مطالب جلسات

  • عاشورا، جام هنرهای زیبای اخلاق

    عاشورا، جام هنرهای زیبای اخلاق

    صورت ویرایش شده ارائه نشست چهارشنبه سوم تیرماه ۱۴۰۵ (= شب عاشورا) با عنوان:


    ۱

    هستی در وجه و وضعیت صورت و بی‌صورتی / واقع و فراواقع تعریف و تعبیر می‌شود. به تعبیر مولانا: « صورت از بی‌صورتی آمد برون »

    امر فراوقع وقتی تنزل پیدا میکند و به جهان واقع فرو می‌آید و در مدار دنیای کثرت و کثافت واقع میشود، ساختار به خود گرفته و صورت‌بندی میشود. چنان نور / رنگ بی‌رنگی که در برخورد به قطره‌های بلوری باران، رنگین کمان میشود. ما در جهان تجربه رنگین‌کمان میبینیم، منتهی پس پشت این تجربه و رنگین کمان، تجرد است و رنگ و بی‌رنگی. « جهان طوفان رنگ است و دل همان مشتاق بی‌رنگی/ بیدل». به بیان فلسفی امام علی: « و بمتضادته بین الاشیاء عرف این لا ضد له »

    ۲

    عاشورا در وجه الهی خود، امر بی‌صورت است و چنان جریان آب رام و آرام و بی‌صدا‌‌ست، اما در وجه زمینی، ناگذیر از اینکه صورت‌پذیر است و ساختارمند و صدا‌دار، چنان آبشار که فرایند مواجه آب با صخره و ریزش از بلندی است.

    مولانا در میراث خود، در مثنوی و کلیات شمس – دست کم در یک داستان و یک غزل – عاشورا را از این منظر دیده است.

    در مثنوی و در خلال داستانی می‌گوید:

    پس عزا بر خود کنید اى خفتگان
    ز انکه بد مرگى است این خواب گران

    …..

    روح سلطانى ز زندانى بجست
    جامه چه دْرانیم و چون خاییم دست

    چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند
    وقت شادى شد چو بشکستند بند

    سوى شادُروان دولت تاختند
    کنده و زنجیر را انداختند

    روز ملک است و گش و شاهنشهى
    گر تو یک ذره از ایشان آگهى

    و هم افق با چنین نگاهی – بنا به آنچه در کلیات شمس آمده است – در قالب غزلی سروده است:

    کجایید ای شهیدان خدایی
    بلاجویان دشت کربلایی

    کجایید ای سبکروحان عاشق
    کجایید ای شهان آسمانی

    کجایید ای ز جان و جا رهیده
    کجایید ای در زندان شکسته

    کجایید ای در مخزن گشاده
    در آن بحرید کاین عالم کف او است

    کف دریاست صورتهای عالم
    دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

    برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
    پرندهتر ز مرغان هوایی

    بدانسته فلک را درگشایی
    کسی مر عقل را گوید کجایی

    بداده وامداران را رهایی
    کجایید ای نوای بینوایی

    زمانی بیش دارید آشنایی
    ز کف بگذر اگر اهل صفایی

    بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
    که اصل اصل اصل هر ضیایی

    ۳

    این نگاه و نگر درست است. اما همه درست، این نیست.

    عاشورا در وجه و وضعیت زمینی و از آنجا که نسبتی با زندگی پیدا میکند، ناگزیر از اینکه ساختارمند است و صورت‌پذیر و از هندسه‌ای برخوردار است.

    عاشورا در این وجه، به مثابه‌ منشوری است که گونه‌گون دیده شده و میشود تا از کدام زاویه بر آن پرتو افکنده و صورت‌بندی شود.

    ۴

    و البته در این ساختار و صورت‌بندی، برای مصون‌سازی عاشورا از تاراج و حراج‌های سیاسی_ ایدئولوژیک و پاسداشت این سرمایه انسانی، بایسته آن است که در یک مواجه متدیک و روشمند و از طریق خوانش علمی، به فهم ایده مرکزی – در حد توان – رسید.

    ۵

    بدین منظور، یعنی در راستای فهم ایده مرکزی، عاشورا را – شاید به مثابه یک رویداد هندسی – بتوان در سه بخش و … دید و نگریست.

    باری، عاشور را در سه بخش می‌توان دید و نگریست:

    الف: سوژه = روند و فرایند واقعه

    ✓ الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین‌ اثنتین، بین الذلة و السلة، هیهات منا الذله

    ✓ … یابی الله و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و …

    ✓ این لا اری‌الموت الا السعاده و لا‌الحیوة مع‌الظالمین الا برما

    به موجب این متون؛ عاشورا از دل یک « امتناع » سر زده و بر‌آمده است و آن «عزت‌خواهی و ذلت‌گریزی» است. یعنی سوژه عاشورا؛

    «عزت‌خواهی و ذلت‌گری بر پایه امتناع از بیعت تحمیلی و اجباری» است.

    ✓ خاستگاه این امتناع :

    • اصل حیات انسانی
    • اصل هویت فردی
    • و اصل کرامت اخلاقی ( جلوه‌های کرامت انسانی: حق عصیان و نافرمانی مدنی + حق حضور و مشارکت در تعیین سرنوشت+ حق آزادی)

    ✓ آورده این امتناع :

    • عزت‌مندی و ذلت گریزی

    ب: فرم/ صورت و قالب

    ✓ انی لم‌اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی. ارید ان امر بالمعروف و انهی عن‌المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی …

    عاشورا در فرم؛

    • خروج دفاعی با هدف اصلاح ( با رعایت تمامیت اخلاق )
    • حماسه عزت‌_محور
    • حماسه اخلاق است. حماسه بی خشونت= هیچ چیز امام را از شهادت پذیری باز‌نداشت + هیچ چیز امام را به شرارت علیه رقیب تحریک نکرد
    • و در این راستا دو خط قرمز دارد:
      • ذلت‌گریزی تا شهادت پذیری +
      • عزت گرایی شرارت‌پرهیز

    رجز امام:

    الموت خیر من رکوب العار ( شهادت پذیری )
    و العار خیر من دخول النار ( شرارت گریزی )

    مصرع دوم پیشینه‌ای دارد و از عمق تاریخ ادبیات عرب می‌آید و یک بار هم در کلام امام علی آمده است. امام علی در خطبه قاصعه ( خطبه ایراد شده در شهر کوفه پس از غائله نهروان ) و در مقام نقد پندار و رفتار جامعه هدف:

    « تقولون: النار و لا‌العار! کانکم تریدون ان … = می‌گویید: آتش، آری و ننگ هرگز! گویا بر آنید تا – زیر پوشش این شعار – اسلام را وارونه و از درون تهی کنید و از چهره بر زمین کوبید، چندان که پرده حرمتش دریده و رشته پیمانش گسسته شود …»

    به این ترتیب – گویا – امام ( حسین در آن رجز ) از یک دو قطبی اخلاقی سخن میگوید:

    • قطب یکم: سویه ذلت‌گریزی تا شهادت پذیری
    • قطب دوم: سویه ذلت‌گریزی منهای شرارت باری

    یعنی:

    • در دو راهیِ مرگ و ذلت، مرگ آری و ذلت هرگز!
    • اما در دو راهیِ ننگ و آتش، ننگ آری و شرارت هرگز!

    # قرینه‌های شرارت‌پرهیزی

    طیف یکم: خروج اضطراری

    • از مدینه
    • از مکه
    • به سمت کربلا
    • تن دادن به جنگ و شهادت

    طیف دوم: دیپلماسی جنگ‌پرهیز امام و تلاش برای مذاکره و گفتگو ( در دهه منتهی به عاشورا فارغ از سیره و سلوک امام در عصر امام حسن و نیز در دهه همعصر با امارت معاویه)

    • پنج بار پیشنهاد انصراف و بازگشت ( از روز برخورد با حر تا روز عاشورا)
    • + یکبار پیشنهاد فردی از یاران مبنی بر بازگشت
    • دو بار اقدام برای برگشت
    • سه یا چهار جلسه مذاکره با این سعد برای پیشگیری از جنگ ( رک: حقیقت عاشورا، محمد اسفندیاری/ ص: ۱۱۰ تا ۱۵۶)

    طیف سوم: پروای آغاز جنگ

    • ما کنت لابداهم بالقتال
    • صبح عاشورا در واکنش به پیشنهاد هدف قرار دادن شمر: لاترمه، فانی اکره ان ابداهم بالقتال
    • در واکنش به پیشنهاد زبیر برای حمله به سپاه هزار نفری حر در ورودی محرم: صداقت یا زهیر، و لکن ما کنت لابداهم بالقتال …

    ج: پیام

    سطح اول؛ نجات: لیستنقذ‌الناس من الجهاله و حیرة الضلاله

    سطح دوم؛ اقامه عدل

    ( خطابه منی: … شما به ننگ چیرگی اصحاب اقتدار و تغلب تن دادید … و تماشاگرانه، ناچیزشدگان را در دام و کام قدرت متغلب رها کرده و روا دانسته‌اید که آنان را زورمدارانه به بندگی گیرند و یا اسیر لقمه نانی کنند و به بردگی کشند = فاسلمتم الضعفاء فی ایدیهم، فمن بین مستعبد مقهور و مستضعف علی معیشته مغلوب ..

    نامه حبیب و سلیمان صرد خزاعی

    ایشان به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن وی از حجاز به عراق ( کوفه) شدند، در آن نامه از سیطره متکاثران بر مردم و بلعیدن اموال مستضعفان درد گزاری فراوان کرده و آن را می‌نکوهند…

    این دو بزرگمرد مجاهد، از جمله در نامه خود – خطاب به امام حسین(ع) چنین می‌نویسند:

    ” …وجعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها…یزید؛ مال خدا ( اموال عمومی) را در اختیار سرمایه داران جبار و توانگران… قرار داده است”

    بحار ج 44،ص333

    در زیارتنامه امام صادق خطاب به امام حسین – برابر روایت کامل الزیارات – و اشهد انک … قد امرت بالعدل و القسط و دعوت الیهما ..

    سطح سوم؛ اثاره عقل

    اقامه عدل – اما – پیش‌نیازی دارد و آن: اثاره عقل = نوسازی شخصیت و بر‌پایی عدالت به شرط شکوفایی و بادبانی عقل امکان پذیر است. … ارجعوا الی انفسکم / عقولکم …

    سطح چهارم؛ گفتگو و عقلانیت ارتباطی

    اثاره عقل هم پیش نیازی دارد و آن گفتگو و عقلانیت ارتباطی است. در این رابطه درنگ در دو برش از ادبیات عاشورا:

    برش/۱

    متنِ آخرین نامه ی امام حسین ع به مردم کوفه:

    ” …از طرف حسین بن على به گروه مؤمنین و مسلمین. اما بعد؛ هانى و سعید آخرین فرستادگان شما نزد من آمدند و نامه‏هاى شما را آوردند و ….

    من برادر، پسر عم و شخصى که از اهل بیت و مورد وثوق من است یعنى مسلم بن عقیل را بسوى شما می فرستم.

    اگر مسلم براى من بنویسد که نظرات بزرگان‌قوم و صاحبان فضل و اندیشه شما مانند آراء عموم است همان طور که فرستادگان شما آمدند و نامه‏ هاى شما را قرائت نمودم من با خواست خدا به زودى به سوى شما می آーム …..”

    “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِکُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ کُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَى وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَى مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْکُمْ وَشِیکاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ ….وَ السَّلَامُ

    برابر این پاسخنامه صریح باید گفته شود: هسته اصلی دموکراسی”مشارکتِ متفکرانه همگانیِ مردم” است.

    متنِ نامه امام حسین به مردم‌کوفه به خوبی گواه بر لزوم همدلی وصفِ”متفکرانه”در کنار ویژگیِ”همگانی” است.

