زند و « آسمان به کاسه آب هجرت کند » ( حجم سبز، به باغ همسفران ) و « داخل واژه صبح، صبح شود » ( ما هیچ ما نگاه، تا انتها حضور ) و چنین است که با ضرباهنگی تند  « دیوار قیر اندود » را که کارکردی جز « پایان تلخ صداهای هوش‌ربا » ندارد، در خطاب گرفته و از او میخواهد که فرو‌ریزد و بی‌جنبشی‌اش را در هم شوند. بخوانید:
    « پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/ پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیر اندود/ از میان برخیز/ پایان تلخ صداه‌های هوش ربا!/ فرو ریز/ لذّتِ خواب می‌فشارد/ فراموشی می‌بارد/ پرده نفس می‌کشد/شکوفه خوابم می‌پژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایه‌ها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/
    سیاه سرد بی تپش گنگ! » ( زندگی خوابها، پرده )
    و از این روست که در مذهب نا مذهب او « رسیدن » ارزش نیست، « ورزیدن، دویدن و رفتن » ارزش است. بنگرید:
    ✓ « کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم …!/ … / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم…» ( صدای پای آب)
    ✓ « شراب باید خورد/ و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت/ همین!…» ( مسافر )
    ✓ « باید کتاب را بست/ باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد…/ گل را نگاه کرد…/ ابهام را شنید…/ باید دوید تا ته بودن/ باید به بوی خاک فنا رفت/ باید به ملتقای درخت و خدا رسید/ باید نشست/ نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف…» ( ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سپید )

    ۳/۵- رقص، نه تنها سپیدار مضمون شعر سپهری است که فرم و فریم شعر او را هم فرا‌گرفته و به سختی زیر هنایش ( تحت تاثیر ) در‌آورده چنانکه و چندانکه آدمی – نا‌خودآگاه – خود را غرقه کلیات شمس می‌بیند. بویژه بنگرید: دفتر « شرق اندوه، قطعه‌های: روانه، پادمه، هایی، شیطان هم، بودهی، تا، و شکستم، …، نیایش » و بخوانید:
    « من سازم ؛ بندی آوازم/ برگیرم بنوازم بر تارم زخمه “لا” می‌زن/ راه فنا می‌زن/ من دودم می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم/ می‌سوزم، می‌سوزم/ فانوس تمنایم گل کن تو مرا و درآ/ آیینه شدم از روشن و از سایه بری بودم دیو و پری آمد/ دیو و پری بودم در بی خبری بودم/ قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات و زبر پوشم اوستا/ می‌بینم خواب؛  بودایی در نیلوفر آب/ هر جا گلهای نیایش رست من چیدم/  دسته گلی دارم/محراب تو دور از دست؛ او بالا من در پست/ خوشبو سخنم نی ؟ باد ” بیا ” می‌‌بردم/ بی‌ توشه شدم در کوه “کجا” گل چیدم گل خوردم/ در رگ‌ها همهمه‌ای دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن/ و به من یک قطره گوارا کن شورم را زیبا کن/ باد انگیز درهای سخن بشکن/ جاپای صدا می‌روب/ هم دود “چرا ” می‌بر/ هم موج “من” و “ما” و “شما” می‌بر/ ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان/ زین رویا در چشمم گل بنشان گل بنشان…( شرق اندوه،شورم را )

    ۳/۶-  چکیده آنکه: « ببوی و برو » ( شرق اندوه، هلال ). این جان آموزه‌های سپهری است و چنان است که « عبور » سر از «عبور از عبور » در می‌آورد و این، یعنی: « عبور از عبور » – چنانکه سرشت آن است – نقطه‌ای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بی‌جنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» می‌توان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در  گونه‌ای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمی‌گیرد و کمیتی را گام نمی‌زند. طی نامه‌ای، سپهری چنین می‌نویسد
    « آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.
    شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !
    من از همهٔ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
    نگاه را تازه کرده‌ام.
    من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. » (بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)

    ۳/۷- نگاره این پالغز را در قطعه دیگری از شعر سپهری می‌توان دید که با عبور و حضور در دیالوگ می‌شود، بخوانید:چنان:
    «ای عبور ظریف!/ بال را معنی کن/ تا پر هوش من از حسادت بسوزد/ ای حیات شدید!/ ریشه های تو از مهلت نور، آب می نوشد/ آدمی زاد- این حجم غمناک-
    روی پاشویهٔ وقت/ روز سرشاری حوض را خواب می‌بیند/ ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!/ با تکان لطیف غریزه/ارث تاریک اشکال از بال‌های تو می‌ریزد/عصمت گیج پرواز/مثل یک خط مغلق/ در شیار فضا رمز می‌پاشد/ من وارث نقش فرش زمینم/و همه انحناهای این حوضخانه/ شکل آن کاسه ی مس/هم سفر بوده با من/از زمین های زبر غریزی/تا تراشیدگی های وجدان امروز/ ای نگاه تحرک!/ حجم انگشت تکرار/ روزن التهاب مرا بست:/ پیش از این در لب سیب/ دست من شعله ور می‌شد/ پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/خواب شیرینی از هوش می‌رفت/از تماشای سوی ستاره/خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ای حضور پریروز بدوی!/ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک/حرمت زندگی را
    طرح می‌ریزی!/ من پس از رفتن تو لب شط/ بانگ پاهای تند عطش را/ می‌شنیدم/ بال حاضر جواب تو/از سؤال فضا پیش می‌افتد/آدمی زاد طومار طولانی انتظار است/ ای پرنده! ولی تو/خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی !»( د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ اینجا پرنده بود)

