درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزارههای معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه دوازدهم )
آموزه دوازدهم: مواجهه طنزآمیز با زندگی (زندگانی، سیبی است گاز باید زد با پوست)
درآمد:
الف:
از ویژگیهای – و بلکه از برجستهتربن ویژگیهای – زبان سپهری «طنز» است. برای طنز تا کنون تعریف جامعی صورت نگرفته است. به رغم آن – اما با شگردها و تکنیکهایی چنان: فکاهی، هزل و هجو، طعنه و تمسخر و جوک متفاوت است. «طنز» را گاهی: «اجتماع هنری ضدین / نقیضین» دانستهاند.
بهر روی، طنز در شعر و شاعرانههای سپهری، حضوری جدی دارد و از بسامد بالایی برخوردارست و به روشنی دیده میشود، این ویژگی زبانی – در واقع – بازنمای ذهن و تجربه زیسته اوست. طی نامهای (از مبداء توکیو برای دوستی در ایران) مینویسد: «… گاهی فکر میکنم زندگی رگههای طنزآمیزش بیشتر است.» (هنوز در سفرم، ص: ۸۲)
بسیاری از قطعهها و بندهای شعر سپهری را – یک بار هم – ذیل چنین عنوانی باید دید و در نقد و نگر گرفت. برای مثال:
«… /شهر پیدا بود/ رویشِ هندسی سیمان،آهن، سنگ/ سقف بی کفتر صدها اتوبوس/ گل فروشی گلهایش را میکرد حراج/ در میان دو درخت گل یاس/ شاعری تابی میبست/ پسری سنگ به دیوار دبستان میزد/ کودکی هسته زردآلو را/ روی سجاده بیرنگ پدر تف میکرد/ و بزی از “خزر” نقشهٔ جغرافی، آب میخورد/ ..» (صدای پای آب)
بند «و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب میخورد» گزارهای است طنزآلود چه آنکه؛ در عالم واقع چنین چیزی ممکن نیست!
و یا در عبارتی که مرگ پدر را روایت میکند:
«… پدرم پشت دوبار آمدن چلچلهها، پشت دو برف/ پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی/ پدرم پشت زمانها مرده است/ پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود/ مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد/ مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی؟/ من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)
لحن خوشباشانۀ سپهری شعر ووی را با طنزی حکیمانه آغشته کرده است. صحبت از واقعۀ دلسوزی چون مرگ پدر است؛ اما گویی سپهری قضیه را طور دیگر میبیند و نشانی از اندوه ندارد، حتی بجای اینکه بگوید پدرم دوسال پیش مرد، میگوید: «پشت دوبار آمدن چلچهها، پشت دو برف» و «پشت دو خوابیدن در مهتابی»، و در این تعابیر هیچ حزنی احساس نمیشود. سپهری در این فقرات با طنزی حکیمانه به مخاطب القا میکند که در این دنیای بزرگ و گذرا، حتی از دست دادن همیشگی عزیزترینها نیز غم بزرگی نیست. گواه بر این، برنبشته سپهری در پاسخ به تسلیتنامههای مرگ پدر است. در فرازی از آن، آمده است:
«… مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکّهای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونیهای این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود میمیرد و زنبوری در حوضِ خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگیهای نزدیک جای خود را به پیوندهای همهجاگیر میدهد. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشمها تر بود، من در ناظمآباد تنها در درهها میگشتم، خود را با همه چیز هماهنگ میدیدم. گاه میخواستم همه گیاهان را ببویم، در درختها فرو روم، سنگها را در خود بغلطانم. ….
در ناظمآباد تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمیخواستم و دست من همواره پر میشد. مهربانی هستی از همه جا میتراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در بر گرفته بود. …» (هنوز در سفرم، ص: ۹۵-۹۳)
با همین زبان طنز است که در شعر دیگری میگوید:
«یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند» (حجم سبز، جنبش واژه زیست)
و نیز آنجا که زندگی را تعریف میکند:
«زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/ زندگی جذبه دستی است که میچیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/ زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/ زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد/
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست/
خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه/ فکر بوییدن گل در کرهای دیگر/ زندگی شستن یک بشقاب است/ زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/ زندگی مجذور آینه است/ زندگی گل به توان ابدیت/ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/ زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ..» (صدای پای آب)
ب: و این یعنی، درمان تراژدی با طنز
طنز، برخلاف تصور رایج، نه نشانۀ گریز از حقیقت است و نه سادهانگاری در برابر آن. بلکه، در عمیقترین شکل خود، نوعی پویش و استراتژی اگزیستانسیل است برای مواجهۀ با پوچی و ملال. این خنده، خندۀ انسان آگاه است، خنده دازاین! کسی که میداند زندگی صحنهای ملالانگیز و کسالتبار است اما در آن غرق و نابود نمیشود.
اروین یالوم، رواندرمانگراگزیستانسیال، طنز را بهعنوان یک راهکار دفاعی مثبت در مواجهۀ با اضطراب مرگ و ملال معرفی میکند. او اذعان می کند که بسیاری از بیمارانش، وقتی در برابر حقیقت مرگ قرار میگیرند، به جای فروپاشی، از طنز برای حفظ شأن و کنترل روانی خود استفاده میکنند.
ویکتور فرانکل نیز در کتاب «انسان درجستجوی معنا»، به تجربۀ زندانیان اردوگاههای نازی اشاره میکند که با ساختن جوکهای تلخ دربارۀ وضعیت خود، از بی معنایی و ملال عبور میکردند. به روایت فرانکل، طنز میتواند حتی در شرایطی که همهچیز از دست رفته، راهی باشد برای حفظ آزادی درونی.
