بایسته دوم : خیمه بر خود؛ « بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم »
درآمد: خود و نا خود
۱- انسان برخوردار از نوعی « خودیت و هویت » است. مجموعه اصالتها، استعدادها و ویژگیهای ساختاری که انتسابی اند و نه اکتسابی
۲- این «خودیت» در فراینده شخصیتسازی و کسب ماهیت، تحت تاثیر عوامل بیرونی ( عوامل چهارگانه: ژن، محیط و تربیت، زمان و زمین ) ممکن است استحاله و متروکه شود و جای خویش را به «ناخود = هویتهای عاریهای و کاذب» دهد و در واقع «خود» گم کرده شود.
به بیان دیگر؛ هر کدام از ما انسانها یک خود واقعی دارند «self/خود» یعنی «انسان چنان که واقعا هست» به رغم آن، اما هر انسان، ممکن است تصوری از خود پیدا کرده و داشته باشد که با خود واقعیاش انطباق نداشته باشد و «ناخود» باشد که به آن «ego» گفته میشود
۳- چنین انسانی، از آن رو که خودش را گم کرده و به اصطلاح « از خود بیگانه » شده است، چون با خودش در ناآشتی و در بیگانگی است، با همه کس و همه چیز چنین است، ناآشتی و بیگانه است. و بنا بر این زندگی برای او پوچ و بیمعناست و این بیمعنایی، خاستگاه انواع اختلالات شخصیتی و رفتاری میتواند باشد.
۴- و در این میان، مادر_اختلال این است که؛ چنین انسانی، به جای تامین نیازهای خود و خویشتنبانی، به تعبیر مولانا: «در زمین غیر» خانه میکند.
«در زمین دیگران خانه مکن / کار خود کن، کار بیگانه مکن »
چنین انسانی – در واقع – میان خود و ناخود، دچار اشتباه در تشخیص شده است و ناخود را خود گرفته است.
۵- این وضعیت – شاید – همان است که در ادبیات انسانشناسانه – مدرنیته – به عنوان « الیناسیون = از خود بیگانگی » نامیده شده است.
الیناسیون یعنی انکار خود اصیل است بر پایه پذیرش ناخود ( ناخود = احساس همذات پنداری با هر آن چیزی که با « میم » مالکیت به آدمی سنجاق میشود )
۶- بر این پایه « بر خود خیمه زدن »، زندگی در زمین خود است و این پیش نیاز، بایسته ها و آوردههایی دارد
۱- پیشنیاز خیمه بر خود
خیمه بر خود و زندگی در زمین خود، پیشنیازی دارد و آن، « خودیابی و خودباوری» است. خودیابی چنانکه پیشنیاز خیمه بر خود است – در واقع – فرایند طیفی از کار و کنشهای در پیوند با خود است که از چهار نمونه میتوان یاد کرد.
خودیابی فرایند چهارگانه:
خودشیاری
خوداکتشافی
خودانتقادی
خودارزیابی
۲- خیمه بر خود، بایستههایی هم دارد
خودسازی و خودسالاری
خوداتکایی و خودکفایی
خودپایی و خویشتنبانی
خودکنترلی
خود شکوفایی
۳- آوردههای خیمه بر خود
خیمه بر خود با این طیف گسترده از کار و کیار، آوردههایی در پی داشته و دارد، از جمله:
۳/۱- استخلاص و خودآزادسازی
( در این رابطه: نک: شعر پشت دریاها، فراتر و برتر از پرواز )
۳/۲- استقلال و خودانگیختگی
( شعر: سایبان آرامش ما، …)
۳/۳- استغنا و خودبسندگی
هوای خنک استغنا
«هوای خنک استغناء» در واقع: «استعارهی زندگی در منهای آز و نیاز»، «ایماژِ زندگی در معنویت فراایسم» و اشاره به «جنگلآباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر) جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و « دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز)
«هوای خنک استغنا» در قطعههای دیگری از شاعرانههای سپهری هم طنیناندازست و پژواک دارد و از جمله – بویژه در دو قطعه – شایان توجه است:
قطعه یکم:
« میتازی همزاد عصیان!/ به شکار ستارهها رهسپاری/
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان میآویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروزهگون گلهای سپید میکَنی/ و هر آن به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب!/ و اینجا افسانه نمیگویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداریات را جادو میزند/
سیب باغ ترا پنجه دیوی میرباید/ و قصه نمیپردازم/
در باغستان من/ شاخه بارور خم میشود/بینیازی دستها پاسخ میدهد/ در بیشه تو آهو سر میکشد/
به صدایی میرمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/میشنوی/ من شکفتن ها را میشنوم/و جویبار از آن سوی زمان میگذرد/ تو در راهی/ من رسیدهام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »
(د/آوار آفتاب، ق/فراتر)
قطعه دوم:
« دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمنها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا میرود/میوه فرو میافتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوهها را میراند/ سرودش بر زیر و بم شاخهها پیشی گرفته است/سرشاریاش قفس را میلرزاند/ نسیم هوا را میشکند/ دریچه قفس بی تاب است …»
(د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)
✓ دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگآمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش میدهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن میگوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه میکند از «تجربه پساعبور» حرف میزند، آورده این تجربه -شاید- سامان و سامانهای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به « فرش فراغت» ( مسافر ) یاد میکند.
✓ استغنا فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی، سادگی و جنبش بیجنبشی است. به تعبیر دیگر؛ تار و پود استغنا این مفاهیم پنجگانه هستند:
یکم: سادگی
سادگی، طبیعی زیستن است. یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزشداوری دیگران نباشد. چنان کودک ( کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفتهی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که : « تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمییابید » بیشتر الهیدانان و عارفان به « سادگی » تعبیر و تفسیر کردهاند.
ذهن و زبان سپهری به دنبال « رنگ ساده و سادگی» است. میراث سپهری و از جمله شاعرانههای هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونههایی از ابیات قطعههای هشت کتاب را بنگرید:
در توصیف زندگی میگوید: « زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست »( صدای پای آب)
و در این راستا سفارش به سادگی میکند: « ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت »( همان)
و در پیوند با این میگوید: « این آب روان/ ما سادهتریم/ این سایه/ افتادهتریم. … » ( شرق اندوه، پاراه)
دوم: وارستگی
بازنمای « سادگی »، « وارستگی » است. آدم ساده در بیآروزیی محض و در « سکوت خواهش » ( صدای پای آب ) بر قلهای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد. بخوانید:
« قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور
خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبیها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر میآرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ میفشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..»
سوم: بیرنگی
و بازنمای وارستگی، بیرنگی است. از این روست که سپهری بر بیرنگی و یکرنگی تاکید دارد:
دفتر شرق اندوه، قطعههای: شورم را و نیز وید
به تعبیر: « شناوری در رنگهای فطری »
در « کثرتآباد جهان به دنبال گل یکرنگی » است. ( دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
چنانکه وی از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندیها و دوگانگیهاست (دفتر شرق اندوه، همان و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
و بر این پایه است که به گذر از شورهزار خوب و بد سفارش میکند: « … بیایید از شورهزار خوب و بد برویم » ( آوار آفتاب، همان )
و از دیوارزدایی میگوید (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)
چهارم: قناعت
« قناعت »، یعنی؛ بسندهسازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی
« قناعت »، یعنی؛ ترکیب دو چیز: « شادی از داشتهها » + « ننگریستن به نداشتهها »
سپهری میگوید:
« من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم » ( صدای پای آب)
و نیز بخوانید:
« از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»
(آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)
پنجم: جنبش بیجنبشی
بازنمای همه این مفاهیم جنبش بیجنبشی است. دو تعبیر: « رستگی بال از جنبش » و « فراموشی بال و پر، میان پرنده و پرواز » در قطعه « برتر از پرواز » و نیز تعابیر توصیفی: « اینجا که من هستم … تا … من شکفتن را میشنوم » در قطعه « فراتر » نشان میدهد که سالک شاعر، فراتر از سخن معمول – چنانکه واگویه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» هم هست – سخن میگوید و سخن از « عبور از عبور » دارد
«عبور از عبور» – چنانکه سرشت آن است – نقطهای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بیجنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» میتوان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در گونهای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمیگیرد و کمیتی را گام نمیزند.
طی نامهای، سپهری چنین مینویسد:
« آموختهام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
دیدار دوست ما را پرواز میدهد و نان و سبزی هم.
آن فروغی که ما را در پیِ خویش میکشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زبالهها هم هست.
شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشتهای آفرینش درو کردهاند امّا هر سو خوشهها بجاست !
من از همهٔ صخرهها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
نگاه را تازه کردهام.
من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. »
(بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)
۴- راهبرد پیشگیری
به این ترتیب، راهبرد پیشگیری از سقوط در دامچاله ناخود: عبور است و از همین روی است که شاعر مشی و منشهایی و از جمله با « عادت » و نیز با «بنمایههای ایدئولوژیک» چنان فقظ نامهربان است و آنها را به شدت پس میزند!
✓ شعر مسافر، غبار عادت. … ص: ۳۱۴ و ص: ۳۲۴
✓ شعر سوره تماشا/ حجم سبز. ص: ۳۷۶
✓ شعر تپش سایه دوست در حجم سبز. ص: ۳۶۷
✓ شعر صدای پای آب. ص: ۲۸۷ تا ۲۹۷ ( من به آغاز زمین نزدیکم … / چشمها را باید شست/ رختها را بکنیم … / روشنی را بکشیم / لب دریا برویم / پرده را برداریم و …. )
در این جلسه از سلسله مباحث بررسی اندیشههای سهراب سپهری، به یکی از عمیقترین مفاهیم انسانی یعنی تقابل میان «خودِ اصیل» و «خودِ عاریهای» پرداخته شد. دکتر اسلامی با وام گرفتن از تعبیر «خیمه بر خود زدن» در اشعار سپهری، توضیح دادند که چگونه انسانها در طول زندگی، داراییهای اکتسابی، باورها و حتی درکشان از خداوند را به هویت اصلی خود گره میزنند و دچار ازخودبیگانگی یا الیناسیون میشوند.
این جلسه با ارائه راهکارهایی عملی برای بازگشت به خویشتن، از جمله مفهوم «خودشیاری» (شخم زدن مداوم درون) و رسیدن به مقام «استغنا» (زندگی فارغ از آز و نیاز در عین حضور در جامعه)، به خواننده میآموزد که چگونه به جای بازی در زمین دیگران، اتاق فرمان زندگی خود را به دست بگیرد. در بخش پایانی نیز گفتگویی جذاب میان شرکتکنندگان درباره نحوه پیادهسازی این مفاهیم در دنیای پرهیاهوی امروزی شکل گرفت.
خلاصه بحث اصلی
درآمدی بر شناخت «خود» و «ناخود»
دکتر اسلامی بحث را با تفکیک دو مفهوم اساسی آغاز کردند: خودیت (یا هویت اصیل) و ناخود (یا هویت عاریهای). انسان مجموعهای از ویژگیهای ساختاری و انتسابی دارد که «خودِ» او را تشکیل میدهند. اما از پیش از تولد (عامل ژن) تا پس از آن، تحت تأثیر عواملی چون محیط (خانواده و اجتماع)، تاریخ و جغرافیا، شروع به کسب ویژگیهایی میکند. مشکل از جایی آغاز میشود که انسان این داراییهای اکتسابی (مثل ثروت، قدرت، دانش و حتی درک شخصی از خدا) را با کلمه «مالِ من» به خود سنجاق کرده و با آنها همزادپنداری میکند. وقتی این داراییها جایگزین خودِ اصیل شوند، انسان دچار الیناسیون (Alienation) یا ازخودبیگانگی میشود. در این حالت، فرد تعصب میورزد و چون درک خود را مطلق میپندارد، در برابر نقد دیگران گارد گرفته و به خشونت کشیده میشود. به تعبیر مولانا: «در زمین دیگران خانه مکن / کار خود کن، کار بیگانه مکن». دعوت سپهری به «خیمه بر خود زدن» دقیقاً دعوت به زندگی در زمینِ خود و رهایی از این ناخودِ ایدئولوژیک است.
پیشنیازهای خیمه بر خود
برای رسیدن به این مرحله، انسان نیازمند خودیابی و خودباوری است. دکتر اسلامی خودیابی را یک فرآیند چهارگانه معرفی کردند:
۱. خودشیاری
انسان باید مدام درون خود را شخم بزند. (اشاره به آیه قرآن که موسی عصا بر صخره زد و چشمه جوشید؛ این صخره، همان صخره درون ماست).
۲. خوداکتشافی
انسانها باید مانند فرهاد کوهکن، تیشه بر صخره وجود خود بزنند و شیرینِ درونشان را استخراج کنند. این یک پروژه یکباره نیست، بلکه فرآیندی دمبهدم است. انسان همواره در مرز میان غنچگی و شکفتگی قرار دارد؛ به محض شکفتن یک استعداد، غنچه دیگری در درون او شکل میگیرد.
۳. خودانتقادی
غربالگری مداوم فهم، اندیشه و آرزوها، بدون نفی کردن خود.
۴. خودارزیابی
وزن کردن و سنجش مداوم خویشتن.
بایستهها و آوردههای خیمه بر خود
کسی که بر خود خیمه میزند باید به خودسالاری (بودن در اتاق فرمان زندگی خویش) برسد. دکتر اسلامی به حکمت اول نهجالبلاغه اشاره کردند که میگوید در برابر حوادث، مانند شتربچه دوساله باش؛ نه کمری دارد که بار ببرد (استعمار) و نه سینهای که دوشیده شود (استثمار). یعنی از مشورت دیگران استفاده کن، اما خودت تصمیمگیرنده نهایی باش.
آوردههای این سبک زندگی شامل آزادسازی ذهن (مدیریت تأثیرپذیری از دنیای بیرون) و رسیدن به استغنا است. بر خلاف ادبیات مذهبی کلاسیک که گاهی استغنا را با بار منفی (به معنای طغیان و احساس بینیازی از خدا) به کار میبرد، استغنا در ادبیات سپهری باری کاملاً مثبت دارد. استغنا یعنی «زندگی در منهای آز و نیاز». یعنی فرد در دنیای واقعی زندگی میکند، اما اسیر خواهشها نیست (خواهش در سکوت است).
عبور و پسا عبور در شعر سپهری
سپهری در اشعارش (مانند «پشت دریاها» و «صدای پای آب») به دنبال عبور از واقعیتهای سطحی است، نه توقف در آنها. او قایقی میسازد اما توری به همراه نمیبرد، زیرا به دنبال صید مروارید و توقف نیست. او حتی از آرزوی پرواز هم رها شده است («بال از جنبش رسته است»)، زیرا وقتی انسان در ساحت «حضور» مطلق هستی قرار میگیرد، دیگر غیبتی وجود ندارد که بخواهد به سوی آن پرواز کند. این مرحله، تجربه پسا عبور و رسیدن به فرش فراغت است. در نهایت، راهبرد پیشگیری از افتادن در دام ناخود، پرهیز از توقف است. توقف پشت هر درکی، تعصب میآورد. به همین دلیل است که سپهری با دو چیز بسیار نامهربان است: یکی «عادت» و دیگری «بنمایههای خشک ایدئولوژیک».