    امام می‌گوید: اگر ” مَلَئِکُمْ وَذَوی الفَضْلِ وَ الْحِجی مِنْکُمْ “(=بزرگان قوم و صاحبان عقل و خرد و اندیشه)بر موضوعی مربوط به اجتماع،حکمرانی و مدیریت عمومی‌ِجامعه به نقطه اشتراکی برسند و آن را مطالبه کنند ،حجت حتی بر امام‌معصوم نیز تمام میشود .

    مفهوم‌ِ مخالفِ جمله ی شرطیه “فاِن کَتَبَ” نشان می دهد صرفِ آرایِ همگانی ،بدون پشتوانه ای از خرد و تعقل و اندیشه اعتباری ندارد و همان “پوپولیسم” است که نه مبتنی بر “یک نفر =یک رای”که بر “یک دلار =یک رای”استوار است.

    برش/۲

    خطبه روز عاشورا

    ….. لَاتَعْجَلُوا حَتَّی أَعِظَکمْ بِمَا یحِقُّ لَکمْ عَلَی وَ حَتَّی أُعْذِرَ إِلَیکمْ فَإِنْ أَعْطَیتُمُونِی النَّصَفَ کنْتُمْ بِذَلِک أَسْعَدََ إِنْ لَمْ تُعْطُونِی النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِکمْ « فَأَجْمِعُوا رَأْیکمْ ثُمَّ لا یکنْ أَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَی وَ لاتُنْظِرُونِ » ( یونس ، ۷۱ ) «إِنَّ وَلِی اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکتابَ وَ هُوَ یتَوَلَّی الصَّالِحِینَ» (اعراف، 196)

    و در ادامه :

    فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَی أَنْفُسِکمْ وَ عَاتِبُوهَا فَانْظُرُوا هَلْ یصْلُحُ لَکمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاک حُرْمَتِی

    پی‌افزود در پیوند با سطح چهارم از هدف

    « عقلانیت ارتباطی » بر گرفته از نظریه فیلسوف آلمانی «یورگن هابرماس» است که؛ عقلانیت را در پیوند با ارتباطات انسانی توضیح میدهد.

    طبق نظر هابرماس ارتباط از طریق زبان، مستلزم مطرح کردن صداقت است، که وضع آن را به هنگام اختلاف نظر، فقط از طریق گفتگو می توان حل کرد. هابرماس، بر این ایده و انگاره است که اهل یک زبان، بستر و فضایی را که چنین گفتگویی در آن به خروجی «عقلانیت» می‌رسد، می‌شناسند

    عقلانیت ارتباطی بر این نکته دلالت دارد که انسان این توانایی را دارد که در فرایندی از شرایط، با هدف دستیابی به وفاق، به احتجاج بپردازد.

    ۶

    ایده مرکزی و نقطه کانونی عاشورا

    آزاد_سازی انسان است

    اقدام امام مبنی بر امتناع از بیعت به نام گریز از ذلت، گواه و گویای آن است که؛

    آنچه در راستای ملت سازی – چه در سطح انفرادی و چه در سطح اجتماعی – در کانون توجه‌شان بوده، این است که:

    • آزادی عقل و اندیشه و استقلال رای و نظر، مقاوم هویت انسان و آن نیز ستون سقف معنویت است. زیرا آنجا که آدمی – حتی به نام تقدیر الهی – تحقیر و نفی و انکار میشود و – مثلا – به دلیل اسارت آز و نیاز دچار شخصیت_ سوختگی، خویشتن‌گریزی و بی هویتی میگردد، خدا هم پرستش نمیشود.

    و این نکته – در واقع – گوهر و جوهر حکمتهایی از این دست است که؛ پرستشگری در آزادگی دانسته و می‌داند ( اشاره به روایت دسته‌بندی عبادتگران )

    و بسیار روشن است که سپهر جامعه‌ای این چنین آلوده و آغشته به ویروس سالگی و خویشتن_گریزی را نوعی لائیزم و بی‌دینی فرا بگیرد و پوشش دهد. و این سر تعارض نمایی واقعیت‌های تاریخی در قصه غم‌انگیز کربلا که بر زبان فرزدق شاعر روایت شده است.

    ۷

    به این ترتیب

    هژمونی حماسه انسان‌محور تراژدی عاشورا، گفتمان صلح است

    ۸

    نکته اخلاقی:

    عاشورا؛

    نمایشگاه انتخاب در بستر از اضطرار است.

    انتخابِ «نجات شرارت پرهیز تا مرز شهادت پذیری»

  • مرگ‌آگاهی سهراب و خوانش هندسی عاشورا

    (ادامه سلسله مباحث سهراب سپهری و ویژه‌برنامه عاشورا)


    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    این جلسه از سلسله نشست‌های اشتراک‌گذاری دانش، تجربه‌ای کم‌نظیر از پیوند میان ادبیات اگزیستانسیال معاصر و تحلیل‌های عمیق تاریخی-مذهبی بود. در بخش اول، با تکیه بر اشعار سهراب سپهری، نگاهی نو به پدیده مرگ انداخته شد و مرگ نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان بستری برای درک عمیق‌تر زندگی و «پرستاری از وجود» معرفی گردید. در بخش دوم، دکتر اسلامی به مناسبت شب عاشورا، پرانتزی در مباحث باز کردند و خوانشی ساختارمند و خردگرایانه از قیام امام حسین (ع) ارائه دادند؛ خوانشی که در آن عاشورا نه یک جنگ تهاجمی، بلکه یک «خروج دفاعی» با هدف «آزادسازی انسان» و مبتنی بر «عقلانیت ارتباطی» و «پرهیز از خشونت» است. در پایان جلسه نیز، یک گفتگوی تاریخیِ بسیار جذاب و چندصدایی درباره کارنامه تمدنی تشیع و تقابلِ ذاتِ عاشورا با مناسکِ فربه‌شده شکل گرفت که این نشست را به یکی از پربارترین جلسات گروه تبدیل کرد.


    خلاصه بحث اصلی

    بخش اول: مرگ‌آگاهی در جهان سهراب سپهری
    جلسه با متنی که توسط «یحیی» (با کمک هوش مصنوعی و بر اساس مباحث پیشین دکتر اسلامی) تنظیم شده بود، آغاز شد. در این بخش، مواجهه انسان با مرگ به سه دسته تقسیم شد:
    ۱. مرگ‌اندیشی اضطراری: نگاهی که مرگ را حادثه‌ای تلخ و گریزناپذیر می‌داند و انسان را همواره در ترس و فرار از پایان نگه می‌دارد؛ نگاهی که انرژی روانی انسان را می‌سوزاند.
    ۲. مرگ‌اندیشی اخلاقی: نگاهی که بیشتر در سنت‌های منبری رواج دارد و مرگ را صرفاً دروازه پاداش و مجازات (بهشت و جهنم) و ابزاری برای هشدار اخلاقی می‌بیند.
    ۳. مرگ‌آگاهی (مرگ‌اندیشی وجدانی): رویکرد سهراب سپهری که در آن مرگ نقطه مقابل زندگی نیست، بلکه بخشی از ساختار هستی است. در این نگاه، آگاهی از مرگ به زندگی ارزش می‌بخشد، زیرا یادآوری می‌کند که لحظه‌ها تکرار نمی‌شوند.

    بر این اساس، معنویت سهراب نوعی معنویت گیتی‌گرا (Secular Spirituality) است؛ خدایی که در دوردست‌ها نیست، بلکه در لحظه، در صدای آب و در تنفس حاضر است. سهراب ما را دعوت می‌کند تا در حوضچه اکنون آبتنی کنیم. درک درست این موضوع ما را به مفهوم پرستاری از وجود (Nursing of Existence) می‌رساند؛ یعنی مراقبت عاشقانه از ساحت عمیق هستی انسان که فراتر از کالبد زیستی، شغل یا شناسنامه اوست. مرگ در اینجا نزدیک‌ترین حقیقت و خویشمندترین فرصت برای عبور از عادت‌ها و تولدهای دوباره است.

    بخش دوم: خوانش هندسی عاشورا
    در ادامه، دکتر اسلامی بحث را به مناسبت شب عاشورا به سمتی جدید هدایت کردند. ایشان تأکید کردند که عاشورا را باید به مثابه یک رویداد هندسی تحلیل کرد. پدیده‌ها یک وجه بی‌صورتی (فراواقع) دارند و یک وجه صورت‌پذیر (واقع و زمینی). مولانا در غزل معروف «کجایید ای شهیدان خدایی»، بیشتر به وجه بی‌صورتی و رهایی روح در عاشورا پرداخته است، اما عاشورا در بستر زمین، فرم و هندسه‌ای دارد که باید به دور از کلیشه‌ها، خوانش شود.

    دکتر اسلامی تحلیل خود را در سه محور ارائه دادند:

    ۱. سوژه و انگیزه (عزت‌خواهی و ذلت‌گریزی):
    ریشه حرکت امام حسین (ع)، امتناع از بیعت تحمیلی بود. این امتناع ریشه در اصولی چون حیات انسانی، هویت فردی، کرامت انسانی و حق عصیان و نافرمانی مدنی داشت. کلمه «دعی ابن الدعی» (که در منابر زنازاده ترجمه می‌شود) در کلام امام، فحش شخصی نیست (چرا که امام هرگز لب به دشنام نمی‌گشاید)، بلکه اشاره به زنازادگی سیاسی (نامشروع بودن سیستم حکومتی) دارد.

    ۲. فرم و قالب (خروج دفاعی و حماسه اخلاق):
    فرم حرکت امام، یک خروج دفاعی بود، نه یک حرکت تهاجمی یا کودتای انقلابی. خروج از مدینه و مکه کاملاً از سر اضطرار بود. در این فرم، امام دو خط قرمز داشت:

    • اول: ذلت‌گریزی تا مرز شهادت‌پذیری (نه شهادت‌طلبیِ کور).
    • دوم: شرارت‌پرهیزی.
      رجز معروف امام که می‌فرماید «مرگ از ننگ بهتر است و ننگ از ورود به آتش بهتر است»، نشان‌دهنده همین امر است؛ یعنی شهادت را می‌پذیرم، اما برای پیروزی دست به شرارت و ناجوانمردی نمی‌زنم. دیپلماسی فعال امام در روزهای منتهی به عاشورا و ارائه چندین پیشنهاد برای بازگشت و مذاکره، گواه این جنگ‌پرهیزی است.

    ۳. پیام عاشورا:
    دکتر اسلامی پیام این رویداد را در چهار سطح دسته‌بندی کردند:

    • نجات جامعه: رهایی مردم از جهالت و گمراهی.
    • اقامه عدل: دغدغه رفاه اجتماعی و مبارزه با قدرت‌های متقلبی که مردم را به بردگی کشیده‌اند.
    • استعاره عقل: عدالت بدون عقلانیت بی‌معناست.
    • عقلانیت ارتباطی (Communicative Rationality): امام دائماً دعوت به درنگ، هم‌اندیشی و راستی‌آزمایی می‌کرد و می‌فرمود «به عقل‌هایتان رجوع کنید».

    نقطه کانونی و ایده مرکزی تمام این هندسه، آزادسازی انسان است، نه صرفاً نجات دین؛ چرا که دین حافظی چون خدا دارد، اما این انسان است که بی‌پناه مانده است.