نیچه در «چنین گفت زرتشت» طنز را نه نشانۀ بیتفاوتی، بلکه ترجمانِ بالاترین درجۀ توانایی انسان برای رویارویی با تراژدی هستی میداند. او خنده را مؤلفه ای از “روح آزاد” و “انسان برتر” می داند:
«من خنده را دوست دارم، چرا که خنده ما را از سنگینی و سهمگینی افکار، رها میسازد.»
و:
«شاید وظیفه ما این باشد که بر شانههای خود، دلقکی را حمل کنیم تا در مواقع لازم بتوانیم به خودمان بخندیم.»
«انسان تنها هنگامی که خود را مضحکهای بیضرر ببیند، میتواند واقعاً آزاد باشد… روح آزاد کسی است که بتواند بر اندیشههای خویش بخندد»
طنز از منظر نیچه یک بازی سطحی نیست؛ امری فراتر از آن است و کنشی رهاییبخش قلمداد می شود که انسان را از بردگیِ ارزشهای کهنه آزاد میکند. برای نیچه، خندیدن به خود، به سنت، و حتی به مفهوم «حقیقت»، خود مولفه ای از زندگی حکیمانه است. چنین خندهای، از انسانی حکایت می کند که از ملال و پوچی فراتر رفته و به خلقِ ارزشهای نوین نائل آمده است.
ج:
بدین نگاه و نگر «طنز» را میتوان به مثابۀ نوعی واکنش اگزیستانسیال به این وضعیت بحساب آورد. انسان به کمک طنز، از سر درماندگی و دریوزگی، تسلیم بیمعنایی نمیشود و در دام خوشبینی سادهانگارانه گرفتار نمیآید. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه—هم پذیرش و هم تمسخر زدن—جهان را به چالش میکشد. این همان چیزی است که در آثار نیچه، کامو و بکت نیز دیده میشود.
طنز:
- در نگاه نیچه، بیان و ابراز قدرت در برابر نیهیلیسم است
- در نگاه کامو، بازیای است که در آن پوچی به ابزاری برای آزادی تبدیل میشود.
- در نگاه بکت، شیوهای برای تابآوری در جهانی بدون قطعیت است
- و در روان درمانی اگزیستانسیال، مکانیسمی برای حفظ کرامت انسانی و معنا بخشی به زندگی در شرایط دشوار است.
د:
بر پایه این پیش درآمد «طنز» به عنوان داروی شفابخش چالش انسان با درد معنا، در ادب فارسی هم جایگاه و پایگاه ستبر و سترگی دارد، از جمله در رباعیات خیام و نیز در شعر سپهری. برای نمونه:
۱- زندگانی سیبی است …
واکاوی و بر کشیدن معنای نهفته در این سخن، به کمک طیفی از فرازها و فقرات شعر هشت کتاب – شاید – به منطق تحلیل و به واقع نزدیکتر باشد. در این راستا، دو دسته از آن فرازها – که به نوعی بافتار و ساختار شعر را نشان داده و تا حدودی جغرافیای اندیشه را بازنمایی کرده و خواننده را در افق ذهن و زبان شاعر قرار میدهد، آورده میشود:
دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیباشناختی، معنویت گیتیگرایانه و وارستگی شاعر است. برای نمونه:
«هر کجا برگی هست شور من میشکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن» (صدای پای آب)
«من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم» (همان)
«رستگاری نزدیک است/ رای گلهای حیاط» (د/ حجم سبز،ق/ روشنی، من گل، …)
«زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست/ ایمان هست/ آری/ تا شقایق هست، زندگی باید کرد …» (همان، ق/ در گلستانه)
«یک نفر دیشب مرد/ و هنوز/ نانِ گندم خوب است/ و هنوز/ آب میریزد پایین/ اسبها مینوشند …»
و نیز:
«قطرهها در جریان/ برف بر دوش سکوت/ و زمان روی ستون فقرات گل یاس…» (همان، جنبش واژه زیست)
«و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد» (همان، به باغ همسفران)
دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیباشناسانه و معناگرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی میداند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. نمونه فرازهایی را بنگرید:
«برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
«و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیدهام گاهی در تب ماه میآید پایین/ میرسد دست به سقف ملکوت/ دیدهام سهره بهتر میخواند/ گاه زخمی که به پا داشتهام/ زیر و بمهای زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
و از همین روست که در نامهای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:
«گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسهها از این آبهای روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمیجنبید، جهان در چشم به راهی میسوخت. همه چیز چنان است که میباید. آموختهام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز میدهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش میکشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زبالهها هم هست.»
و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) مینویسد:
«…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»
باری، به نظر میرسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از برنوشتههای وی آمده است، در نامه به مهری مینویسد:
«…… هستی مهربانتر از آن است که پنداشتهایم. من گوشبهزنگِ وزشها نشستهام و نگاه میکنم. زندگی را جور دیگر نمیخواهم، چنان سرشار است که دیوانهام میکند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»
بدین بیان، بندپاره: «زندگی، سیبی است …» – شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد و چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و نیز چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را به همه ابعاد باید پذیرفت و بنا بر این زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست !
۲-
بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خودکشی و نه انفعال است و تسلیم و خودباختگی، بلکه ایستادن است و تابآوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی میداند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.
۳- نقطه اوج طنز زندگی، عصیان بر پوچی.
بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.
و این یعنی واکنش طنزآمیز!
طنز کمک میکند تا آدمی:
نه تنها تسلیم بیمعنایی نگشته و در دام_تله خوشبینی سادهانگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنزآلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده (در بندهای اول و دوم) نهفته و دیده میشود. اینجاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:
«باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
«پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه میخواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفشها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گلها بپرد. …» (صدای پای آب)
«.. کودکان احساس، جای بازی اینجاست!» (حجم سبز، در گلستانه)