خلاصه جلسه پرسش و پاسخ
آقای یحیی
آیا بازگشت به خویشتن که فرمودید، معادل همان آیه قرآنی «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ» است؟ و آیا قیامت چیزی نیست که همین الان در حال تجربه آن هستیم؟
پاسخ دکتر اسلامی: از آن آیه هم میتوان استفاده کرد، اما آیه رساتر در این باره، داستان ابراهیم (ع) است. وقتی ابراهیم بتها را شکست و تبر را روی دوش بت بزرگ گذاشت، در دادگاه گفت از خود بت بزرگ بپرسید. ابراهیم میدانست بت حرف نمیزند، اما این دیالوگ را ساخت تا مردم را به فکر وادارد. قرآن میگوید در پی این اتفاق: «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ» (آنها به خودشان بازگشتند). این دقیقترین معادل برای بازگشت به خویشتن است. (بحث درباره قیامت به دلیل نیاز به تمرکز بیشتر به جلسه بعد موکول شد).
آقای خانسفید
ما در دنیای فیزیکی زندگی میکنیم و نیازمندیم. چگونه میتوانیم این «استغنا» و عبور را در زندگی واقعی پیاده کنیم بدون اینکه مثل عرفای قدیم گوشهنشین شویم؟
پاسخ دکتر اسلامی: استغنا به معنای انفعال، عزلت یا قهر با هستی نیست. فرمول عملیاتی آن، به دست آوردن یک مهارت ذهنی است: توانایی روزآمدسازی دمبهدم. یعنی از داراییها و امکانات استفاده کنید، اما همواره خود را «صفر» کنید و آماده سفری تازه باشید. هسته مرکزی این کار، خردورزی و فلسفهورزی در زندگی است که باعث میشود شما در جهان باشید اما وابسته و اسیر آن نشوید (وارستگی به جای وابستگی یا گسستگی).
آقای قندهاری
برای رسیدن به این خودِ واقعی، آیا نیازمند پرسشنامهها و ارزیابی توسط یک استاد هستیم تا دچار توهم نشویم؟
پاسخ دکتر اسلامی: بررسی تکنیکهای عملی و جلوگیری از توهم در این زمینه، بیشتر در حوزه تخصص روانشناسی است و در این مقال نمیگنجد.
توضیح تکمیلی مهندس شکوریان: در روانشناسی ما سوال میکنیم «چرا تا به حال فکر میکردم که این هستم؟»، اما سوال اساسیِ «من واقعاً چه کسی هستم؟» در حوزه عرفان است و با پرسشنامه حل نمیشود. این یک سفر درونی و مسیری است که باید با طی کردن پلهپله (مانند کتاب پلهپله تا ملاقات خدا اثر زرینکوب) به آن رسید و خودآموز مکتوب ندارد.
آقای متقی (بحث تکمیلی)
ایشان با اشاره به آیه «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ»، یادآور شدند که فراموشی خدا به فراموشی خویشتن منجر میشود و برعکس، یافتن خودِ واقعی، راهی به سوی یافتن خداست (مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ). ایشان همچنین گزارش کوتاهی از استقبال بسیار خوب مخاطبان از سخنرانی اخیر دکتر اسلامی در مراسم عاشورای قم ارائه دادند.
نکات کلیدی و قابل عمل
داراییهایتان را با هویتتان اشتباه نگیرید: افکار، موقعیت اجتماعی، ثروت و حتی درک شما از دین، ابزارها و داراییهای شما هستند، نه خودِ شما. همزادپنداری با آنها ریشه تعصب و خشونت است.
مانند شتربچه دوساله باشید: در برخورد با حوادث و نظرات دیگران، شنونده و پذیرا باشید، اما اجازه ندهید شما را استعمار فکری کرده یا از شما سوءاستفاده کنند. اتاق فرمان ذهنتان را خودتان مدیریت کنید.
شخم زدن مداوم درون (خودشیاری): یادگیری و رشد نقطه پایان ندارد. به محض اینکه در یک زمینه به شکفتگی رسیدید، بدانید غنچه استعداد دیگری در درونتان منتظر شکوفا شدن است. توقف نکنید.
تمرین استغنا در دل جامعه: نیازی به کوهنشینی نیست. در متن جامعه کار کنید و لذت ببرید، اما تمرین کنید که اسیر حرص (آز) و نیازمندیهای روانی به تأیید دیگران نباشید.
منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه
کتابها
پلهپله تا ملاقات خدا – نویسنده: عبدالحسین زرینکوب (پیشنهاد شده توسط مهندس شکوریان)
مثنوی معنوی – جلالالدین محمد بلخی (مولانا)
نهجالبلاغه (حکمت اول در باب شتربچه دوساله و حکمت مرتبط با نقد خویشتن)
افراد مرتبط
مارتین هایدگر (اشاره به مفهوم «دازاین» یا خود اصیل)
دکتر علی شریعتی (مفهوم الیناسیون و بازگشت به خویشتن)
غلامحسین ساعدی (اشاره به نمایشنامه و فیلم گاو به عنوان نماد دقیق الیناسیون در هنر ایران)
ابوالمعانی بیدل دهلوی (در باب مرز میان غنچگی و شکفتگی انسان)
اشعار مورد بحث
آثار سهراب سپهری: پشت دریاها، صدای پای آب، مسافر، فراتر، و برتر از پرواز.
پیشنهاد برای یادگیری بیشتر
تمرین فلسفهورزی به جای حفظ کردن فلسفه. سعی کنید به صورت روزانه، باورها و «وضعیت موجود» ذهنی خود را زیر سوال برده و آنها را روزآمد (Update) کنید تا در دام عادتهای فکری گرفتار نشوید.
در پایان جلسه اعلام شد که زمان برگزاری جلسات در نیمه اول سال (در صورت برگزاری حضوری) ساعت ۱۷:۰۰ و در نیمه دوم سال یا در حالت مجازی (مثل این جلسه) ساعت ۲۰:۳۰ خواهد بود. ادامه بحث و پاسخ به سوالات باقیمانده به هفته آینده موکول شد.
صورت ویرایش شده ارائه نشست چهارشنبه سوم تیرماه ۱۴۰۵ (= شب عاشورا) با عنوان:
۱
هستی در وجه و وضعیت صورت و بیصورتی / واقع و فراواقع تعریف و تعبیر میشود. به تعبیر مولانا: « صورت از بیصورتی آمد برون »
امر فراوقع وقتی تنزل پیدا میکند و به جهان واقع فرو میآید و در مدار دنیای کثرت و کثافت واقع میشود، ساختار به خود گرفته و صورتبندی میشود. چنان نور / رنگ بیرنگی که در برخورد به قطرههای بلوری باران، رنگین کمان میشود. ما در جهان تجربه رنگینکمان میبینیم، منتهی پس پشت این تجربه و رنگین کمان، تجرد است و رنگ و بیرنگی. « جهان طوفان رنگ است و دل همان مشتاق بیرنگی/ بیدل». به بیان فلسفی امام علی: « و بمتضادته بین الاشیاء عرف این لا ضد له »
۲
عاشورا در وجه الهی خود، امر بیصورت است و چنان جریان آب رام و آرام و بیصداست، اما در وجه زمینی، ناگذیر از اینکه صورتپذیر است و ساختارمند و صدادار، چنان آبشار که فرایند مواجه آب با صخره و ریزش از بلندی است.
مولانا در میراث خود، در مثنوی و کلیات شمس – دست کم در یک داستان و یک غزل – عاشورا را از این منظر دیده است.
در مثنوی و در خلال داستانی میگوید:
پس عزا بر خود کنید اى خفتگان
ز انکه بد مرگى است این خواب گران
…..
روح سلطانى ز زندانى بجست
جامه چه دْرانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادى شد چو بشکستند بند
سوى شادُروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهى
گر تو یک ذره از ایشان آگهى
…
و هم افق با چنین نگاهی – بنا به آنچه در کلیات شمس آمده است – در قالب غزلی سروده است:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق
کجایید ای شهان آسمانی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کجایید ای در زندان شکسته
کجایید ای در مخزن گشاده
در آن بحرید کاین عالم کف او است
کف دریاست صورتهای عالم
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
پرندهتر ز مرغان هوایی
بدانسته فلک را درگشایی
کسی مر عقل را گوید کجایی
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای نوای بینوایی
زمانی بیش دارید آشنایی
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
که اصل اصل اصل هر ضیایی
۳
این نگاه و نگر درست است. اما همه درست، این نیست.
عاشورا در وجه و وضعیت زمینی و از آنجا که نسبتی با زندگی پیدا میکند، ناگزیر از اینکه ساختارمند است و صورتپذیر و از هندسهای برخوردار است.
عاشورا در این وجه، به مثابه منشوری است که گونهگون دیده شده و میشود تا از کدام زاویه بر آن پرتو افکنده و صورتبندی شود.
۴
و البته در این ساختار و صورتبندی، برای مصونسازی عاشورا از تاراج و حراجهای سیاسی_ ایدئولوژیک و پاسداشت این سرمایه انسانی، بایسته آن است که در یک مواجه متدیک و روشمند و از طریق خوانش علمی، به فهم ایده مرکزی – در حد توان – رسید.
۵
بدین منظور، یعنی در راستای فهم ایده مرکزی، عاشورا را – شاید به مثابه یک رویداد هندسی – بتوان در سه بخش و … دید و نگریست.
باری، عاشور را در سه بخش میتوان دید و نگریست:
الف: سوژه = روند و فرایند واقعه
✓ الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین، بین الذلة و السلة، هیهات منا الذله
✓ … یابی الله و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و …
✓ این لا اریالموت الا السعاده و لاالحیوة معالظالمین الا برما
به موجب این متون؛ عاشورا از دل یک « امتناع » سر زده و برآمده است و آن «عزتخواهی و ذلتگریزی» است. یعنی سوژه عاشورا؛
«عزتخواهی و ذلتگری بر پایه امتناع از بیعت تحمیلی و اجباری» است.
✓ خاستگاه این امتناع :
اصل حیات انسانی
اصل هویت فردی
و اصل کرامت اخلاقی ( جلوههای کرامت انسانی: حق عصیان و نافرمانی مدنی + حق حضور و مشارکت در تعیین سرنوشت+ حق آزادی)
✓ آورده این امتناع :
عزتمندی و ذلت گریزی
ب: فرم/ صورت و قالب
✓ انی لماخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی. ارید ان امر بالمعروف و انهی عنالمنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی …
عاشورا در فرم؛
خروج دفاعی با هدف اصلاح ( با رعایت تمامیت اخلاق )
حماسه عزت_محور
حماسه اخلاق است. حماسه بی خشونت= هیچ چیز امام را از شهادت پذیری بازنداشت + هیچ چیز امام را به شرارت علیه رقیب تحریک نکرد
و در این راستا دو خط قرمز دارد:
ذلتگریزی تا شهادت پذیری +
عزت گرایی شرارتپرهیز
رجز امام:
الموت خیر من رکوب العار ( شهادت پذیری )
و العار خیر من دخول النار ( شرارت گریزی )
مصرع دوم پیشینهای دارد و از عمق تاریخ ادبیات عرب میآید و یک بار هم در کلام امام علی آمده است. امام علی در خطبه قاصعه ( خطبه ایراد شده در شهر کوفه پس از غائله نهروان ) و در مقام نقد پندار و رفتار جامعه هدف:
« تقولون: النار و لاالعار! کانکم تریدون ان … = میگویید: آتش، آری و ننگ هرگز! گویا بر آنید تا – زیر پوشش این شعار – اسلام را وارونه و از درون تهی کنید و از چهره بر زمین کوبید، چندان که پرده حرمتش دریده و رشته پیمانش گسسته شود …»
به این ترتیب – گویا – امام ( حسین در آن رجز ) از یک دو قطبی اخلاقی سخن میگوید:
قطب یکم: سویه ذلتگریزی تا شهادت پذیری
قطب دوم: سویه ذلتگریزی منهای شرارت باری
یعنی:
در دو راهیِ مرگ و ذلت، مرگ آری و ذلت هرگز!
اما در دو راهیِ ننگ و آتش، ننگ آری و شرارت هرگز!
# قرینههای شرارتپرهیزی
طیف یکم: خروج اضطراری
از مدینه
از مکه
به سمت کربلا
تن دادن به جنگ و شهادت
طیف دوم: دیپلماسی جنگپرهیز امام و تلاش برای مذاکره و گفتگو ( در دهه منتهی به عاشورا فارغ از سیره و سلوک امام در عصر امام حسن و نیز در دهه همعصر با امارت معاویه)
پنج بار پیشنهاد انصراف و بازگشت ( از روز برخورد با حر تا روز عاشورا)
+ یکبار پیشنهاد فردی از یاران مبنی بر بازگشت
دو بار اقدام برای برگشت
سه یا چهار جلسه مذاکره با این سعد برای پیشگیری از جنگ ( رک: حقیقت عاشورا، محمد اسفندیاری/ ص: ۱۱۰ تا ۱۵۶)
طیف سوم: پروای آغاز جنگ
ما کنت لابداهم بالقتال
صبح عاشورا در واکنش به پیشنهاد هدف قرار دادن شمر: لاترمه، فانی اکره ان ابداهم بالقتال
در واکنش به پیشنهاد زبیر برای حمله به سپاه هزار نفری حر در ورودی محرم: صداقت یا زهیر، و لکن ما کنت لابداهم بالقتال …
ج: پیام
سطح اول؛ نجات: لیستنقذالناس من الجهاله و حیرة الضلاله
سطح دوم؛ اقامه عدل
( خطابه منی: … شما به ننگ چیرگی اصحاب اقتدار و تغلب تن دادید … و تماشاگرانه، ناچیزشدگان را در دام و کام قدرت متغلب رها کرده و روا دانستهاید که آنان را زورمدارانه به بندگی گیرند و یا اسیر لقمه نانی کنند و به بردگی کشند = فاسلمتم الضعفاء فی ایدیهم، فمن بین مستعبد مقهور و مستضعف علی معیشته مغلوب ..
نامه حبیب و سلیمان صرد خزاعی
ایشان به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن وی از حجاز به عراق ( کوفه) شدند، در آن نامه از سیطره متکاثران بر مردم و بلعیدن اموال مستضعفان درد گزاری فراوان کرده و آن را مینکوهند…
این دو بزرگمرد مجاهد، از جمله در نامه خود – خطاب به امام حسین(ع) چنین مینویسند:
” …وجعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها…یزید؛ مال خدا ( اموال عمومی) را در اختیار سرمایه داران جبار و توانگران… قرار داده است”
بحار ج 44،ص333
در زیارتنامه امام صادق خطاب به امام حسین – برابر روایت کامل الزیارات – و اشهد انک … قد امرت بالعدل و القسط و دعوت الیهما ..
سطح سوم؛ اثاره عقل
اقامه عدل – اما – پیشنیازی دارد و آن: اثاره عقل = نوسازی شخصیت و برپایی عدالت به شرط شکوفایی و بادبانی عقل امکان پذیر است. … ارجعوا الی انفسکم / عقولکم …
سطح چهارم؛ گفتگو و عقلانیت ارتباطی
اثاره عقل هم پیش نیازی دارد و آن گفتگو و عقلانیت ارتباطی است. در این رابطه درنگ در دو برش از ادبیات عاشورا:
برش/۱
متنِ آخرین نامه ی امام حسین ع به مردم کوفه:
” …از طرف حسین بن على به گروه مؤمنین و مسلمین. اما بعد؛ هانى و سعید آخرین فرستادگان شما نزد من آمدند و نامههاى شما را آوردند و ….
من برادر، پسر عم و شخصى که از اهل بیت و مورد وثوق من است یعنى مسلم بن عقیل را بسوى شما می فرستم.
اگر مسلم براى من بنویسد که نظرات بزرگانقوم و صاحبان فضل و اندیشه شما مانند آراء عموم است همان طور که فرستادگان شما آمدند و نامه هاى شما را قرائت نمودم من با خواست خدا به زودى به سوى شما می آーム …..”
برابر این پاسخنامه صریح باید گفته شود: هسته اصلی دموکراسی”مشارکتِ متفکرانه همگانیِ مردم” است.
