جوانه روینده از زمین

سهراب، حرفی از جنس زمان / ۳۴

درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۸ — عرفان طبیعت‌محور / ۱۴

اطلس اندیشه / ف / ۳ — گزاره‌های معطوف به مؤلفه باید و نبایدهای «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی

آموزه شانزدهم — شبانی وجود، قسمت اول: مرگ‌آگاهی


اشاره

سپهری — چنانکه شعر او نشان می‌دهد — کارویژه و رسالت انسان را در مقام «شبانی هستی»، «پرستاری وجود» می‌داند. به تعبیر بیدل:

تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن
گردون بی‌مروت بر ما گماشت ما را

در گذشته و در خلال مرورهای پیشین، فقرات و فرازهایی از شاعرانه‌های هشت کتاب را به شرح پیوست یادآور شده و آوردیم که:

  • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود.
  • پس از آن، چنین حسی و حالی در شعر «آب» طنین‌انداز می‌شود.
  • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد».
  • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود.
  • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است.
  • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد:

حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم: ….
و به آنان گفتم: ….
و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و …
و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:
هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند
می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه!

و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!
هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟
من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد…!!
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
— دختر بالغ همسایه…!!!
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند

شبانی هستی و پرستاری وجود، شاید و بایدهایی دارد که پاره‌ای از آن‌ها در شعر سپهری، طنین و تبلور یافته و در واقع جلوه‌های ویژه شاعرانه‌های وی را تعریف می‌کند. از جمله:


بایسته اول: مرگ‌آگاهی

۱ — درآمد

برابر نظام اندیشگانی سپهری، به گواهی شاعرانه‌های وی — چنانکه اشاره شد — از جمله شاید و بایدهای «شبانی و پرستاری وجود»، «مرگ‌آگاهی» است. این گزاره را — ناگزیر — باید به کمک چند نکته پیشینی و مقدماتی روشن ساخت.

مقدمه یکم؛ معنویت گیتی‌گرا

برابر آنچه از میراث سپهری فهم می‌شود، وی در میانه دوگانه ماتریالیسم لذت‌گرا و ایده‌آلیسم مینوگرا — به عنوان زیست‌جهان سلوک انسانی در دنیای واقع — ایده سومی را برمی‌کشد و «معنویت گیتی‌گرا» را طرح و طنین‌انداز می‌شود. شاعرانه‌های هشت کتاب گواه بر این گزاره است. شاعرانه‌هایی که — به مثابه داده — نشان می‌دهد که وی:

  • زندگی را «اینجایی و اکنونی» می‌داند (صدای پای آب)
  • و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند (همان)
  • و ابدیت را نیز، روی چپرها (د: شرق اندوه، قطعه: وید)
  • و نیز رستگاری را، لای گل‌های حیاط (د: حجم سبز)
  • و از همین زاویه است که عرفان او نیز، عرفان طبیعت‌محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیط زیست را به خودیِ خود و مستقل از سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و «اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند.
  • و از این زاویه است که پس‌زمینه آموزه‌های او «اصالت زندگی» است. و بر این پایه، بایسته گیتی‌گرایی معنوی او، حساسیت نسبت به جهان پیرامون است. حساسیت نسبت به محیط زیست، نسبت به جامعه و محیط اجتماعی؛ و چنان است که دگرگرایی، نوعدوستی، مهرورزی و نیز صلح سبز، پاس اخلاق زمین، و حرمت هر چه هستومند است و زیستمند، در شاعرانه‌های وی موج می‌زند. برای نمونه:

… یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها و سایه‌هاشان در آب
یاد من باشد هر چه پروانه که می‌افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین برخورد
یاد من باشد فردا لب جوی حوله‌ام را هم با چوبه بشویم

مقدمه دوم: اصالت زندگی

بر این پایه سپهری به‌مثابه فیلسوف رواقی — همه دغدغه‌اش «زندگی» است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم‌افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.

«زندگی» در میراث سپهری، یکی از پربسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب — فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین — بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه، ن.ک: شعر صدای پای آب، و نیز قطعه‌های: جنبش واژه زیست و در گلستانه در دفتر حجم سبز.