    خلاصه جلسه پرسش و پاسخ و بحث‌های تکمیلی

    بخش دوم جلسه به گفت‌وگوهای تاریخی و تحلیلی بسیار جذابی اختصاص یافت:

    • مهندس حصاری: آیا نامه‌نگاری کوفیان باعث نمی‌شود که حرکت امام از حالت دفاعی خارج شده و رنگ تهاجمی و انقلابی بگیرد؟
      • دکتر اسلامی: امام حتی با وجود دعوت کوفه، همچنان در وضعیت اضطرار بود. فرستادن مسلم بن عقیل صرفاً برای «راستی‌آزمایی» بود و در تمام مسیر، نشانه‌های شرارت‌پرهیزی و تلاش برای جلوگیری از جنگ تا آخرین لحظات در رفتار امام دیده می‌شود.
    • سلطانی و نصیریان: با ابراز شگفتی از عمق مطالب، پیشنهاد دادند که این خوانش جدید، از طریق بازپخش ویدئوی جلسه در اختیار جمعیت بزرگ‌تری از جوانان (که ممکن است به دلیل خوانش‌های سنتی دین‌گریز شده باشند) قرار گیرد.
    • حسین: سؤال بسیار عمیقی مطرح کرد: «اگر این خوانشِ زیبا و انسان‌محور از عاشورا وجود دارد، آیا در طول تاریخ، این فرهنگ توانسته در زندگی و تمدن شیعیان تفاوت معنادار و خروجیِ عملیِ متمایزی ایجاد کند؟»
      • دکتر اسلامی: در پاسخی نقادانه بیان کردند که متأسفانه شیعیان در حق عاشورا اجحاف کرده‌اند. جامعه ایرانی «تابلوی عاشورا» را گرفت اما آن را در مناسک و اسطوره‌هایی نظیر سیاوشان استحاله کرد. در طول تاریخ، این مناسک به شدت فربه شده و در مقابل، گوهر و جوهر اصلی عاشورا (که خردورزی، دیپلماسی و آزادسازی انسان بود) لاغر و گم شده است.
    • آقای غفاری: از منظر تاریخی وارد بحث شد و ریشه تقابل‌ها را در اختلافات قبیله‌ای (بنی‌امیه و بنی‌هاشم) دانست. او معتقد بود مناسک فداکاری و عزاداریِ شیعیان، بی‌شباهت به رفتار مسیحیان در دوران پیش از رسمیت یافتن مسیحیت در روم نیست و این مناسک، ابزاری برای حفظ بقای شیعیان به عنوان یک گروهِ در اقلیت بوده است.
    • آقای امیر خلیلی (روشن): در دفاع از کارنامه تمدنی و خردگرایانه تفکر شیعی (و در پاسخ به دغدغه حسین)، به کتاب «نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت» اثر دکتر سید حسین نصر استناد کرد. ایشان یادآور شد که برخلاف تصور رایج، خلافت ظاهربینِ عباسی در قرون چهارم و پنجم تضعیف شد و قدرت به دست حکومت‌های شیعی (نظیر آل‌بویه در ایران و عراق، و فاطمیون در مصر) افتاد. وجه تمایز تشیع با تسنن در آن دوران این بود که تشیع به فلسفه، حکمت و تعقل روی خوش نشان داد و همین امر موجب ظهور بزرگانی چون ابن‌سینا و نحله‌هایی چون «اخوان‌الصفا» و ایجاد یک شکوفایی تمدنیِ بزرگ در جهان اسلام گردید.

    نکات کلیدی و قابل عمل

    • در حوضچه اکنون آبتنی کنید: مرگ‌آگاهی ترس از مردن نیست؛ بیداری برای قدر دانستنِ تک‌تک لحظاتِ تکرارنشدنی زندگی و رهایی از وابستگی‌هایِ کهنه است.
    • گذر از چیستی به هستی: ما باید بیاموزیم از آنچه با «میم مالکیت» به خود سنجاق کرده‌ایم (ثروت، شغل، مقام) عبور کنیم و از جوهرِ زنده وجودمان پرستاری کنیم.
    • مرز باریک شجاعت و شرارت: در مواجهه با ظلم، می‌توان تا پای جان ایستاد (عزت‌خواهی)، اما هرگز نباید برای پیروزی، اخلاق را زیر پا گذاشت و دست به ناجوانمردی زد.
    • عقلانیت، پیش‌نیاز عدالت: برای رسیدن به هرگونه اصلاح یا عدالت اجتماعی، ابتدا باید فضای گفتگو، درنگ، هم‌اندیشی و «عقلانیت ارتباطی» در جامعه فراهم شود.
    • تفکیک هسته از پوسته: در مواجهه با رویدادهای تاریخی و مذهبی، باید مراقب باشیم که درگیر ظواهر و مناسکِ فربه‌شده نشویم و جوهر پیام (که آزادگی و خرد است) را به فراموشی نسپاریم.

    منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه

    کتاب‌ها:

    • نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت – نوشته دکتر سید حسین نصر (معرفی شده توسط آقای امیر خلیلی برای درک بهتر تمدن‌سازی و خردگرایی شیعی در قرون چهارم و پنجم).
    • حماسه حسینی – نوشته شهید مرتضی مطهری (در ارجاع به عبارت «ارجعوا الی عقولکم»).

    اشعار و متون ادبی/تاریخی:

    • اشعار سهراب سپهری (در باب مرگ و زندگی).
    • غزل «کجایید ای شهیدان خدایی» و ابیاتی از مثنوی معنوی – اثر مولانا جلال‌الدین بلخی.
    • نهج‌البلاغه – به ویژه خطبه قاصعه (در باب نقد تعصبات و پرهیز از شرارت).
    • زیارت اربعین (با تأکید بر عبارت عبور از جهالت و ضلالت).

    آیات قرآن:

    • سوره یونس، آیه ۷۱ (ارجاع امام حسین به داستان نوح در دعوت به هم‌اندیشی و پرهیز از شتاب‌زدگی).

    یادداشت پایانی
    در پایان جلسه مقرر شد بررسی شود که آیا امکان بازپخش ویدئوی این ارائه در نشستی مستقل برای دعوت از جمع بزرگ‌تری از علاقه‌مندان وجود دارد یا خیر. همچنین یحیی قول داد متن زیبای شاعرانه‌ای که از مباحث دکتر اسلامی تنظیم کرده بود را در گروه به اشتراک بگذارد.


    هشتگ‌ها

    سهرابسپهری #مرگآگاهی #عاشورا #آزادسازیانسان #عقلانیتارتباطی #پرستاریازوجود #تاریختشیع #خردورزی #آلبویه #فلسفه_دین

  • نوشته بدون عنوان 339

    سهراب، حرفی از جنس زمان / ۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۸ — عرفان طبیعت‌محور / ۱۴

    اطلس اندیشه / ف / ۳ — گزاره‌های معطوف به مؤلفه باید و نبایدهای «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی

    آموزه شانزدهم — شبانی وجود، قسمت اول: مرگ‌آگاهی


    اشاره

    سپهری — چنانکه شعر او نشان می‌دهد — کارویژه و رسالت انسان را در مقام «شبانی هستی»، «پرستاری وجود» می‌داند. به تعبیر بیدل:

    تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن
    گردون بی‌مروت بر ما گماشت ما را

    در گذشته و در خلال مرورهای پیشین، فقرات و فرازهایی از شاعرانه‌های هشت کتاب را به شرح پیوست یادآور شده و آوردیم که:

    • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود.
    • پس از آن، چنین حسی و حالی در شعر «آب» طنین‌انداز می‌شود.
    • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد».
    • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود.
    • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است.
    • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد:

    حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
    من به آنان گفتم: ….
    و به آنان گفتم: ….
    و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
    و …
    و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:
    هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی
    صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،
    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.
    آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند
    می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه!

    و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد:

    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!
    هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟
    من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد…!!
    وقتی از پنجره می‌بینم حوری
    — دختر بالغ همسایه…!!!
    پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
    فقه می‌خواند

    شبانی هستی و پرستاری وجود، شاید و بایدهایی دارد که پاره‌ای از آن‌ها در شعر سپهری، طنین و تبلور یافته و در واقع جلوه‌های ویژه شاعرانه‌های وی را تعریف می‌کند. از جمله:


    بایسته اول: مرگ‌آگاهی

    ۱ — درآمد

    برابر نظام اندیشگانی سپهری، به گواهی شاعرانه‌های وی — چنانکه اشاره شد — از جمله شاید و بایدهای «شبانی و پرستاری وجود»، «مرگ‌آگاهی» است. این گزاره را — ناگزیر — باید به کمک چند نکته پیشینی و مقدماتی روشن ساخت.

    مقدمه یکم؛ معنویت گیتی‌گرا

    برابر آنچه از میراث سپهری فهم می‌شود، وی در میانه دوگانه ماتریالیسم لذت‌گرا و ایده‌آلیسم مینوگرا — به عنوان زیست‌جهان سلوک انسانی در دنیای واقع — ایده سومی را برمی‌کشد و «معنویت گیتی‌گرا» را طرح و طنین‌انداز می‌شود. شاعرانه‌های هشت کتاب گواه بر این گزاره است. شاعرانه‌هایی که — به مثابه داده — نشان می‌دهد که وی:

    • زندگی را «اینجایی و اکنونی» می‌داند (صدای پای آب)
    • و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند (همان)
    • و ابدیت را نیز، روی چپرها (د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    • و نیز رستگاری را، لای گل‌های حیاط (د: حجم سبز)
    • و از همین زاویه است که عرفان او نیز، عرفان طبیعت‌محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیط زیست را به خودیِ خود و مستقل از سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و «اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند.
    • و از این زاویه است که پس‌زمینه آموزه‌های او «اصالت زندگی» است. و بر این پایه، بایسته گیتی‌گرایی معنوی او، حساسیت نسبت به جهان پیرامون است. حساسیت نسبت به محیط زیست، نسبت به جامعه و محیط اجتماعی؛ و چنان است که دگرگرایی، نوعدوستی، مهرورزی و نیز صلح سبز، پاس اخلاق زمین، و حرمت هر چه هستومند است و زیستمند، در شاعرانه‌های وی موج می‌زند. برای نمونه:

    … یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
    یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
    طرحی از جاروها و سایه‌هاشان در آب
    یاد من باشد هر چه پروانه که می‌افتد در آب زود از آب درآرم
    یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین برخورد
    یاد من باشد فردا لب جوی حوله‌ام را هم با چوبه بشویم

    مقدمه دوم: اصالت زندگی

    بر این پایه سپهری به‌مثابه فیلسوف رواقی — همه دغدغه‌اش «زندگی» است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم‌افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.

    «زندگی» در میراث سپهری، یکی از پربسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب — فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین — بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه، ن.ک: شعر صدای پای آب، و نیز قطعه‌های: جنبش واژه زیست و در گلستانه در دفتر حجم سبز.

    برای نمونه بنگرید:

    …..
    زندگی رسم خوشایندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرشی دارد اندازه عشق
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادِ من و تو برود
    زندگی جذبه دستی است که می‌چیند
    زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
    زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شپره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه
    فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است
    زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
    زندگی مجذور آینه است
    زندگی گل به توان ابدیت
    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
    زندگی هندسه ساده و یکسان نفس‌هاست …
    هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می‌رویند
    قارچ‌های غربت؟
    ….. …..
    زندگی تر شدن پی‌درپی
    زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است
    رخت‌ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است … (صدای پای آب)

    و بدین نگاه و نگر، زیست‌جهان سپهری — که از آن به عنوان «فلسفه لاجوردی» یاد می‌کند — بر دو پایه بنیادین بار و سوار است:

    پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خداگرایی انسان‌انگارانه ایدئولوژیک (نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب) و نیز رد هر گونه دوئالیسم و دوگانه‌انگاری.

    پایه دوم: یکپارچه‌نگری هستی و درهم‌تنیدگی و همبستگی مرگ و زندگی چنان جریان آب و بستر رودخانه.

    مقدمه سوم: پرستاری زندگی، مرگ‌آگاهی


    ۱ / بایسته اول: مرگ‌آگاهی در تبیین

    ۱/۱/ (بایسته اول): گونه‌های مرگ‌اندیشی

    نخست یادآوری این نکته بایسته است که مرگ‌اندیشی طیف‌های گونه‌گونی دارد:

    طیف اول: مرگ‌اندیشی اضطراری

    رایج‌ و رایمند‌ترین گونه برخورد با مرگ، برخورد و «مواجههٔ اضطراری» است. در این نگاه، مرگ حادثه‌ای گریزناپذیر، تلخ و ناخوش تلقی می‌شود. انسان، گر چه مرگ‌آشناست و می‌داند که روزی خواهد مرد، به رغم آن، اما دانش و دانایی نسبت به چالش مرگ، به جای آنکه فرصتی برای بالش، رشد و توسعه شخصیت انسانی باشد، استرس‌زا و اضطراب‌آور است و تولید ترس و هراس می‌کند.