متنِ نامه امام حسین به مردمکوفه به خوبی گواه بر لزوم همدلی وصفِ”متفکرانه”در کنار ویژگیِ”همگانی” است.
امام میگوید: اگر ” مَلَئِکُمْ وَذَوی الفَضْلِ وَ الْحِجی مِنْکُمْ “(=بزرگان قوم و صاحبان عقل و خرد و اندیشه)بر موضوعی مربوط به اجتماع،حکمرانی و مدیریت عمومیِجامعه به نقطه اشتراکی برسند و آن را مطالبه کنند ،حجت حتی بر اماممعصوم نیز تمام میشود .
مفهومِ مخالفِ جمله ی شرطیه “فاِن کَتَبَ” نشان می دهد صرفِ آرایِ همگانی ،بدون پشتوانه ای از خرد و تعقل و اندیشه اعتباری ندارد و همان “پوپولیسم” است که نه مبتنی بر “یک نفر =یک رای”که بر “یک دلار =یک رای”استوار است.
« عقلانیت ارتباطی » بر گرفته از نظریه فیلسوف آلمانی «یورگن هابرماس» است که؛ عقلانیت را در پیوند با ارتباطات انسانی توضیح میدهد.
طبق نظر هابرماس ارتباط از طریق زبان، مستلزم مطرح کردن صداقت است، که وضع آن را به هنگام اختلاف نظر، فقط از طریق گفتگو می توان حل کرد. هابرماس، بر این ایده و انگاره است که اهل یک زبان، بستر و فضایی را که چنین گفتگویی در آن به خروجی «عقلانیت» میرسد، میشناسند
عقلانیت ارتباطی بر این نکته دلالت دارد که انسان این توانایی را دارد که در فرایندی از شرایط، با هدف دستیابی به وفاق، به احتجاج بپردازد.
۶
ایده مرکزی و نقطه کانونی عاشورا
آزاد_سازی انسان است
اقدام امام مبنی بر امتناع از بیعت به نام گریز از ذلت، گواه و گویای آن است که؛
آنچه در راستای ملت سازی – چه در سطح انفرادی و چه در سطح اجتماعی – در کانون توجهشان بوده، این است که:
آزادی عقل و اندیشه و استقلال رای و نظر، مقاوم هویت انسان و آن نیز ستون سقف معنویت است. زیرا آنجا که آدمی – حتی به نام تقدیر الهی – تحقیر و نفی و انکار میشود و – مثلا – به دلیل اسارت آز و نیاز دچار شخصیت_ سوختگی، خویشتنگریزی و بی هویتی میگردد، خدا هم پرستش نمیشود.
و این نکته – در واقع – گوهر و جوهر حکمتهایی از این دست است که؛ پرستشگری در آزادگی دانسته و میداند ( اشاره به روایت دستهبندی عبادتگران )
و بسیار روشن است که سپهر جامعهای این چنین آلوده و آغشته به ویروس سالگی و خویشتن_گریزی را نوعی لائیزم و بیدینی فرا بگیرد و پوشش دهد. و این سر تعارض نمایی واقعیتهای تاریخی در قصه غمانگیز کربلا که بر زبان فرزدق شاعر روایت شده است.
۷
به این ترتیب
هژمونی حماسه انسانمحور تراژدی عاشورا، گفتمان صلح است
در دنیایی که هر روز از ظهور «هوش مصنوعی فراانسانی» میشنویم، یک سؤال قدیمی تازهتر از همیشه شده: آیا یک ماشین میتواند واقعاً زنده باشد؟ آیا مغز انسان فقط یک کامپیوتر زیستی است؟
شصت سال پیش، فیلسوفی کمتر شناختهشده به اسم هانس یوناس جوابی داد که امروز، در عصر هوش مصنوعی، بیشتر از هر زمان دیگری به کارمان میآید. جوابی که تیغهاش هنوز تیز است.
خدای لاپلاس و راز حیات
فیزیکدان فرانسوی پیر-سیمون لاپلاس در قرن هجدهم ادعایی بزرگ داشت: اگر کسی موقعیت و سرعت دقیق تمام ذرات کیهان را بداند، میتواند همهچیز را — گذشته و آینده — پیشبینی کند. ناپلئون از او پرسید: «پس جای خدا در این نظریه کجاست؟» و لاپلاس پاسخ داد: «به این فرضیه نیازی نداشتم.»
یوناس در کتابش این «خدای لاپلاسی» را به چالش کشید. تصور کنید این خدای همهدان، که میتواند موقعیت تمام اتمهای کیهان را در هر لحظه ببیند، به زمین نگاه میکند. او ستارهها، سنگها، ابرها، و موجودات زنده را میبیند. سؤال یوناس این بود: آیا این خدا میتواند تفاوت میان یک موجود زنده و یک جسم بیجان را تشخیص بدهد؟
جواب شگفتانگیز است: نه. و درک این «نه» کلید فهمیدن همهچیز است.
تو ساخته شدهای از اتمهایی که سال پیش مال تو نبودند
یوناس توضیح میدهد که موجودات زنده با سنگها و ستارهها فرقی بنیادی دارند: ما یک الگوی پایدار هستیم، نه یک توده اتم ثابت.
اتمهایی که الان بدن شما را میسازند، یک سال دیگر مال شما نیستند. ماده و انرژی دائماً از بدن شما عبور میکنند — مثل آبی که از یک گرداب میگذرد. شکل گرداب ثابت است، ولی آب درونش همیشه عوض میشود.
پس حیات در ماده نیست؛ در نحوه سازمانیابی ماده است. و این دقیقاً همان چیزی است که آن خدای لاپلاسی — که فقط موقعیت اتمها را میبیند — نمیتواند ببیند.
«حیات را تنها حیات میشناسد.»
هانس یوناس
متابولیسم: بیشتر از سوختوساز
یوناس میگوید متابولیسم فقط یک سری واکنش شیمیایی نیست. متابولیسم یعنی یک موجود زنده دائماً دارد خودش را میسازد تا خودش را حفظ کند.
فیلسوف بزرگ ایمانوئل کانت قرنها پیش این ایده را مطرح کرده بود: غشای سلول برای عملکرد سلول ضروری است، اما همین غشا محصول عملکرد سلول است. یک دایره بسته از علتومعلول که خودش را میآفریند.
این چیزی نیست که بتوان آن را به «فقط اتمها» تقلیل داد. این یک بُعد کاملاً تازهای از هستی است که با ظهور حیات به کیهان اضافه شد.
«آزادی محتاج» — ویژگی عجیب موجودات زنده
یوناس برای توصیف موجودات زنده مفهوم جالبی دارد: «آزادی محتاج». هر موجود زندهای هم آزاد است و هم محتاج — و این تناقض ظاهری، رازِ حیات است.
آزاد است چون مرزی دارد که «من» را از «دنیا» جدا میکند. سلول داخل و خارج دارد. این آزادی چیزی است که یک سنگ هرگز ندارد. محتاج است چون برای بقا به دنیا وابسته است — باید غذا بگیرد، انرژی جذب کند، دفع کند. این نیاز، حیات را ذاتاً شکننده و در عین حال زیبا میکند.
این تنش میان آزادی و نیاز، چیز دیگری هم با خودش میآورد: هدفمندی. هر موجود زندهای «برای چیزی» دارد کار میکند. باکتری برای زنده ماندن. انسان برای معنا، عشق، هنر، علم. هدفمندی ذاتیِ حیات است — نه یک توهم، نه یک افزونه.
ربط این همه به هوش مصنوعی چیست؟
امروز هر روز میشنویم که مدلهای جدید هوش مصنوعی «دارند به آگاهی نزدیک میشوند» یا «به زودی از انسان پیشی خواهند گرفت.»
یوناس میپرسد: آیا این مدلها متابولیسم دارند؟ آیا مرزی میان «خود» و «دنیا» دارند که باید فعالانه حفظ کنند؟ آیا چیزی در آنها هست که از شکست و نابودی میترسد — نه به خاطر برنامهریزی، بلکه چون بودنش برایش اهمیت دارد؟
دانشمندانی که امروز روی سیستمهای پیچیده زیستی کار میکنند این مسیر را دنبال کردهاند. نظریه «اتوپوئیزیس» — خودآفرینی — که محققان شیلیایی ماتورانا و وارلا در دهه ۱۹۷۰ مطرح کردند، نشان داد که موجودات زنده همزمان هم خودشان را میسازند و هم خودشان را حفظ میکنند. ریاضیدان زیستشناس رابرت روزن هم بهصورت ریاضی نشان داد که سیستمهای متابولیکی «محاسبهپذیر» نیستند — یعنی هیچ شبیهسازی کامپیوتری نمیتواند آنها را کاملاً بازتولید کند.
هانس یوناس کی بود؟
یوناس در ۱۹۰۳ در آلمان به دنیا آمد. شاگرد مارتین هایدگر، یکی از بزرگترین فیلسوفان قرن بیستم، بود. اما وقتی نازیها به قدرت رسیدند و هایدگر از آنها حمایت کرد، یوناس یهودی از آلمان گریخت — و قسم خورد که به عنوان بخشی از یک نیروی پیروزمند بازخواهد گشت.
این قسم را وفا کرد: در یک گردان ویژه از سربازان یهودی در ارتش بریتانیا جنگید. بعد از جنگ، در حالی که دیگران سعی میکردند استاد سابقش را احیا کنند، یوناس نقدی تند و بیپرده علیه او نوشت. این تصویر از او میگوید: مردی که هم قلبش قوی بود، هم ذهنش.
در ۱۹۶۶ کتابش را منتشر کرد: «پدیدهی حیات: به سوی یک زیستشناسی فلسفی» — کتابی که شصت سال بعد هنوز تازه است.
ما در آستانه یک انقلاب فکری هستیم
علم برای دههها زیر سیطره «تقلیلگرایی» بود — این باور که هر چیزی در نهایت به فیزیک خلاصه میشود، و حیات فقط یک ماشین پیچیده است. اما تقلیلگرایی یک نتیجه علمی نیست. یک انتخاب فلسفی است. و فلسفههای دیگری هم وجود دارند.
دانشمندان بیشتری دارند میپذیرند که حیات، ذهن، و هوش چیزهایی هستند که نمیتوان آنها را صرفاً به اتمها و بیتها فروکاست. و در این مسیر، هانس یوناس — فیلسوف آرامی که جنگید، فرار کرد، برگشت، و بعد نشست و درباره چیستی حیات فکر کرد — یکی از اولینها بود که این راه را نشان داد.
💬 برای فکر کردن: اگر هوش مصنوعی روزی ادعا کند که «احساس میکند»، چطور میتوانیم بفهمیم راست میگوید یا فقط دارد آنچه یاد گرفته را بازتولید میکند؟ شاید پاسخ در همان سؤال یوناس باشد: آیا چیزی هست که واقعاً «برای بقای خودش» دارد تلاش میکند؟
بحث درباره وجود خدا اغلب به یک مسابقه طنابکشی ساده و تکراری تبدیل میشود. در یک سو، مؤمنانی قرار دارند که به ایمان و متون مقدس استناد میکنند و در سوی دیگر، ناخداباورانی که به علم و نبود شواهد تجربی اشاره میکنند. این مناظرهها معمولاً پرحرارت، اما از نظر فلسفی سطحی هستند و هر دو طرف مواضع خود را تکرار میکنند بیآنکه واقعاً به عمق استدلالها بپردازند.
اما گاهی اوقات، صدایی متفاوت و دقیقتر از میان این هیاهو بلند میشود. الکس اوکانر، که خود را «یوتیوبر فلسفی و ناخداباور جنجالی سابق» توصیف میکند، یکی از این صداهاست. او به جای تکرار کلیشهها، با دقت و وسواس یک فیلسوف، به سراغ قدرتمندترین استدلالهای دو طرف میرود. تحلیل او نه تنها برای باورمندان، بلکه برای شکاکان نیز روشنگر و غافلگیرکننده است.
در این مقاله، ما به چهار نکته شگفتانگیز از تحلیل اوکانر میپردازیم؛ ایدههایی که تصورات رایج ما را درباره بحث وجود خدا به چالش میکشند و نشان میدهند که این مناظره چقدر عمیقتر و جذابتر از چیزی است که فکر میکنیم.
۱. ما درباره «علت نخستین» کاملاً اشتباه فکر کردهایم
بسیاری از ما با نسخه سادهشده «برهان علت نخستین» آشناییم: هر چیزی علتی دارد، پس زنجیره علتها باید به یک علت اولیه ختم شود که خود معلول نیست. تصویری که معمولاً به ذهن میآید، ردیفی از دومینوهاست که یکی پس از دیگری میافتند. این یک زنجیره علّی «افقی» یا زمانی است. در این مدل، یک علت پس از ایجاد معلول خود میتواند از بین برود، درست مانند پدربزرگی که پس از به دنیا آوردن فرزندی، از دنیا میرود، اما زنجیره نسلها ادامه پیدا میکند.
اما به گفته اوکانر، این ضعیفترین نسخه برهان است. نسخه بسیار قدرتمندتر، برهان علّی «سلسلهمراتبی» است. این زنجیره در زمان به عقب نمیرود، بلکه تحلیلی از نیروهایی است که همین حالا و در یک برش از زمان عمل میکنند. او این مفهوم را با یک مثال ساده توضیح میدهد: لیوان آبی که در دستش نگه داشته است. چرا لیوان اینجاست؟ چون دستی آن را نگه داشته. چرا دست اینجاست؟ چون بازویی به آن متصل است. چرا بازو اینجاست؟ چون به شانه و بدن متصل است و این زنجیره تا زمین و نیروهای بنیادین طبیعت ادامه مییابد.
تفاوت کلیدی اینجاست: در زنجیره سلسلهمراتبی، هر حلقه قدرت علّی خود را از حلقه بنیادیتر «قرض میگیرد». اگر دست را بردارید، لیوان فوراً قدرت خود برای نگه داشتن آب را از دست میدهد. اگر بازو را حذف کنید، دست دیگر قدرتی ندارد. در این مدل، علتها باید برای ادامه وجود معلول، حاضر و فعال باقی بمانند.
«در هر مرحله از این زنجیره علّی، عامل علّی هیچ قدرت سببی ندارد، مگر آنکه آن را از چیزی بنیادیتر قرض گرفته باشد.»
بنابراین، این زنجیره نمیتواند تا بینهایت ادامه یابد، زیرا اگر هر حلقه قدرتش را از حلقه دیگری قرض بگیرد که آن هم خودش قدرتی ندارد، در نهایت هیچ قدرتی در کل سیستم وجود نخواهد داشت. پس باید یک علت بنیادی وجود داشته باشد که قدرت را به کل این زنجیره در همین لحظه تزریق میکند.
۲. بهترین استدلال برای وجود خدا، استدلالی علیه خدای «ساعتساز» است
یکی از ایدههای رایج، بهویژه در میان شکاکان، مفهوم «دئیسم» یا خدای ساعتساز است. این ایده میگوید خدا جهان را مانند یک ساعت کوک کرده، قوانینش را وضع کرده و سپس آن را به حال خود رها کرده است تا کار کند. او آفریننده است، اما نه نگهدارنده.
نکته شگفتانگیز این است که اگر استدلال سلسلهمراتبی را که در بخش قبل توضیح دادیم بپذیریم، ایده خدای ساعتساز کاملاً غیرممکن میشود. علت نخستین نمیتواند رویدادی در گذشته دور باشد که اولین دومینو را هل داده و سپس ناپدید شده است. برعکس، این علت باید یک نیروی نگهدارنده و فعال باشد که همین حالا و در هر لحظه، کل هستی را در جای خود حفظ میکند.
این علت بنیادی مانند دستی نیست که دومینو را هل میدهد، بلکه مانند دستی است که لیوان آب را در هوا نگه داشته است. اگر آن علت برای یک لحظه غایب شود، کل ساختار هستی فوراً فرو میریزد. این ایده، خدا را از یک خالق دور و منفعل به یک نگهدارنده حاضر و ضروری تبدیل میکند.
«او همین حالا، در همین لحظه، میکروفون را بالای سر من نگه داشته است و اگر ناپدید شود، همه چیز فرو خواهد ریخت.»
۳. ساختن مفهوم «خدا» یک پروژه لگوی فلسفی است، نه یک جهش ایمانی
استدلال علت نخستین، حتی در قویترین شکلش، به تنهایی وجود خدای ادیان ابراهیمی (قادر، دانا، خیرخواه و شخصی) را ثابت نمیکند. آنچه این برهان به ما میدهد صرفاً یک «اصل بنیادی نگهدارنده» برای جهان است. پس فیلسوفان چگونه از این نقطه به مفهوم «خدا» میرسند؟
پاسخ در رویکردی است که اوکانر آن را یک «پرونده تراکمی» یا یک پروژه لگوی فلسفی مینامد. فیلسوفانی مانند توماس آکویناس، قطعات مختلف را با استدلالهای جداگانه روی هم میچینند تا به تصویری کاملتر برسند. برای مثال، آکویناس «برهان حرکت» (یا تغییر) را مطرح میکند. او میگوید هر تغییری، به فعلیت رسیدن یک «پتانسیل» است. اما یک پتانسیل تنها توسط چیزی که خود «بالفعل» است میتواند به فعلیت برسد. اوکانر این مفهوم انتزاعی را با یک مثال روشن میکند: یک فنجان قهوه داغ پتانسیل سرد شدن را دارد، اما این پتانسیل تنها توسط چیزی که بالفعل سرد است، مانند یک یخچال، میتواند به فعلیت برسد.
این زنجیره باید به یک «محرک نامتحرک» یا چیزی ختم شود که «فعلیت محض» است و هیچ پتانسیلی برای تغییر ندارد. قدم بعدی چیست؟ چیزی که «فعلیت محض» است نمیتواند مادی باشد، زیرا هر چیز مادی پتانسیل تغییر، تقسیم شدن یا جابجایی را دارد. بنابراین، آن علت نخستین باید غیرمادی باشد. با افزودن استدلالهای دیگر، فیلسوفان بهتدریج ویژگیهای دیگری مانند بیزمان، بیمکان و قدرتمند بودن را به این موجود نسبت میدهند. در پایان این فرآیند، تصویری شکل میگیرد که بسیار شبیه به مفهوم سنتی خداست.
«اگر نمیخواهید آن را خدا بنامید، از نظر من اشکالی ندارد، اما فکر میکنم این توصیف برای اکثر مردم کافی خواهد بود.»
۴. قویترین استدلال علیه خدا درباره رنج است، نه منطق
پس از بررسی قویترین استدلال برای وجود خدا، اوکانر به سراغ قویترین استدلال علیه آن میرود. به نظر او، این استدلال نه یک ایراد منطقی پیچیده، بلکه «مسئله رنج» است. اگر یک خدای خیرخواه، قادر و دانا وجود دارد، چرا جهان اینقدر پر از رنج بیمعناست؟
اوکانر بهطور خاص بر روی سازوکار «فرگشت از طریق انتخاب طبیعی» تمرکز میکند. فرگشت، فرایندی ذاتاً بیرحمانه و وحشیانه است که بر پایه «نابودی، مرگ و رنج ضعیفترینها» بنا شده است. برای میلیاردها سال، حیات روی زمین صحنه رقابت خونین برای بقا، شکار، بیماری و انقراض بوده است. اوکانر برای نشان دادن مقیاس این بیرحمی به یک آمار هولناک اشاره میکند: ۹۹.۹ درصد از تمام گونههایی که تاکنون وجود داشتهاند، از صحنه هستی محو شدهاند.
تنش اصلی اینجاست: اگر انسانها هدف نهایی خلقت بودند، چرا خدا برای به وجود آوردن ما چنین مکانیسم هولناکی را انتخاب کرد؟ این حجم غیرقابل تصور از رنج، بهویژه برای حیواناتی که برخلاف انسانها به حیات جاودان نیز وعده داده نشدهاند، با شخصیت یک خالق مهربان و خیرخواه در تضاد کامل به نظر میرسد. این استدلال وجود خدا را به طور منطقی رد نمیکند، اما تصویری از شخصیت او ارائه میدهد که با خدای ادیان سنتی بهشدت ناسازگار است.
«حجم رنجی که این حیوانات متحمل شدهاند… عذاب بیمعنا برای حیواناتی که قرار نیست زندگی جاودان را به ارث ببرند، واقعاً غیرقابل تصور است.»
نتیجهگیری: انتخاب واقعی
تحلیل الکس اوکانر به ما یادآوری میکند که بحث درباره وجود خدا بسیار ظریفتر و عمیقتر از شعارهای سطحی است. او با کنار زدن استدلالهای ضعیف و تمرکز بر قویترین نسخهها، ما را با یک انتخاب واقعی و تأملبرانگیز روبرو میکند.
بر اساس قدرتمندترین استدلال فلسفی، ایده خدای ساعتسازی که جهان را به راه انداخته و رفته، دیگر یک گزینه قابل دفاع نیست. انتخابی که پیش روی ماست، بسیار بنیادیتر است. این انتخاب بین یک خدای دور در گذشته و نبود خدا نیست. همانطور که اوکانر در پایان میگوید، انتخاب واقعی این است:
«من فکر میکنم شما یا باید بگویید اصلاً خدایی وجود ندارد، یا خدایی وجود دارد که همین حالا اینجاست و در حین صحبت ما، همه چیز را در جای خود نگه داشته است.»
ارائهدهندگان: دکتر اسلامی (با مشارکت مهندس شکوریان)
چکیده
در این جلسه، گفتگویی عمیق میان دستاوردهای علم مدرن و حکمت فلسفی شکل گرفت. محور اصلی بحث، عبور از نگاه «خطی و نیوتنی» به «نظم پیچیده و کوانتومی» بود؛ تغییری که کلید درک عمیقتر مفاهیم دینی است. بحث با نقد رابطه علت و معلولی کلاسیک آغاز شد و به بازتعریف مفاهیم بنیادینی چون «دعا»، «معجزه» و «غیب» رسید. اوج بحث زمانی رقم خورد که مفهوم «ایمان به غیب» نه به عنوان یک باور خشک مذهبی، بلکه به عنوان موتور محرک خلاقیت و «جنبش آشکارگی» در انسان معرفی شد؛ جایی که انسان با کشف لایههای پنهان هستی، در واقع خودِ خویشتن را کشف میکند.
خلاصه بحث اصلی
۱. گذر از نظم خطی به نظم پیچیده
جلسه با مقدمه مهندس شکوریان درباره تحول پارادایم علمی آغاز شد. در علوم قدیم و دوران رنسانس، نگاه به جهان مبتنی بر نظم خطی (Linear Order) و رابطه ساده علت و معلولی بود (حذف سایر عوامل برای حل یک فرمول). اما با ظهور پروژههای پیچیده، اختراع کامپیوتر و بهویژه فیزیک کوانتوم، بشر دریافت که عوامل متعددی به صورت همزمان و در یک شبکه پیچیده بر پدیدهها اثر میگذارند. دکتر اسلامی با تایید این دیدگاه افزودند که هستی نظاممند است، اما این نظاممندی رازگونه و در قالب نظم پیچیده (Complex Order) است. بسیاری از مفاهیم مانند معجزه و دعا در نظم خطی قابل تبیین نیستند، اما در نظم پیچیده جایگاه منطقی خود را مییابند.
۲. جایگاه هستیشناسانه دعا
در این بخش تفاوت بنیادینی میان «دعا» و «معجزه» مطرح شد:
دعا (Prayer): دعا صرفاً یک «خواهش» نیست، بلکه نوعی «خوانش» است. دعا سازوکار مشارکت انسان در خلق جهان است. به تحقیقاتی اشاره شد که نشان میدهد دعا و نیت میتواند بر ساختار مولکولی آب یا میدان انرژی بدن انسان اثرات قابلاندازهگیری بگذارد.
چرخه اراده: دکتر اسلامی توضیح دادند که اراده انسان در طول اراده خداوند است اما با یک مکانیسم چهار مرحلهای:
خدا اراده میدهد (توانایی اراده کردن را اعطا میکند).
انسان اراده میکند (انتخاب و نیت).
خدا تصویب میکند (امضا).
انسان اجرا میکند.
نکته کلیدی: اراده انسان نه تنها «مجرای تحقق» اراده الهی، بلکه «مجرای تعلق» آن نیز هست؛ به این معنا که طبق آیه «ان الله لا یغیر ما بقوم…»، تا انسان از درون تکان نخورد و نخواهد، تغییری در بیرون (توسط خدا) رخ نمیدهد.
۳. چیستی غیب و شهادت
در پاسخ به چالش چیستی «غیب» (آیا غیب صرفاً جهان پس از مرگ است؟)، سه مرز برای تفکیک غیب و شهادت بررسی شد و تعریف سوم به عنوان تعریف منتخب ارائه گردید:
مرز آگاهی: آنچه میدانیم (شهادت) و آنچه نمیدانیم (غیب).
مرز حس: آنچه با حواس پنجگانه درک میشود (شهادت) و آنچه فراتر از حس فیزیکی است.
مرز قابلیت حضور در حس (تعریف منتخب): غیب شامل حقایقی است که اساساً «قابلیت» دیدن و لمس شدن ندارند (مفاهیم)، اما وجود دارند.
مثال: ما افراد انسان را میبینیم (شهادت)، اما مفهوم «انسانیت» را نمیبینیم (غیب). ما انسان آزاد را میبینیم، اما خودِ مفهوم «آزادی»، «شیرینی» یا «عزت» مابهازای فیزیکی ندارند و متعلق به عالم مفاهیم (غیب) هستند.
۴. اثر وضعی ایمان به غیب
دکتر اسلامی نتیجه گرفتند که ایمان به غیب یک برچسب ایدئولوژیک نیست، بلکه یک «حس انسانی» است. اثر وضعیِ ایمان به غیب، جنبش آشکارگی است.
مومن به غیب کسی است که باور دارد جهانِ واقع (محسوس)، لایههای تودرتوی فراواقعی دارد.
این باور باعث میشود او به دنبال کشف و آشکار کردن این لایهها برود.
بنابراین، «آنکه خلاق است، مومن به غیب است» (ترجمه معکوس).
تلاش برای کشف غیب جهان، در نهایت منجر به کشف خودِ انسان میشود، چرا که پایتخت غیب، درون انسان (قلب) است.
خلاصه پرسش و پاسخ
پرسش: اگر هستی نظم خطی ندارد، پس تکلیف معجزه چه میشود؟ آیا معجزه نقض قانون است؟ پاسخ: خیر، معجزه «خرق عادت» است نه «خرق قانون». معجزاتی مانند تولد مسیح یا سرد شدن آتش بر ابراهیم، در واقع پیروی از قوانین و نظم پیچیدهای هستند که ما هنوز به آنها اشراف نداریم. آنها تلنگرهایی هستند تا ما بدانیم نظمی فراتر از نظم خطی و عادی وجود دارد که باید کشف شود.
پرسش: آیا تعریف غیب به عنوان «خلاقیت و کشف» باعث نمیشود که ایمان به غیب محدود به افراد نابغه و باهوش شود و عموم مردم از آن محروم شوند؟ پاسخ: فهم آیات قرآن و مفاهیم غیبی برای همه در دسترس است، اما «تحقق» و زیستن با این مفاهیم نیازمند انتخاب است. تفاوت در هوش نیست، بلکه در انتخابِ ایستادن و درک کردن است. اینکه فردی انتخاب میکند که از ندانستن عبور نکند و تا رسیدن به درک عمیق بایستد، مصداق این ایمان است.
نکات کلیدی و قابل عمل
دعا به مثابه قانون: دعا یک خواهش منفعلانه نیست؛ یک قانون و سیستم فعال در هستی است. تا شما نخواهید، سیستم کائنات (خدا) برای شما نمیخواهد.
جهان در هم تنیده: تقسیمبندی بالا/پایین یا دنیا/آخرت ساخته ذهن ماست. هستی مانند یک سکه دو رو (غیب و شهادت) در هم تنیده است. نسیم را نمیبینیم اما حس میکنیم؛ غیب نیز در متن زندگی جاری است.
ایمان یعنی خلاقیت: ایمان به غیب یعنی باور به اینکه “هنوز چیزهایی هست که کشف نشده” و حرکت برای کشف آنها.
قلب به عنوان آینه: تعبیر «ان الله بین المرء و قلبه» نشان میدهد که پایتخت غیب درون انسان است. توجه به قلب، بهانهای است برای روی گرداندن از ظاهر فیزیکی و دیدنِ حقیقتِ خود و خدا.
منابع و ارجاعات
کتاب:انسان و سرنوشت – اثر استاد مرتضی مطهری (به ویژه بحث قضا و قدر).
نظریه: اشاره به دیدگاه آرش نراقی درباره دعا به عنوان «سازوکار مشارکت انسان در خلقت».
تحقیقات: اشاره ضمنی به آزمایشهای ماسارو ایموتو (Masaru Emoto) بر روی کریستالهای آب.
بسیاری از بحثهای فلسفی، چه در فضای آکادمیک و چه در گفتگوهای روزمره، به بنبست میرسند. اما آیا این بنبستها ناشی از پیچیدگی ذاتی موضوعات فلسفی است یا مشکل جای دیگری است؟ این مقاله استدلال میکند که ریشه بسیاری از این ناکامیها نه در دشواری یافتن پاسخ، بلکه در نادقیق بودن خود سوالات نهفته است.
با تحلیل یک نمونه واقعی از بحث کلاسی درباره ادبیات سهراب سپهری، نشان میدهیم که چگونه سوالات بهظاهر ساده مثل “آیا اخلاق از طبیعت میآید؟” در واقع ترکیبی از دهها سوال مختلف با پیشفرضهای متناقض هستند. سپس متدولوژی پنجمرحلهای برای “تدقیق مفهومی” ارائه میدهیم که میتواند به پرسشگران کمک کند سوالات دقیقتر و قابلبحثتری مطرح کنند.
بخش ۱: مقدمه – داستان یک سوال معصوم
در یک کلاس فلسفه ادبیات، استاد درباره طبیعتگرایی در شعر سهراب سپهری صحبت میکند. بحث داغ است، دانشجویان مشتاق. ناگهان دانشجویی دست بلند میکند و با اطمینان میپرسد:
“چگونه امر اخلاقی در انسان را که بالاتر از مدار طبیعت و حیوانیت اوست و مربوط به وجهه نفسانی یا لوگوس است، میتوان تابع علم تجربی و تغییرات تکاملی طبیعت دانست؟”
سوالی که بهظاهر عمیق و فلسفی است. استاد با جدیت شروع به پاسخ میکند. دانشجویان دیگر وارد بحث میشوند. نظرات مختلف مطرح میشود. برخی از رواقیگری حرف میزنند، برخی از پانتهایزم، عدهای از تمایز گزارههای توصیفی و تجویزی.
دو ساعت میگذرد.
در پایان، همه احساس میکنند بحث خوبی داشتهاند. مطالب زیادی گفته شده. اما کسی – هیچکس – احساس نمیکند که واقعاً به جایی رسیده باشد. چرا؟
پاسخ ساده است: چون در واقع آنها درباره یک سوال بحث نمیکردند. آنها ناخودآگاه درباره دهها سوال مختلف که در قالب یک جمله جمع شده بود حرف میزدند. هر کس با تعریف خودش از “اخلاق”، “طبیعت”، “علم”، “بالاتر بودن” و “تابع بودن” وارد بحث شده بود، بدون اینکه این تفاوتها را تصریح کند.
این مشکل منحصر به این کلاس یا این سوال نیست. این الگویی است که در اکثر بحثهای فلسفی – از کافههای فکری گرفته تا کنفرانسهای دانشگاهی – تکرار میشود. ما فکر میکنیم داریم درباره یک موضوع بحث میکنیم، در حالی که در واقع هر کس درباره چیز دیگری صحبت میکند.
بخش ۲: تشریح مشکل – وقتی یک سوال تبدیل به ۶۴ سوال میشود
بیایید سوال سادهتری را بررسی کنیم تا عمق مشکل روشن شود:
“آیا اخلاق از طبیعت میآید؟”
سوالی که در ظاهر ساده و واضح است. اما آیا واقعاً میدانیم درباره چه چیزی سوال میکنیم؟
انفجار معنایی مفاهیم
مفهوم “طبیعت” – حداقل چهار معنای متمایز:
۱. طبیعت فیزیکی/مادی: جهان مادی قابل مطالعه توسط علوم تجربی. آنچه فیزیک، شیمی و زیستشناسی بررسی میکنند. اتمها، مولکولها، نیروها و میدانها.
۲. طبیعت کلی/کیهانی: مجموع همه موجودات و قوانین هستی. نه فقط جهان مادی، بلکه هر آنچه “هست” – شامل ذهن، آگاهی، شاید حتی امور متافیزیکی.
۳. طبیعت ذاتی/ماهوی: سرشت و ماهیت درونی اشیاء. آنچه ارسطو “فیزیس” مینامید – اصل درونی حرکت و تغییر در موجودات.
۴. طبیعت در برابر فرهنگ: آنچه غیرانسانی یا غیرمصنوعی است. جنگل در برابر شهر، غریزه در برابر آموزش، خام در برابر پخته.
مفهوم “اخلاق” – نیز حداقل چهار تعبیر دارد:
۱. اخلاق احساسی (Emotivism): احساسات درست و غلط که در ما برانگیخته میشود. آن حس درونی که میگوید “این کار درست نیست”.
۲. اخلاق قراردادی (Contractualism): قوانین و هنجارهای اجتماعی که برای زندگی مشترک وضع کردهایم. از قوانین راهنمایی و رانندگی تا آداب معاشرت.
۴. اخلاق واقعگرا (Moral Realism): حقایق اخلاقی عینی که مستقل از نظر ما وجود دارند. مثل اینکه “شکنجه بیگناه غلط است” – فارغ از اینکه کسی باور داشته باشد یا نه.
رابطه “آمدن از” – چه معنایی دارد؟
۱. علیت (Causation): طبیعت علت پیدایش اخلاق است. مثل اینکه مغز علت پیدایش افکار است.
۲. ظهور (Emergence): اخلاق از طبیعت ظهور میکند اما به آن تقلیل نمییابد. مثل آگاهی که از مغز برمیآید اما چیزی بیش از فعالیت نورونی است.
۳. تقلیل (Reduction): اخلاق چیزی جز طبیعت نیست. همه چیز در نهایت به فیزیک بازمیگردد.
۴. الهام (Inspiration): طبیعت الهامبخش اخلاق است بدون اینکه علت یا ماهیت آن باشد. مثل اینکه منظره کوه الهامبخش شعر باشد.
ترکیب احتمالات – ریاضیات ابهام
حالا محاسبه کنید: ۴ × ۴ × ۴ = ۶۴ سوال مختلف!
هر ترکیبی از این تعاریف، سوال کاملاً متفاوتی میسازد:
برخی از این ۶۴ ترکیب:
“آیا احساسات اخلاقی محصول تکامل بیولوژیک هستند؟” (سوال معقول و قابل بررسی علمی)
“آیا حقایق اخلاقی عینی از جهان مادی ظهور میکنند؟” (سوال فلسفی پیچیده)
“آیا قوانین اجتماعی همان قوانین فیزیک هستند؟” (سوال نامعقول و احتمالاً بیمعنا!)
“آیا فضایل شخصیتی از طبیعت انسان الهام میگیرند؟” (سوال جالب ادبی-فلسفی)
برخی از این ترکیبها معقولاند، برخی بیمعنا، برخی عمیق و برخی سطحی. اما وقتی سوال اولیه را بدون تدقیق مطرح میکنیم، در واقع همه این ۶۴ سوال بهطور همزمان و درهمآمیخته مطرح میشوند!
بخش ۳: پنج خطای کشنده در سوالپرسی فلسفی
قبل از ارائه راهحل، بیایید رایجترین خطاهایی که در طرح سوالات فلسفی مرتکب میشویم را بررسی کنیم:
خطای اول: خلط مقولهای (Category Mistake)
مثال روشن: “آیا عدد هفت شجاع است؟”
گیلبرت رایل، فیلسوف بریتانیایی، این اصطلاح را برای توصیف خطایی ابداع کرد که در آن ویژگیهای یک مقوله را به مقولهای کاملاً دیگر نسبت میدهیم. شجاعت ویژگی موجودات زنده است که میتوانند در برابر خطر تصمیم بگیرند. اعداد نه زندهاند، نه تصمیم میگیرند، نه با خطر مواجه میشوند.
نمونه واقعی در فلسفه: “آیا قوانین فیزیک اخلاقی هستند؟”
قوانین فیزیک توصیف میکنند که “چه اتفاقی میافتد”، نه اینکه “چه باید بکنیم”. آنها در مقوله توصیف قرار دارند، نه تجویز. پرسیدن از اخلاقی بودن آنها مثل پرسیدن از رنگ عدد π است.
خطای دوم: ابهام مرجع (Referential Ambiguity)
مثال: “انسان موجودی عقلانی است”
کدام انسان؟ انسان ایدهآل فلاسفه؟ انسانهای واقعی که میشناسیم؟ اکثر انسانها؟ برخی انسانها؟ انسان در بهترین حالتش؟ انسان بهطور بالقوه؟
نمونه واقعی: “آیا انسان طبیعتاً خوب است؟”
این سوال که از زمان روسو و هابز مطرح است، بخش عمدهای از ابهامش از عدم تعیین مرجع “انسان” ناشی میشود. آیا منظور نوزاد تازه متولد شده است؟ انسان بدوی؟ انسان متمدن؟ میانگین آماری انسانها؟
خطای سوم: دور منطقی در تعریف (Circular Definition)
مثال کلاسیک: “خوبی یعنی آنچه خوب است”
وقتی مفهومی را با خودش تعریف میکنیم، در واقع هیچ اطلاعاتی ندادهایم. این مثل آن است که بگوییم “قرمز رنگی است که قرمز است”.
نمونه واقعی: “آیا عقلانی بودن یعنی عاقلانه عمل کردن؟”
اگر “عاقلانه” را با “عقلانی” تعریف کنیم و “عقلانی” را با “عاقلانه”، در دور افتادهایم و هیچ فهم جدیدی حاصل نشده است.
خطای چهارم: خلط سطوح تحلیل (Level Confusion)
مثال مشهور: “آیا مغز همان ذهن است؟”
مغز در سطح فیزیکی-بیولوژیک قرار دارد – نورونها، سیناپسها، انتقالدهندههای عصبی. ذهن در سطح پدیداری-تجربی قرار دارد – افکار، احساسات، خاطرات. مقایسه مستقیم آنها مثل مقایسه سختافزار کامپیوتر با نرمافزار است. هر دو مرتبطاند اما در سطوح مختلف تحلیل قرار دارند.
نمونه واقعی: “آیا عشق فقط دوپامین است؟”
این سوال سطح تجربی-احساسی (عشق) را با سطح شیمیایی-مولکولی (دوپامین) خلط میکند. حتی اگر دوپامین در عشق نقش داشته باشد، تجربه عشق چیزی بیش از فرمول شیمیایی است.
خطای پنجم: تناقض پنهان (Hidden Contradiction)
مثال آشکار: “آیا مربع گرد وجود دارد؟”
برخی سوالات حاوی تناقض درونی هستند که گاهی در نگاه اول مشخص نیست. مربع بودن و گرد بودن تعاریف متناقضی دارند.
نمونه پیچیدهتر: “آیا خدای کاملاً متعالی در طبیعت حضور دارد؟”
اگر “کاملاً متعالی” را به معنای “کاملاً جدا و فراتر از جهان” بگیریم، و “حضور در طبیعت” را به معنای “درون جهان بودن”، این سوال حاوی تناقض است. چیزی نمیتواند همزمان کاملاً بیرون و درون چیز دیگری باشد.
بخش ۴: متدولوژی پیشنهادی – پروتکل پنجمرحلهای تدقیق مفهومی
حال که مشکل را شناختیم، راهحل چیست؟ پروتکل زیر را پیشنهاد میکنیم – روشی گامبهگام برای تبدیل سوالات مبهم به سوالات دقیق:
مرحله ۱: شناسایی مفاهیم کلیدی
هدف: استخراج همه عناصر معنادار سوال
قبل از هر چیز، همه اسامی، صفات، روابط و مفاهیم مهم در سوال را فهرست کنید. این کار ساده به نظر میرسد اما اغلب نادیده گرفته میشود.
مثال عملی: سوال: “آیا اخلاق از طبیعت میآید؟”
مفاهیم کلیدی:
اخلاق (اسم)
طبیعت (اسم)
آمدن از (رابطه)
پیشفرض پنهان: این دو چیز جدا هستند
مرحله ۲: ترسیم نقشه معنایی هر مفهوم
هدف: آشکار کردن تعدد معانی ممکن
برای هر مفهوم کلیدی، حداقل از چهار زاویه تعریف ارائه دهید:
جدول تعاریف چندگانه “طبیعت”
زاویه
تعریف اول
تعریف دوم
تعریف سوم
هستیشناختی (چیستی)
جهان مادی/فیزیکی
کل واقعیت (مادی+غیرمادی)
ذات و سرشت اشیاء
معرفتشناختی (چگونه میشناسیم)
آنچه علم تجربی کشف میکند
آنچه ناشناختنی است (نومن کانتی)
آنچه با شهود درک میشود
روششناختی (چگونه بررسی کنیم)
آزمایش و مشاهده
تجربه زیسته
تأمل عقلانی/عرفانی
ارزشی (چه ارزشی دارد)
خنثی و بیتفاوت
خیر ذاتی
شر ذاتی یا سقوط
جدول تعاریف چندگانه “اخلاق”
زاویه
تعریف اول
تعریف دوم
تعریف سوم
منشأ
محصول تکامل زیستی
قرارداد اجتماعی
کشف حقیقت کیهانی
ماهیت
احساسات و عواطف
قواعد عقلانی
فضایل و کمالات نفس
حوزه
فقط انسان
همه موجودات آگاه
کل هستی
اعتبار
نسبی و فرهنگی
جهانشمول (universal)
مطلق و الهی
مرحله ۳: انتخاب و تصریح تعاریف
هدف: شفافسازی موضع خود
این مرحله حیاتی است. قبل از شروع بحث، باید اعلام کنید:
“در این بحث، منظور من از:
طبیعت = جهان فیزیکی قابل مطالعه توسط علوم تجربی (تعریف ماتریالیستی)
اخلاق = قواعد رفتاری که منجر به بیشینهسازی رفاه میشوند (تعریف سودگرایانه)
آمدن از = ظهور تکاملی، نه تقلیل صرف (رابطه emergence)”
بدون این تصریح، هر شنوندهای با تعاریف خودش وارد بحث میشود و گفتگو به تدریج به هرج و مرج معنایی تبدیل میشود.
مرحله ۴: بررسی سازگاری منطقی
هدف: کشف تناقضات احتمالی
آیا تعاریف انتخابی شما با هم سازگارند؟ گاهی ترکیب برخی تعاریف منجر به تناقض میشود.
مثال ناسازگار:
طبیعت = جهان کاملاً مادی و غیرهدفمند (تعریف فیزیکالیستی سخت)
اخلاق = حقایق مطلق الهی (تعریف دینی)
رابطه = همانی (یکی بودن)
تحلیل: چیزی که کاملاً غیرهدفمند است نمیتواند با چیزی که ذاتاً هدفمند و الهی است یکی باشد. این ترکیب دچار تناقض است.
مثال سازگار:
طبیعت = فرایندهای تکاملی (تعریف داروینی)
اخلاق = رفتارهای همکاریجویانه (تعریف تکاملی)
رابطه = ظهور (emergence)
تحلیل: این ترکیب منسجم است. میتوان استدلال کرد که رفتارهای اخلاقی از فرایندهای تکاملی ظهور کردهاند بدون اینکه صرفاً به آنها تقلیل یابند.
مرحله ۵: فرمولبندی دقیق سوال
هدف: ساخت سوال واضح و قابل بحث
حال که همه ابهامات رفع شده، میتوانیم سوال دقیقی بپرسیم:
قبل (مبهم): “آیا اخلاق از طبیعت میآید؟”
بعد (دقیق): “آیا قواعد رفتاری که منجر به بیشینهسازی رفاه اجتماعی میشوند، محصول فرایندهای تکاملی در جهان فیزیکی هستند، به گونهای که از این فرایندها ظهور میکنند اما به آنها تقلیل نمییابند؟”
این سوال ممکن است طولانیتر باشد، اما حداقل همه میدانند دقیقاً درباره چه صحبت میکنیم!
بخش ۵: مطالعه موردی – بازخوانی سپهری
بیایید این متدولوژی را روی بحث اولیه – سوالات درباره سپهری – اعمال کنیم تا کاربرد عملی آن مشخص شود.
تعبیر صوفیانه: حق تعالی که در همه چیز حضور دارد اما از همه متمایز است
تعبیر پانتهایستی: همان طبیعت و هستی، نه چیزی جدا از آن
تعبیر شاعرانه: استعاره از زیبایی و معنای نهفته در جهان
تعبیر عرفانی-ایرانی: تجلی حق در مظاهر، نه حلول و نه اتحاد
“لابلا” – معانی ممکن:
مکانی-فیزیکی: در میان، بین، وسط (به معنای حرفی)
وجودی-فلسفی: در ذات و سرشت، نه سطحی بلکه عمیق
شهودی-تجربی: قابل درک از طریق تجربه مستقیم، نه در مکان
زبانی-استعاری: تعبیری شاعرانه برای حضور فراگیر
“سبزیها” – لایههای معنایی:
سطح اول: گیاهان و طبیعت سبز واقعی
سطح دوم: نماد حیات، رویش، زندگی
سطح سوم: استعاره از تجدد، امید، نوزایی
سطح چهارم: هر آنچه ساده، بیآلایش و طبیعی است
مرحله ۳: بررسی ترکیبات
اگر هر مفهوم ۴ معنا داشته باشد: ۴ × ۴ × ۴ = ۶۴ تفسیر ممکن!
مرحله ۴: نتیجهگیری
بدون تعیین دقیق اینکه کدام تعبیر از “خدا”، کدام معنای “لابلا” و کدام سطح از “سبزی” مد نظر است، نمیتوان گفت سپهری پانتهایست بود یا نبود.
این نه نشانه ضعف تحلیل ما، بلکه نشانه قوت آن است که تشخیص میدهد سوال بدون تدقیق بیشتر قابل پاسخ نیست. شاید سپهری خودش هم قصد نداشته یک پاسخ فلسفی دقیق بدهد – شاید دقیقاً همین ابهام چندلایه، زیبایی شعرش است.
بخش ۶: چکلیست عملی برای پرسشگران
برای کاربرد عملی این متدولوژی، چکلیست زیر را تهیه کردهایم:
قبل از طرح سوال فلسفی:
بررسیهای اولیه
[ ] آیا همه مفاهیم کلیدی را شناسایی کردهام؟ حتی کلمات بهظاهر ساده مثل “است”، “دارد”، “میشود” هم مهماند
[ ] آیا هر مفهوم را حداقل از دو زاویه تعریف کردهام؟ اگر فقط یک تعریف دارید، احتمالاً چیزی را نادیده گرفتهاید
[ ] آیا مشخص کردهام کدام تعریف را انتخاب میکنم؟ “منظور من از X دقیقاً Y است”
بررسیهای منطقی
[ ] آیا تعاریف من با هم سازگارند؟ گاهی دو تعریف نمیتوانند همزمان درست باشند
[ ] آیا از خلط مقوله اجتناب کردهام؟ آیا ویژگیهای یک سطح را به سطح دیگر نسبت ندادهام؟
[ ] آیا سوالم حاوی تناقض پنهان نیست؟ گاهی تناقض در پیشفرضها پنهان است
بررسیهای زمینهای
[ ] آیا چارچوب فلسفی خود را مشخص کردهام؟ کانتی؟ ارسطویی؟ پدیدارشناسانه؟ تحلیلی؟
[ ] آیا پیشفرضهای خود را اعلام کردهام؟ مثلاً “با فرض اینکه اختیار وجود دارد…”
[ ] آیا روش پاسخیابی را تعیین کردهام؟ استدلال منطقی؟ شواهد تجربی؟ شهود؟ تحلیل زبانی؟
اگر به همه این سوالات پاسخ “بله” دادید: احتمالاً سوال خوبی دارید که میتواند به بحث سازنده منجر شود.
اگر حتی به یکی پاسخ “نه” دادید: سوال شما نیاز به بازنگری دارد. این به معنای ضعف نیست – حتی بزرگترین فیلسوفان هم باید سوالاتشان را پالایش کنند.
بخش ۷: پاسخ به اعتراضات احتمالی
طبیعی است که این رویکرد با مقاومتهایی روبرو شود. بیایید به مهمترین آنها پاسخ دهیم:
اعتراض اول: “این روش بحث را خشک و بیروح میکند”
پاسخ: آیا واقعاً بحثهایی که همه در آن سردرگماند “پرروح” هستند؟ آیا ساعتها صحبت بدون رسیدن به نتیجه “زنده” است؟
برعکس، وقتی همه میدانند دقیقاً درباره چه صحبت میکنند، میتوانند عمیقتر وارد موضوع شوند. بهجای صرف انرژی برای فهمیدن منظور یکدیگر، میتوانند روی خود استدلالها تمرکز کنند. این مثل آن است که بگوییم قوانین شطرنج بازی را خشک میکنند – در حالی که دقیقاً این قوانین هستند که امکان بازیهای عمیق و زیبا را فراهم میکنند.
اعتراض دوم: “همیشه نمیشود همه چیز را تعریف کرد”
پاسخ: کاملاً درست است. برخی مفاهیم ذاتاً مبهماند یا تعریفناپذیرند. اما:
اولاً، حتی اگر نتوانیم تعریف دقیق ارائه دهیم، میتوانیم حداقل تعریف کاری ارائه دهیم. گفتن “منظور من از X دقیقاً مشخص نیست اما حدوداً Y است” بهتر از سکوت است.
ثانیاً، خود آگاهی از این که مفهومی تعریفناپذیر است، ارزشمند است. اگر بدانیم “زیبایی” را نمیتوان دقیقاً تعریف کرد، دستکم از طرح سوالاتی مثل “آیا زیبایی دقیقاً چیست؟” اجتناب میکنیم.
اعتراض سوم: “این کار خیلی وقتگیر است”
پاسخ: آیا وقتگیرتر از ساعتها بحث بینتیجه است؟ آیا وقتگیرتر از سالها درگیری ذهنی با سوالات بدطرح است؟
سرمایهگذاری اولیه در دقت مفهومی، در بلندمدت صرفهجویی عظیمی ایجاد میکند. مثل این است که بگوییم “نقشه خواندن قبل از سفر وقتگیر است” – در حالی که دقیقاً این کار است که از گم شدن جلوگیری میکند.
اعتراض چهارم: “این روش خلاقیت فلسفی را محدود میکند”
پاسخ: دقت مخالف خلاقیت نیست. همانطور که دستور زبان مانع شعر نمیشود، دقت مفهومی هم مانع نوآوری فلسفی نمیشود. برعکس، وقتی میدانیم دقیقاً درباره چه صحبت میکنیم، میتوانیم خلاقانهتر فکر کنیم.
ویتگنشتاین، یکی از خلاقترین فیلسوفان قرن بیستم، دقیقاً به خاطر وسواس در دقت زبانی مشهور بود.
بخش ۸: کاربردهای عملی فراتر از فلسفه
این متدولوژی نهتنها برای مباحث فلسفی، بلکه برای حوزههای دیگر نیز کاربرد دارد:
در مباحث سیاسی
بهجای: “آیا دموکراسی بهترین نظام است؟”
بپرسید: “آیا دموکراسی لیبرال (با تعریف حداقلی انتخابات آزاد + حقوق اقلیت) در جوامع صنعتی با سواد بالا، نتایج بهتری (از نظر رفاه اقتصادی و آزادی فردی) نسبت به اتوکراسی روشنگر تولید میکند؟”
در مباحث اخلاقی روز
بهجای: “آیا هوش مصنوعی خطرناک است؟”
بپرسید: “آیا سیستمهای یادگیری عمیق با قابلیت خودبهبودی (self-improvement) احتمال ایجاد ریسک وجودی (existential risk) برای بشریت در بازه زمانی 50 ساله را به بیش از 10% میرسانند؟”
در مباحث شخصی و روانشناختی
بهجای: “آیا موفقیت مهم است؟”
بپرسید: “آیا دستیابی به اهداف حرفهای از پیش تعیین شده (موفقیت شغلی) برای احساس رضایت درونی در افراد با انگیزه پیشرفت بالا ضروری است، یا میتوان از طریق رشد شخصی بدون دستاوردهای بیرونی به همان سطح رضایت رسید؟”
در مباحث علمی-فلسفی
بهجای: “آیا آگاهی از ماده برمیآید؟”
بپرسید: “آیا حالات کیفی آگاهی (qualia) قابل تبیین کامل بر اساس فعالیتهای الکتروشیمیایی نورونها هستند (فیزیکالیسم تقلیلگرا) یا خواص نوظهوری (emergent properties) هستند که اگرچه بر بستر مادی ظاهر میشوند اما قوانین جدیدی دارند؟”
بخش ۹: نتیجهگیری – دعوت به دقت
در پایان این مسیر، به نقطه آغاز بازمیگردیم: آن کلاس فلسفه، آن سوال درباره سپهری، آن دو ساعت بحث که به جایی نرسید.
چه میشد اگر…
چه میشد اگر آن دانشجو بهجای پرسیدن سوال مبهم اولیه، میگفت:
“استاد، قبل از اینکه سوالم را مطرح کنم، اجازه دهید تعاریفم را مشخص کنم. منظور من از ‘اخلاق’ قواعد رفتاری فراتر از منافع فردی است، از ‘طبیعت’ جهان فیزیکی-بیولوژیک، و از ‘تابع بودن’ رابطه تقلیل علّی. حال، آیا این قواعد رفتاری قابل تقلیل به فرایندهای تکاملی هستند؟”
احتمالاً:
بحث متمرکزتر میشد
اختلاف نظرها واقعیتر (نه ناشی از سوءتفاهم)
نتیجه ملموستر
همه چیزی یاد میگرفتند
هدف نهایی
هدف این مقاله نه متوقف کردن پرسشهای فلسفی بلکه بهبود کیفیت آنهاست. فلسفه از طریق پرسشهای دقیق پیشرفت میکند، نه پرسشهای مبهم.
فرانسیس بیکن میگفت: “پرسش درست، نیمی از دانش است.” شاید بتوان گفت در فلسفه، پرسش درست حتی بیش از نیمی از راه است – چون سوال خوب، خود حاوی بذر پاسخ است.
فراخوان عملی
وقتی سوالهای بهتری بپرسیم:
گفتگوها سازندهتر میشوند
سوءتفاهمها کاهش مییابند
پیشرفت واقعی ممکن میشود
فلسفه از حالت “بحث بیپایان” خارج میشود
این دقت نه نشانه وسواس یا خشکی، بلکه احترام به اندیشه است:
احترام به فکر خودمان
احترام به وقت و ذهن مخاطبانمان
احترام به سنت فلسفی که در آن مشارکت میکنیم
سخن پایانی
در نهایت، شاید مهمترین سوال این نباشد که “آیا اخلاق از طبیعت میآید؟” بلکه این باشد که “چرا ما اصلاً چنین سوالی میپرسیم؟ چه کاری میخواهیم با پاسخش انجام دهیم؟ و آیا سوالمان را به گونهای پرسیدهایم که امکان یافتن پاسخ مفید وجود داشته باشد؟”
اگر این مقاله شما را وادار کند که قبل از پرسیدن سوال بعدیتان، لحظهای مکث کنید و بپرسید “منظورم دقیقاً چیست؟”، هدفش محقق شده است.
فلسفه شایسته دقت است. اندیشه شایسته وضوح است. و ما، به عنوان اندیشندهها، شایسته گفتگوهایی هستیم که واقعاً به جایی برسند.
منابع پیشنهادی برای مطالعه بیشتر
برای کسانی که میخواهند عمیقتر وارد موضوع شوند:
Ryle, G. (1949).The Concept of Mind – برای فهم بهتر خلط مقولهای
Wittgenstein, L. (1953).Philosophical Investigations – درباره مشکلات زبانی در فلسفه
Carnap, R. (1928).The Logical Structure of the World – درباره تحلیل مفهومی دقیق
Austin, J.L. (1962).How to Do Things with Words – درباره دقت در استفاده از زبان
Chalmers, D. (2012).Constructing the World – رویکردی مدرن به تحلیل مفهومی
درباره نویسنده
این مقاله حاصل تأملات یک دانشجوی فلسفه بر یک بحث کلاسی درباره فلسفه و ادبیات است. گاهی بهترین بینشها از لحظات سردرگمی متولد میشوند – و تشخیص اینکه چرا سردرگم هستیم، اولین قدم به سوی وضوح است.
پیوست: تمرینهای عملی
برای تمرین این متدولوژی، سوالات زیر را با روش پنجمرحلهای تحلیل کنید:
“آیا عشق واقعی وجود دارد؟”
“آیا انسان دارای اختیار است؟”
“آیا هنر باید اخلاقی باشد؟”
“آیا حقیقت نسبی است؟”
“آیا زندگی معنا دارد؟”
برای هر سوال:
مفاهیم کلیدی را شناسایی کنید
حداقل 3 تعریف برای هر مفهوم ارائه دهید
یک ترکیب سازگار انتخاب کنید
سوال را بازنویسی کنید
سپس پاسخهای خود را با دیگران مقایسه کنید. احتمالاً متوجه خواهید شد که حتی در تمرینها هم، تنوع تعاریف شگفتانگیز است!
مقدمه: آیا ما عروسکهایی در یک جهان ساعتوار هستیم؟
این احساس آشنا را به خاطر بیاورید: حس کنترل. این باور عمیق که شما سکاندار کشتی وجود خود هستید و هر تصمیم، هر عمل، نشأتگرفته از ارادهٔ آگاهانه شماست. اما چه میشود اگر فیزیک، همان علمی که قوانین دنیای ما را توصیف میکند، آینهای در برابرمان بگیرد و در آن نه یک ناخدا، که چرخدندهای در یک ماشین کیهانی را به ما نشان دهد؟
این ایدهٔ نگرانکننده (یا آرامشبرهمزننده)، یعنی «جهان ساعتوار» (Clockwork Universe) که در آن هر رویدادی از پیش مقدر شده، چالشی بنیادین برای درک ما از خودمان است.
شان کرول (Sean Carroll)، فیزیکدان و فیلسوف، راهنمای ما در این سفر فکری است. او مفاهیم عمیق فیزیک را میشکافد تا به ما نشان دهد علم درباره جایگاه ما در این ماشین بزرگ کیهانی چه میگوید. این مقاله، پنج نکتهٔ شگفتانگیز از توضیحات او را برمیگزیند تا شما را از قطعیتهای آسودهبخش روزمره به مرزهای حیرتانگیز واقعیت ببرد.
پنج نکته شگفتانگیز (فیزیک و جبرگرایی)
۱. راز فیزیکدانان: فیزیک سخت است، چون آسان است
شان کرول یک پارادوکس جذاب را مطرح میکند: «فیزیک سخت است، چون آسان است.» منظور او این است که فیزیکدانان برای ممکن ساختن معادلات پیچیده، ابتدا دنیای بههمریخته و پر از جزئیات ما را به سادهترین شکل ممکن تقلیل میدهند. این «آسانسازی» رادیکال، همان چیزی است که درک مفاهیم فیزیک را برای ما «سخت» و غیرشهودی میکند.
یک جوک قدیمی در میان فیزیکدانان این ایده را به خوبی نشان میدهد: دامداری از یک فیزیکدان میخواهد راهی برای افزایش تولید شیر گاوهایش پیدا کند. فیزیکدان پس از محاسبات فراوان بازمیگردد و میگوید: «خب، اول یک گاو کروی را در خلاء تصور کنید.» این جوک، استراتژی بنیادین فیزیک را فاش میکند: حذف پیچیدگیهای دنیای واقعی (مانند اصطکاک، مقاومت هوا، یا شکل واقعی یک گاو) برای ساختن مدلی ایدهآل که بتوان آن را با ریاضیات تحلیل کرد. این روش که در فیزیک به طرز شگفتانگیزی موفق است، در رشتههایی چون روانشناسی، زیستشناسی یا علوم سیاسی کاملاً شکست میخورد. این همان راز فیزیک است: پذیرش یک سادگی بیرحمانه برای رسیدن به حقیقتی عمیق.
۲. جهان همچون یک بازی بیلیارد بینقص
حال بیایید این استراتژی «گاو کروی» را در مقیاسی کیهانی به کار بگیریم. یک میز بیلیارد ایدهآل را تصور کنید: بدون اصطکاک، بدون صدا، بدون حفره. در این دنیای بینقص، طبق قوانین نیوتن، اگر در یک لحظهٔ مشخص، موقعیت و سرعت تمام توپها را بدانید، میتوانید تمام آیندهٔ آنها را پیشبینی کرده و تمام گذشتهشان را نیز مهندسی معکوس کنید. این یک بالهٔ صامت و شبحوار از علت و معلول است که در آن هر برخوردی از همان لحظهٔ نخست، مقدر شده است.
این جهان ساعتوار، دنیای واقعی و آشفتهای که ما میبینیم نیست، بلکه نسخهٔ ایدهآلشده و «گاو کروی» آن است — و دقیقاً به همین دلیل، این ایده همزمان هم قدرتمند و هم نگرانکننده است. مکانیک کلاسیک به ما میگوید که درست مانند توپهای بیلیارد، وضعیت جهان در یک لحظه، تمام اطلاعات لازم برای تعیین کل تاریخچه گذشته و آیندهاش را در خود دارد.
«در دنیای بکر و بینقصِ مکانیک کلاسیکِ تصورشده، گذشته و آینده به یک اندازه کار میکنند. شما میتوانید از هر لحظهای به هر لحظه دیگری بروید.»
۳. «اهریمنی» که میتوانست تمام زمان را ببیند
بیش از یک قرن پس از نیوتن، پیر سیمون لاپلاس این ایدهٔ جبرگرایانه را به اوج خود رساند. او یک آزمایش فکری را پیشنهاد داد: یک «هوش عظیم» (که بعدها «اهریمن لاپلاس» نام گرفت) را تصور کنید که بتواند موقعیت و سرعت تکتک ذرات جهان را بداند. این اهریمن، موجودی است که به «کد منبع» (source code) واقعیت دسترسی کامل دارد.
پیامد این ایده نفسگیر است: برای چنین هوشی، گذشته و آینده همچون یک «کتاب باز» خواهد بود. جهان مانند یک ساعت بینقص عمل میکند که بر اساس قوانین ثابت و از پیش تعیینشده کار میکند و هر تیکتاک آن قابل پیشبینی است. از دید این اهریمن، ارادهٔ آزاد ما چیزی جز حرکت قابل محاسبهٔ اتمها نیست.
«بنابراین، طبق مکانیک کلاسیک، شما میتوانید هر لحظهای از تاریخ جهان را در نظر بگیرید، و اطلاعات موجود در آن لحظه برای تعیین آنچه در هر لحظه دیگر از تاریخ رخ خواهد داد، کافی است.»
۴. چرا نمیتوانید فکر بعدی خود را پیشبینی کنید
در اینجا، در اوج قدرت ایدهٔ جبرگرایی، به نقطه عطف داستان میرسیم. بزرگترین مخالف جهان ساعتوار، نه یک استدلال فلسفی، بلکه تجربهٔ درونی و قدرتمند ما از ارادهٔ آزاد است. کرول توضیح میدهد که اگرچه جهان ممکن است در اصول جبرگرایانه باشد، اما جمعآوری دادههای لازم در عمل غیرممکن است.
اینجا با یک پارادوکس بنیادین روبرو میشویم: برای پیشبینی مغز خود، مدل پیشبینیکننده شما باید بخشی از مغزتان باشد. اما برای مدلسازیِ آن مدل، به مغز بیشتری نیاز دارید و این روند تا بینهایت ادامه مییابد. یک سیستم نمیتواند به طور کامل، مدلی بینقص از خودش را در خود جای دهد. در نتیجه، وجود یک «اهریمن لاپلاس» واقعی در درون جهان ما از نظر فیزیکی محال است. این اهریمن تنها یک ابزار فکری برای به تصویر کشیدن پیامدهای مطلق جبرگرایی است، نه یک امکان واقعی.
۵. پیمان صلح میان اراده آزاد و سرنوشت: دیدگاه سازگارگرایی
پس تکلیف چیست؟ آیا باید فیزیک را انکار کنیم یا تجربهٔ انسانی را؟ فیلسوفان راه حلی را پیشنهاد کردهاند که آن را «سازگارگرایی» (Compatibilism) مینامند؛ یک پیمان صلح عمیقاً عملگرایانه میان قانون فیزیکی و تجربهٔ انسانی. از یک سو، قوانین بنیادین فیزیک در سطح میکروسکوپی ممکن است کاملاً جبرگرایانه باشند (یا طبق قوانین احتمالی ثابت عمل کنند، همانطور که مکانیک کوانتوم پیشنهاد میدهد). از سوی دیگر، از آنجایی که ما به عنوان انسانها «اطلاعاتی بسیار ناقص» در اختیار داریم، نمیتوانیم بر اساس این جبرگرایی زندگی کنیم.
نتیجه این است که چون ما اهریمنهای همهچیزدان نیستیم، منطقیترین و مؤثرترین راه برای درک خود و دیگران، نگریستن به آنها به عنوان «عاملانی با قابلیت انتخاب» است. این مدل، با توجه به اطلاعاتی که واقعاً در دسترس ماست، بهترین کارایی را دارد. این به معنای انکار فیزیک نیست، بلکه به معنای استفاده از توصیف مناسب برای سطح مناسبی از پیچیدگی است.
نتیجهگیری: عاملی در دل ماشین
سفر فکری ما از ایدهٔ نگرانکننده «جهان ساعتوار» آغاز شد و به این درک پخته رسید که دانش محدود ما، تجربهٔ انتخاب را نه تنها معنادار، بلکه ضروری میسازد. داستانی که ما درباره خود به عنوان عاملان آزاد تعریف میکنیم، یک توهم شیرین نیست، بلکه منطقیترین چارچوبی است که موجوداتی با محدودیتهای شناختی ما میتوانند برای زیستن در جهان اتخاذ کنند. ما شاید در جهانی زندگی کنیم که قوانینش از پیش نوشته شدهاند، اما چون از تمام جزئیات آن بیخبریم، باید به عنوان نویسندگان داستان زندگی خود عمل کنیم.
اینجاست که یک سوال نهایی و قابل تأمل مطرح میشود:
«اگر انتخابهای ما مفیدترین داستانی است که میتوانیم درباره خودمان تعریف کنیم، آیا اهمیتی دارد که جهان از قبل پایان آن را نوشته باشد؟»
چه میشد اگر به شما میگفتند که هر چیزی در این عالم، از یک فیل عظیمالجثه و یک گل سرخ زیبا گرفته تا یک سنگ کوچک و حتی یک اتم، بارقهای از آگاهی یا تجربه را در خود دارد؟ این ایده، که به «همهروانگرایی» (Panpsychism) مشهور است، شاید در ابتدا عجیب و حتی خلاف شهود به نظر برسد، اما سابقهای بسیار طولانی در تاریخ اندیشه بشری دارد و امروزه دوباره با قدرتی بیشتر توجه دانشمندان، فیلسوفان و متفکران را به خود جلب کرده است، خصوصاً در مواجهه با آنچه «مسئله دشوار آگاهی» نامیده میشود.
همهروانگرایی دقیقاً چیست؟
همهروانگرایی یک نظریه فلسفی بنیادین است که ذهن یا ویژگیهای شبهذهنی را جزء ذاتی و فراگیر جهان طبیعی میداند. این دیدگاه که نامش را از واژگان یونانی “pan” (همه) و “psyche” (روان یا ذهن) گرفته و اولین بار توسط فیلسوف ایتالیایی فرانچسکو پاتریزی در قرن شانزدهم میلادی به کار رفت، بیان میکند که آگاهی یا نوعی تجربه درونی محدود به انسانها و حیوانات نیست، بلکه به طور بالقوه در تمام اجزاء ماده، از سنگها و اتمها گرفته تا خود کیهان، وجود دارد. مهم است بدانیم همهروانگرایی نمیگوید که یک سنگ همانند انسان فکر میکند، بلکه معتقد است نوعی «تجربه» یا «احساس» بسیار ابتدایی و کمرنگ، که میتوان آن را حسمندی (sentience)، حیات درونی، یا ذهنیت (subjectivity) نامید، در تمام اجزای ماده حاضر است. این تجربههای اولیه، آجرهای سازنده آگاهیهای پیچیدهتر مانند آگاهی انسان هستند.
سفری در تاریخ: از یونان باستان تا احیای معاصر
این ایده که ذهن یا روح در همه جا حاضر است، ریشههای عمیقی در تاریخ دارد. در قرن ششم پیش از میلاد، «تالس» فیلسوف یونانی، معتقد بود «جهان زنده و پر از ارواح است». افلاطون نیز از جهانی برخوردار از روح سخن میگفت. این دیدگاهها در طول تاریخ، از «فلوطین» در اواخر دوران باستان گرفته تا «جوردانو برونو» در رنسانس که از جهانهای بیشمار و جاندار سخن میگفت، ادامه یافتند. فیلسوفانی چون «باروخ اسپینوزا» و «گوتفرید لایبنیتس» با «مونادها» یا واحدهای بنیادین دارای ادراک، به این سنت فکری دامن زدند.
در قرن نوزدهم، همهروانگرایی با تلاش چهرههای برجستهای مانند «گوستاو فخنر» و «ویلیام جیمز» به یکی از دیدگاههای غالب در فلسفه ذهن غرب تبدیل شد. با این حال، با ظهور پوزیتیویسم منطقی در اواسط قرن بیستم، این نظریه تا حدی به حاشیه رفت. اما از اواخر قرن بیستم و به ویژه در قرن بیست و یکم، علاقه به همهروانگرایی مجدداً اوج گرفته است. این احیا عمدتاً ناشی از چالشهای مداوم پیرامون «مسئله دشوار آگاهی» (چگونگی پیدایش تجربه ذهنی از فرآیندهای فیزیکی) و همچنین پیشرفتها در علوم اعصاب، روانشناسی و حتی مکانیک کوانتومی است. فیلسوفان تحلیلی معاصری چون آلفرد نورث وایتهد و برتراند راسل نیز با ایدههای همهروانگرایانه مرتبط دانسته میشوند.
چهرههای گوناگون همهروانگرایی
همهروانگرایی یک نظریه یکپارچه و واحد نیست، بلکه طیفی از دیدگاهها را در بر میگیرد:
همهتجربهگرایی (Panexperientialism): این دیدگاه، که اغلب با فلسفه فرآیندی (process philosophy) مرتبط است، معتقد است «تجربه» آگاهانه، بنیادین و فراگیر است.
همهروانگرایی خُرد (Micropsychism) در مقابل همهروانگرایی کیهانی (Cosmopsychism): همهروانگرایی خُرد، آگاهی یا تجربه را در بنیادیترین اجزای ماده (مانند کوارکها و الکترونها) جستجو میکند. در مقابل، همهروانگرایی کیهانی معتقد است که خود جهان به مثابه یک کل، آگاه است و آگاهیهای جزئیتر از آن نشأت میگیرند.
یگانهانگاری راسلی (Russellian Monism): این دیدگاه، که به برتراند راسل و آلفرد نورث وایتهد نسبت داده میشود، بیان میکند که فیزیک تنها ساختار و رفتار ماده را توصیف میکند، اما ماهیت ذاتی آن را آشکار نمیسازد. یگانهانگاران راسلی معتقدند این ماهیت ذاتی، یا خود نوعی آگاهی است (همهروانگرایی) یا حداقل پیشزمینهای برای آگاهی (همهپیشروانگرایی یا panprotopsychism) فراهم میکند.
چرا برخی به همهروانگرایی گرایش دارند؟ استدلالهای کلیدی
چندین استدلال قوی در حمایت از همهروانگرایی مطرح شده است:
۱. استدلال ضد ظهور (Anti-Emergence Argument): فیلسوفانی چون توماس نیگل و گالن استراوسون معتقدند که آگاهی نمیتواند به طور ناگهانی و رادیکال از مادهای که کاملاً فاقد هرگونه ویژگی ذهنی است، «ظهور» کند. اگر ماده در بنیادیترین سطح خود هیچ جنبهای از تجربه را نداشته باشد، بسیار دشوار است که توضیح دهیم چگونه ترکیب این اجزای کاملاً غیرذهنی میتواند منجر به ذهنیت شود. بنابراین، آگاهی باید از اشکال پایهایتر ذهنیت نشأت گرفته باشد. ۲. استدلال ماهیت ذاتی ماده (Intrinsic Nature Argument): همانطور که پیشتر اشاره شد، فیزیک تنها ویژگیهای ساختاری و رفتاری ماده (جرم، بار، اسپین) را توصیف میکند. اما ماده باید دارای یک ماهیت ذاتی نیز باشد که این رفتارها از آن ناشی میشوند. همهروانگرایان پیشنهاد میکنند که این ماهیت ذاتی، خود نوعی تجربه یا آگاهی ابتدایی است. ۳. پیوستگی تکاملی: اگر بپذیریم که حیات و ذهن به تدریج در فرآیند تکامل پدید آمدهاند، منطقی به نظر میرسد که آگاهی نیز یک پدیده صفر و صدی نباشد، بلکه دارای درجات مختلفی باشد که از سادهترین اشکال ماده تا پیچیدهترین موجودات زنده گسترش یافته است.
علم امروز و تلاش برای رازگشایی از آگاهی
دانشمندان علوم اعصاب و فیزیکدانان نیز در تلاش برای درک آگاهی، به نظریههایی رسیدهاند که با برخی جنبههای همهروانگرایی همخوانی دارد:
نظریه اطلاعات یکپارچه (IIT): این نظریه که توسط «جولیو تونونی» ارائه شده، بیان میکند که آگاهی یک سیستم برابر با میزان اطلاعات یکپارچهای است که آن سیستم تولید میکند (این مقدار با نماد فی Φ نشان داده میشود). هرچه این یکپارچگی اطلاعاتی (که نشاندهنده توانایی یک سیستم برای تمایز بین تعداد زیادی از حالتهای ممکن و در عین حال یکپارچه بودن آن است) بیشتر باشد، تجربه آگاهانهتر و غنیتر خواهد بود. IIT آگاهی را محدود به موجودات زنده نمیداند و معتقد است هر ساختاری با معماری اطلاعاتی به اندازه کافی یکپارچه، میتواند آگاه باشد.
نظریه کاهش عینی هماهنگ (Orch-OR): این نظریه، که توسط فیزیکدان «راجر پنروز» و متخصص بیهوشی «استوارت همروف» ارائه شده، آگاهی را به پدیدههای کوانتومی در ساختارهای بسیار ریز درون سلولهای عصبی به نام «میکروتوبولها» مرتبط میکند. این نظریه هنوز بسیار بحثبرانگیز است اما ارتباط بین فیزیک بنیادی و آگاهی را برجسته میکند.
چالشها و انتقادات: نگاه ناباورانه و مسئله ترکیب
با وجود جذابیتهای همهروانگرایی، این نظریه با چالشهای جدی نیز روبروست:
نگاه ناباورانه (Incredulous Stare): برای بسیاری، ایده آگاهی در الکترونها، سنگها یا گیاهان، بسیار دور از ذهن و خلاف شهود است. چگونه میتوان به چیزی که هیچگونه رفتار پیچیده یا نشانهای از ذهنیت بروز نمیدهد، آگاهی نسبت داد؟
مسئله ترکیب (The Combination Problem): این شاید بزرگترین چالش فنی همهروانگرایی باشد. حتی اگر بپذیریم که بنیادیترین اجزای ماده دارای نوعی تجربه بسیار ابتدایی (میکرو-تجربه) هستند، چگونه این بیشمار تجربیات خُرد و پراکنده با هم ترکیب میشوند تا آگاهی یکپارچه، پیچیده و غنی یک انسان یا یک حیوان (ماکرو-تجربه) را به وجود آورند؟ این مسئله خود به چند زیرمجموعه تقسیم میشود:
مسئله جمع شدن فاعلها (Subject-Summing Problem): چگونه چندین فاعل تجربه (مثلاً چندین الکترون آگاه) میتوانند با هم ترکیب شوند و یک فاعل تجربه واحد و بزرگتر را تشکیل دهند؟
مسئله پالت (Palette Problem): چگونه کیفیتهای متنوع تجربیات خُرد (اگر چنین تنوعی وجود داشته باشد) میتوانند به کیفیتهای یکپارچه و خاص تجربیات ماکرو منجر شوند؟
مشکلات عدم تطابق ساختاری: چگونه ساختار تجربیات خُرد با ساختار تجربیات پیچیده ما مرتبط میشود؟
همهروانگرایی با چه مفاهیمی تفاوت دارد؟
مهم است که همهروانگرایی را از مفاهیم مشابه اما متفاوت تمیز دهیم:
جانگرایی (Animism): اعتقاد به اینکه اشیاء و پدیدههای طبیعی دارای روح یا ارواح مشخص و اغلب انسانگونه هستند.
زندهانگاری ماده (Hylozoism): این دیدگاه که همه مواد زنده هستند. همهروانگرایی لزوماً به معنای زنده بودن همه چیز نیست، بلکه به معنای داشتن نوعی تجربه درونی است.
همهخداانگاری (Pantheism): اعتقاد به اینکه جهان و خدا یکی هستند.
چرا این نظریه مهم است و آینده آن چگونه خواهد بود؟
یکی از جذابیتهای اصلی همهروانگرایی، ارائه راهی برای فرار از «دوگانهانگاری» ذهن و ماده است. اگر تجربه از همان ابتدا با ماده همراه باشد، دیگر نیازی نیست ذهن را چیزی جدا و متفاوت از دنیای فیزیکی بدانیم. این میتواند به درک یکپارچهتری از واقعیت منجر شود.
با این حال، همهروانگرایی هنوز در مراحل اولیه توسعه و بررسی دقیق قرار دارد. پیشرفتهای آینده به آزمایشهای دقیقتر، مفاهیم شفافتر فلسفی و مدلهای ریاضی قویتر برای حل «مسئله ترکیب» بستگی خواهد داشت. دانشمندان علوم اعصاب در حال اصلاح معیارهایی مانند Φ هستند و فیلسوفان به بازنگری ایدههای باستانی با ابزارهای منطق مدرن و بررسی انسجام درونی انواع مختلف همهروانگرایی ادامه میدهند.
نظریه همهروانگرایی ما را با این احتمال شگفتانگیز روبرو میکند که آگاهی نه یک جواهر نادر و خاص، بلکه نُتی بنیادین در سمفونی کیهان باشد. اگر چنین باشد، چالش پیش روی ما نه اعطای ذهن به سنگها، بلکه درک این است که طبیعت چگونه این نتهای ساده را در هم میآمیزد و سمفونی باشکوهی را میسازد که ما آن را «زندگی آگاهانه» مینامیم.
۱- سپهری – بمثابه فیلسوف رواقی – همه دغدغهاش « زندگی » است و این گوهر و جوهر آموزههای اوست. و در این راستا میکوشد تا با نرم_افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد. « زندگی » در میراث سپهری، یکی از پر بسامدترین واژهها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب – فارغ از واژههای همنشین و جانشین – بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه:
✓ صدای پای آب: « زندگی چیزی بود/مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار/زندگی؛/در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/یک بغل آزادی بود/زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/پرشی دارد اندازه عشق/زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که میچیند/زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد/زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست/خبر رفتن موشک به فضا/لمس تنهایی ماه/فکر بوییدن گل در کرهای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است/زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/زندگی مجذور آینه است/زندگی گل به توان ابدیت/زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست …/…./زندگی تر شدن پی در پی/زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است. »
✓ و نیز رک: شعر جنبش واژه زیست و شعر در گلستانه، از دفتر حجم سبز
۲- و از این روست که او زیستجهانی دارد:
الف) با نام فلسفه لاجوردی
ب) و با ویژگیهایی چند، از جمله:
۱/ب: بار بر دو پایه بنیادین است:
پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خداگرایی انسانانگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیشفرضهای انگارههای سنت در هشت کتاب )
پایه دوم: درهمتنیدگی و همبستگی سهگانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند. به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. ( نک: بسامد قانون و نیز بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری ) از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه وجود هر پدیده و مناسبات بین آنها برآمده و بر پایه نوعی « ضرورت » است. بخوانید:
« … چیزهایی هست که نمیدانم/ میدانم سبزهای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):« …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود/ لطمه میخورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب )
۲/ب: یک نظام معرفتی دارد. در این نظام معرفتی:
۲/۱/ب: هستی:
الف) یک کل واحد است
ب) رازمند و نظامند است
پ) شورمند و شعورمند است
ت) خیر و مهر محض است
ث) زیبا، در اهتزاز و همه اجزاء آن در وزش و پویش است ( نک: کیستی و چیستی هستی و طبیعت در میراث و از جمله در شعر سپهری )
۲/۲/ب: به موجب بند « الف۲/۱/ب »:
الف) اجزاء هستی در بودن هموزناند.« …من نمیدانم که چرا میگویند:/ اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد؟!/ …. » ( صدای پای آب )
ب) انسان هم – به رغم تفاوت کارکرد، اما – با سایر اجزاء هستی در بودن هموزناند. نک: به شعر « متن قدیم شب از دفتر هشتم » در این قطعه شعر سپهری: بر پایه پیشفرض « ارتباط زیستی بین همه اجزاء در چرخه فرگشت هستی » که:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینهای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
و با اشاره به اسطوره « آخرین جشن جسمانی در علفزار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن میگوید که: > « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ > محشری از همه زندگان بود/ > از میان تمام حریفان/ > فک من از غرور تکلم ترک خورد » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )
ج) انسانها هم – به رغم تفاوت در هویت و حقوق اکتسابی، اما – در هویت و حقوق انتسابی و انسانی برابرند. سپهری در قطعه شعری از روزگاری میگوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش میرفت/ از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق میشد/ … » ( ما هیچ ما نگاه/ اینجا پرنده بود )
۲/۳/ب: به موجب بند « ت۲/۱/ب »، مسولیت آدمی برای معماری زندگی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است. این مهندسی و تدبیر، در فرایند زندگی، دو نمایه دارد:
الف) خوب زیستی در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی است. این ساحت، ساحت تلاش و تغییر و اصلاح است.
ب) آرام زیستی در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی نیست و از عهده او بیرون است. این ساحت، ساحت رضا، تسلیم و تمکین و حفظ آرامش است.
شعر سپهری نمایش این پارادوکس است: از سویی، شعر عصیان و اعتراض و در پی تغییر و اصلاح است و از سوی دیگر، شعر فراخوان به تسلیم و تمکین و توکل است.
بنگرید: سویه معطوف به عصیان و اصلاح را – البته – با توجه به سلوک اجتماعی و نیز سبک سوررئالیستی اشعار،عمدتا قطعههای معطوف به ایدههای آرمانشهری شاعر نمایندگی میکنند. ایده و اندیشه عصیان و اصلاح – گر چه بطور خفته و نا آشکار – در سراسر هشت کتاب جاری است، اما بویژه در دو دفتر پایانی جلوهگر است. در این قطعهها شاعر بر آن است تا ایده و اندیشه خود را از طریق فرم انتقال داده و آموزش دهد و به همین دلیل هم از زبان رمز و نماد بهره جسته و از تکنیکهای استعاره، اسطوره و … کمک میگیرد. برای سنجه و راستیآزمایی این خوانش، کافی است شماری از قطعهها بررسیده شوند. برای نمونه رک: قطعههای: آب، پشت دریاها و پیامی در راه، از دفتر هفتم و نیز قطعههای: بیروزها عروسک و تا انتها حضور از دفتر هشتم آرمانگرایی شاعر – به گواهی این قطعهها که در بر دارنده مفاهیم : رویاپردازی، افقگشایی و بنبستشکنی است، خیالبافی و از جنس ایدهآلیسم مینوگرایانه نیست، بلکه جهانسازی و از جنس ماتریالیسم گیتیگرایانه است و ریشه از دو بنمایه هستیشناسانه میگیرد: الف) سرشت سوگناک زندگی و درد مانایی. ب) عصیان و اعتراض خاموش علیه وضع موجود. سپهری گر چه بر پایه نوعی « وحدت اندیشی » زندگی را با همه وجوه پذیرفته و بدان اقبال دارد و از آن استقبال میکند و – به عنوان مثال – میگوید: « من شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم » ( هنوز در سفرم، بخشی از نامه خطاب به مهری) ، اما این بدان معنا نیست که وی در اندیشه تغییر و تدبیر نبوده و نیست. در جایی میگوید:
« دیدم قدری گرفتهام/انسان وقتی دلش گرفت/از پی تدبیر میرود/من هم رفتم …» ( ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)
و بدین منوال است که شاعرِ سالکِ روزگار راززدایی شده، در فضای یونگی، از « پای پوش جنس نبوت » ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می گوید و در اندیشه تکمیل کار نیمه تمام آفرینش « سوره تماشا » نازل میکند و این را « تقدیر/ سرنوشت انسان » میداند و در واقع بر این ایده و انگاره است که: « بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان » است.
و سویه معطوف به رضا، تسلیم و توکل را باید آنجا دید که شاعر از مثبتنگری و پذیرش زندگی با همه وجوه آن، خرسندی، خود_بسندگی و قناعت، وارستگی و سادهزیستی، رازورزی و پرسش_پرهیزی و … میگوید
۴- بدین پایه و مایه، رواقیگری برآمده از نظام اندیشگی/ فلسفی سپهری، ساختاری دو پایهای دارد.
۴/۱- پایه اوّل این است که، زندگیِ آرمانی و کمالِ مطلوب، زندگیِ اخلاقی است شخصی که به لحاظِ اخلاقی، انسانِ نیک است به سعادت و بهروزی دست یافته است. بر پایه این نگاه و نگر، اخلاقی بودن، شرطِ لازمِ و نیز شرط کافی برای بهروزی است. یعنی: آدمی اگر اخلاقی نباشد، هرگز بهروز نخواهد بود، چنانکه از سوی دیگر، اگر اخلاقی باشد، همیشه بهروز خواهد بود و برایِ بهروزی به چیزِ دیگری نیاز ندارد به موجب این بینش، اخلاقی بودن به فضیلتمندی است و اخلاق فضیلتمندانه در گرو پایبندی به چهار اصل است:
الف) حکمتِ عملی: تواناییِ برآمدن از عهدهیِ موقعیّتهایِ پیچیده به بهترین وجهِ ممکن.
ب) شجاعت: انجام دادن کار راست و درست و در این راستا، ایستادگی و بردباری در برابرِ موانعِ و نیز چیرگی بر ترس.
پ) عدالت: مواجهه کریمانه و کرامتمندانه با هر انسان و رعایت حریم و حرمت او فقط بر معیار هویت انسانی.
ت) اقتصاد و اعتدال: میانهروی و پرهیز از هر گونه افراط و تفریط در واکنش به موقعیّتها. در نگاه رواقیون رعایت این رکن، خوبیِ زندگی را تأمین میکند.
۴/۲- رکن دوم، التفات و التزام به این است که، امور در جریان زندگی دو دستهاند: پارهای در حیطه و حوزه قدرت، اراده و اختیارِ آدمی هستند. و پاره دیگر از این حوزه و حیطه بیروناند. دسته نخست از امور، ساحت « تدبیر » است. باید آنها را مهندسی و مدیریت کرد و همواره آنها را به سمت و سویِ ترینها گردش و چرخش داد اما دسته دوم – که از حوزه و حیطه قدرت عقل و اراده آدمی بیروناند – ساحت « تقدیر» است. یعنی باید آنها را پذیرفت و در برابر آنها حالتِ « رضا، تسلیم و توکل » پیش گرفت. بدیهی است – البتّه – که، مرزبندی بین این دو دسته و تشخیصِ امور دستهیِ اوّل و دستهیِ دوم، از اهمیت شایانی برخوردار است و به عهده عقل است و تنها از او برمیآید.
۴/۳- اقتضاء رکنِ دوم آن است که: اوّلاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرپذیر و گریزپذیر، تن به تسلیم و رضا داده نشود. چرا که آنجا حوزه تدبیر است. ثانیاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرناپذیر و گریزناپذیر، به جنگ و ستیز روی نیاوریم، چرا که حوزه، حوزه تقدیر و تسلیم و توکل است. در این حوزه، اگر تدبیر، جای تقدیر را بگیرد، به مثابه « گره بر باد » و « جنباندن حلقهیِ اقبالِ ناممکن» آفت آرزواندیشی چیره گشته، عمر، انرژی، نیروها و استعدادهایِ درونی و نیز فرصتهایِ بیرونیِ تباه و بر باد میرود و نابود میشود. در نگاه رواقیون، رکنِ دوم فراهمآورندهیِ آرامشِ ذهنی و درونی در برابرِ مصائب و مشکلاتِ زندگی است.
۵- به اشاره در نوشته آمد که: مرزبندی میان مصادیقِ « نامطلوبهایِ اجتنابپذیر» و « نامطلوبهایِ اجتنابناپذیر» و تشخیص آنها از یکدیگر نزد رواقیون مهم است و بر دوش عقل.
۵/۱- رواقیون بر این ایده و انگارهاند که بطور کلی دو دسته از امور از حوزه قدرت عقل و اراده انسان بیروناند:
الف) آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما ( یادآوری: مهمّترین اموری که در حوزه و حیطهیِ قدرت عقل و اراده آدمی است، عبارتاند از سهگانه: داوریها، تصمیماتِ، و تلاشها. بنابراین، این سه چیز اگر نامطلوب بودند باید در چرخه و گردونه تدبیر قرار گرفته و بر معیار سمت و سوی بهتر شدن، دگرگونی یافته و اصلاح شوند. بر این پایه – اما – آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما از حوزه قدرت ما بیروناند )
ب)پنج عامل: تواناییهای جسمانی، ذهنی ، روانی و ویژگهای: اقلیمی، تاریخی و فرهنگی. رضا، تمکین و تسلیم در برابر این دو گونه امور، اثر مثبت عشق به سرنوشت را در پی دارد این است که رواقیون، بر سر دو راهی گزینش مذهب یا ماتریالیسم، گزینه سومی را پیشنهاده کرده و تجویز میکنند و آن معنویت است
۵/۲- بنابراین، بایسته بر دوش آدمی، آن است که داوریها، تصمیمات، و تلاشهایِ خود را به بهترین وجه ممکن، بر پایه چهار اصل:حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد و اعتدال، مهندسی کرده، مدیریت و تدبیر نماید و به پیآمدهای آن تن داده و گردن نهد و به اصطلاح « اهل رضا و توکل » باشد و تمکین نمای و این در واقع، هزینه اخلاقیبودن و اخلاقیزیستن است. مثلاً: زندگیِ توأم با صداقت، تواضع، و احسان، در پارهای از موارد، واکنشهایِ ناهنجار و ناآشنایی را از سوی برخی دیگران بر شخص تحمیل میکند، به میزانی که این واکنشهایِ منفیّ و نامطلوب، گریزناپذیر و چارهناپذیرند، باید پذیرفته شوند و هزینههایِ زیستِ اخلاقی تلقّی گردند.
۶- چکیده آنکه: رواقیگری، به مثابه یک نظام فلسفی با هدف بازخورد یک زندگی خوب و آرام، بر پایه چهار فضیلت اصلی (حکمت، عدالت، شجاعت و اقتصاد و اعتدال ) که نمایشگاهی از شکوفایی و شادکامی باشد، یک دغدغه اصلی دارد و آن « هنر زندگی » است.
۷- این نظام اندیشگی در عین زندگی، کارکردهایی دارد و از سویههای گوناگونی برخوردار است:
الف) در سویه روش: اخلاق انسانی و جهانی:
✓ نفی اصالتهای نژادی و امتیازات قومی.
✓ همزیستی و صلح
✓ و … به گواهی شعر بلند « صدای پای آب » فلسفه لاجوردی او بر سازهای از « هویت توحیدی و توحید هویت » بنیانگذاری و معماری شده است:
« و خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شببوها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ، ……….. هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است ، چه اهمیت دارد ، گاه اگر میرویند قارچهای غربت ، من نمیدانم ، که چرا میگویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست ، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟! …. »(صدای پای آب)هویت توحیدی و توحید هویت ، به مثابه سازه و بنمایه نظام اندیشگی سپهری، بویژه در پیوند با زیبا سناختی عقلی و پلورالیزم یکپارچه نگر انسانی، ایده و انگارههایی را در پی داشته و به بار میآورد و به لحاظ اثرگذاری در عین و متن زندگی، کارکردهای گوناگون و پرشماری دارد، از آن جمله: نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصبورزیهای ناشی از آن، در سروده سپهری آمده است:«اهل کاشانم/ نسبم، شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینهای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ …. / اهل کاشانم/ شهر من اما کاشان نیست/ …. / شهر من گم شده است» ( صدای پای آب )