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری )

    اشاره به چکیده پیشین:

    « گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها »
    چکیده پیشین، تحت عنوان ف/ اول، نگاهی تحلیلی داشت به گزارش‌های معطوف به تبیین و توصیف واقعیت هستی

    و اینک در ادامه:

    ف/ دوم: گزاره‌های ناظر بر ارزشها

    ۱- مفاهیم معطوف به ارزشها در شعر سپهری – نسبتا – پر شمار و آمار است:
    ✓ سکوت و خاموشی
    ✓ غفلت پاک
    ✓ ترس شفاف
    ✓ ترنم موزون حزن
    ✓ تنهایی و غربت ( خلوت، عزلت )
    ✓ عبور
    ✓ تدبیر و خلاقیت
    ✓ تقدیر، تسبیح و شناوری
    ✓ وارستگی و رهایی= زهد
    ✓ خودبسندگی = قناعت، هوی خنک اسغناء
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ دهش و رایگان بخشی
    ✓ پاس قانون زمین ( حق شهر، اقلیم، طبیعت و / اخلاقیات زیست_محیطی)
    ✓ درنگ و تماشا
    ✓ عدالت و ستم‌گریزی
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ نوعدوستی
    ✓ آزادی و آزادمنشی
    ✓ شفافیت و صداقت  ( ≠ نقد و نکوهش دو رویی )
    ✓ ساده‌زیستی
    ✓ حقوق، حق بر شهر و بر محیط زیست: قانون آب، گیاه، چمن و زمین و …
    ✓ سپاسمندی: به درخت درخت را …

    ۲- ارزش محوری

    اصل بنیادین در فلسفه رواقی/ سپهری: آزادی و آزاد_منشی است
    ۲/۱- زندگی همواره بر بستری از دیالکتیک  انگیزه‌ها و در بستری از جدال دو نیروی جذب و دفع / ترس و میل، جاری است
    نیروی‌های جاذبه‌دار: ثروت و مکنت، لذت، زیبایی، قدرت و شهوت
    نیروهای دافعه‌دار: کارهای سخت و دشوار، بیماری و مرگ، درد و الم، ارزشداوری دیگران، رژیم سخت انضباطی و ریاضت
    سخن امام علی در طیف بندی پرستشگران، در این جغرافیای کلام معنا‌دار است
    ایشان در نقد پرستشگران می‌گوید:
    طیفی، دوزخ‌گریزانه پرستش می‌کنند، اینان برده‌اند و ترسا‌منش.
    و طیفی، بهشت‌گرایانه پرستش میکنند، اینان – نیز – بازاری‌اند و سودا‌منش.
    و طیف سومی – اما –  برهنه از هر آز و نیاز و در پروای از انگاره‌ای چون دفع جهنم و جذب بهشت، سپاسگزارانه و برین‌گرایانه پرستش میکنند. اینان – در واقع، پارسایند و آزاد‌منش (نهج‌البلاغه، حکمت/۲۳۷)
    این بدان معنا‌ست که، پرستش آزمندانه و یا ترسایانه، با پارسایی و آزاد‌منشی در ناسازگاری و دوگانگی است و بدین روی، رهایی از بردگی ترس و نیاز، جانمایه آزادی و آزادگی است.
    و درست در این راستا و بر این پایه است که، می‌گوید:
    «… بنده کسی مباش! که آزادی، نهادینه تو و سرشت انسانی توست.» (نهج‌البلاغه، نامه/۳۱)
    بنا بر این:
    حرکت تحت تاثیر نیروی اول ( سودا‌گرایانه ): تجارت است
    حرکت تحت تاثیر نیروی دوم ( ترسایانه ): اسارت است
    آزادی ایجاب میکند – چنانکه رواقیون نیز می‌گویند – که: رفتار، نه از سر تمنا و آز باشد و نه از سر از هراس و نیاز.
    ۲/۲- پس، آزادی = رهایی از سلطه این دو نیرو است. واین همان است که در ادبیات رواقی به « بی‌تفاوتی عقلانی » نامیده شده و خوانده میشود.
    رد پای این « بی‌عملی و بی‌تفاوتی » در شعر سپهری – نه تنها آشکارا و با تمام وضوح دیده می‌شود، که – از چنان حجم و چگالی و شدتی برخور‌دار است که از آن به عنوان « جنبش بی جنبشی = عبور از عبور » می‌توان یاد کرد. بنگرید:

    عبور از عبور
    نخست این دو قطعه را بخوانیم و بر آن خیمه درنگ زنیم:
    قطعه یکم:
    « می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/
    دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/
    سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/
    در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/
    به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/می‌شنوی/ من شکفتن ها را می‌شنوم/و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »( د/آوار آفتاب، ق/فراتر)

    قطعه دوم:
    « دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی تاب است …»( د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)