    در این نوع نگاه، مرگ چنان بختکی بر زندگی سایه افکنده و سنگینی می‌کند و آدمی به جای آنکه زندگی کند، در توهمی از فرار مرگ، مردگی کرده و به جای آنکه لحظه را دریابد، همه سرمایه را می‌بازد.

    در این مواجهه همه انرژی انسان صرف گریز از امری شده و می‌شود که گریز از آن ممکن نیست.

    طیف دوم: مرگ‌اندیشی اخلاقی

    گونهٔ دوم مواجهه، مواجهه‌ای اخلاقی است.

    در این رویکرد، مرگ نه به عنوان بخشی از زندگی، بلکه به عنوان در و دروازه گذر به دنیای دیگر دیده و ارزیابی شده و می‌شود.

    در این نگاه — که هژمونی دستگاه‌های تبلیغ و ترویج مذهب و مذهبی است — مرگ ابزاری است برای هشدارهای اخلاقی.

    این نوع مرگ‌اندیشی نیز — به گواهی واقعیت‌های میدانی — همانند مرگ‌اندیشی اضطراری — نه تنها سازنده نیست، که — چه آنکه به نام آزادسازی آخرت، سه‌گانه اخلاق، حقوق و قانون را دور زده و زیر پا می‌گذارد و زندگی را جهنم‌دره می‌کند.

    طیف سوم: مرگ‌اندیشی وجدانی

    این نوع از مرگ‌اندیشی از جنس دیگری و — در واقع — مرگ‌آگاهی است.

    مرگ‌آگاهی یعنی حضور مرگ در نقطه کانونی زندگی.

    در این نگاه:

    مرگ نه تنها پایان زندگی نیست، بلکه بخشی از ذات طبیعت و بلوغ هستی و فلسفه‌ای است که زندگی را عزت می‌دهد.

    بر این پایه مرگ، رانه سمت بودن، و نیز رانه ترانه کشف فضاهای نوین و اقیانوس‌های آبی است.


    ۱/۲/ (بایسته اول): مرگ در شعر سپهری

    سپهری — به گواهی میراث مکتوب، بویژه شاعرانه‌هایش — مرگ‌اندیش است، اما نه از نوع اول و دوم و از سر اضطرار یا اخلاق. مرگ‌اندیشی سپهری، مرگ‌اندیشی وجدانی است، فلسفی/عرفانی و از جنس مرگ‌آگاهی است. او در این مواجهه می‌کوشد تا — به تعبیر یالوم — از حجم تجربهٔ نازیسته بکاهد و با بهره‌گیری از تجسم منفی، حوضچه اکنون را مغتنم شمارد.

    در فقراتی از دفتر «صدای پای آب»، می‌خوانیم:

    مرگ در ذهن اقاقی جاری است
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
    مرگ با خوشهٔ انگور می‌آید به دهان
    … مرگ گاهی ریحان می‌چیند
    مرگ گاهی ودکا می‌نوشد
    گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
    و همه می‌دانیم
    ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

    «گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد» و «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.

    و در دفتر «مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ» سخن می‌گوید.

    و نیز در شعر «از سبز به سبز / دفتر حجم سبز»:

    من در این تاریکی
    فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
    من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را
    زیر بارانی می‌بینم
    که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
    من در این تاریکی
    درگشودم به چمن‌های قدیم
    به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
    من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …

    و نیز در یکی از نامه‌های خود می‌گوید:

    درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطهٔ نگاه تعبیر کرد. در تاریک‌روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.

    «اندوه تماشا»، «تراوش بی‌واسطهٔ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریک‌روشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه‌مزه کردن و چشیدنِ «وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است.

    تعابیری چنان: «پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ»، «معنا کردن آب برای بته نورس مرگ» و … جای درنگ جدی دارد.


    ۱/۳/ (بایسته اول) — مرگ‌آگاهی در نگاهی دیگر (برای مطالعه بیشتر)

    «بودن و بُوٓندگی / وجود» در برابر «هستن و هستندگی / موجود» مطرح شده و در پیوند با انسان به کار می‌رود. انسان یک هستنده و موجودیتی دارد که — مثلاً — از طریق ترکیب مؤلفه‌هایی همانند عامل ژن و ارث، عامل محیط و شرایط زیست‌محیطی، عامل زمان و تاریخ و … صورت می‌پذیرد، اما همه انسان این نیست — دست کم به باور پاره‌ای از فیلسوفان — انسان بیش و پیش از صورت‌گیری و موجودیت، از گوهر و جوهری برخوردار است که به وی معنا و مفهوم می‌دهد.

    این گوهر و جوهر، گر چه در زمان و زمین و در یک بستری نمود و نماد پیدا کرده و ظهور و بروز می‌یابند، اما هستی مستقلی داشته و به همین دلیل از چنان گستره‌ای برخوردار است که همه هستی را پوشش می‌دهد، درست مثل عنصر حیات و زندگی در گل و گیاه و درخت.

    درخت پس از یک دور خواب زمستانی و به رغم تغییر در صورت، در فصلی بیدار گشته و در صورت نوین، بار دیگر حیات را تجربه می‌کند. دقت می‌کنید که در خواب زمستانی درخت، همه بار و برگ ریخته و پوست‌اندازی می‌شود، اما دو باره زندگی آغاز می‌کند و این گویای آن است که عنصر حیات مستقل از بار و برگ و پوست وجود دارد.

    نکته این است که انسان فقط یک موجود نیست، بیش و پیش از آن وجودی دارد که این در بازه تولد و مرگ موجود نمی‌گنجد و در آن خلاصه نمی‌شود، بلکه به گستردگی هستی گسترده است. عنصر حیات در انسان هم وجود پیشاتولد دارد و هم وجود پسامرگ.

    شاید شعر مولانا که:

    از جمادی مردم و نامی شدم …..
    تا ….
    خوانده‌ای انا الیه راجعون
    تا بدانی ما کجاها می‌رویم

    معطوف و در پیوند با ساحت وجودی انسان داشته باشد.

    و در بیانی دیگر:

    بودن / دازاین اصیل در حالی‌که اذعان دارد رونده به سمت نیستی است، می‌پذیرد که مرگ رخداد اصیلی نیست که زمانی به وقوع درآید، بلکه ساختار بنیادی و جدایی‌ناپذیر از «در-جهان-بودن» است. مرگ ساختاری وجودی و درونی دارد، یعنی با اگزیستانس ما گره خورده است، رونده به سمت نیستی بودن است.

    مرگ خویش‌مندترین امکان دازاین است، با مرگ، دازاین در خویش‌مندترین توانش خویش فراپیش خویش می‌ایستد. در این امکان، آنچه که آن بر جهان می‌رود، مطلق در جهان بودن است. مرگ دازاین امکان نه-دیگر-آنجا-بودن-توانستن است؛ وقتی دازاین در مقام این امکان فراپیش خویش می‌ایستد، بطور کامل به خویش‌مندترین هستی توانش خویش سپرده شده است.

  • پی‌افزود موضوع جستار: جامعه‌شناسی شعر سپهری

    شعر سپهری، پنجره‌ای است که از آن میتوان به ژرفای جامعه‌ی ایرانی و پیچیدگیهای ایدئولوژیک آن در تاریخ معاصر نگریست. بررسی جامعه‌شناختی میراث وی بویژه شاعرانه‌هایش نشان از آن دارکه او، فراتر از چارچوبهای فکری و فرهنگی متعارف زمانه‌ی خود، دغدغه‌های عمیقی نسبت به انسان و هستی دارد. و درست در این راستاست که در سروده‌های خود، با نگاهی موشکافانه؛

    • از سویی جامعه‌ی تئولوژیک و ایدئولوژیک معاصر خود و نیز ساختارهای بسته و ایستای آن را به نقد کشیده و به چالش میگیرد
    • و از سوی دیگر، انسان را به رهایی از قیدوبندهای کلیشه‌ای فراخوانده و به انبساط دعوت میکند.

    سپهری، بر خلاف بسیاری از شاعران همعصر خویش با بهره‌گیری از فرم و خلق مفاهیم بکر و بدیع مخاطب را به باز‌اندیشی خوانده و ایده «جور دیگر بینی» را آموزش می‌دهد و بدین نگاه و نگر، رویکردی نو به مفاهیم سنتی و مدرن دارد و به تعبیر خود:

    از علف موشک آیه‌های قدیمی، پنجره می‌بافد!

    حجم سبز، تا نبض خیس صبح

    سروده‌های سپهری چنان آینه‌ای تضادهای پنهان و آشکار جامعه‌ی ایران معاصر را بازتاب داده و جدال میان سنت و امواج مدرنیته را نشان میدهد.

    سپهری با زبان شاعرانه غنی شده از عرفان شرق، مدرنیته غرب و تجربه‌های معنوی فردی در آن زمان و سامانی که همه چیز و همه عرصه‌ها – از فرهنگ و هنر گرفته و تا بازار و اقتصاد و سیاست و حتی روز‌مرگی و روز مرٌگی‌ها همه و همه – به نوعی گرفتار چنگک و چنبره تئولوژی و ایدئولوژی‌های مذهبی و غیر مذهبی هستند و جامعه بین دو راهیِ ماتریالیسم لذت‌گرا و ایده‌آلیسم مینوگرا، در تموج است و هروله میکند، ایده سومی را بر کشیده و بر پرده می‌برد و راهی دیگر فراسوی انسان می‌گذارد و آن، «معنویت گیتی‌گرا»‌ست!

    و به بیان دیگر، سپهری در آن آشفته‌بازار سیاسی/ ایدئولوژیک راهی به درون انسان گشوده و او را به آزادی اندیشه و آفرینش معنا فرا میخواند. و بدینگونه او از چارچوبهای معمول ادبیات فراتر رفته و می‌رود و در واقع سروده‌هایش به صحنه و عرصه گفتگو تبدیل میشود. گفتگوی بینامتنیِ میان پوپولیسم ایدئولوژیک و هویت متفرد انسان

    سپهری در شاعرانه‌هایش – همزمان – حرفی دو سویه دارد؛

    • یک سو، نقد و چالش جامعه ایدئولوژیک و توده‌وار
    • و سویه دیگر، طرح و .. جامعه آزاد. جامعه‌ای که در آن، انسان از قید و بند باورهای تقلیدی و تحمیلی رها شده و به جوهره ناب هستی، دست یافته و می‌یابد.

    و بدین بیان شعر سپهر – در واقع – مشعل بازاندیشی، بیداری و آزادی است.

    سهراب مخاطب خود را به رهایی از قید و بندها و نیز باورهای تقلیدی، تحمیلی و بیهوده و نا‌کارکردی فرامیخواند.

    وی بر این ایده و اندیشه است که انسان شاید و باید تا با نگاه و نفسی تازه و تر، خود را از چارچوبهای بسته رها سازد و معنایی نو به زندگی بخشیده و تزریق کند. باری، سپهری، از جایگاهی فراتر از زمانه‌ی خود، سخن میگوید و مخاطب را به کاوش و بینشی ژرفتر، فرا میخواند.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت دوم)

    ۶- بدین ترتیب، میراث مکتوب سپهری، بویژه شاعرانه‌هایش در بر دارنده گزاره‌هایی است که افزون بر اشاره به راهبرد – کم و بیش – بار‌دار آموزه‌هایی در پیوند با گامها و روشهای ملال‌گریزی است. از آن جمله:

    ۶/۱- پذیرش ملال

    شعر «ساده رنگ» از دفتر حجم سبز، دیالوگ‌واره‌ای را روایت میکند:

    « – مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است،

    • من به او گفتم: زندگی، سیبی است گاز باید زد با پوست»

    بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» گویای آن است که در نگاه شاعر، زندگی یکدست نیست، آمیزه‌ای است از شرایط و وضعیتهای گوناگون، چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و چنانکه فراز، فرود و نیز چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. درست است، زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست.