برای نمونه بنگرید:

…..
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادِ من و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شپره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفس‌هاست …
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
….. …..
زندگی تر شدن پی‌درپی
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت‌ها را بکنیم
آب در یک قدمی است … (صدای پای آب)

و بدین نگاه و نگر، زیست‌جهان سپهری — که از آن به عنوان «فلسفه لاجوردی» یاد می‌کند — بر دو پایه بنیادین بار و سوار است:

پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خداگرایی انسان‌انگارانه ایدئولوژیک (نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب) و نیز رد هر گونه دوئالیسم و دوگانه‌انگاری.

پایه دوم: یکپارچه‌نگری هستی و درهم‌تنیدگی و همبستگی مرگ و زندگی چنان جریان آب و بستر رودخانه.

مقدمه سوم: پرستاری زندگی، مرگ‌آگاهی


۱ / بایسته اول: مرگ‌آگاهی در تبیین

۱/۱/ (بایسته اول): گونه‌های مرگ‌اندیشی

نخست یادآوری این نکته بایسته است که مرگ‌اندیشی طیف‌های گونه‌گونی دارد:

طیف اول: مرگ‌اندیشی اضطراری

رایج‌ و رایمند‌ترین گونه برخورد با مرگ، برخورد و «مواجههٔ اضطراری» است. در این نگاه، مرگ حادثه‌ای گریزناپذیر، تلخ و ناخوش تلقی می‌شود. انسان، گر چه مرگ‌آشناست و می‌داند که روزی خواهد مرد، به رغم آن، اما دانش و دانایی نسبت به چالش مرگ، به جای آنکه فرصتی برای بالش، رشد و توسعه شخصیت انسانی باشد، استرس‌زا و اضطراب‌آور است و تولید ترس و هراس می‌کند.

در این نوع نگاه، مرگ چنان بختکی بر زندگی سایه افکنده و سنگینی می‌کند و آدمی به جای آنکه زندگی کند، در توهمی از فرار مرگ، مردگی کرده و به جای آنکه لحظه را دریابد، همه سرمایه را می‌بازد.

در این مواجهه همه انرژی انسان صرف گریز از امری شده و می‌شود که گریز از آن ممکن نیست.

طیف دوم: مرگ‌اندیشی اخلاقی

گونهٔ دوم مواجهه، مواجهه‌ای اخلاقی است.

در این رویکرد، مرگ نه به عنوان بخشی از زندگی، بلکه به عنوان در و دروازه گذر به دنیای دیگر دیده و ارزیابی شده و می‌شود.

در این نگاه — که هژمونی دستگاه‌های تبلیغ و ترویج مذهب و مذهبی است — مرگ ابزاری است برای هشدارهای اخلاقی.

این نوع مرگ‌اندیشی نیز — به گواهی واقعیت‌های میدانی — همانند مرگ‌اندیشی اضطراری — نه تنها سازنده نیست، که — چه آنکه به نام آزادسازی آخرت، سه‌گانه اخلاق، حقوق و قانون را دور زده و زیر پا می‌گذارد و زندگی را جهنم‌دره می‌کند.

طیف سوم: مرگ‌اندیشی وجدانی

این نوع از مرگ‌اندیشی از جنس دیگری و — در واقع — مرگ‌آگاهی است.

مرگ‌آگاهی یعنی حضور مرگ در نقطه کانونی زندگی.

در این نگاه:

مرگ نه تنها پایان زندگی نیست، بلکه بخشی از ذات طبیعت و بلوغ هستی و فلسفه‌ای است که زندگی را عزت می‌دهد.

بر این پایه مرگ، رانه سمت بودن، و نیز رانه ترانه کشف فضاهای نوین و اقیانوس‌های آبی است.


۱/۲/ (بایسته اول): مرگ در شعر سپهری

سپهری — به گواهی میراث مکتوب، بویژه شاعرانه‌هایش — مرگ‌اندیش است، اما نه از نوع اول و دوم و از سر اضطرار یا اخلاق. مرگ‌اندیشی سپهری، مرگ‌اندیشی وجدانی است، فلسفی/عرفانی و از جنس مرگ‌آگاهی است. او در این مواجهه می‌کوشد تا — به تعبیر یالوم — از حجم تجربهٔ نازیسته بکاهد و با بهره‌گیری از تجسم منفی، حوضچه اکنون را مغتنم شمارد.