    دو قطعه یاد شده شعر سپهری – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر،  فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه (تجربه عبور از عبور و درک حضور)  -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که سپهری از آن به « هوای خنک استغناء/ فرش فراغت» یاد میکند:
    « من به مهمانی دنیا رفتم:/من به دشت اندوه،/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم…/ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک/ تا هوای خنک استغنا/ تا شب خیس محبت رفتم/ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق/رفتم، رفتم تا زن/ تا چراغ لذت/تا سکوت خواهش/تا صدای پر تنهایی…»( د/ صدای پای آب)
    « هنوز در سفرم/خیال می کنم/در آبهای جهان قایقی است/و من، مسافر قایق، هزارها سال است/ سرود زنده دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم/و پیش می‌رانم/ مرا سفر به کجا می‌برد؟
    کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت/گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش/ و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟…»( د/ مسافر)
    ( به مثابه پاورقی )
    به اشاره در گفته آمد: « عبور در مدار تنهایی» – برابر تجربه و نظام اندیشگی سپهری – سالک را دستخوش مرزهای گمشدگی، سرگردانی و غربت کرده و دچار آوارگی می‌کند که، «جاده یعنی غربت»( د/ حجم سبز، ق/ جنبش واژه زیست) و چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه و عرصه رفت و آمد، گشت و واگشت و نپایندگی است. برابر این تجربه، «آرامش در تپش» است و از همین رو «بی‌جنبشی/ بی‌تپشی» در ضرباهنگِ «دور باد» قرار میگیرد:
    « پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیر اندود/از میان برخیز/ پایان تلخ صداه‌های هوش ربا!/فرو ریز/لذّتِ خواب می‌فشارد/فراموشی می‌بارد/پرده نفس می‌کشد/
    شکوفه خوابم می‌پژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایه‌ها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/ سیاه سرد بی تپش گنگ !…»( د/ زنگی خوابها، ق/ پرده)
    بی‌تابی، بی‌قراری و نپایندگی و این تجربه‌های کبوترانه، اما چنان اوج و موج بر‌داشته و – گویا – شدت میگیرد که زمان فراموش، ساعت در تعلیق و ابدیت شنیده می‌شود
    چنین تجربه‌ای، چگونه ممکن است؟ و در واقع پرسش این است که لحظه‌ها چگونه ابدیت یافته و ثانیه‌ها، جاودانه می‌شوند؟
    پاسخ در « تجربه تعلیق زمان» است
    ساعت‌ها را ما ساخته‌ایم، اگر ساعت نمی‌ساختیم، زمان نمی‌گذشت، اصلا زمانی در کار نیست که بخواهد بگذرد!…
    زندگی، چنان رویای سرشار یک دلداده و لبخند پهناور یک کودک است، که ثانیه‌ها در آن منبسط شده‌اند. کودکان در دنیای بی‌زمان می‌خندند؛ و دلدادگان نیز! دنیایی که لحظه‌ها در آن غنی شده‌اند. شاید هم از اول چنین بودند؛ این ماییم که غنای لحظه‌ها را باخته‌ایم. بزرگ که شدیم، شتاب را به ما آموختند؛ و مقصد را؛ و مسیر را… زمان، زائیده‌ی ذهن متوهم دچار دانش گزاره‌ای است. لحظه‌ها غنی شوند، ساعت تعلیق شود، دروازه ابدیت (د/ آوار آفتاب، ق/ شب هماهنگی) بازشود، آدم از “عبور” رها می‌شود و  “حضور” را درمی‌یابد. ( پایان پاورقی )

    ۲/۳- به این ترتیب:

    الف: آزادگی معنوی به این معنا است که  انسان به حرکت و حیات نگرشی مستقل از نیروهای بیرونی دارد. خواه آن نیروها فرا طبیعی باشند، یا فرایند اتفاقات و حوادث زندگی باشند و یا بر‌آمده از سوی جامعه و افکار عمومی و یا هوی و هوس باشند. در واقع آزادگی تعبیر دیگری از آزادی شخصی، درونی، و روحی و معنوی است.
    ب: نشان این آزادی « بی‌آروزیی محض و مطلق » که آدمی را  بر قله‌ای از فرزانگی و  همچنان پای در سفر دارد. بخوانید: « قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..
    پ: اثر وضعی آزادگی، وارستگی است و اثر وضعی وارستگی، شادی و لذت است. به تعبیر دیگر:
    وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق بگیرد کلید دستیابی به شادی و لذت است. یعنی: رمز شادی و لذت در وارستگی است.
    ت: پیس‌نیاز آزادی و هر گونه کنش معناگرایانه دیگری، آزادی معنوی و آزادگی است.  یعنی رهیدن از آز و نیازهای تصنعی و برآمده از خواسته‌ها.
    این تجربه به انسانی که دغدغه خود‌شکوفایی دارد امکان میدهد تا در دنیای واقعیت‌ها، در میانه دو راهی دینداری‌های متعارف و یا ماتریالیسم، راه سومی را برگزیند و آن راه معنویت است.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۷، عرفان طبیعت محور/۱۳ ( پی‌افزود/۳: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت سوم

    رِواقی گری

    رِواقی گری، مکتبی فلسفی است که در سده چهارم پیش از میلاد در شهر آتن وسیله زنون رواقی (کیتیونی) پایه‌ریزی شد.
    رواقیگری شاخه‌ای از فلسفه اخلاق شخصی است مبتنی بر سیستم منطق و مشاهده ادراکات جهان طبیعی.
    براساس آموزه‌های این فلسفه، انسان‌ به عنوان موجود اجتماعی می‌بایست راه رسیدن به خوش‌روانی (خوشبختی، یا نعمت) را پیدا کند و به حالت رهایی از رنج برسد.
    در این فلسفه انسان با درک جهان و هماهنگ با طبیعت و با رعایت چهار ضابطه: حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد می‌بایست در تعامل با دیگران باشد.
    وجه تسمیه رواقی از آن رو است که انجمن ایشان در یکی از رواق‌های آتن برگزار می‌شد.
    حکیم رواقی بر این ایده و اندیشه تلاش میکند تا با کمک اخلاق رواقی به این اهداف برسد. برای نمونه:

    • ✓ تشویش ناپذیری روح
    • ✓ خود بسندگی
    • ✓ و عدم وابستگی به شرایط بیرونی

    چنین ساختاری، برخوردار از یک سازمان فرادستی است و آن: باورمندی به یک نظم طبیعیِ معقول و خدایی و نیز باورمندی به تقدیری بودن سرنوشت انسان ( تقدیر البته به معنای رواقی و نه به معنای متعارف )
    در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
    به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه همه چیز بالضروره روی می دهد و سرنوشت آن را هدایت می کند.

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها

    ف/ یکم: گزاره‌های ناظر بر توصیف واقعیت هستی

    ۱- هستی یک کل واحد است. بر این پایه:
    ۱/۱- هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    ۱/۲- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ۱/۳- زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند
    بنا بر این، نسبت انسان به طبیعت و جهانِ هستی نسبت جزء به کل است. انسان جزیی از هستی است و سرنوشت او به طبیعت گره خورده است و این، بازخوردهای اخلاقی فراوانی دارد.

    ( به مثابه پاورقی بند/۱ )

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    • ✓ سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
      از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    • ✓ و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
      در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
      …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
      تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
      در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    • ✓ و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    • ✓ و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
      با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز ) ( پایان پاورقی)

    ۲- اجزاء هستی/ همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند

    ۳- انسان به عنوان بخشی از هستی، در نهاد خود از نوعی وحدت طبیعی برخوردار است و همه اجزاء آن تنیده در یکدیگرند، به رغم آن،اما دارای دو ساحت است:

    • ✓ ساحت تن
    • ✓ و ساحت من

    ۴- انسان، زیستمندی است با دو ویژگی:
    الف/ نطق و تکلم = خرد و خرد‌ورزی
    عقلی‌گری، جلوه‌هایی دارد:
    ۱/الف: پاس قوانین هستی:
    * ✓ پاس طبیعت انسان
    * ✓ مهندسی تدبیر بر تقدیر
    ۲/الف: اخلاق عقلانی، نظام اخلاقی مستقل از پیش‌فرضها
    ۳/الف: حقوق طبیعی، حق شهر، حق محیط زیست
    ب/ ارتباط و پیوند اجتماعی ( ارتباط زیستی و عقلانیت ارتباطی )

    ۵- هستی و از جمله طبیعت، در سیطره و سلطه چند اصلی ساختاری‌ هستند:
    الف/اصل ضرورت . یعنی هرچه پیش می آید نمی‌توانسته است که پیش نیاید. بنابراین هر چیزی چنان است که باید باشد= اصل زیبایی و نظام احسن
    بر این پایه:
    طبیعت خیر محض است و در راه و رسم آن شرّی وجود ندارد.
    ب/ اصل بی‌ثباتی. تنها اصل ثابت در جهان بی‌ثباتی است. هیچ چیز در عالم طبیعت جز بی‌ثباتی، ثبات ندارد. همه چیز در حال تطور، دگرگونی، سیلان و به شکل دیگر درآمدن و تغیّر است.
    ج/اصل تقدیر. برجهان هستی و همه موجودات آن تقدیر و سرنوشت حاکم است و گریز و چاره‌ای از آن نیست. این تقدیر و سرنوشت، لزوماً تقدیر و سرنوشت الهیاتی نیست بلکه می‌تواند تقدیر و سرنوشت فلسفی باشد

    ۶- جهان راز‌مند است. تقدیر و سرنوشت هم یکی از رازهاست.

    ۷- هرچیزی در جهان طبیعت غایتی دارد که فلسفه وجودی اوست و در مدار کششهای آن، کوشش دارد و از جمله انسان، فلسفه وجودی او، اتمام کار نیمه تمام آفرینش است ( داستان آفرینش، آفرینش داستان است)

    ۸- حقیقت همیشه ناآشکار و در پرده ابهام است. بر این پایه، فرد و گروهی – هیچ – نمی‌توانند – با قطعیت – مدعی آن باشند که حق و حقیقت نزد آنان و در دست آنان است.
    پندار و انگار هر کس نسبت به حق و حقیقت، در واقع، نظرگاه و چشم‌انداز اوست ( و همین چشم‌انداز هم خاستگاه همه جنگ و جدالهاست. به تعبیر دیگر: ریشه و منشا پیدایی و پدیداری همه جنگ و جدلها، چشم‌انداز و منظر افراد است و نه خود واقع .