    بدین نگاه و نگر، شاعر، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. در این راستا نمونه فرازهایی را بنگرید:

    • «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    • «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
    • و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    • و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    باری، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.

    ۶/۲- طنز عصیان بر پوچی

    نقطه اوج و بازنمای پذیرش واقعیت ملال، عصیان بر پوچی است.‌ و این یعنی واکنش طنزآمیز!
    طنز کمک میکند تا آدمی:
    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای شعر ساده رنگ و … نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    • «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
    • «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)
    • «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

    ۶/۳- مدیریت ذهن مبنی بر واقعی کردن سطح توقع و انتظار (درک وزن امور)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از تکنیکهای آن تجسم منفی است.
    از سری ترفندها و تکنیکها برای رواندرمانگری، «تجسم منفی» است. و این – به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.
    «تجسم منفی/ پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.
    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان_یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    ۶/۴- نگاه از نزدیک به ابژه (تنوع نگاه نگرنده و فاعل شناسا در سطح)

    بنگرید:

    «… زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگی تجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر داردزندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماستخبر رفتن موشک به هوالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کره‌ای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ……… زندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی است …» (صدای پای آب)

    ۶/۵- ژرف‌نگری (تنوع در عمق) مربوط به موضوع شناسا و نگریسته. نوع نگاه سابژه

    «… / عبور باید کرد/ و هم نورد افق‌های دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ عبور باید کرد/ و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد …» (مسافر)

    این‌جاست که شاعر:
    الف: از «تماشای اصیل» می‌گوید:

    • در نامه ای – با شناسه: پاریس، آوریل۵۸م، خطاب به پسر عمو – می‌نویسد: «…. باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، امّا این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست». (هنوز در سفرم،ص/۷۹)
    • در نامه ای دیگری – با شناسه: تهران، شهریور۴۱ خطاب به دوستی – می نویسد: «من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری…هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به «ساختن» می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم… دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یاران، مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم. گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زنده تر است». (همان،ص/۹۳)

    ب: و از نگاه برهنه از عشق و درنگ، گله و گلایه دارد. بخوانید:

    «باید امشب بروم!/ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ./ حرفی از جنس زمان نشنیدم…/ هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود…/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…!/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…-/ پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه می‎خواند!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)

    ۶/۶- ذهن‌آگاهی/ آهستگی و تمرکز (حضور قلب) ≠ پرهیز از شتابزدگی، درک یونیک. جنبه‌های منحصر به فرد اشیاء/ درک نوظهوری اشیاء

    درنگ و کند-و-کاو در معنا و مفهوم حال‌زیستی پرده از نکته‌ ژرفی بر داشته و جویشگر را به آن رهنمون می‌شود و آن این‌که:
    بایسته «این‌جایی و اکنونی بودن» -در واقع- حضور سر صحنه عمل است و این همان است که احیانا در آموزه‌های مذاهب هم به عنوان «نیت» و «حضور قلب» آمده و بر آن تاکید شده است. بنا بر این «اینجایی و اکنونی بودن» یعنی «حضورِ قلب» در انجام کار و این یعنی همان طور که جسمِ ما در جریان انجام کاری، ثانیه و کسر ثانیه‌ای تقدم و تاخر از زمان ندارد، ذهن‌ِ و روان ما هم باید چنین و دچار و گرفتار گذشته و آینده نباشد و این همان است که در «بودیسم» به عنوان «معجزه توجه آگاهی» امر بزرگ و سترگ شمرده شده است:

    «هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملا از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… اگر حین شستن ظرف ها فقط به فنجان چایی که منتظر ماست فکر کنیم، عجله می کنیم تا از مانع ظرف ها عبور کنیم؛ انگار مایه آزار ما هستند. آن وقت «ظرف ها را برای ظرف شستن نمی شوییم»… اگر نتوانیم ظرف هایمان را با توجه کامل بشوییم، احتمالا نمی توانیم چایمان را هم با توجه کامل بنوشیم. هنگام نوشیدن چای، فقط به چیزهای دیگر فکر خواهیم کرد. به ندرت از فنجانی که در دستمان است آگاه می شویم. بنابر این، به آینده کشیده می شویم _ و قادر نیستیم دقیقه ای از زندگی را واقعا زندگی کنیم…هنگام راه رفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راه رفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام دراز کشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است».

    بر این پایه است که «بودا» کار بزرگ و سترگ خود را این می‌دانست که: «من وقتی غذا می‌خورم، فقط غذا می‌خورم و …‌»
    و همراستای این، سپهری می‌گوید:

    «زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد….» (ر.ک: بند ۶/۴)

    ۶/۷- تازه‌سازی نگاه و جور دیگر بینی

    و در این راستا، چنانکه گفته شد بر «آب‌پاشی درون، تازه‌سازی نفس» و نیز بر «شستشوی نگاه و جور دیگری بینی» سفارش کرده و تاکید میکند و بهترین چیز را «نگاه تر‌آلود عشق» می‌داند، می‌گوید:

    «پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او «زیبایی زائیده عشق است» می‌گوید: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه»

    ۶/۸- کشف فضاهای ناشناخته و اقیانوسهای آبی

    ن.ک: شعر «غربت و پشت دریاها»

  • اگر کسی همه‌چیز را می‌دانست، باز هم نمی‌فهمید زندگی چیست

    در دنیایی که هر روز از ظهور «هوش مصنوعی فراانسانی» می‌شنویم، یک سؤال قدیمی تازه‌تر از همیشه شده: آیا یک ماشین می‌تواند واقعاً زنده باشد؟ آیا مغز انسان فقط یک کامپیوتر زیستی است؟

    شصت سال پیش، فیلسوفی کمتر شناخته‌شده به اسم هانس یوناس جوابی داد که امروز، در عصر هوش مصنوعی، بیشتر از هر زمان دیگری به کارمان می‌آید. جوابی که تیغه‌اش هنوز تیز است.

    خدای لاپلاس و راز حیات

    فیزیکدان فرانسوی پیر-سیمون لاپلاس در قرن هجدهم ادعایی بزرگ داشت: اگر کسی موقعیت و سرعت دقیق تمام ذرات کیهان را بداند، می‌تواند همه‌چیز را — گذشته و آینده — پیش‌بینی کند. ناپلئون از او پرسید: «پس جای خدا در این نظریه کجاست؟» و لاپلاس پاسخ داد: «به این فرضیه نیازی نداشتم.»

    یوناس در کتابش این «خدای لاپلاسی» را به چالش کشید. تصور کنید این خدای همه‌دان، که می‌تواند موقعیت تمام اتم‌های کیهان را در هر لحظه ببیند، به زمین نگاه می‌کند. او ستاره‌ها، سنگ‌ها، ابرها، و موجودات زنده را می‌بیند. سؤال یوناس این بود: آیا این خدا می‌تواند تفاوت میان یک موجود زنده و یک جسم بی‌جان را تشخیص بدهد؟

    جواب شگفت‌انگیز است: نه. و درک این «نه» کلید فهمیدن همه‌چیز است.

    تو ساخته شده‌ای از اتم‌هایی که سال پیش مال تو نبودند

    یوناس توضیح می‌دهد که موجودات زنده با سنگ‌ها و ستاره‌ها فرقی بنیادی دارند: ما یک الگوی پایدار هستیم، نه یک توده اتم ثابت.

    اتم‌هایی که الان بدن شما را می‌سازند، یک سال دیگر مال شما نیستند. ماده و انرژی دائماً از بدن شما عبور می‌کنند — مثل آبی که از یک گرداب می‌گذرد. شکل گرداب ثابت است، ولی آب درونش همیشه عوض می‌شود.

    پس حیات در ماده نیست؛ در نحوه سازمان‌یابی ماده است. و این دقیقاً همان چیزی است که آن خدای لاپلاسی — که فقط موقعیت اتم‌ها را می‌بیند — نمی‌تواند ببیند.

    «حیات را تنها حیات می‌شناسد.»

    هانس یوناس

    متابولیسم: بیشتر از سوخت‌وساز

    یوناس می‌گوید متابولیسم فقط یک سری واکنش شیمیایی نیست. متابولیسم یعنی یک موجود زنده دائماً دارد خودش را می‌سازد تا خودش را حفظ کند.

    فیلسوف بزرگ ایمانوئل کانت قرن‌ها پیش این ایده را مطرح کرده بود: غشای سلول برای عملکرد سلول ضروری است، اما همین غشا محصول عملکرد سلول است. یک دایره بسته از علت‌ومعلول که خودش را می‌آفریند.

    این چیزی نیست که بتوان آن را به «فقط اتم‌ها» تقلیل داد. این یک بُعد کاملاً تازه‌ای از هستی است که با ظهور حیات به کیهان اضافه شد.

    «آزادی محتاج» — ویژگی عجیب موجودات زنده

    یوناس برای توصیف موجودات زنده مفهوم جالبی دارد: «آزادی محتاج». هر موجود زنده‌ای هم آزاد است و هم محتاج — و این تناقض ظاهری، رازِ حیات است.

    آزاد است چون مرزی دارد که «من» را از «دنیا» جدا می‌کند. سلول داخل و خارج دارد. این آزادی چیزی است که یک سنگ هرگز ندارد. محتاج است چون برای بقا به دنیا وابسته است — باید غذا بگیرد، انرژی جذب کند، دفع کند. این نیاز، حیات را ذاتاً شکننده و در عین حال زیبا می‌کند.

    این تنش میان آزادی و نیاز، چیز دیگری هم با خودش می‌آورد: هدفمندی. هر موجود زنده‌ای «برای چیزی» دارد کار می‌کند. باکتری برای زنده ماندن. انسان برای معنا، عشق، هنر، علم. هدفمندی ذاتیِ حیات است — نه یک توهم، نه یک افزونه.

    ربط این همه به هوش مصنوعی چیست؟

    امروز هر روز می‌شنویم که مدل‌های جدید هوش مصنوعی «دارند به آگاهی نزدیک می‌شوند» یا «به زودی از انسان پیشی خواهند گرفت.»

    یوناس می‌پرسد: آیا این مدل‌ها متابولیسم دارند؟ آیا مرزی میان «خود» و «دنیا» دارند که باید فعالانه حفظ کنند؟ آیا چیزی در آن‌ها هست که از شکست و نابودی می‌ترسد — نه به خاطر برنامه‌ریزی، بلکه چون بودنش برایش اهمیت دارد؟

    دانشمندانی که امروز روی سیستم‌های پیچیده زیستی کار می‌کنند این مسیر را دنبال کرده‌اند. نظریه «اتوپوئیزیس» — خودآفرینی — که محققان شیلیایی ماتورانا و وارلا در دهه ۱۹۷۰ مطرح کردند، نشان داد که موجودات زنده همزمان هم خودشان را می‌سازند و هم خودشان را حفظ می‌کنند. ریاضیدان زیست‌شناس رابرت روزن هم به‌صورت ریاضی نشان داد که سیستم‌های متابولیکی «محاسبه‌پذیر» نیستند — یعنی هیچ شبیه‌سازی کامپیوتری نمی‌تواند آن‌ها را کاملاً بازتولید کند.

    هانس یوناس کی بود؟

    یوناس در ۱۹۰۳ در آلمان به دنیا آمد. شاگرد مارتین هایدگر، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان قرن بیستم، بود. اما وقتی نازی‌ها به قدرت رسیدند و هایدگر از آن‌ها حمایت کرد، یوناس یهودی از آلمان گریخت — و قسم خورد که به عنوان بخشی از یک نیروی پیروزمند بازخواهد گشت.

    این قسم را وفا کرد: در یک گردان ویژه از سربازان یهودی در ارتش بریتانیا جنگید. بعد از جنگ، در حالی که دیگران سعی می‌کردند استاد سابقش را احیا کنند، یوناس نقدی تند و بی‌پرده علیه او نوشت. این تصویر از او می‌گوید: مردی که هم قلبش قوی بود، هم ذهنش.

    در ۱۹۶۶ کتابش را منتشر کرد: «پدیده‌ی حیات: به سوی یک زیست‌شناسی فلسفی» — کتابی که شصت سال بعد هنوز تازه است.

    ما در آستانه یک انقلاب فکری هستیم

    علم برای دهه‌ها زیر سیطره «تقلیل‌گرایی» بود — این باور که هر چیزی در نهایت به فیزیک خلاصه می‌شود، و حیات فقط یک ماشین پیچیده است. اما تقلیل‌گرایی یک نتیجه علمی نیست. یک انتخاب فلسفی است. و فلسفه‌های دیگری هم وجود دارند.

    دانشمندان بیشتری دارند می‌پذیرند که حیات، ذهن، و هوش چیزهایی هستند که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به اتم‌ها و بیت‌ها فروکاست. و در این مسیر، هانس یوناس — فیلسوف آرامی که جنگید، فرار کرد، برگشت، و بعد نشست و درباره چیستی حیات فکر کرد — یکی از اولین‌ها بود که این راه را نشان داد.


    💬 برای فکر کردن: اگر هوش مصنوعی روزی ادعا کند که «احساس می‌کند»، چطور می‌توانیم بفهمیم راست می‌گوید یا فقط دارد آنچه یاد گرفته را بازتولید می‌کند؟ شاید پاسخ در همان سؤال یوناس باشد: آیا چیزی هست که واقعاً «برای بقای خودش» دارد تلاش می‌کند؟

  • آیا می‌دانستید برخی مسیحیان قرن اول به صلیب کشیده شدن عیسی باور نداشتند؟

    آیا می‌دانستید برخی مسیحیان قرن اول به صلیب کشیده شدن عیسی باور نداشتند؟

    شاید برایتان عجیب باشد، اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که در همان قرن اول میلادی، گروهی از مسیحیان وجود داشتند که معتقد بودند عیسی مسیح هرگز به صلیب کشیده نشده است! بیایید نگاهی به یک سند تاریخی جذاب بیندازیم که هم این موضوع را تایید می‌کند و هم یک طنز تلخ تاریخی را برملا می‌سازد.

    در ویدیویی از کانال Blogging Theology، نامه‌ای از ایگناتیوس انطاکی (Ignatius of Antioch)، یکی از اسقف‌های برجسته قرن اول، بررسی می‌شود. ایگناتیوس که خود در مسیر برده شدن به رم برای اعدام بود، نامه‌هایی نوشت که امروزه اسناد بسیار مهمی محسوب می‌شوند.

    ۱. رازی که در نامه ایگناتیوس نهفته است

    ایگناتیوس در نامه‌ای به مسیحیان شهر مگنزی (Magnesia)، از گروهی از مسیحیان گلایه می‌کند که مرگ عیسی را انکار می‌کنند. او می‌نویسد:

    «برخی مرگ او را انکار می‌کنند…»

    اگرچه ایگناتیوس این افراد را محکوم می‌کند، اما نوشته او یک مدرک تاریخی محکم است که نشان می‌دهد در همان سال‌های ابتدایی پس از عیسی، باور به “عدم مصلوب شدن” وجود داشته است. نکته جالب اینجاست که این دیدگاه قرن‌ها بعد در قرآن کریم نیز تایید شده است (که می‌فرماید عیسی نه کشته شد و نه به صلیب کشیده شد)، اما حالا می‌بینیم که ریشه‌های این باور به خود مسیحیان اولیه باز می‌گردد.

    ۲. طنز بزرگ تاریخ: وقتی مسیحیت، دینِ مسیح را رد کرد!

    اما بخش جالب‌تر ماجرا اینجاست: ایگناتیوس در همین نامه می‌گوید که “پیروی از رسوم یهودی در حالی که ادعای مسیحیت دارید، پوچ و بی‌معنی است.” او عملاً می‌گوید مسیحیت باید راهش را کاملاً از یهودیت جدا کند.

    چرا این حرف عجیب است؟

    چون خودِ عیسی مسیح و جانشینانش کاملاً یهودی بودند و به تورات عمل می‌کردند!

    • طبق انجیل متی (۲۳:۲-۳): عیسی به پیروانش می‌گوید که از تعالیم کاتبان یهودی و فریسیان پیروی کنند چون آن‌ها بر “کرسی موسی” نشسته‌اند.
    • طبق انجیل متی (۵:۱۷): عیسی به صراحت می‌گوید: “گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم؛ نیامده‌ام تا باطل کنم، بلکه تا تمام نمایم.”
    • یعقوب (برادر عیسی): در کتاب اعمال رسولان، یعقوب (که رهبر کلیسای اورشلیم بود) به عنوان یک یهودی بسیار متعصب به شریعت توصیف شده است.

    نتیجه‌گیری: تولد یک دین جدید؟

    این ویدیو به ما نشان می‌دهد که مسیحیتی که توسط افرادی مثل ایگناتیوس تبلیغ می‌شد (و بعداً به مسیحیت رسمی تبدیل شد)، در واقع با کنار گذاشتن قوانین یهود، مسیری را رفت که خلافِ روش خودِ عیسی و حواریونش بود.

    به عبارت دیگر، دینی که به نام عیسی شکل گرفت، خیلی زود آیینی را که خودِ عیسی به آن پایبند بود (یهودیت و عمل به شریعت)، طرد کرد. این همان چیزی است که راوی ویدیو آن را “یکی از بزرگترین طنزهای تاریخ” می‌نامد.


    نکته جالب پایانی: آیا می‌دانستید کلمه “مسیحیت” (Christianity) برای اولین بار در تاریخ ادبیات جهان، در همین نوشته‌های ایگناتیوس دیده شده است؟ انگار با تولد این واژه، جدایی از ریشه‌های اصلی هم آغاز شد.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت اول )

    آموزه/ ۱۵ ( ملال‌، پدیداری و گریز )

    واژه «ملال»، در میراث مکتوب و در شاعرانه‌های سپهری تک بسامد است و فقط در این بند آمده است: « …./ بعد/ در زیر گرما/ مشتم از کاهش حجم انگور پر شد/ بعد/ بیماری آب در حوض‌های قدیمی/ فکرهای مرا تا ملالت کشانید/ بعدها / در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل‌ها رسید. » ( ما هیچ ما نگاه، چشمان یک عبور )

    و گاهی – البته – با پاره‌ای واژه‌های همنشین ( چنان: کسالت، پژمردگی، خستگی، و …. )که – دست کم – وقتی در سیاق کلام قرار میگیرند، معنایی نزدیک به آن مفهوم را به همراه دارند، پشتیبانی و به نوعی تکرارپذیر میشود. به رغم آن، اما آنچه حضور « ملال » را در میراث و در شاعرانه‌های وی پر پیمانه‌تر کرده و پر رنگ نشان می‌دهد، گزاره‌هایی است که بار‌دار راهکارهای ملال_ گریزی است که به پیوست یاد‌آور خواهد شد.

    ۱- تعریف ملال/ ملال چیست؟

    زندگی، برابر بازنمایی صفحه نمایشگر وجود ( عقل / قلب / دل و … ) بر پایه معیار « نیاز و استغناء » دو پارت و پاره دارد:

    یکی؛ وضعیت « می‌خواهم و ندارم »
    دیگری؛ وضعیت « دارم و نمی‌خواهم »

    وضعیت اول « رنج » است
    و وضعیت دوم « ملال »

    این دو پارت – البته – وضعیت سومی را در نهاد خود دارد و آن وضعیت « می‌خواهم و دارم ». یعنی وضعیت « وصال » و این همان وضعیت « لذت » است. وضعیت « لذت » اما این تداوم ندارد و در « لحظه » است، زیرا وقتی تکرار می‌شود و در تونل زمان قرار گرفته و آدمی بدان « خو » میگیرد و بدل به عادت میگردد، در واقع زیر مجموعه پارت دوم قرار گرفته، تازگی و طراوت و نیز لذت را از دست داده و میدهد و به میزانی که چنین میشود، « ملال » ظهور و بروز پیدا می‌کند!

    ۲- آثار وضعی ملال

    بر پایه تعریفی که در گفته آمد، ملال، رویه دیگر سکه « بی‌معنایی » است. حس و حال بی‌معنایی، در جریان زندگی ظهور و بروزی دارد و نشانه‌ها و یا رد پاهایی را از خود به یادگار گذارده و به تعبیر دیگر: آثار وضعی را در پی دارد. از جمله مهمترین آثار وضعی «ملال/ بی‌معنایی» :

    • تحمل نا‌پذیری زندگی
    • تحمل نا‌پذیری و وحشت از زمان
    • نا‌توانی در لذت_بری از داشته‌ها
    • واگرایی از داشته‌ها
    • پارادوکس تندی و کندی زمان

    وقتی انسان دچار ملال می‌شود دارایی‌ها رنگ باخته و می‌بازند، چرا که تر و تازگی خود را از دست داده و می‌دهند و دیگر لذت بخش نیستند. این‌جاست که آدمی توان لذت بردن از دارایی و داشته‌های خود را از دست داده و نه تنها از آنها لذت نمی‌برد، که دل‌آزار هم میگردند.

    مطالعات میدانی – افزون بر یافته‌های علمی – گواه کنند که نیازهای معنوی ( بویژه معنا‌یابی و خود‌شکوفایی ) – اگر – برآورده نشوند کیفیت زندگی را پایین آورده و سبب می‌شوند که – حتی، گاهی – اندیشمندی و یا دانشمند روان‌شناسی نیز به این دریافت برسد که زندگی، چیزی جز یک بیماری درمان نا‌پذیر نیست !!! چرا که توان لذت بردن از زندگی را از دست داده است!

    ۳- علل و عوامل ملال ( ملال بر‌آمده از چیست ):

    تیره و تبار ملال به کجا می‌رسد؟ ملال از کجا بر‌آمده و سر می‌زند و دارای چه علل‌ و عوامل است؟ پرسشی است که بسته‌های گوناگونی از پاسخ بدان داده شده است. به رغم آن، اما برابر تعریفی که از ملال ارائه شد، – شاید – شماری از مهمترین آنها بدین شرح باشد:

    ۱- علل و عوامل تنانه، بیولوژیک و فیزیولوژیک ( که در این سری از یادداشتها به آن پرداخته نمیشود )

    ۲- علل و عوامل روانشناختی
    ۲/۱- تنوع طلبی و نو‌گرایی
    ۲/۲- تکرار و تسلسل
    ۲/۳- اشباع لذت / سیری نا‌پذیری

    از جمله علل و عوامل ملالت، سیری ناپذیری است. انسان در جریان زندگی دچار یک چرخه تکرار پذیر میشود؛

    تلاش میکند تا واجد چیزی شود، همینکه بدست آورد، بی‌درنگ دچار « زدگی » گشته و نسبت به آن بی علاقه و ملول میگردد و در نتیجه برای رهایی از ملال سراغ ارضای نیاز بعدی و دو باره و باز دو باره همان چرخه …

    ۴- انواع ملال ( طبقه‌بندی ملال )

    طیف گسترده‌ای از حالات و وضعیتهای روحی – روانی ذیل ملال قرار گرفته و از این چشم‌انداز بایسته طبقه‌بندی‌اند:

    الف: ملال عادی ( کسالت و خستگی، رنجوری، افسردگی و پژمردگی، بی‌حوصلگی و بی‌بودگی علاقه، سستی و تنبلی، و ….)

    ب: ملال بنیادین ( ویژگی وجودی و ساختاری و در واقع تار و پود ذاتی آدم و از الیاف بافه ذاتی انسان است )

    ۵- درمان ملال

    ۵/۱- در‌آمد:

    ملال در هر مرحله و نقطه‌ای از طیف که قرار داشته باشد، ناگزیر از درمان‌پذیری است. درمان نشود – با توجه به رویه دیگر آن یعنی درد بی‌معنایی، پوچی می‌آورد،

    • پوچی، تولید هیچی میکند،
    • هیچی سر از نیهیلیسم در می‌آورد،
    • و نیهیلیزم، به یکی از دوگانه می‌انجامد: الف/ انفعال و خود‌باختگی، ب/ انتحار و خود‌کشی

    بنا بر این در مواجهه با ملال، یکی از سه رویکرد گریز ناپذیر است:

    الف: انفعال و خود‌باختگی ( انتحار شخصیت )
    ب: انتحار و خود کشی
    ج: درمان مبنی بر ابتکار عمل معنا‌یابی :

    راهکار سوم، یعنی: ابتکار عمل معنا‌یابی هم سه رویکرد دارد، بدین شرح:

    ۱/ج: اخذ و اقتباس معنا و هویت‌یابی جمعی( خودیابی در جمع = توده گرایی )
    ۲/ج: کشف معنا ( پذیرش معنای از پیش تعریف شده )
    ۳/ج: خلق معنا، شخصی سازی معنا و خود شکوفایی

    به نظر میرسد، از میان سه رویکرد معنا‌یابی ( یعنی گزینه‌های: اخذ و اقتباس، کشف و خلق)، آنچه کار‌آمد، سودمند و …. است، گزینه سوم، یعنی خلق معنا‌ و آفرینندگی آن است

    ۵/۲- ملال‌گریزی:

    راهبرد اصلی ملال‌گریزی، پرهیز و فاصله‌ گیری از خو‌ گیری به لذت است ( خو گیری به لذت، عادت آور است )

    با توجه به تعریف ملال؛

    • پاد‌زهر ملال در لذت است،
    • لذت در لحظه است،
    • لحظه باید دمادم، افریده و نو شود، چه آنکه « نو » شدن، ذاتی « لحظه » است، چنانکه – مثلا – « روانی » ویژگی ذاتی « آب » است. لحظه، نو نشود، دیگر لحظه نیست، زمان پری و سپری شده است. به بیان دیگر:

    الف: خاستگاه ملال، نا‌خرسندی از داشته‌هاست. یعنی نارضایتی از وضع موجود، حتی اگر نسبتا هم مطلوب باشد. یعنی: ملال آنجا چهره و جلوه میکند که؛ « داری و نمی‌خواهی »

    ب: با چنان تعریفی از « ملال » پادزهر ملال « لذت » است. یعنی هماهنگی و همآغوشی « خواستن و داشتن »

    ج: اما، ( با توجه به خاستگاه ملال ) لذت در لحظه است و ویژگی ذاتی لحظه در بی‌تکراری است

    د: بنا بر این بایسته « ملال‌گریزی و لذت‌گرایی » لحظه آفرینی دمادم است. یعنی؛ در دم باید لحظه‌آفرینی کرد، بازتولید دمادم لحظه‌، نوزایی لحظه، خودآفرینی و دم زیستی، بازتولید دمادم لحظه لذت. به تعبیر سپهری: « …. بیایید از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم/ به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم/ هر لحظه رها سازیم/ برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم » ( سایبان آرامش ما، ماییم )

    آرامش در نوسازی لحظه است، چنان و چندانکه حصبه‌گریزی در روانی آب است.

    بدین‌گونه ملالت؛

    • سازنده خواهد بود اگر محرکی بر نو‌زایی و باز‌آفرینی لحظه شود و زندگی را از تکرار و خوگیری به هر چیز رهایی بخشد
    • و سوزنده خواهد بود اگر سامانه‌‌ای بر این سامان نشود.

    ۵/۳- از این روست که سپهری در « شفای ملال »:

    الف: بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »( هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ب: و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. » ( صدای پای آب )

    ج: و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» ( حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » ( مسافر )

  • فلسفه ملال و هنر خودآفرینی

    (درس‌گفتار پانزدهم از تحلیل آثار سهراب سپهری)


    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    در این جلسه که با بازگشت دکتر اسلامی پس از وقفه‌ای نسبتاً طولانی همراه بود، بحث عمیقی پیرامون مفهوم «ملال» به عنوان یکی از ویژگی‌های وجودی انسان شکل گرفت. سخنران با تفکیک دقیق میان «رنج»، «لذت» و «ملال»، به ریشه‌یا‌بی روان‌شناختی این پدیده‌ها پرداخت. بحث اصلی بر این محور استوار بود که چرا انسان وقتی چیزی را ندارد «رنج» می‌کشد و وقتی به آن می‌رسد دچار «ملال» می‌شود. در نهایت، راهکار خروج از این چرخه تکراری، در مفهومی به نام «دم‌آفرینی» و «خودآفرینی» معرفی شد؛ مبحثی که قرار است در جلسات آتی با تطبیق بر اشعار سهراب سپهری تکمیل شود.


    خلاصه بحث اصلی

    دکتر اسلامی بحث را با خواندن غزلی از حافظ (به صورت تفأل) آغاز کردند و سپس به موضوع اصلی جلسه، یعنی «فلسفه ملال» (Philosophy of Malaise) و پادزهر آن در اندیشه سپهری پرداختند.

    ۱. تعریف ملال و جایگاه آن در هستی انسان
    زندگی انسان بر اساس سنجه‌ی «نیاز و استغنا» به سه وضعیت تقسیم می‌شود:

    • وضعیت رنج (Suffering): زمانی که انسان چیزی را می‌خواهد (نیاز دارد) اما آن را ندارد.
    • وضعیت لذت (Pleasure): لحظه‌ی کوتاهی که انسان چیزی را می‌خواهد و به وصال آن می‌رسد.
    • وضعیت ملال (Malaise): زمانی که انسان چیزی را دارد (به وصال رسیده) اما دیگر آن را نمی‌خواهد.

    ملال، بازخورد وصال به مطلوب است. جمله‌ای منسوب به افلاطون نقل شد که: «وصال، مقبره عشق است». به محض اینکه تکرار پیش می‌آید، دلزدگی آغاز می‌شود. این نوع ملال، خستگی ناشی از کار نیست، بلکه ملال بنیادین (Existential Boredom) است که ریشه در ساختار وجودی انسان دارد.

    ۲. ریشه‌های سه‌گانه ملال
    چرا انسان دچار ملال می‌شود؟ سه عامل روان‌شناختی اصلی ذکر شد:

    1. تنوع‌طلبی و نوگرایی: انسان ذاتاً تنوع‌طلب است (مثل نو شدن مدام مدل‌ها و مدها).
    2. تکرار گریزی: انسان از تکرار بیزار است.
    3. سیری‌ناپذیری: اشاره به کلام حضرت علی (ع): «دو گرسنه‌اند که سیر نمی‌شوند: طالب دنیا و طالب علم». انسان در هیچ نقطه‌ای متوقف نمی‌شود.

    ۳. آثار ملال درمان‌نشده
    اگر ملال درمان نشود، به پوچی (Nihilism) و انزوا یا پرخاشگری ختم می‌شود. آثار دیگر آن عبارتند از:

    • ناتوانی در لذت بردن از داشته‌ها: دارایی‌ها تبدیل به «علف هرز» می‌شوند (چیزهایی که داریم اما نمی‌خواهیم).
    • واگرایی از داشته‌ها: بیگانگی با دستاوردها.
    • کند گذشتن زمان (ملالت‌بار بودن): و در عین حال پارادوکس «هرزگی زمان» (ناگهان می‌بینیم ۳۰ سال گذشت و نفهمیدیم).

    ۴. پادزهر ملال: فرمول خودآفرینی
    دکتر اسلامی راهکار شفای ملال را در یک فرمول فلسفی-وجودی ترسیم کردند:
    «پادزهر ملال در لذت است؛ لذت تنها در لحظه است؛ و لحظه باید دم‌به‌دم آفریده شود

    برای اینکه لحظه آفریده شود، انسان باید بتواند خودش را در لحظه بازآفرینی کند.
    زنجیره استدلال ایشان به این شرح بود:

    1. اصالت انسان در «بودن» اوست.
    2. نمودِ بودن، توانایی عصیان (به معنای فلسفی: سرپیچی از رکود) است.
    3. شکوفه عصیان، خلاقیت است.
    4. نماد خلاقیت، نوروزی (نوآوری و نوسازی) است.
    5. عمقِ نوروزی، در لحظه‌آفرینی و خودآفرینی است.

    نتیجه‌گیری مهم: «من» (Self) چیزی نیست که از پیش ساخته شده باشد. انسان هم «مادرِ» خود است و هم «ماما»ی خود. شخصیت انسان باید در هر لحظه با خلاقیت و انتخابِ نو، دوباره متولد شود تا دچار ملال نگردد.


    خلاصه بحث‌های تکمیلی و پرسش و پاسخ

    ۱. تفاوت درد و رنج (مهندس شکوریان)
    آقای شکوریان با اشاره به مباحث علمی و بیانیه دانشمندان (کمبریج ۲۰۱۲ و قانون نیوزیلند ۲۰۱۶) نکته‌ای را مطرح کردند:

    • درد (Pain): پدیده‌ای فیزیولوژیک و جسمانی است که با سلسله اعصاب منتقل می‌شود (مثل نیشگون گرفتن).
    • رنج (Suffering): پدیده‌ای روحی و روانی است. حیوانات نیز طبق تحقیقات جدید، رنج را درک می‌کنند.
      این تفکیک برای دقیق‌تر شدن واژگان بحث مطرح شد.

    ۲. قدمت مباحث (بحث چالشی)
    آقای امیرخلیلی نقدی وارد کردند که این مباحث (خودآفرینی در لحظه و اراده انسان) حرف جدیدی نیست و در الهیات و حکمت اسلامی (مثل “کل یوم هو فی شأن”) وجود دارد.
    پاسخ جمعی (دکتر اسلامی و سایرین): هدف، بیان این مفاهیم با ادبیات مدرن روان‌درمانگری و تطبیق آن با شعر سهراب است. تکراری بودن مفاهیم در متون کهن، از ارزش بازخوانی امروزی آن‌ها نمی‌کاهد.

    ۳. توصیه اخلاقی به جمع (مهندس شکوریان)
    در پایان، آقای شکوریان با اشاره به شرایط ملتهب اجتماعی، توصیه‌ای به اعضای گروه (که اغلب از بزرگان و معمرین جامعه هستند) کردند: پرهیز از غرق شدن در احساسات و هیجانات، و حفظ نگاه عقلانی و امیدبخش برای حمایت از جوانان و خانواده‌ها در بحران‌ها.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • ملال بیماری نیست: ملال یک علامت حیات است که نشان می‌دهد انسان متوقف شده و نیاز به حرکت جدید دارد.
    • تفسیر “علف هرز”: هر چیزی در زندگی شما که «دارید» اما دیگر از آن «لذت نمی‌برید»، حکم علف هرز را پیدا کرده و منشأ ملال است.
    • فرمول مقابله با تکرار: تنها راه فرار از تکرار و ملال، خلاقیت در لحظه است. منتظر نباشید دنیا تغییر کند، بلکه باید «من»ِ خود را در مواجهه با دنیا در هر لحظه نو کنید.
    • شخصیت ساختنی است: شخصیت شما یک بسته از پیش تعیین شده نیست؛ محصولی است که باید هر دم با اراده و خلاقیت آن را بسازید.

    منابع و ارجاعات

    اشعار و متون:

    • غزل حافظ: «کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود / بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود» (به‌ویژه بیت: به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی…)
    • روایت: «مَنهومانِ لا یَشبَعان: طالبُ عِلمٍ و طالبُ دُنیا» (دو گرسنه هرگز سیر نمی‌شوند…).
    • نقل قول: «وصال، مقبره عشق است» (منتسب به افلاطون).

    هشتگ‌ها

    #فلسفه_ملال #سهراب_سپهری #خودآفرینی #روانکاوی_وجودی #معنای_زندگی #خلاقیت #رنج_و_لذت #لحظه_آفرینی

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴ – آموزه چهاردهم: مسئولیت‌پذیری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه چهاردهم) در چهار صفحه و چهار بند

    ۱- مسئولیت‌پذیری

    مسئولیت‌پذیری یعنی؛ در مواجهه با واقعیت‌هایی که در حوزه مالکیتِ کاملِ نگرش و انتخاب‌ هستند، از قبیل (نیت، باور، داوری، گزینش و واکنشها):

    • نه گریز و نه ستیز،
    • نه خودسرزنشگری و نه فرافکنی،
    • بلکه پذیرش و پایداری آگاهانه و هزینه‌پردازی از پشت بلوغ

    «مسئولیت‌پذیری» در دستگاه اندیشگی رواقیون و از جمله سپهری، نه یک الزام بیرونی، بلکه پیامدِ طبیعیِ آگاهی و خرد است. از نگاه آنان، انسان زمانی و به میزانی مسئول است و پاسخگو که بفهمد و بداند حوزه کنش ارادی و گزینش‌های او چیست و کدام است!

    ۲- مبانی هستی‌شناسانه و پیامدهای رفتاری

    بر این پایه «مسئولیت پذیری» هم مبانی هستی‌شناسانه و هم مصادر رفتاری دارد

    الف: مبانی هستی‌شناسانه مسئولیت‌پذیری

    ۱/الف/۲- انسان، گوهر و جوهری دارد و موجود اصیلی است (و نفخت فیه من روحی)

    ۲/الف/۲- اصالت انسان در «بودن اوست»

    سپهری: «دچار بودن گشتم / آوار آفتاب، خوابی در هیاهو – وزن بودن را احساس کنیم / صدای پای آب – باید دوید تا ته بودن / ماهیچ…، هم سطر هم سپید»

    ۳/الف/۲- جلوه و بازنمای بودن و شاخص و بازنماد بودن، توان عصیان (عقلانیت در نظر و آزادی در عمل) است (و عصی آدم ربه فغوی)

    «عصیان» روایت یک اتفاق تاریخی مبنی بر نافرمانی شخص نیست، بلکه روایت فرا‌واقع است، روایت احوال اگزیستانسیال انسان و ناظر بر ظرفیت و یک رشته استعداد در انسان است

    ۴/الف/۲- شکوفه عصیان در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، خلاقیت است (شبکه مفاهیم ظلومیت، خلافت و امانت) (نمود و نماد خلاقیت، نوآوری، نوسازی و نوپویی/نوروزی است)

    ۵/الف/۲- با چنین پیش‌فرضی (و البته با توجه به دو پیش‌فرض دیگر: الف/ امتناع خدای متشخص، ب/ هویت توحیدی پ نوحید هویت انسانها) حق تعیین سرنوشت به دست خود انسان است و اوست که برای خود تعیین تکلیف می‌کند و به تعبیر دیگر، «تقدیر انسان، اتمام کار نیمه تمام خداست» و یا به تعبیر دیگری، «بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان است»

    ۶/الف/۲- با چنین نگاهی، انسان – به عنوان فاعل شناسا -:

    • الف: هم کاملا آزاد است و «حق» دارد.
    • ب: و هم – از این روی- مسوؤل است و اهل تعهد و تکلیف.
    • ج: و چون چنین است، گزینشگر است.

    ب: پی‌آمدهای مسئولیت‌پذیری

    ۱/ب/۲- آزادی در گزینش:

    • الف: چنانکه گریزناپذیر است.
    • ب: هراس‌آور هم هست.

    «هستی، ترس‌انگیز است + ترس شفاف + حادثه از جنس ترس + نزدیک طلوع ترس» (به ترتیب در: آوار آفتاب، نزدیک آی/ حجم سبز، نشانی/ ما هیچ ما نگاه، اکنون هبوط رنگ و از آبها به بعد)

    ج: و این وضعیت تراژیک‌مانند است که میوه شیرینی در پی دارد و آن «خودشکوفایی و تفردیابی است»

    ۲/ب/۲- مدار و محیط این خودشکوفایی و تفردیابی، زندگی اینجایی و اکنونی است (آن زیستی، دم‌ریستی، حوضچه اکنون) (لکیلا…)

    ۳/ب/۲- و این، یعنی وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق دارد، رمز توانش انسان بر خلاقیت است

    ۴/ب/۲- به این ترتیب چکیده آنکه:

    «خلاقیت»، کارما/ زیست‌کار انسان، درونمایه خلافت و راهبرد تقدیس خداوند است

    ۳- مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری

    مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری – البته – بیشتر خودش را در شکل «شبانی وجود» (تقدیر از لحظه‌ها، فهم هستی و پاس طبیعت و جهان پیرامون) نشان می‌دهد. برابر نگاه و نگرش او، نمایش مسئولیت را در جور دیگر بینی، پاس سکوت و تنهایی، خلق معنا برای درمان پوچی و بی‌معنایی، در دگرپذیری و مدارا، و نیز در کنشگری سبز با هدف بازخورد «توسعه پایدار» باید دید.

    «من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند و … / و نخواهیم که پلنگ از در خلقت بپرد بیرون» – صدای پای آب
    «آب را گل نکنیم» – آب

    برای نمونه؛ شعر «آب» کنشگری سبز شاعر را با هدف بازخورد «توسعه پایدار» نشان می‌دهد.

    توسعه پایدار

    در تعریف «توسعه پایدار» گفته شده است:

    تعریف نخست: توسعه پایدار = ادغام اهداف اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی به منظور به حداکثر رساندن رفاه انسان در زمان حال بی‌آنکه توانایی نسل های آینده برای برآوردن نیازهایشان دچار خطر شود.

    تعریف دوم (تعریف کمیسیون جهانی محیط زیست و توسعه): توسعه پایدار = تامین نیازهای نسل کنونی و امروز، به گونه‌ای که در توانایی نسل‌های بعدی، مشکل و خللی برای تامین نیازهایشان پدید نیاید.

    تعریف سوم (گیدنز): توسعه پایدار = استراتژی رشد با حداقل سطح آلودگی محیط زیست و بازیافت منابع مادی و نه تخریب و تهی ساختن آنها.

    در چارچوب این تعاریف، شعر «آب»، فراخوان به توسعه پایدار است. «آب را گل نکنیم…» توصیه به الگوی بهینه مصرف است.

    شاعر بر مصرف «آب» بر تراز نیاز – به عنوان نماد – اما، با رویکرد «توسعه پایدار» اندیشیده و می‌گوید:

    «در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب / یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید / یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد / آب را گل نکنیم / شاید این آب روان / می‌رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی / دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب / زن زیبایی آمده لب رود / آب را گل نکنیم / روی زیبا دوبرابر شده است.»

    شاعر به شیوه‌ای هنرمندانه از حق‌آبه همگان، همه زیستمندان و آیندگان حرف می‌زند، وقتی از حق درویش، حق کفتر، حق تکثیر روی زن زیبا، و از «فرودست و بیشه دور» حرف می‌زند. زیر پوست این گزاره‌ها، تعابیر و واژه‌ها، مفهومی نهفته است که در دانش اجتماعی از آن به عنوان «توسعه پایدار» یاد می‌شود.

    ۴- نکته الحاقی: طلوع ترس، نشانه مسئولیت‌پذیری

    ۴/۱- از آبها به بعد، ما هیچ ما نگاه

    «روزی که دانش لب آب زندگی می کرد / انسان در تنبلی لطیف یک مرتع / با فلسفه های لاجوردی خوش بود / در سمت پرنده فکر می کرد / با نبض درخت او می زد / مغلوب شرایط شقایق بود / مفهوم درشت شط در قعر کلام او / تلاطم داشت / انسان / در متن عناصر می خوابید / نزدیک طلوع ترس بیدار می شد / اما گاهی آواز غریب رشد / در مفصل ترد لذت می پیچید / زانوی عروج خاکی می شد / آن وقت انگشت تکامل در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند…»

    ۴/۲- دو پاره شعر

    این شعر دو پاره دارد:

    • پاره اول: از بند نخست تا «نزدیک طلوع ترس بیدار می‌شد»
    • پاره دوم: پنج بند پایانی

    پاره نخست، معطوف به بامداد تاریخ انسان است، دور کودکی، دوره‌ای که هنوز قوه تخیل، قدرت تعقل در انسان فعلیت نیافته و در نوعی از خواب‌آلودگی است و البته در نوعی از بکارت روحی و روانی. در این دوره است که بر اساس ادراک فطری و غریزی و در ابتدایی‌ترین شکل ممکن و به گونه‌ای هماهنگ، همراه و هماوا، زیستی توحیدی و مسالمت‌آمیز داشتند (متن الناس امة واحده…)

    رد پای توصیف این دوره در قطعه‌های دیگر هشت کتاب نیز دیده می‌شود، از جمله:

    میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب / آب بی‌فلسفه می خوردم / توت بی دانش می چیدم / تا اناری ترکی بر می‌داشت / دست، فواره خواهش می‌شد / تا چلویی می‌خواند / سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت / گاه تنهایی / صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید / شوق می‌آمد / دست در گردن حس می‌انداخت / فکر بازی می‌کرد / زندگی چیزی بود / مثل یک بارش عید یک چنار پر سار / زندگی؛ / در آن وقت صفی از نور و عروسک بود / یک بغل آزادی بود / زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود / طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌ها / بار خود را بستم / رفتم از شهر خیالات سبک بیرون / دلم از غربت سنجاقک پر

    ۴/۳- تبدل انواع و تاریخ تحول

    گفتنی است که سهراب – فارغ از مدرسه فلسفه و تجربه – در شعر خود به تبدل انواع و تاریخ تحول گونه‌ها و برآمدن انسان از میان گونه‌ها و سپس به فرایند تحول انسان و نقاط عطف جهش‌ها و انقلابها و سرانجام جهش انقلاب معرفتی و علمی و عبور از عصر جادو به عصر دانش و عبور از دانش پیشامفهومی به دانش مفهومی توجه و اشاره دارد.

    در قطعه شعر «اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه» از روزگاری می‌گوید که «انسان از اقوام یک شاخه بود»:

    «… پیش از این یعنی / روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود / روزگاری که در سایه ی برگ ادراک / روی پلک درشت بشارت / خواب شیرینی از هوش می‌رفت / از تماشای سوی ستاره / خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد / …»

    و در پیوند با آن در قطعه شعر «متن قدیم شب، همان دفتر» بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن «انسان خردمند» از میان «محشر زندگان» سخن می‌گوید:

    «ای سر آغازهای ملوّن! / چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید / من هنوز / موهبت‌های مجهول شب را / خواب می بینم / من هنوز / تشنه آب‌های مشبک هستم / دگمه‌های لباسم / رنگ اوراد اعصار جادوست / در علف زار پیش از شیوع تکلم / آخرین جشن جسمانی ما به پا بود / من در این جشن موسیقی اختران را / از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم / و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود / ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن / جذبه تو مرا همچنان برد… / …. / زیر ارث پراکنده شب / شرم پاک روایت روان است: / در زمان‌های پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد / بعد / من که تا زانو / در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم / دست و رو در تماشای اشکال شستم / بعد، در فصل دیگر / کفش‌های من از لفظ شبنم / تر شد / بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم / هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم / بعد دیدم که از موسم دست‌هایم / ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد / …»

    در این قطعه شعر با اشاره به «آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم» از اتفاق پدیداری «انسان خردمند» سخن می‌گوید که: «در زمانهای پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد»

    ۴/۴- معنای طلوع ترس

    بر این پایه «طلوع ترس» اشاره به دوره‌ای است که قدرت تخیل و تعقل در انسان بیدار گشته، ایده‌ها، آرمانها و آرزوها چهره‌ کرده و شکل گرفته و آدمی ناگزیر از انتخاب میشود. انتخاب مسئولیت می‌آورد و مسئولیت، ترس!

    بنابراین «ترس» در جغرافیای این شعر، ترس وجودی، ترس شفاف، ترس برآمده از بلوغ و مسئولیت‌پذیری انسان است.