دسته: بدون دسته

  • نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و برآمدگاه شعر او

    چکیده درس‌گفتار نشست چهارشنبه بیست و ششم آذر (به بهانه نقد فرمایشات جناب غفاری) با عنوان «نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و بر‌آمدگاه شعر او» – در ۷ بند

    ۱

    بحرانهای سیاسی – اجتماعی روزگار ما – جملگی – بر‌آمده از یک بیماری فراگیری است که می‌توان از آن به عنوان «جنون ایدئولوژیک» یاد کرد که هسته مرکزی آن «خود_انکاری و قربانی» است.

    واکاوی و کالبد‌ شکافی این جنون، نشان میدهد که چگونه منطق آن بیماری – حتی – در باز_سازیهای سکولار آن، بتهایی چنان؛ دولت_ملت، بازار آزاد، امنیت ملی و …. تا سر حد امر متعال و مطلق، یعنی خدا بالا کشیده و بر جان و جهان حاکم کرده و انسان و انسانیت را به پای آن قربانی کرده و میکند!

    این بیماری که بر پایه کهن الگو/ اسطوره‌ای تجسم یافته و تا امروز هم در شکل کنش ایدئولوژیک مدرن دامن کشیده است، دارای یک هسته مرکزی است. هسته مرکزی آن کهن الگو دو فراز دارد:

    یکم: قربانی ساختن فردیت به پای امر متعال مطلق، به ازاء پاداش انتزاعی به نام آخرت و یا جامعه آخر‍الزمانی!

    دوم: قربانی ساختن قانون کلی «مکش»

    ۲

    شاکله و ساختار جهان ما از آن جهت مغلوب «جنون ایدئولوژیک» است که همواره از انسان خواسته و میخواهد تا «فردیت» و هم قانون کلی «مکش» را فدای یک «او / دیگریِ» انتزاعی و مطلق کند!

    این «او / دیگریِ» مطلق و نا‌متعین را، هیچ چیز – نه لذت زیبایی شناختی و نه لوگوس/ عقل – نه می‌تواند و نه باید محدود کند؛

    – در سیاست: دولت_ملت، آن دیگری نا‌متعین است. این خدا از شهروندان می‌خواهد تا فردیت خویش و هم‌قانون کلیِ «مکش» را در جهت … قربانی کنند. سرباز مطیع در این منطق، قهرمان است نه قاتل!

    – در ایدئولوژی: انقلاب و یا آرمانشهر، آن دیگری است که خشم و خشونت و سرکوب را توجیه میکند. فرد انقلابی حاضر است فردیت و قانون کلی را برای رسیدن به جامعه برین به تعلیق در آورد!

    – در سرمایه‌داری: بازار آزاد و رشد اقتصادی، آن خدای مدرن است که قربانی کردن محیط زیست و حقوق کار و کارگران را هم توجیه میکند!

    «جنون ایدئولوژیک» = پذیرش زیستن در شکافی است که هم فردیت و هم قانون کلی را به نفع یک اویِ نا‌متعین قربانی میکند. این جنون در اسطوره‌ها رد پایی دارد (چنان اسطوره گشتاسب و اسفندیار در شاهنامه) و احتمالا از کهن الگویی پیروی میکند که ریشه در خوانش غلط از ابراهیم – به عنوان شهسوار ایمان – در قصه قربانی اسماعیل دارد!

    ۳

    جنگ و جدال‌ها – بطور عمده – و از جمله – مثلا جنگهای جهانی اول (۱۹۱۸ – ۱۹۱۴) و دوم (۱۹۴۵ – ۱۹۳۹) درست ریشه در همین فلسفه دارد. در جنگ جهانی اول، ملی‌گرایی افراطی و رقابتهای استعماری و در جنگ جهانی دوم، فاشیسم و ناسیونال_سوسیالیسم. در این جنگها، فردیت انسانها و نیز قانون کلی مکش به پای یک او و دیگری نا‌متعین و در راستای تعمیم یک ایدئولوژی نادیده گرفته شده و قربانی می‌شوند.

    (و درست در این هنگامه است که در غرب فرهنگی، شاهد ظهور ایده ها و اندیشه‌های انسان‌گرایانه در قالبهای گوناگون هستیم؛ ایده‌ها و اندیشه‌هایی چنان: اگزیستانسیالیسم توسط سارتر در رمان «تهوع»، ابزوردیته کامو در «افسانه سیزیف»، مینیمالیسم توسط ساموئل بکت در نمایشنامه «در انتظار گودو» و …)

    ظهور و بروز ایده و اندیشه‌هایی از این دست – در واقع – نوعی عصیان معناگرایانه علیه جنون اید‌ئولوژیکی بود که انسانیت را درون کتابها رانده و انسان را آواره کوچه_پس‌کوچه‌ها و خیابانها کرده بود.

    ۴

    این کهن الگو، با توجه به زمینه‌های تاریخی و از جمله نازایی فکری- فلسفی و علمی هزاره پیشین و نیز زمینه‌های مذهبی از قبیل تقدیس و تقدس مرگ و شهادت بر پایه خوانشی از داستان ابراهیم و اسماعیل و یا حادثه عاشورا، به نوعی، سپهر فرهنگی- سیاسی ایران معاصر را هم فراگرفته و پوشش داده بود.

    پس از مشروطیت و بویژه طی سه دهه پیش از اتفاقات و تحولات سال ۵۷ سه جریان در صحنه سیاسی- اجتماعی، کنشگر است و کنشگری دارند؛

    • جریان چپ با نمادگرایی حزب توده
    • روحانیت با تکیه بر ایدئولوژی مذهب
    • ملی- لیبرالها با نماد دکتر مصدق

    جریان اول، به مثابه سیاهچاله‌ای بخش مهمی از روشنفکران و نخبگان جامعه ایرانی را حتی در عمق حوزه محافظه‌کار، در کام خود گرفت و آنان را به گونه‌ای هضم خود کرده و از توش و توان آنان مایه و سرمایه ساخت.

    این جریان و جریان دوم یعنی روحانیت و امپراطوری مذهب، به رغم همه تفاوت‌ها و اختلافات، اما در یک عنصر، مشترک بودند و آن «جنون ایدئولوژیک» که بر پایه آن، هر دو، شهروندان را به پای یک «اوی مطلق، مقدس و انتزاعی» به قربانگاه برده و در این راستا قانون کلی «مکش» را هم با برچسبهایی، ضد ارزش دانسته و می‌دانستند!

    این دو جریان در یک ائتلاف ناخوداگاه و نانوشته و – با توجه به ناکارآمدی جریان سوم یعنی؛ ملی/ لیبرالها در صحنه سیاسی- اجتماعی – هر کدام با زبان و بیانی – آن کهن الگو را نمایندگی کرده و سرشت و سرنوشت جامعه را رقم زدند. معنا و مفهوم سخن مهندس بازرگان که گفته بود: «فاتح اول انقلاب، مارکسیست‌ها هستند» همین بود!

    ۵

    در چنین وضعیتی، آنچه – عمدا و یا سهوا – نادیده گرفته میشود و شد:

    • انسان و انسانیت
    • اخلاق، حقوق و قانون
    • آماده سازی زیرساخت‌ها
    • توسعه فردی (همان آموزه‌های قران: علیکم انفسکم + این الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسکم …)

    ۶

    در چنین زمینه و زمانه‌ای، دو نسخه برای شفای ایران زمین نوشته و تجویز میشد:

    الف: نسخه‌ای که شنیده شد

    ب: نسخه‌ای که هرگز شنیده نشد!

    نسخه اول؛ نسخه رادیکالیسم چپ است. سالهای دهه پنجاه – پس از دو دهه بستر سازی عوامل مختلف و از جمله رژیم سیاسی مستقر، آنهم در جامعه‌ای که میراث‌بر یک هزاره نازایی است، جامعه ایرانی بر آستانه انقلاب ایستاده بود، طیف وسیعی از نویسندگان و نخبگان و از جمله شاعران با چریکها دوشادوش یکدیگر با دستگاه مستقر سیاسی وارد مبارزه و در جنگ و جدال شدند. چریکها با سلاح گرم و شاعران با سلاح سرد شعر. در این برهه،شعر و روشنفکری را احمد شاملو، نمایندگی میکرد و بدین ترتیب، شنل و شولای مولفه زبانی و ادبی انقلاب بر دوش ایشان افکنده شد.

    احمد شاملو – که البته از قله‌های شعر مدرن فارسی است – شعر را مبارزه، شاعر را مبارز و بلکه چریک ادبی می‌دانست.

    نسخه دوم، اما نسخه سپهری است.

    سپهری، به رغم معاصرت، اما گویا از عمق تاریخ آمده بود و – چنانکه میراث مکتوب او – نامه‌ها و شاعرانه‌ها، البته با زبان استعاره و اسطوره – نشان میدهد با ساختار بیماری مزمن تاریخی ایران آشنا است.

    (مولفه‌های ساختاری بیماری ایران در وجه فرهنگی؛

    مولفه یکم: ایده‌آلیسم و مینوگرایی = متافیزیک مبتی بر نفی فیزیک

    مولفه دوم: از خود بیگانگی و تعلیق انسان. سرنوشت چنین انسانی، عمده یکی از دو وضعیت است. یکی: نیهیلیزم/انعزال و بیهوده‌گرایی و دیگری: نیهیلیزم/ انتحار و خشونت‌گرایی

    و مولفه سوم: نازایی و ناتوانی در تولید فکر و فلسفه و دانش)

    و به رغم جوانی، اما – گویا – نسخه‌های شفابخش انسان را در مطالعه گرفته و به تأمل کشیده است.

    و نیز به رغم بادهای تند مخالف، و در حالیکه نسبت به هیچ ایسم و ایده‌ای، گارد نداشت و نیز بادیگارد نبود، جرئت و دلیری ورزیده و شجاعانه بر فراز نوعی از محافطه‌کاری ایستاد و برای شفای درد تاریخی ایران، نسخه‌ای متفاوت پیچید.

    ۷- (درآمد)

    سپهری در رزومه خود (به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب «پرت از مرحله» خورده و «نابهنگام» ارزیابی میشود.

    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، «پاسبانها» را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:

    «پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟
    من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    – درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.

    به رغم آن -اما-:

    ۷/۱

    هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی بوده است.

    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است.

    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست. از آن جمله:

    قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:

    • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود
    • پس از آن، چنین حس و حالی در شعر «آب» طنین انداز می‌شود
    • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد»
    • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است
    • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد
    • و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. (برای نمونه):

    آنجا که:

    • از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    • و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    • و یا با هشدار بر بحران‌های زیست_محیطی، بر پایه نظریه زمین_سوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    • و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد

    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست (شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد.

    در شعر صدای پای آب:

    «موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/ که سیاست و چه خالی می‌رفت/…»

    و در پیوند با این:

    «… /من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری؛ دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه می‌خواند…» (دفتر حجم سبز، قطعه ندای آغاز)

    و البته به شیوه ایدئولوژیست‌های مدرن، یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوبد و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت.

    ۷/۲

    و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید.

    افزون بر مفاهیمی چنان: «شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست» شاهد حضور مفهوم دیگری چنان «زن» در شعر سپهری هستیم.

    زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین.

    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان «خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی» از او به عنوان: «عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت» یاد میکند.

    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:

    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است.

    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد.

    ۷/۳

    بر این پایه:

    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزواست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم بازنمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روزمره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است:

    «بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم …» (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    و بدین روی، روح زمانه، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی معناداری برخوردار است.

    و چنین است که شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم از امضا ویژه خود برخوردار است.

    ۷/۴- چکیده آنکه:

    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.

    مثلا او در شعر «پیغام ماهی‌ها» – البته در یک سطح از برداشت: بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و …

    آری، مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب … چرا که:

    «به درک راه نبردیم به اکسیژن آب/ برق از پولک ما رفت که رفت/ ولی آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب/ که اگر باد می‌آمد دل او پشت چین‌های تغافل می‌زد/ چشم ما بود/ روزهای بود به اقرار بهشت» (حجم سبز، پیغام ماهی‌ها)

    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.

    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره – در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر «پیغام ماهی‌ها» (به عنوان نمونه) در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی کلید_واژه‌هایی چنان: «حوض، آب، ماهی» بازنمای زیستگاهی است که در سروده «پشت دریاها» چنین آمده است:

    «دور باید شد دور/ مرد آن شهر اساطیر نداشت/ زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود/ هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد/ چاله آبی حتی مشعلی را ننمود/ دور باید شد دور/ شب سرودش را خواند/ نوبت پنجره هاست»

    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:

    «پشت دریاها شهری است/ که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است/ بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند/ دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است/ مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند/ که به یک شعله به یک خواب لطیف/ خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود/ و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…»


    پایان