    ۹- لذت و الم، خوشی و ناخوشی و … فرآورده جهان نیست. جهان، نه توان پدید آوردن حالات ذهنی- روانی مثبت را در آدمی دارد و نه توان پدید آوردن حالات منفی را. جهان از این جهت، خنثی، بی طرف و فاقد تاثیر است. پدیدآیی این حالات ذهنی -روانی را نباید به حساب جهان گذاشت و به پای او نوشت. بلکه عامل ایجاد این حالات در آدمی – تنها – دیدگاهی است که در برابر جهان و از جهان دارد. بنابراین، آن که خواهان لذت، خوشی، شادی، رضایت و …. است، به جای آن که اینها را از جهان بخواهد، از خود باید بخواهد و با خویشتن شناسی و درون نگری و خودکاوی ، نگاهی را که موجب پیدایش رنج، ناخوشی، اندوه و ….. مانند اینها شده است باز شناسند و آن را از میان بردارد و به جای آن دیدگاه دیگری بنشاند که لذت زا، خوشی آور، شادی آفرین و رضایت بخش باشد. تغییر جهان مشکل گشا نیست؛ تغییر منظر و چشم‌انداز است که رافع مشکلات درونی است. و چون تغییر منظر یا تفسیر در درون صورت می گیرد نه در برون، باید گفت که برای داشتن حالات ذهنی- روانی مطلوب و دور ماندن از حالات نامطلوب باید خود را دگرگون کرد، نه جز خود را:« از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی »

    ۱۰- به همین ترتیب، زندگی معنادار نیست، ما انسانها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه خلق شدنی و آفرینشی است.

    ۱۱- آدمی هستنده از پیش نیست و بدین روی تعاریف افلاطون تا کانت در باره انسان به چالش گرفته می‌شد، بلکه هستنده است که خودش ، خودش را می‌آفریند
    و این نکته‌ای است که نه تنها از نگاه فلاسفه مسلمان دور نمانده است، بلکه – دست کم پاره‌ای از آنان – بویژه به اعتبار عقبه قرآنی آن، بر آن تکیه و تاکید هم داشته‌اند.
    آنان با اشاره به اینکه: « انسان یگانه موجودی است که خودش باید « خویشتن » را انتخاب کند » بر این انگاره تاکید داشته‌اند که: « هر کس خود بنا، معمار و مهندس شخصیت خود است » و به این ترتیب در یک هم‌افقی با اگزیستانسیالیست‌ها قرار گرفته‌اند. برابر روایت مطهری، ملاصدرا با توجیه فلسفی اصالت وجود، تکیه فراوان بر این انگاره دارد که: « انسان، نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد، احیانا هر روز، نوعی است غیر روز دیگر. »
    انسان « وجودی » از پیش تعریف شده ندارد. هستی و باشندگی او در تجربه وجودی و به موجب حرکت روی مرز دو عدم شکل میگیرد. دم و بازدم، ( آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ) ( رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا خوب خنک استغنا)
    این است که آدمی همواره در گونه‌ای تجربه است ( تجربه‌های کبوترانه)

    ۱۲- بر این پایه،
    زندگی، در حال زیستی است. گذشته و آینده زندگی ما نیستند. چون هیچکدام نیستند. یا از دست رفته‌اند و یا هنوز واقع نشده‌اند

    ۱۳- ذیل بند/۴ مطلب ۲/الف به اخلاق عقلانی مستقل از پیش‌فرضها به عنوان جلوه عقلیگری در نظام اندیشگی رواقیون/سپهری اشاره شد. بر این پایه – برابر این نگاه -:
    الف/ زندگی اخلاقی ممکن است و یک مفهوم ذهنی، انتزاعی و بی‌مصداق و افسانه نیست. و نه تنها ممکن، بلکه مطبوع و مطلوب هم هست.
    بر این پایه، هیچ انسانی به طور آگاهانه و خود خواسته به فضیلت و زندگی اخلاقی پشت نمی‌کند و آن را ترک نمی‌کند. کسی و یا کسانی‌که به زندگی اخلاقی پشت می‌کنند، یا از سر نابخردی و نا‌آگاهی است و یا از سر پوچی و سست‌عنصری!
    ب/ اخلاقی زیستن از نظام‌های ماوراءالطبیعی (نه مابعد الطبیعی) مستقل است و توقف بر ایدئولوژی متافیزیکی ندارد ( زلف اخلاق به باورهای متافیزیکی گره نخورده است. یعنی ساختار وجودی انسان – فارغ از خداباوری و یا خدا نا‌باوری – اخلاقیگری را ایجاب می‌کند. ) ( لا‌تکن عبد … و قد جعلک‌الله حرا و …. )

    ۱۴- ویژگی‌های شخصی (ذهنی و جسمانی) انسان در اختیار خود انسان نیستند اما ویژگی های شخصیتی ( اخلاقی، رفتاری ) – بر پایه بند/۱۱- در اختیار انسان هستند. یعنی: قبض و بسط ویژگیهای انتسابی در اختیار انسان نیست. اما، قبض و بسط ویژگیهای اکتسابی و شخصیتی در اختیار انسان است.

    ۱۵- و در این میان، فکر و اراده(خواست) در اختیار آدمی است و تحت سلطه و سیطره هیچ موجودی در نمی‌آید.

    ۱۶- هر کنشی در انسان – خوب یا بد – نوعی رفتار با خود است، زیرا – فارغ از بازخورد متعارف – انگیزه و محرک هر کنش در آدمی « خود » است.

    ۱۷- در … گفته شد: معیار و سنجه خوبی و بدی، رفتار و‌کردار وفق و یا ناموافق طبیعت است.‌اینک و در ادامه آن، این نکته افزودنی است که: خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت

    ۱۸- جهان، جهانِ رایگان بخشی است. هرچه داریم به رایگان داده‌اند ما استحقاق قبلی برای بدست آوردن آنچه داریم نداشته‌ایم و هرچه هم به ما نداده‌اند به خاطر عدم استحقاق ما نبوده است. هرچه داده‌اند به رایگان داده‌اند. عطف به این گزاره، بخوانید:
    > « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه‌اش را/ بفروشد به زمین/ رایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ/ هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن/ … » ( صدای پای آب )

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری

    ۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پی‌افزود/۲: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت دوم:

    ۱- سپهری – بمثابه فیلسوف رواقی – همه دغدغه‌اش « زندگی » است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم_افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.
    « زندگی » در میراث سپهری، یکی از پر بسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب – فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین – بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه:

    ✓ صدای پای آب: « زندگی چیزی بود/مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار/زندگی؛/در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/یک بغل آزادی بود/زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/پرشی دارد اندازه عشق/زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/خبر رفتن موشک به فضا/لمس تنهایی ماه/فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است/زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/زندگی مجذور آینه است/زندگی گل به توان ابدیت/زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست …/…./زندگی تر شدن پی در پی/زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است. »

    ✓ و نیز رک: شعر جنبش واژه زیست و شعر در گلستانه، از دفتر حجم سبز

    ۲- و از این روست که او زیست‌جهانی دارد:

    • الف) با نام فلسفه لاجوردی
    • ب) و با ویژگیهایی چند، از جمله:
      • ۱/ب: بار بر دو پایه بنیادین است:
        • پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )
        • پایه دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
          به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. ( نک: بسامد قانون و نیز بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری )
          از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه وجود هر پدیده و مناسبات بین آنها بر‌آمده و بر پایه نوعی « ضرورت » است. بخوانید:
        « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/
        می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):« …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/
        و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/
        و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/
        و اگر خنج نبود/
        لطمه می‌خورد به قانون درخت/
        و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/
        و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/
        و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب )
      • ۲/ب: یک نظام معرفتی دارد. در این نظام معرفتی:
        • ۲/۱/ب: هستی:
          • الف) یک کل واحد است
          • ب) راز‌مند و نظامند است
          • پ) شورمند و شعورمند است
          • ت) خیر و مهر محض است
          • ث) زیبا، در اهتزاز و همه اجزاء آن در وزش و پویش است ( نک: کیستی و چیستی هستی و طبیعت در میراث و از جمله در شعر سپهری )
        • ۲/۲/ب: به موجب بند « الف۲/۱/ب »:
          • الف) اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند.« …من نمی‌دانم که چرا می‌گویند:/
            اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/
            و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/
            گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد؟!/ …. » ( صدای پای آب )
          • ب) انسان هم – به رغم تفاوت کارکرد، اما – با سایر اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند. نک: به شعر « متن قدیم شب از دفتر هشتم »
            در این قطعه شعر سپهری:
            بر پایه پیش‌فرض « ارتباط زیستی بین همه اجزاء در چرخه فرگشت هستی » که:« …./ اهل کاشانم/
            نسبم شاید برسد/
            به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/
            شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
          و با اشاره به اسطوره « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: > « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ > محشری از همه زندگان بود/ > از میان تمام حریفان/ > فک من از غرور تکلم ترک خورد » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )
          • ج) انسانها هم – به رغم تفاوت در هویت و حقوق اکتسابی، اما – در هویت و حقوق انتسابی و انسانی برابرند.
            سپهری در قطعه شعری از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/
            روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/
            روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/
            روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
            از تماشای سوی ستاره/
            خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … » ( ما هیچ ما نگاه/ اینجا پرنده بود )
        • ۲/۳/ب: به موجب بند « ت۲/۱/ب »، مسولیت آدمی برای معماری زندگی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است. این مهندسی و تدبیر، در فرایند زندگی، دو نمایه دارد:
          • الف) خوب زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی است. این ساحت، ساحت تلاش و تغییر و اصلاح است.
          • ب) آرام زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی نیست و از عهده او بیرون است. این ساحت، ساحت رضا، تسلیم و تمکین و حفظ آرامش است.

    شعر سپهری نمایش این پارادوکس است:
    از سویی، شعر عصیان و اعتراض و در پی تغییر و اصلاح است و از سوی دیگر، شعر فراخوان به تسلیم و تمکین و توکل است.

    بنگرید:
    سویه معطوف به عصیان و اصلاح را – البته – با توجه به سلوک اجتماعی و نیز سبک سوررئالیستی اشعار،عمدتا قطعه‌های معطوف به ایده‌های آرمانشهری شاعر نمایندگی میکنند. ایده و اندیشه عصیان و اصلاح – گر چه بطور خفته و نا آشکار – در سراسر هشت کتاب جاری است، اما بویژه در دو دفتر پایانی جلوه‌گر است. در این قطعه‌ها شاعر بر آن است تا ایده و اندیشه خود را از طریق فرم انتقال داده و آموزش دهد و به همین دلیل هم از زبان رمز و نماد بهره جسته و از تکنیکهای استعاره، اسطوره و … کمک میگیرد. برای سنجه و راستی‌آزمایی این خوانش، کافی است شماری از قطعه‌ها بررسیده شوند.
    برای نمونه رک: قطعه‌های: آب، پشت دریاها و پیامی در راه، از دفتر هفتم و نیز قطعه‌های: بی‌روزها عروسک و تا انتها حضور از دفتر هشتم
    آرمانگرایی شاعر – به گواهی این قطعه‌ها که در بر دارنده مفاهیم : رویا‌پردازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی است، خیال‌بافی و از جنس ایده‌آلیسم مینوگرایانه نیست، بلکه جهانسازی و از جنس ماتریالیسم گیتی‌گرایانه است و ریشه از دو بنمایه هستی‌شناسانه میگیرد: الف) سرشت سوگناک زندگی و درد مانایی. ب) عصیان و اعتراض خاموش علیه وضع موجود.
    سپهری گر چه بر پایه نوعی « وحدت اندیشی » زندگی را با همه وجوه پذیرفته و بدان اقبال دارد و از آن استقبال می‌کند و – به عنوان مثال – می‌گوید: « من شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم » ( هنوز در سفرم، بخشی از نامه خطاب به مهری) ، اما این بدان معنا نیست که وی در اندیشه تغییر و تدبیر نبوده و نیست. در جایی می‌گوید:

    « دیدم قدری گرفته‌ام/انسان وقتی دلش گرفت/از پی تدبیر می‌رود/من هم رفتم …» ( ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)

    و بدین منوال است که شاعرِ سالکِ روزگار راززدایی شده، در فضای یونگی، از « پای پوش جنس نبوت » ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می گوید و در اندیشه تکمیل کار نیمه تمام آفرینش « سوره تماشا » نازل میکند و این را « تقدیر/ سرنوشت انسان » می‌داند و در واقع بر این ایده و انگاره است که: « بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان » است.

    و سویه معطوف به رضا، تسلیم و توکل را باید آنجا دید که شاعر از مثبت‌نگری و پذیرش زندگی با همه وجوه آن، خرسندی، خود_بسندگی و قناعت، وارستگی و ساده‌زیستی، راز‌ورزی و پرسش_پرهیزی و … می‌گوید

    ۴- بدین پایه و مایه، رواقیگری بر‌آمده از نظام اندیشگی/ فلسفی سپهری، ساختاری دو پایه‌ای دارد.

    • ۴/۱- پایه اوّل این است که، زندگیِ آرمانی و کمالِ مطلوب، زندگیِ اخلاقی است
      شخصی که به لحاظِ اخلاقی، انسانِ نیک است به سعادت و بهروزی دست یافته است.
      بر پایه این نگاه و نگر، اخلاقی‌ بودن، شرطِ لازمِ و نیز شرط کافی برای بهروزی است.
      یعنی: آدمی اگر اخلاقی نباشد، هرگز بهروز نخواهد بود، چنانکه از سوی دیگر، اگر اخلاقی باشد، همیشه بهروز خواهد بود و برایِ بهروزی به چیزِ دیگری نیاز ندارد
      به موجب این بینش، اخلاقی ‌بودن به فضیلتمندی است و اخلاق فضیلتمندانه در گرو پایبندی به چهار اصل است:
      • الف) حکمتِ عملی: تواناییِ بر‌آمدن از عهده‌یِ موقعیّتهایِ پیچیده به بهترین وجهِ ممکن.
      • ب) شجاعت: انجام دادن کار راست و درست و در این راستا، ایستادگی و بردباری در برابرِ موانعِ و نیز چیرگی بر ترس.
      • پ) عدالت: مواجهه کریمانه و کرامتمندانه با هر انسان و رعایت حریم و حرمت او فقط بر معیار هویت انسانی.
      • ت) اقتصاد و اعتدال: میانه‌روی و پرهیز از هر گونه افراط و تفریط در واکنش به موقعیّتها.
        در نگاه رواقیون رعایت این رکن، خوبیِ زندگی را تأمین میکند.
    • ۴/۲- رکن دوم، التفات و التزام به این است که، امور در جریان زندگی دو دسته‌اند:
      پاره‌ای در حیطه‌ و حوزه قدرت، اراده و اختیارِ آدمی‌ هستند.
      و پاره‌ دیگر از این حوزه و حیطه بیرون‌اند.
      دسته نخست از امور، ساحت « تدبیر » است. باید آنها را مهندسی و مدیریت کرد و همواره آنها را به سمت و سویِ ترین‌ها گردش و چرخش داد
      اما دسته دوم – که از حوزه و حیطه قدرت عقل و اراده آدمی بیرون‌اند – ساحت « تقدیر» است. یعنی باید آنها را پذیرفت و در برابر آنها حالتِ « رضا، تسلیم و توکل » پیش گرفت.
      بدیهی است – البتّه – که، مرزبندی بین این دو دسته و تشخیصِ امور دسته‌یِ اوّل و دسته‌یِ دوم، از اهمیت شایانی برخوردار است و به عهده عقل است و تنها از او برمیآید.
    • ۴/۳- اقتضاء رکنِ دوم آن است که:
      اوّلاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرپذیر و گریزپذیر، تن به تسلیم و رضا داده نشود. چرا که آنجا حوزه تدبیر است.
      ثانیاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرناپذیر و گریزناپذیر، به جنگ و ستیز روی نیاوریم، چرا که حوزه، حوزه تقدیر و تسلیم و توکل است.
      در این حوزه، اگر تدبیر، جای تقدیر را بگیرد، به مثابه « گره بر باد » و « جنباندن حلقه‌یِ اقبالِ ناممکن» آفت آرزو‌اندیشی چیره گشته، عمر، انرژی، نیروها و استعدادهایِ درونی و نیز فرصتهایِ بیرونیِ تباه و بر باد می‌رود و نابود می‌شود.
      در نگاه رواقیون، رکنِ دوم فراهم‌آورنده‌یِ آرامشِ ذهنی و درونی در برابرِ مصائب و مشکلاتِ زندگی است.

    ۵- به اشاره در نوشته آمد که:
    مرزبندی میان مصادیقِ « نامطلوبهایِ اجتناب‌پذیر» و « نامطلوبهایِ اجتناب‌ناپذیر» و تشخیص آنها از یکدیگر نزد رواقیون مهم است و بر دوش عقل.

    • ۵/۱- رواقیون بر این ایده و انگاره‌اند که بطور کلی دو دسته از امور از حوزه قدرت عقل و اراده انسان بیرون‌اند:
      • الف) آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما
        ( یاد‌آوری: مهمّترین اموری که در حوزه و حیطه‌یِ قدرت عقل و اراده آدمی است، عبارت‌اند از سه‌گانه: داوریها، تصمیماتِ، و تلاشها.
        بنابراین، این سه چیز اگر نامطلوب بودند باید در چرخه و گردونه تدبیر قرار گرفته و بر معیار سمت و سوی بهتر شدن، دگرگونی یافته و اصلاح شوند.
        بر این پایه – اما – آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما از حوزه قدرت ما بیرون‌اند )
      • ب)پنج عامل: توانایی‌های جسمانی، ذهنی ، روانی و ویژگهای: اقلیمی، تاریخی و فرهنگی.
        رضا، تمکین و تسلیم در برابر این دو گونه امور، اثر مثبت عشق به سرنوشت را در پی دارد
        این است که رواقیون، بر سر دو راهی گزینش مذهب یا ماتریالیسم، گزینه سومی را پیشنهاده کرده و تجویز می‌کنند و آن معنویت است
    • ۵/۲- بنابراین، بایسته بر دوش آدمی، آن است که داوریها، تصمیمات، و تلاشهایِ خود را به بهترین وجه ممکن، بر پایه چهار اصل:حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد و اعتدال، مهندسی کرده، مدیریت و تدبیر نماید و به پی‌آمدهای آن تن داده و گردن نهد و به اصطلاح « اهل رضا و توکل » باشد و تمکین نمای و این در واقع، هزینه‌ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌زیستن است. مثلاً:
      زندگیِ توأم با صداقت، تواضع، و احسان، در پاره‌ای از موارد، واکنشهایِ نا‌هنجار و نا‌آشنایی را از سوی برخی دیگران بر شخص تحمیل میکند، به میزانی که این واکنشهایِ منفیّ و نامطلوب، گریزناپذیر و چاره‌ناپذیرند، باید پذیرفته شوند و هزینه‌هایِ زیستِ اخلاقی تلقّی گردند.

    ۶- چکیده آنکه:
    رواقیگری، به مثابه یک نظام فلسفی با هدف باز‌خورد یک زندگی خوب و آرام، بر پایه چهار فضیلت اصلی (حکمت، عدالت، شجاعت و اقتصاد و اعتدال ) که نمایشگاهی از شکوفایی و شادکامی باشد، یک دغدغه اصلی دارد و آن « هنر زندگی » است.

    ۷- این نظام اندیشگی در عین زندگی، کارکردهایی دارد و از سویه‌های گوناگونی برخوردار است:

    • الف) در سویه روش: اخلاق انسانی و جهانی:
      • ✓ نفی اصالت‌های نژادی و امتیازات قومی.
      • ✓ همزیستی و صلح
      • ✓ و …
        به گواهی شعر بلند « صدای پای آب » فلسفه لاجوردی او بر سازه‌ای از « هویت توحیدی و توحید هویت » بنیان‌گذاری و معماری شده است:
      « و‌ خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شب‌بو‌ها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ، ……….. هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است ، چه اهمیت دارد ، گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت ، من نمیدانم ، که چرا می‌گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست ، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟! …. »(صدای پای آب)هویت توحیدی و توحید هویت ، به مثابه سازه و بن‌مایه نظام اندیشگی سپهری، بویژه در پیوند با زیبا سناختی عقلی و پلورالیزم یکپارچه نگر انسانی، ایده و انگاره‌هایی را در پی داشته و به بار می‌آورد و به لحاظ اثر‌گذاری در عین و متن زندگی، کار‌کردهای گوناگون و پر‌شماری دارد، از آن جمله:
      نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصب‌ورزیهای ناشی از آن، در سروده سپهری آمده است:«اهل کاشانم/ نسبم، شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ …. / اهل کاشانم/ شهر من اما کاشان نیست/ …. / شهر من گم شده است» ( صدای پای آب )
    • ب) و در سویه دانش: روان درمانگری