در فقراتی از دفتر «صدای پای آب»، می‌خوانیم:

مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشهٔ انگور می‌آید به دهان
… مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی ودکا می‌نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

«گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد» و «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.

و در دفتر «مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ» سخن می‌گوید.

و نیز در شعر «از سبز به سبز / دفتر حجم سبز»:

من در این تاریکی
فکر یک برهٔ روشن هستم
که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
من در این تاریکی
امتداد تَر بازوهایم را
زیر بارانی می‌بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمن‌های قدیم
به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه‌ها را دیدم
و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …

و نیز در یکی از نامه‌های خود می‌گوید:

درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطهٔ نگاه تعبیر کرد. در تاریک‌روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.

«اندوه تماشا»، «تراوش بی‌واسطهٔ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریک‌روشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه‌مزه کردن و چشیدنِ «وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است.

تعابیری چنان: «پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ»، «معنا کردن آب برای بته نورس مرگ» و … جای درنگ جدی دارد.


۱/۳/ (بایسته اول) — مرگ‌آگاهی در نگاهی دیگر (برای مطالعه بیشتر)

«بودن و بُوٓندگی / وجود» در برابر «هستن و هستندگی / موجود» مطرح شده و در پیوند با انسان به کار می‌رود. انسان یک هستنده و موجودیتی دارد که — مثلاً — از طریق ترکیب مؤلفه‌هایی همانند عامل ژن و ارث، عامل محیط و شرایط زیست‌محیطی، عامل زمان و تاریخ و … صورت می‌پذیرد، اما همه انسان این نیست — دست کم به باور پاره‌ای از فیلسوفان — انسان بیش و پیش از صورت‌گیری و موجودیت، از گوهر و جوهری برخوردار است که به وی معنا و مفهوم می‌دهد.

این گوهر و جوهر، گر چه در زمان و زمین و در یک بستری نمود و نماد پیدا کرده و ظهور و بروز می‌یابند، اما هستی مستقلی داشته و به همین دلیل از چنان گستره‌ای برخوردار است که همه هستی را پوشش می‌دهد، درست مثل عنصر حیات و زندگی در گل و گیاه و درخت.

درخت پس از یک دور خواب زمستانی و به رغم تغییر در صورت، در فصلی بیدار گشته و در صورت نوین، بار دیگر حیات را تجربه می‌کند. دقت می‌کنید که در خواب زمستانی درخت، همه بار و برگ ریخته و پوست‌اندازی می‌شود، اما دو باره زندگی آغاز می‌کند و این گویای آن است که عنصر حیات مستقل از بار و برگ و پوست وجود دارد.

نکته این است که انسان فقط یک موجود نیست، بیش و پیش از آن وجودی دارد که این در بازه تولد و مرگ موجود نمی‌گنجد و در آن خلاصه نمی‌شود، بلکه به گستردگی هستی گسترده است. عنصر حیات در انسان هم وجود پیشاتولد دارد و هم وجود پسامرگ.

شاید شعر مولانا که:

از جمادی مردم و نامی شدم …..
تا ….
خوانده‌ای انا الیه راجعون
تا بدانی ما کجاها می‌رویم

معطوف و در پیوند با ساحت وجودی انسان داشته باشد.

و در بیانی دیگر:

بودن / دازاین اصیل در حالی‌که اذعان دارد رونده به سمت نیستی است، می‌پذیرد که مرگ رخداد اصیلی نیست که زمانی به وقوع درآید، بلکه ساختار بنیادی و جدایی‌ناپذیر از «در-جهان-بودن» است. مرگ ساختاری وجودی و درونی دارد، یعنی با اگزیستانس ما گره خورده است، رونده به سمت نیستی بودن است.

مرگ خویش‌مندترین امکان دازاین است، با مرگ، دازاین در خویش‌مندترین توانش خویش فراپیش خویش می‌ایستد. در این امکان، آنچه که آن بر جهان می‌رود، مطلق در جهان بودن است. مرگ دازاین امکان نه-دیگر-آنجا-بودن-توانستن است؛ وقتی دازاین در مقام این امکان فراپیش خویش می‌ایستد، بطور کامل به خویش‌مندترین هستی توانش خویش سپرده شده است.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *