برچسب: استاد اسلامی

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت دوم)

    ۶- بدین ترتیب، میراث مکتوب سپهری، بویژه شاعرانه‌هایش در بر دارنده گزاره‌هایی است که افزون بر اشاره به راهبرد – کم و بیش – بار‌دار آموزه‌هایی در پیوند با گامها و روشهای ملال‌گریزی است. از آن جمله:

    ۶/۱- پذیرش ملال

    شعر «ساده رنگ» از دفتر حجم سبز، دیالوگ‌واره‌ای را روایت میکند:

    « – مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است،

    • من به او گفتم: زندگی، سیبی است گاز باید زد با پوست»

    بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» گویای آن است که در نگاه شاعر، زندگی یکدست نیست، آمیزه‌ای است از شرایط و وضعیتهای گوناگون، چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و چنانکه فراز، فرود و نیز چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. درست است، زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست.

    بدین نگاه و نگر، شاعر، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. در این راستا نمونه فرازهایی را بنگرید:

    • «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    • «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
    • و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    • و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    باری، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.

    ۶/۲- طنز عصیان بر پوچی

    نقطه اوج و بازنمای پذیرش واقعیت ملال، عصیان بر پوچی است.‌ و این یعنی واکنش طنزآمیز!
    طنز کمک میکند تا آدمی:
    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای شعر ساده رنگ و … نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    • «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
    • «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)
    • «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

    ۶/۳- مدیریت ذهن مبنی بر واقعی کردن سطح توقع و انتظار (درک وزن امور)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از تکنیکهای آن تجسم منفی است.
    از سری ترفندها و تکنیکها برای رواندرمانگری، «تجسم منفی» است. و این – به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.
    «تجسم منفی/ پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.
    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان_یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    ۶/۴- نگاه از نزدیک به ابژه (تنوع نگاه نگرنده و فاعل شناسا در سطح)

    بنگرید:

    «… زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگی تجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر داردزندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماستخبر رفتن موشک به هوالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کره‌ای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ……… زندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی است …» (صدای پای آب)

    ۶/۵- ژرف‌نگری (تنوع در عمق) مربوط به موضوع شناسا و نگریسته. نوع نگاه سابژه

    «… / عبور باید کرد/ و هم نورد افق‌های دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ عبور باید کرد/ و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد …» (مسافر)

    این‌جاست که شاعر:
    الف: از «تماشای اصیل» می‌گوید:

    • در نامه ای – با شناسه: پاریس، آوریل۵۸م، خطاب به پسر عمو – می‌نویسد: «…. باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، امّا این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست». (هنوز در سفرم،ص/۷۹)
    • در نامه ای دیگری – با شناسه: تهران، شهریور۴۱ خطاب به دوستی – می نویسد: «من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری…هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به «ساختن» می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم… دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یاران، مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم. گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زنده تر است». (همان،ص/۹۳)

    ب: و از نگاه برهنه از عشق و درنگ، گله و گلایه دارد. بخوانید:

    «باید امشب بروم!/ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ./ حرفی از جنس زمان نشنیدم…/ هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود…/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…!/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…-/ پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه می‎خواند!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)

    ۶/۶- ذهن‌آگاهی/ آهستگی و تمرکز (حضور قلب) ≠ پرهیز از شتابزدگی، درک یونیک. جنبه‌های منحصر به فرد اشیاء/ درک نوظهوری اشیاء

    درنگ و کند-و-کاو در معنا و مفهوم حال‌زیستی پرده از نکته‌ ژرفی بر داشته و جویشگر را به آن رهنمون می‌شود و آن این‌که:
    بایسته «این‌جایی و اکنونی بودن» -در واقع- حضور سر صحنه عمل است و این همان است که احیانا در آموزه‌های مذاهب هم به عنوان «نیت» و «حضور قلب» آمده و بر آن تاکید شده است. بنا بر این «اینجایی و اکنونی بودن» یعنی «حضورِ قلب» در انجام کار و این یعنی همان طور که جسمِ ما در جریان انجام کاری، ثانیه و کسر ثانیه‌ای تقدم و تاخر از زمان ندارد، ذهن‌ِ و روان ما هم باید چنین و دچار و گرفتار گذشته و آینده نباشد و این همان است که در «بودیسم» به عنوان «معجزه توجه آگاهی» امر بزرگ و سترگ شمرده شده است:

    «هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملا از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… اگر حین شستن ظرف ها فقط به فنجان چایی که منتظر ماست فکر کنیم، عجله می کنیم تا از مانع ظرف ها عبور کنیم؛ انگار مایه آزار ما هستند. آن وقت «ظرف ها را برای ظرف شستن نمی شوییم»… اگر نتوانیم ظرف هایمان را با توجه کامل بشوییم، احتمالا نمی توانیم چایمان را هم با توجه کامل بنوشیم. هنگام نوشیدن چای، فقط به چیزهای دیگر فکر خواهیم کرد. به ندرت از فنجانی که در دستمان است آگاه می شویم. بنابر این، به آینده کشیده می شویم _ و قادر نیستیم دقیقه ای از زندگی را واقعا زندگی کنیم…هنگام راه رفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راه رفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام دراز کشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است».

    بر این پایه است که «بودا» کار بزرگ و سترگ خود را این می‌دانست که: «من وقتی غذا می‌خورم، فقط غذا می‌خورم و …‌»
    و همراستای این، سپهری می‌گوید:

    «زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد….» (ر.ک: بند ۶/۴)

    ۶/۷- تازه‌سازی نگاه و جور دیگر بینی

    و در این راستا، چنانکه گفته شد بر «آب‌پاشی درون، تازه‌سازی نفس» و نیز بر «شستشوی نگاه و جور دیگری بینی» سفارش کرده و تاکید میکند و بهترین چیز را «نگاه تر‌آلود عشق» می‌داند، می‌گوید:

    «پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او «زیبایی زائیده عشق است» می‌گوید: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه»

    ۶/۸- کشف فضاهای ناشناخته و اقیانوسهای آبی

    ن.ک: شعر «غربت و پشت دریاها»

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت اول )

    آموزه/ ۱۵ ( ملال‌، پدیداری و گریز )

    واژه «ملال»، در میراث مکتوب و در شاعرانه‌های سپهری تک بسامد است و فقط در این بند آمده است: « …./ بعد/ در زیر گرما/ مشتم از کاهش حجم انگور پر شد/ بعد/ بیماری آب در حوض‌های قدیمی/ فکرهای مرا تا ملالت کشانید/ بعدها / در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل‌ها رسید. » ( ما هیچ ما نگاه، چشمان یک عبور )

    و گاهی – البته – با پاره‌ای واژه‌های همنشین ( چنان: کسالت، پژمردگی، خستگی، و …. )که – دست کم – وقتی در سیاق کلام قرار میگیرند، معنایی نزدیک به آن مفهوم را به همراه دارند، پشتیبانی و به نوعی تکرارپذیر میشود. به رغم آن، اما آنچه حضور « ملال » را در میراث و در شاعرانه‌های وی پر پیمانه‌تر کرده و پر رنگ نشان می‌دهد، گزاره‌هایی است که بار‌دار راهکارهای ملال_ گریزی است که به پیوست یاد‌آور خواهد شد.

    ۱- تعریف ملال/ ملال چیست؟

    زندگی، برابر بازنمایی صفحه نمایشگر وجود ( عقل / قلب / دل و … ) بر پایه معیار « نیاز و استغناء » دو پارت و پاره دارد:

    یکی؛ وضعیت « می‌خواهم و ندارم »
    دیگری؛ وضعیت « دارم و نمی‌خواهم »

    وضعیت اول « رنج » است
    و وضعیت دوم « ملال »

    این دو پارت – البته – وضعیت سومی را در نهاد خود دارد و آن وضعیت « می‌خواهم و دارم ». یعنی وضعیت « وصال » و این همان وضعیت « لذت » است. وضعیت « لذت » اما این تداوم ندارد و در « لحظه » است، زیرا وقتی تکرار می‌شود و در تونل زمان قرار گرفته و آدمی بدان « خو » میگیرد و بدل به عادت میگردد، در واقع زیر مجموعه پارت دوم قرار گرفته، تازگی و طراوت و نیز لذت را از دست داده و میدهد و به میزانی که چنین میشود، « ملال » ظهور و بروز پیدا می‌کند!

    ۲- آثار وضعی ملال

    بر پایه تعریفی که در گفته آمد، ملال، رویه دیگر سکه « بی‌معنایی » است. حس و حال بی‌معنایی، در جریان زندگی ظهور و بروزی دارد و نشانه‌ها و یا رد پاهایی را از خود به یادگار گذارده و به تعبیر دیگر: آثار وضعی را در پی دارد. از جمله مهمترین آثار وضعی «ملال/ بی‌معنایی» :

    • تحمل نا‌پذیری زندگی
    • تحمل نا‌پذیری و وحشت از زمان
    • نا‌توانی در لذت_بری از داشته‌ها
    • واگرایی از داشته‌ها
    • پارادوکس تندی و کندی زمان

    وقتی انسان دچار ملال می‌شود دارایی‌ها رنگ باخته و می‌بازند، چرا که تر و تازگی خود را از دست داده و می‌دهند و دیگر لذت بخش نیستند. این‌جاست که آدمی توان لذت بردن از دارایی و داشته‌های خود را از دست داده و نه تنها از آنها لذت نمی‌برد، که دل‌آزار هم میگردند.

    مطالعات میدانی – افزون بر یافته‌های علمی – گواه کنند که نیازهای معنوی ( بویژه معنا‌یابی و خود‌شکوفایی ) – اگر – برآورده نشوند کیفیت زندگی را پایین آورده و سبب می‌شوند که – حتی، گاهی – اندیشمندی و یا دانشمند روان‌شناسی نیز به این دریافت برسد که زندگی، چیزی جز یک بیماری درمان نا‌پذیر نیست !!! چرا که توان لذت بردن از زندگی را از دست داده است!

    ۳- علل و عوامل ملال ( ملال بر‌آمده از چیست ):

    تیره و تبار ملال به کجا می‌رسد؟ ملال از کجا بر‌آمده و سر می‌زند و دارای چه علل‌ و عوامل است؟ پرسشی است که بسته‌های گوناگونی از پاسخ بدان داده شده است. به رغم آن، اما برابر تعریفی که از ملال ارائه شد، – شاید – شماری از مهمترین آنها بدین شرح باشد:

    ۱- علل و عوامل تنانه، بیولوژیک و فیزیولوژیک ( که در این سری از یادداشتها به آن پرداخته نمیشود )

    ۲- علل و عوامل روانشناختی
    ۲/۱- تنوع طلبی و نو‌گرایی
    ۲/۲- تکرار و تسلسل
    ۲/۳- اشباع لذت / سیری نا‌پذیری

    از جمله علل و عوامل ملالت، سیری ناپذیری است. انسان در جریان زندگی دچار یک چرخه تکرار پذیر میشود؛

    تلاش میکند تا واجد چیزی شود، همینکه بدست آورد، بی‌درنگ دچار « زدگی » گشته و نسبت به آن بی علاقه و ملول میگردد و در نتیجه برای رهایی از ملال سراغ ارضای نیاز بعدی و دو باره و باز دو باره همان چرخه …

    ۴- انواع ملال ( طبقه‌بندی ملال )

    طیف گسترده‌ای از حالات و وضعیتهای روحی – روانی ذیل ملال قرار گرفته و از این چشم‌انداز بایسته طبقه‌بندی‌اند:

    الف: ملال عادی ( کسالت و خستگی، رنجوری، افسردگی و پژمردگی، بی‌حوصلگی و بی‌بودگی علاقه، سستی و تنبلی، و ….)

    ب: ملال بنیادین ( ویژگی وجودی و ساختاری و در واقع تار و پود ذاتی آدم و از الیاف بافه ذاتی انسان است )

    ۵- درمان ملال

    ۵/۱- در‌آمد:

    ملال در هر مرحله و نقطه‌ای از طیف که قرار داشته باشد، ناگزیر از درمان‌پذیری است. درمان نشود – با توجه به رویه دیگر آن یعنی درد بی‌معنایی، پوچی می‌آورد،

    • پوچی، تولید هیچی میکند،
    • هیچی سر از نیهیلیسم در می‌آورد،
    • و نیهیلیزم، به یکی از دوگانه می‌انجامد: الف/ انفعال و خود‌باختگی، ب/ انتحار و خود‌کشی

    بنا بر این در مواجهه با ملال، یکی از سه رویکرد گریز ناپذیر است:

    الف: انفعال و خود‌باختگی ( انتحار شخصیت )
    ب: انتحار و خود کشی
    ج: درمان مبنی بر ابتکار عمل معنا‌یابی :

    راهکار سوم، یعنی: ابتکار عمل معنا‌یابی هم سه رویکرد دارد، بدین شرح:

    ۱/ج: اخذ و اقتباس معنا و هویت‌یابی جمعی( خودیابی در جمع = توده گرایی )
    ۲/ج: کشف معنا ( پذیرش معنای از پیش تعریف شده )
    ۳/ج: خلق معنا، شخصی سازی معنا و خود شکوفایی

    به نظر میرسد، از میان سه رویکرد معنا‌یابی ( یعنی گزینه‌های: اخذ و اقتباس، کشف و خلق)، آنچه کار‌آمد، سودمند و …. است، گزینه سوم، یعنی خلق معنا‌ و آفرینندگی آن است

    ۵/۲- ملال‌گریزی:

    راهبرد اصلی ملال‌گریزی، پرهیز و فاصله‌ گیری از خو‌ گیری به لذت است ( خو گیری به لذت، عادت آور است )

    با توجه به تعریف ملال؛

    • پاد‌زهر ملال در لذت است،
    • لذت در لحظه است،
    • لحظه باید دمادم، افریده و نو شود، چه آنکه « نو » شدن، ذاتی « لحظه » است، چنانکه – مثلا – « روانی » ویژگی ذاتی « آب » است. لحظه، نو نشود، دیگر لحظه نیست، زمان پری و سپری شده است. به بیان دیگر:

    الف: خاستگاه ملال، نا‌خرسندی از داشته‌هاست. یعنی نارضایتی از وضع موجود، حتی اگر نسبتا هم مطلوب باشد. یعنی: ملال آنجا چهره و جلوه میکند که؛ « داری و نمی‌خواهی »

    ب: با چنان تعریفی از « ملال » پادزهر ملال « لذت » است. یعنی هماهنگی و همآغوشی « خواستن و داشتن »

    ج: اما، ( با توجه به خاستگاه ملال ) لذت در لحظه است و ویژگی ذاتی لحظه در بی‌تکراری است

    د: بنا بر این بایسته « ملال‌گریزی و لذت‌گرایی » لحظه آفرینی دمادم است. یعنی؛ در دم باید لحظه‌آفرینی کرد، بازتولید دمادم لحظه‌، نوزایی لحظه، خودآفرینی و دم زیستی، بازتولید دمادم لحظه لذت. به تعبیر سپهری: « …. بیایید از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم/ به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم/ هر لحظه رها سازیم/ برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم » ( سایبان آرامش ما، ماییم )

    آرامش در نوسازی لحظه است، چنان و چندانکه حصبه‌گریزی در روانی آب است.

    بدین‌گونه ملالت؛

    • سازنده خواهد بود اگر محرکی بر نو‌زایی و باز‌آفرینی لحظه شود و زندگی را از تکرار و خوگیری به هر چیز رهایی بخشد
    • و سوزنده خواهد بود اگر سامانه‌‌ای بر این سامان نشود.

    ۵/۳- از این روست که سپهری در « شفای ملال »:

    الف: بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »( هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ب: و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. » ( صدای پای آب )

    ج: و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» ( حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » ( مسافر )

  • فلسفه ملال و هنر خودآفرینی

    (درس‌گفتار پانزدهم از تحلیل آثار سهراب سپهری)


    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    در این جلسه که با بازگشت دکتر اسلامی پس از وقفه‌ای نسبتاً طولانی همراه بود، بحث عمیقی پیرامون مفهوم «ملال» به عنوان یکی از ویژگی‌های وجودی انسان شکل گرفت. سخنران با تفکیک دقیق میان «رنج»، «لذت» و «ملال»، به ریشه‌یا‌بی روان‌شناختی این پدیده‌ها پرداخت. بحث اصلی بر این محور استوار بود که چرا انسان وقتی چیزی را ندارد «رنج» می‌کشد و وقتی به آن می‌رسد دچار «ملال» می‌شود. در نهایت، راهکار خروج از این چرخه تکراری، در مفهومی به نام «دم‌آفرینی» و «خودآفرینی» معرفی شد؛ مبحثی که قرار است در جلسات آتی با تطبیق بر اشعار سهراب سپهری تکمیل شود.


    خلاصه بحث اصلی

    دکتر اسلامی بحث را با خواندن غزلی از حافظ (به صورت تفأل) آغاز کردند و سپس به موضوع اصلی جلسه، یعنی «فلسفه ملال» (Philosophy of Malaise) و پادزهر آن در اندیشه سپهری پرداختند.

    ۱. تعریف ملال و جایگاه آن در هستی انسان
    زندگی انسان بر اساس سنجه‌ی «نیاز و استغنا» به سه وضعیت تقسیم می‌شود:

    • وضعیت رنج (Suffering): زمانی که انسان چیزی را می‌خواهد (نیاز دارد) اما آن را ندارد.
    • وضعیت لذت (Pleasure): لحظه‌ی کوتاهی که انسان چیزی را می‌خواهد و به وصال آن می‌رسد.
    • وضعیت ملال (Malaise): زمانی که انسان چیزی را دارد (به وصال رسیده) اما دیگر آن را نمی‌خواهد.

    ملال، بازخورد وصال به مطلوب است. جمله‌ای منسوب به افلاطون نقل شد که: «وصال، مقبره عشق است». به محض اینکه تکرار پیش می‌آید، دلزدگی آغاز می‌شود. این نوع ملال، خستگی ناشی از کار نیست، بلکه ملال بنیادین (Existential Boredom) است که ریشه در ساختار وجودی انسان دارد.

    ۲. ریشه‌های سه‌گانه ملال
    چرا انسان دچار ملال می‌شود؟ سه عامل روان‌شناختی اصلی ذکر شد:

    1. تنوع‌طلبی و نوگرایی: انسان ذاتاً تنوع‌طلب است (مثل نو شدن مدام مدل‌ها و مدها).
    2. تکرار گریزی: انسان از تکرار بیزار است.
    3. سیری‌ناپذیری: اشاره به کلام حضرت علی (ع): «دو گرسنه‌اند که سیر نمی‌شوند: طالب دنیا و طالب علم». انسان در هیچ نقطه‌ای متوقف نمی‌شود.

    ۳. آثار ملال درمان‌نشده
    اگر ملال درمان نشود، به پوچی (Nihilism) و انزوا یا پرخاشگری ختم می‌شود. آثار دیگر آن عبارتند از:

    • ناتوانی در لذت بردن از داشته‌ها: دارایی‌ها تبدیل به «علف هرز» می‌شوند (چیزهایی که داریم اما نمی‌خواهیم).
    • واگرایی از داشته‌ها: بیگانگی با دستاوردها.
    • کند گذشتن زمان (ملالت‌بار بودن): و در عین حال پارادوکس «هرزگی زمان» (ناگهان می‌بینیم ۳۰ سال گذشت و نفهمیدیم).

    ۴. پادزهر ملال: فرمول خودآفرینی
    دکتر اسلامی راهکار شفای ملال را در یک فرمول فلسفی-وجودی ترسیم کردند:
    «پادزهر ملال در لذت است؛ لذت تنها در لحظه است؛ و لحظه باید دم‌به‌دم آفریده شود

    برای اینکه لحظه آفریده شود، انسان باید بتواند خودش را در لحظه بازآفرینی کند.
    زنجیره استدلال ایشان به این شرح بود:

    1. اصالت انسان در «بودن» اوست.
    2. نمودِ بودن، توانایی عصیان (به معنای فلسفی: سرپیچی از رکود) است.
    3. شکوفه عصیان، خلاقیت است.
    4. نماد خلاقیت، نوروزی (نوآوری و نوسازی) است.
    5. عمقِ نوروزی، در لحظه‌آفرینی و خودآفرینی است.

    نتیجه‌گیری مهم: «من» (Self) چیزی نیست که از پیش ساخته شده باشد. انسان هم «مادرِ» خود است و هم «ماما»ی خود. شخصیت انسان باید در هر لحظه با خلاقیت و انتخابِ نو، دوباره متولد شود تا دچار ملال نگردد.


    خلاصه بحث‌های تکمیلی و پرسش و پاسخ

    ۱. تفاوت درد و رنج (مهندس شکوریان)
    آقای شکوریان با اشاره به مباحث علمی و بیانیه دانشمندان (کمبریج ۲۰۱۲ و قانون نیوزیلند ۲۰۱۶) نکته‌ای را مطرح کردند:

    • درد (Pain): پدیده‌ای فیزیولوژیک و جسمانی است که با سلسله اعصاب منتقل می‌شود (مثل نیشگون گرفتن).
    • رنج (Suffering): پدیده‌ای روحی و روانی است. حیوانات نیز طبق تحقیقات جدید، رنج را درک می‌کنند.
      این تفکیک برای دقیق‌تر شدن واژگان بحث مطرح شد.

    ۲. قدمت مباحث (بحث چالشی)
    آقای امیرخلیلی نقدی وارد کردند که این مباحث (خودآفرینی در لحظه و اراده انسان) حرف جدیدی نیست و در الهیات و حکمت اسلامی (مثل “کل یوم هو فی شأن”) وجود دارد.
    پاسخ جمعی (دکتر اسلامی و سایرین): هدف، بیان این مفاهیم با ادبیات مدرن روان‌درمانگری و تطبیق آن با شعر سهراب است. تکراری بودن مفاهیم در متون کهن، از ارزش بازخوانی امروزی آن‌ها نمی‌کاهد.

    ۳. توصیه اخلاقی به جمع (مهندس شکوریان)
    در پایان، آقای شکوریان با اشاره به شرایط ملتهب اجتماعی، توصیه‌ای به اعضای گروه (که اغلب از بزرگان و معمرین جامعه هستند) کردند: پرهیز از غرق شدن در احساسات و هیجانات، و حفظ نگاه عقلانی و امیدبخش برای حمایت از جوانان و خانواده‌ها در بحران‌ها.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • ملال بیماری نیست: ملال یک علامت حیات است که نشان می‌دهد انسان متوقف شده و نیاز به حرکت جدید دارد.
    • تفسیر “علف هرز”: هر چیزی در زندگی شما که «دارید» اما دیگر از آن «لذت نمی‌برید»، حکم علف هرز را پیدا کرده و منشأ ملال است.
    • فرمول مقابله با تکرار: تنها راه فرار از تکرار و ملال، خلاقیت در لحظه است. منتظر نباشید دنیا تغییر کند، بلکه باید «من»ِ خود را در مواجهه با دنیا در هر لحظه نو کنید.
    • شخصیت ساختنی است: شخصیت شما یک بسته از پیش تعیین شده نیست؛ محصولی است که باید هر دم با اراده و خلاقیت آن را بسازید.

    منابع و ارجاعات

    اشعار و متون:

    • غزل حافظ: «کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود / بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود» (به‌ویژه بیت: به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی…)
    • روایت: «مَنهومانِ لا یَشبَعان: طالبُ عِلمٍ و طالبُ دُنیا» (دو گرسنه هرگز سیر نمی‌شوند…).
    • نقل قول: «وصال، مقبره عشق است» (منتسب به افلاطون).

    هشتگ‌ها

    #فلسفه_ملال #سهراب_سپهری #خودآفرینی #روانکاوی_وجودی #معنای_زندگی #خلاقیت #رنج_و_لذت #لحظه_آفرینی

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴ – آموزه چهاردهم: مسئولیت‌پذیری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه چهاردهم) در چهار صفحه و چهار بند

    ۱- مسئولیت‌پذیری

    مسئولیت‌پذیری یعنی؛ در مواجهه با واقعیت‌هایی که در حوزه مالکیتِ کاملِ نگرش و انتخاب‌ هستند، از قبیل (نیت، باور، داوری، گزینش و واکنشها):

    • نه گریز و نه ستیز،
    • نه خودسرزنشگری و نه فرافکنی،
    • بلکه پذیرش و پایداری آگاهانه و هزینه‌پردازی از پشت بلوغ

    «مسئولیت‌پذیری» در دستگاه اندیشگی رواقیون و از جمله سپهری، نه یک الزام بیرونی، بلکه پیامدِ طبیعیِ آگاهی و خرد است. از نگاه آنان، انسان زمانی و به میزانی مسئول است و پاسخگو که بفهمد و بداند حوزه کنش ارادی و گزینش‌های او چیست و کدام است!

    ۲- مبانی هستی‌شناسانه و پیامدهای رفتاری

    بر این پایه «مسئولیت پذیری» هم مبانی هستی‌شناسانه و هم مصادر رفتاری دارد

    الف: مبانی هستی‌شناسانه مسئولیت‌پذیری

    ۱/الف/۲- انسان، گوهر و جوهری دارد و موجود اصیلی است (و نفخت فیه من روحی)

    ۲/الف/۲- اصالت انسان در «بودن اوست»

    سپهری: «دچار بودن گشتم / آوار آفتاب، خوابی در هیاهو – وزن بودن را احساس کنیم / صدای پای آب – باید دوید تا ته بودن / ماهیچ…، هم سطر هم سپید»

    ۳/الف/۲- جلوه و بازنمای بودن و شاخص و بازنماد بودن، توان عصیان (عقلانیت در نظر و آزادی در عمل) است (و عصی آدم ربه فغوی)

    «عصیان» روایت یک اتفاق تاریخی مبنی بر نافرمانی شخص نیست، بلکه روایت فرا‌واقع است، روایت احوال اگزیستانسیال انسان و ناظر بر ظرفیت و یک رشته استعداد در انسان است

    ۴/الف/۲- شکوفه عصیان در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، خلاقیت است (شبکه مفاهیم ظلومیت، خلافت و امانت) (نمود و نماد خلاقیت، نوآوری، نوسازی و نوپویی/نوروزی است)

    ۵/الف/۲- با چنین پیش‌فرضی (و البته با توجه به دو پیش‌فرض دیگر: الف/ امتناع خدای متشخص، ب/ هویت توحیدی پ نوحید هویت انسانها) حق تعیین سرنوشت به دست خود انسان است و اوست که برای خود تعیین تکلیف می‌کند و به تعبیر دیگر، «تقدیر انسان، اتمام کار نیمه تمام خداست» و یا به تعبیر دیگری، «بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان است»

    ۶/الف/۲- با چنین نگاهی، انسان – به عنوان فاعل شناسا -:

    • الف: هم کاملا آزاد است و «حق» دارد.
    • ب: و هم – از این روی- مسوؤل است و اهل تعهد و تکلیف.
    • ج: و چون چنین است، گزینشگر است.

    ب: پی‌آمدهای مسئولیت‌پذیری

    ۱/ب/۲- آزادی در گزینش:

    • الف: چنانکه گریزناپذیر است.
    • ب: هراس‌آور هم هست.

    «هستی، ترس‌انگیز است + ترس شفاف + حادثه از جنس ترس + نزدیک طلوع ترس» (به ترتیب در: آوار آفتاب، نزدیک آی/ حجم سبز، نشانی/ ما هیچ ما نگاه، اکنون هبوط رنگ و از آبها به بعد)

    ج: و این وضعیت تراژیک‌مانند است که میوه شیرینی در پی دارد و آن «خودشکوفایی و تفردیابی است»

    ۲/ب/۲- مدار و محیط این خودشکوفایی و تفردیابی، زندگی اینجایی و اکنونی است (آن زیستی، دم‌ریستی، حوضچه اکنون) (لکیلا…)

    ۳/ب/۲- و این، یعنی وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق دارد، رمز توانش انسان بر خلاقیت است

    ۴/ب/۲- به این ترتیب چکیده آنکه:

    «خلاقیت»، کارما/ زیست‌کار انسان، درونمایه خلافت و راهبرد تقدیس خداوند است

    ۳- مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری

    مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری – البته – بیشتر خودش را در شکل «شبانی وجود» (تقدیر از لحظه‌ها، فهم هستی و پاس طبیعت و جهان پیرامون) نشان می‌دهد. برابر نگاه و نگرش او، نمایش مسئولیت را در جور دیگر بینی، پاس سکوت و تنهایی، خلق معنا برای درمان پوچی و بی‌معنایی، در دگرپذیری و مدارا، و نیز در کنشگری سبز با هدف بازخورد «توسعه پایدار» باید دید.

    «من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند و … / و نخواهیم که پلنگ از در خلقت بپرد بیرون» – صدای پای آب
    «آب را گل نکنیم» – آب

    برای نمونه؛ شعر «آب» کنشگری سبز شاعر را با هدف بازخورد «توسعه پایدار» نشان می‌دهد.

    توسعه پایدار

    در تعریف «توسعه پایدار» گفته شده است:

    تعریف نخست: توسعه پایدار = ادغام اهداف اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی به منظور به حداکثر رساندن رفاه انسان در زمان حال بی‌آنکه توانایی نسل های آینده برای برآوردن نیازهایشان دچار خطر شود.

    تعریف دوم (تعریف کمیسیون جهانی محیط زیست و توسعه): توسعه پایدار = تامین نیازهای نسل کنونی و امروز، به گونه‌ای که در توانایی نسل‌های بعدی، مشکل و خللی برای تامین نیازهایشان پدید نیاید.

    تعریف سوم (گیدنز): توسعه پایدار = استراتژی رشد با حداقل سطح آلودگی محیط زیست و بازیافت منابع مادی و نه تخریب و تهی ساختن آنها.

    در چارچوب این تعاریف، شعر «آب»، فراخوان به توسعه پایدار است. «آب را گل نکنیم…» توصیه به الگوی بهینه مصرف است.

    شاعر بر مصرف «آب» بر تراز نیاز – به عنوان نماد – اما، با رویکرد «توسعه پایدار» اندیشیده و می‌گوید:

    «در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب / یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید / یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد / آب را گل نکنیم / شاید این آب روان / می‌رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی / دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب / زن زیبایی آمده لب رود / آب را گل نکنیم / روی زیبا دوبرابر شده است.»

    شاعر به شیوه‌ای هنرمندانه از حق‌آبه همگان، همه زیستمندان و آیندگان حرف می‌زند، وقتی از حق درویش، حق کفتر، حق تکثیر روی زن زیبا، و از «فرودست و بیشه دور» حرف می‌زند. زیر پوست این گزاره‌ها، تعابیر و واژه‌ها، مفهومی نهفته است که در دانش اجتماعی از آن به عنوان «توسعه پایدار» یاد می‌شود.

    ۴- نکته الحاقی: طلوع ترس، نشانه مسئولیت‌پذیری

    ۴/۱- از آبها به بعد، ما هیچ ما نگاه

    «روزی که دانش لب آب زندگی می کرد / انسان در تنبلی لطیف یک مرتع / با فلسفه های لاجوردی خوش بود / در سمت پرنده فکر می کرد / با نبض درخت او می زد / مغلوب شرایط شقایق بود / مفهوم درشت شط در قعر کلام او / تلاطم داشت / انسان / در متن عناصر می خوابید / نزدیک طلوع ترس بیدار می شد / اما گاهی آواز غریب رشد / در مفصل ترد لذت می پیچید / زانوی عروج خاکی می شد / آن وقت انگشت تکامل در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند…»

    ۴/۲- دو پاره شعر

    این شعر دو پاره دارد:

    • پاره اول: از بند نخست تا «نزدیک طلوع ترس بیدار می‌شد»
    • پاره دوم: پنج بند پایانی

    پاره نخست، معطوف به بامداد تاریخ انسان است، دور کودکی، دوره‌ای که هنوز قوه تخیل، قدرت تعقل در انسان فعلیت نیافته و در نوعی از خواب‌آلودگی است و البته در نوعی از بکارت روحی و روانی. در این دوره است که بر اساس ادراک فطری و غریزی و در ابتدایی‌ترین شکل ممکن و به گونه‌ای هماهنگ، همراه و هماوا، زیستی توحیدی و مسالمت‌آمیز داشتند (متن الناس امة واحده…)

    رد پای توصیف این دوره در قطعه‌های دیگر هشت کتاب نیز دیده می‌شود، از جمله:

    میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب / آب بی‌فلسفه می خوردم / توت بی دانش می چیدم / تا اناری ترکی بر می‌داشت / دست، فواره خواهش می‌شد / تا چلویی می‌خواند / سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت / گاه تنهایی / صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید / شوق می‌آمد / دست در گردن حس می‌انداخت / فکر بازی می‌کرد / زندگی چیزی بود / مثل یک بارش عید یک چنار پر سار / زندگی؛ / در آن وقت صفی از نور و عروسک بود / یک بغل آزادی بود / زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود / طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌ها / بار خود را بستم / رفتم از شهر خیالات سبک بیرون / دلم از غربت سنجاقک پر

    ۴/۳- تبدل انواع و تاریخ تحول

    گفتنی است که سهراب – فارغ از مدرسه فلسفه و تجربه – در شعر خود به تبدل انواع و تاریخ تحول گونه‌ها و برآمدن انسان از میان گونه‌ها و سپس به فرایند تحول انسان و نقاط عطف جهش‌ها و انقلابها و سرانجام جهش انقلاب معرفتی و علمی و عبور از عصر جادو به عصر دانش و عبور از دانش پیشامفهومی به دانش مفهومی توجه و اشاره دارد.

    در قطعه شعر «اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه» از روزگاری می‌گوید که «انسان از اقوام یک شاخه بود»:

    «… پیش از این یعنی / روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود / روزگاری که در سایه ی برگ ادراک / روی پلک درشت بشارت / خواب شیرینی از هوش می‌رفت / از تماشای سوی ستاره / خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد / …»

    و در پیوند با آن در قطعه شعر «متن قدیم شب، همان دفتر» بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن «انسان خردمند» از میان «محشر زندگان» سخن می‌گوید:

    «ای سر آغازهای ملوّن! / چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید / من هنوز / موهبت‌های مجهول شب را / خواب می بینم / من هنوز / تشنه آب‌های مشبک هستم / دگمه‌های لباسم / رنگ اوراد اعصار جادوست / در علف زار پیش از شیوع تکلم / آخرین جشن جسمانی ما به پا بود / من در این جشن موسیقی اختران را / از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم / و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود / ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن / جذبه تو مرا همچنان برد… / …. / زیر ارث پراکنده شب / شرم پاک روایت روان است: / در زمان‌های پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد / بعد / من که تا زانو / در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم / دست و رو در تماشای اشکال شستم / بعد، در فصل دیگر / کفش‌های من از لفظ شبنم / تر شد / بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم / هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم / بعد دیدم که از موسم دست‌هایم / ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد / …»

    در این قطعه شعر با اشاره به «آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم» از اتفاق پدیداری «انسان خردمند» سخن می‌گوید که: «در زمانهای پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد»

    ۴/۴- معنای طلوع ترس

    بر این پایه «طلوع ترس» اشاره به دوره‌ای است که قدرت تخیل و تعقل در انسان بیدار گشته، ایده‌ها، آرمانها و آرزوها چهره‌ کرده و شکل گرفته و آدمی ناگزیر از انتخاب میشود. انتخاب مسئولیت می‌آورد و مسئولیت، ترس!

    بنابراین «ترس» در جغرافیای این شعر، ترس وجودی، ترس شفاف، ترس برآمده از بلوغ و مسئولیت‌پذیری انسان است.

  • آموزه سیزدهم: سادگی، وارستگی و قناعت

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه سیزدهم)

    از دیگر آموزه‌های کاربردی و حکمت‌های عملی در نظام اندیشگی سپهری که ریشه رواقیگری دارد و میوه روان‌درمانگری در پی دارد، سادگی، وارستگی و قناعت است.

    ۱- سادگی، طبیعی زیستن است

    یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزش‌داوری دیگران نباشد. چنان کودک (کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفته‌ی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که: «تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید» بیشتر الهی‌دانان و عارفان به «سادگی» تعبیر و تفسیر کرده‌اند.)

    و در یک توضیح دیگر: آدمی دارای پنج ساحت است، ساحت: باورها، احساسات و عواطف و هیجانات و ساحت گفتار و کردار. سه ساحت اول، درونی و باطنی است و ساختار منش را تعریف کرده و مولفه‌های «بود» انسان هستند. و دو ساحت دیگر، بیرونی و در معرض تماشای دیگرانند که ساختار شخصیت را تعریف کرده و مولفه‌های «نمود» انسان هستند.

    بنا بر این «بود» انسان، همان واقعیت او در ذهن خودش است و «نمود» انسان، چهره او در ذهن دیگران.

    با توجه به چنین توصیف و تعریفی، کدامیک از دو وضعیت بود و نمود در اهمیت و اصالت، اولویت دارند و در صورت لزوم باید فدای دیگری شوند؟

    آدمیان در پاسخ به این پرسش – عملا – دو دسته‌اند؛ دسته‌ای «بود» را مهم دانسته و در اولویت قرار داده و «نمود» را فدا می‌کنند و دسته دیگر، کاملا واژگونه عمل کرده و «بود» را فدای «نمود» میکنند.

    بر پایه چنین تبیینی، «سادگی» یعنی فدا کردن نمود به پای بود. به تعبیر دیگر، سادگی، یعنی بی‌اعتنایی به تصویر خود در ذهن دیگران.

    ۲- زندگی اصیل

    و این «یعنی سادگی و طبیعی زیستن» همان است که فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از آن به عنوان «زندگی اصیل» تعبیر می‌کنند. «زندگی اصیل» یعنی زندگی برابر فهم و تشخیص خود. و این فرایند زندگی‌ خودجوش و خودانگیخته است. در غیر این صورت، زندگی عاریتی است.

    ۳- نشانه‌ها و بازخوردهای سادگی

    الف: نشانه‌ها

    • انسان ساده و طبیعی خود را، نه می‌ستاید و نه می‌نکوهد.
    • انسان ساده و طبیعی هم بود دارد و هم نمود، اما نمایاندن ندارد.
    • انسان ساده و طبیعی، درباره خود هیچ ادعایی ندارد و نمی‌کند.
    • انسان ساده و طبیعی، سبک‌بار (به تعبیر امام علی «خفیف المؤنة») است و خود را تخته‌بند قید و بند نمایشی نمی‌کند.

    ب: بازخوردها

    • سادگی و طبیعی‌زیستن، انسان را اخلاقی‌تر می‌سازد. (به میزانی که انسان ناساده و پیچیده است غیراخلاقی عمل می‌کند.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، آرامش روان دارد (به میزانی که انسان پیچیده است اضطراب دارد.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، به نوعی استقلال و استغنا دارد و دگرگونی‌های بیرونی، او را دگرگون نمی‌سازد.
    • انسان ساده و طبیعی‌زی از تمرکز توش و توان برخوردار است و در پویه سمت هدف همه آنها را دریافت میکند و انرژی و نیروی او پاشان و پریشان نمی‌گردد و دچار سوخت و پرت نمیشود.

    رواقیان بر این ایده و انگاره بودند که: هرچه وابستگی به بیرون کمتر باشد، به همان اندازه آسیب‌پذیری کمتر و آرامش نزدیک‌تر است.

    ۴- ذهن و زبان سپهری به دنبال رنگ ساده و سادگی

    میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونه‌هایی از ابیات قطعه‌های هشت کتاب را بنگرید:

    «زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست»
    (صدای پای آب)

    «ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت»
    (صدای پای آب)

    «این آب روان/ ما ساده‌تریم/ این سایه/ افتاده‌تریم…»
    (شرق اندوه، پاراه)

    ۵- وارستگی

    بازنمای «سادگی»، «وارستگی» است. آدم ساده در بی‌آرزویی محض و در «سکوت خواهش» (صدای پای آب) بر قله‌ای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد:

    «قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا‌پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان…»


    پاورقی: بر سنگِ قبر نویسنده رمانِ «زوربای یونانی»، نیکوس کازانتزاکیس، نوشته شده: «دیگر نه آرزویی دارم و نه می‌ترسم، من نهایتِ آزادیم!» کازانتزاکیس بی‌آرزویی را نهایتِ آزادی می‌داند. مقایسه کنید این سخن را با سخنِ شمس تبریز، که در نگاه او نیز منتهایِ آزادی، بی‌آرزویی است. آنجا که گفته: «توانگری در خرسندی است؛ و سلامتی در تنهایی است؛ و آزادی در بی‌آرزویی است.» (مقالات شمس، تصحیح و تعلیق: موحد، ص ۷۹۷)

    ۶- بی‌رنگی

    و بازنمای وارستگی، بی‌رنگی است. از این روست که سپهری بر بی‌رنگی و یک‌رنگی تاکید دارد:

    • دفتر شرق اندوه، قطعه‌های: شورم را و نیز وید
    • به تعبیر: «شناوری در رنگهای فطری»
    • در «کثرت‌آباد جهان به دنبال گل یکرنگی» است. (دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
    • از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندی‌ها و دوگانگی‌هاست (دفتر شرق اندوه و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
    • به گذر از شوره‌زار خوب و بد سفارش میکند: «بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم» (آوار آفتاب)
    • از دیوار‌زدایی می‌گوید. (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)

    ۷- قناعت

    بازنمای سادگی، وارستگی و بیرنگی، قناعت است.

    «قناعت»، یعنی: بسنده‌سازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی

    «قناعت»، یعنی: ترکیب دو چیز: «شادی از داشته‌ها» + «ننگریستن به نداشته‌ها»

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (صدای پای آب)

    «از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور…»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)

    فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی و سادگی، وضعیتی است که در تجربه شاعرانه سپهری از آن به عنوان «هوای خنک استغنا» (صدای پای آب) یاد شده است.

    ۸- هوای خنک استغنا

    هوای خنک استغنا؛ استعاره‌ی زندگی در منهای آز و نیاز است، ایماژِ زندگی در معنویت فرا‌ایسم است و اشاره به «جنگل‌آباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر)، جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و «دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز).

    «هوای خنک استغنا» در قطعه‌های دیگری از شاعرانه‌های سپهری هم طنین‌انداز‌ست و پژواک دارد. از آن جمله – بویژه دو قطعه – شایان توجه‌اند:

    قطعه یکم: فراتر

    «می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/ دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/ آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/ سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/ در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/ بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/ به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/ از درندگی نام و نشان نیست…/ در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/ می‌شنوی/ من شکفتن‌ها را می‌شنوم/ و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/ اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست؛ لرزش یک برگ!»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: فراتر)

    قطعه دوم: برتر از پرواز

    «دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/ میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی…/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/ چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/ سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی‌تاب است…»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: برتر از پرواز)


    دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه – شاید – سامان و سامانه‌ای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به «فرش فراغت» (مسافر) یاد میکند.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه دوازدهم )

    آموزه دوازدهم: مواجهه طنز‌آمیز با زندگی (زندگانی، سیبی است گاز باید زد با پوست)

    درآمد:

    الف:

    از ویژگی‌های – و بلکه از برجسته‌تربن ویژگی‌های – زبان سپهری «طنز» است. برای طنز تا کنون تعریف جامعی صورت نگرفته است. به رغم آن – اما با شگردها و تکنیکهایی چنان: فکاهی، هزل و هجو، طعنه و تمسخر و جوک متفاوت است. «طنز» را گاهی: «اجتماع هنری ضدین / نقیضین» دانسته‌اند.

    بهر روی، طنز در شعر و شاعرانه‌های سپهری، حضوری جدی دارد و از بسامد بالایی برخوردارست و به روشنی دیده می‌شود، این ویژگی زبانی – در واقع – بازنمای ذهن و تجربه زیسته اوست. طی نامه‌ای (از مبداء توکیو برای دوستی در ایران) می‌نویسد: «… گاهی فکر میکنم زندگی رگه‌های طنز‌آمیزش بیشتر است.» (هنوز در سفرم، ص: ۸۲)

    بسیاری از قطعه‌ها و بندهای شعر سپهری را – یک بار هم – ذیل چنین عنوانی باید دید و در نقد و نگر گرفت. برای مثال:

    «… /شهر پیدا بود/ رویشِ هندسی سیمان،آهن، سنگ/ سقف بی کفتر صدها اتوبوس/ گل فروشی گلهایش را می‌کرد حراج/ در میان دو درخت گل یاس/ شاعری تابی می‌بست/ پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد/ ‌کودکی هسته زردآلو را/ روی سجاده بیرنگ پدر تف می‌کرد/ و بزی از “خزر” نقشهٔ جغرافی، آب می‌خورد/ ..» (صدای پای آب)

    بند «و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد» گزاره‌ای است طنز‌آلود چه آنکه؛ در عالم واقع چنین چیزی ممکن نیست!

    و یا در عبارتی که مرگ پدر را روایت میکند:

    «… پدرم پشت دوبار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف/ پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی/ پدرم پشت زمان‌ها مرده است/ پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود/ مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد/ مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می‌خواهی؟/ من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    لحن خوشباشانۀ سپهری شعر ووی را با طنزی حکیمانه‌ آغشته کرده است. صحبت از واقعۀ دل‌سوزی چون مرگ پدر است؛ اما گویی سپهری قضیه را طور دیگر می‌بیند و نشانی از اندوه ندارد، حتی بجای اینکه بگوید پدرم دوسال پیش مرد، می‌گوید: «پشت دوبار آمدن چلچه‌ها، پشت دو برف» و «پشت دو خوابیدن در مهتابی»، و در این تعابیر هیچ حزنی احساس نمی‌شود. سپهری در این فقرات با طنزی حکیمانه به مخاطب القا می‌کند که در این دنیای بزرگ و گذرا، حتی از دست دادن همیشگی عزیزترین‌ها نیز غم بزرگی نیست. گواه بر این، بر‌نبشته سپهری در پاسخ به تسلیت‌نامه‌های مرگ پدر است. در فرازی از آن، آمده است:

    «… مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکّه‌ای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونی‌های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوضِ خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشم‌ها تر بود، من در ناظم‌آباد تنها در دره‌ها می‌گشتم، خود را با همه چیز هماهنگ می‌دیدم. گاه می‌خواستم همه گیاهان را ببویم، در درخت‌ها فرو روم، سنگها را در خود بغلطانم. ….

    در ناظم‌آباد تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمی‌خواستم و دست من همواره پر می‌شد. مهربانی هستی از همه جا می‌تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در بر گرفته بود. …» (هنوز در سفرم، ص: ۹۵-۹۳)

    با همین زبان طنز است که در شعر دیگری می‌گوید:

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند» (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و نیز آنجا که زندگی را تعریف میکند:

    «زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/ زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/ زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/ زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/

    زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/

    خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه/ فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/ زندگی شستن یک بشقاب است/ زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/ زندگی مجذور آینه است/ زندگی گل به توان ابدیت/ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/ زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ..» (صدای پای آب)


    ب: و این یعنی، درمان تراژدی با طنز

    طنز، برخلاف تصور رایج، نه نشانۀ گریز از حقیقت است و نه ساده‌انگاری در برابر آن. بلکه، در عمیق‌ترین شکل خود، نوعی پویش و استراتژی اگزیستانسیل است برای مواجهۀ با پوچی و ملال. این خنده، خندۀ انسان آگاه است، خنده دازاین! کسی که می‌داند زندگی صحنه‌ای ملال‌انگیز و کسالت‌بار است اما در آن غرق و نابود نمیشود.

    اروین یالوم، روان‌درمانگراگزیستانسیال، طنز را به‌عنوان یک راهکار دفاعی مثبت در مواجهۀ با اضطراب مرگ و ملال معرفی می‌کند. او اذعان می کند که بسیاری از بیمارانش، وقتی در برابر حقیقت مرگ قرار می‌گیرند، به جای فروپاشی، از طنز برای حفظ شأن و کنترل روانی خود استفاده می‌کنند.

    ویکتور فرانکل نیز در کتاب «انسان درجستجوی معنا»، به تجربۀ زندانیان اردوگاه‌های نازی اشاره می‌کند که با ساختن جوک‌های تلخ دربارۀ وضعیت خود، از بی معنایی و ملال عبور می‌کردند. به روایت فرانکل، طنز می‌تواند حتی در شرایطی که همه‌چیز از دست رفته، راهی باشد برای حفظ آزادی درونی.

    نیچه در «چنین گفت زرتشت» طنز را نه نشانۀ بی‌تفاوتی، بلکه ترجمانِ بالاترین درجۀ توانایی انسان برای رویارویی با تراژدی هستی می‌داند. او خنده را مؤلفه ای از “روح آزاد” و “انسان برتر” می داند:

    «من خنده را دوست دارم، چرا که خنده ما را از سنگینی و سهمگینی افکار، رها می‌سازد.»

    و:

    «شاید وظیفه ما این باشد که بر شانه‌های خود، دلقکی را حمل کنیم تا در مواقع لازم بتوانیم به خودمان بخندیم.»

    «انسان تنها هنگامی که خود را مضحکه‌ای بی‌ضرر ببیند، می‌تواند واقعاً آزاد باشد… روح آزاد کسی است که بتواند بر اندیشه‌های خویش بخندد»

    طنز از منظر نیچه یک بازی سطحی نیست؛ امری فراتر از آن است و کنشی رهایی‌بخش قلمداد می شود که انسان را از بردگیِ ارزش‌های کهنه آزاد می‌کند. برای نیچه، خندیدن به خود، به سنت، و حتی به مفهوم «حقیقت»، خود مولفه ای از زندگی حکیمانه است. چنین خنده‌ای، از انسانی حکایت می کند که از ملال و پوچی فراتر رفته و به خلقِ ارزش‌های نوین نائل آمده است.


    ج:

    بدین نگاه و نگر «طنز» را می‌توان به‌ مثابۀ نوعی واکنش اگزیستانسیال به این وضعیت بحساب آورد. انسان به کمک طنز، از سر درماندگی و در‌یوزگی، تسلیم بی‌معنایی نمی‌شود و در دام خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نمی‌آید. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه—هم پذیرش و هم تمسخر زدن—جهان را به چالش می‌کشد. این همان چیزی است که در آثار نیچه، کامو و بکت نیز دیده می‌شود.

    طنز:

    • در نگاه نیچه‌، بیان و ابراز قدرت در برابر نیهیلیسم است
    • در نگاه کامو، بازی‌ای است که در آن پوچی به ابزاری برای آزادی تبدیل می‌شود.
    • در نگاه بکت، شیوه‌ای برای تاب‌آوری در جهانی بدون قطعیت است
    • و در روان‌ درمانی اگزیستانسیال، مکانیسمی برای حفظ کرامت انسانی و معنا بخشی به زندگی در شرایط دشوار است.

    د:

    بر پایه این پیش در‌آمد «طنز» به عنوان داروی شفابخش چالش انسان با درد معنا، در ادب فارسی هم جایگاه و پایگاه ستبر و سترگی دارد، از جمله در رباعیات خیام و نیز در شعر سپهری. برای نمونه:


    ۱- زندگانی سیبی است …

    واکاوی و بر کشیدن معنای نهفته در این سخن، به کمک طیفی از فرازها و فقرات شعر هشت کتاب – شاید – به منطق تحلیل و به واقع نزدیکتر باشد. در این راستا، دو دسته از آن فرازها – که به نوعی بافتار و ساختار شعر را نشان داده و تا حدودی جغرافیای اندیشه را باز‌نمایی کرده و خواننده را در افق ذهن و زبان شاعر قرار می‌دهد، آورده می‌شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرایانه و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن» (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم» (همان)

    «رستگاری نزدیک است/ رای گل‌های حیاط» (د/ حجم سبز،ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست/ ایمان هست/ آری/ تا شقایق هست، زندگی باید کرد …» (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز/ نانِ گندم خوب است/ و هنوز/ آب می‌ریزد پایین/ اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز:

    «قطره‌ها در جریان/ برف بر دوش سکوت/ و زمان روی ستون فقرات گل یاس…» (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد» (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. نمونه فرازهایی را بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» – شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد و چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و نیز چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را به همه ابعاد باید پذیرفت و بنا بر این زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست !


    ۲-

    بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.


    ۳- نقطه اوج طنز زندگی، عصیان بر پوچی.

    بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

    و این یعنی واکنش طنزآمیز!

    طنز کمک میکند تا آدمی:

    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده (در بندهای اول و دوم) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)

    «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)

    «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

  • نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و برآمدگاه شعر او

    چکیده درس‌گفتار نشست چهارشنبه بیست و ششم آذر (به بهانه نقد فرمایشات جناب غفاری) با عنوان «نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و بر‌آمدگاه شعر او» – در ۷ بند

    ۱

    بحرانهای سیاسی – اجتماعی روزگار ما – جملگی – بر‌آمده از یک بیماری فراگیری است که می‌توان از آن به عنوان «جنون ایدئولوژیک» یاد کرد که هسته مرکزی آن «خود_انکاری و قربانی» است.

    واکاوی و کالبد‌ شکافی این جنون، نشان میدهد که چگونه منطق آن بیماری – حتی – در باز_سازیهای سکولار آن، بتهایی چنان؛ دولت_ملت، بازار آزاد، امنیت ملی و …. تا سر حد امر متعال و مطلق، یعنی خدا بالا کشیده و بر جان و جهان حاکم کرده و انسان و انسانیت را به پای آن قربانی کرده و میکند!

    این بیماری که بر پایه کهن الگو/ اسطوره‌ای تجسم یافته و تا امروز هم در شکل کنش ایدئولوژیک مدرن دامن کشیده است، دارای یک هسته مرکزی است. هسته مرکزی آن کهن الگو دو فراز دارد:

    یکم: قربانی ساختن فردیت به پای امر متعال مطلق، به ازاء پاداش انتزاعی به نام آخرت و یا جامعه آخر‍الزمانی!

    دوم: قربانی ساختن قانون کلی «مکش»

    ۲

    شاکله و ساختار جهان ما از آن جهت مغلوب «جنون ایدئولوژیک» است که همواره از انسان خواسته و میخواهد تا «فردیت» و هم قانون کلی «مکش» را فدای یک «او / دیگریِ» انتزاعی و مطلق کند!

    این «او / دیگریِ» مطلق و نا‌متعین را، هیچ چیز – نه لذت زیبایی شناختی و نه لوگوس/ عقل – نه می‌تواند و نه باید محدود کند؛

    – در سیاست: دولت_ملت، آن دیگری نا‌متعین است. این خدا از شهروندان می‌خواهد تا فردیت خویش و هم‌قانون کلیِ «مکش» را در جهت … قربانی کنند. سرباز مطیع در این منطق، قهرمان است نه قاتل!

    – در ایدئولوژی: انقلاب و یا آرمانشهر، آن دیگری است که خشم و خشونت و سرکوب را توجیه میکند. فرد انقلابی حاضر است فردیت و قانون کلی را برای رسیدن به جامعه برین به تعلیق در آورد!

    – در سرمایه‌داری: بازار آزاد و رشد اقتصادی، آن خدای مدرن است که قربانی کردن محیط زیست و حقوق کار و کارگران را هم توجیه میکند!

    «جنون ایدئولوژیک» = پذیرش زیستن در شکافی است که هم فردیت و هم قانون کلی را به نفع یک اویِ نا‌متعین قربانی میکند. این جنون در اسطوره‌ها رد پایی دارد (چنان اسطوره گشتاسب و اسفندیار در شاهنامه) و احتمالا از کهن الگویی پیروی میکند که ریشه در خوانش غلط از ابراهیم – به عنوان شهسوار ایمان – در قصه قربانی اسماعیل دارد!

    ۳

    جنگ و جدال‌ها – بطور عمده – و از جمله – مثلا جنگهای جهانی اول (۱۹۱۸ – ۱۹۱۴) و دوم (۱۹۴۵ – ۱۹۳۹) درست ریشه در همین فلسفه دارد. در جنگ جهانی اول، ملی‌گرایی افراطی و رقابتهای استعماری و در جنگ جهانی دوم، فاشیسم و ناسیونال_سوسیالیسم. در این جنگها، فردیت انسانها و نیز قانون کلی مکش به پای یک او و دیگری نا‌متعین و در راستای تعمیم یک ایدئولوژی نادیده گرفته شده و قربانی می‌شوند.

    (و درست در این هنگامه است که در غرب فرهنگی، شاهد ظهور ایده ها و اندیشه‌های انسان‌گرایانه در قالبهای گوناگون هستیم؛ ایده‌ها و اندیشه‌هایی چنان: اگزیستانسیالیسم توسط سارتر در رمان «تهوع»، ابزوردیته کامو در «افسانه سیزیف»، مینیمالیسم توسط ساموئل بکت در نمایشنامه «در انتظار گودو» و …)

    ظهور و بروز ایده و اندیشه‌هایی از این دست – در واقع – نوعی عصیان معناگرایانه علیه جنون اید‌ئولوژیکی بود که انسانیت را درون کتابها رانده و انسان را آواره کوچه_پس‌کوچه‌ها و خیابانها کرده بود.

    ۴

    این کهن الگو، با توجه به زمینه‌های تاریخی و از جمله نازایی فکری- فلسفی و علمی هزاره پیشین و نیز زمینه‌های مذهبی از قبیل تقدیس و تقدس مرگ و شهادت بر پایه خوانشی از داستان ابراهیم و اسماعیل و یا حادثه عاشورا، به نوعی، سپهر فرهنگی- سیاسی ایران معاصر را هم فراگرفته و پوشش داده بود.

    پس از مشروطیت و بویژه طی سه دهه پیش از اتفاقات و تحولات سال ۵۷ سه جریان در صحنه سیاسی- اجتماعی، کنشگر است و کنشگری دارند؛

    • جریان چپ با نمادگرایی حزب توده
    • روحانیت با تکیه بر ایدئولوژی مذهب
    • ملی- لیبرالها با نماد دکتر مصدق

    جریان اول، به مثابه سیاهچاله‌ای بخش مهمی از روشنفکران و نخبگان جامعه ایرانی را حتی در عمق حوزه محافظه‌کار، در کام خود گرفت و آنان را به گونه‌ای هضم خود کرده و از توش و توان آنان مایه و سرمایه ساخت.

    این جریان و جریان دوم یعنی روحانیت و امپراطوری مذهب، به رغم همه تفاوت‌ها و اختلافات، اما در یک عنصر، مشترک بودند و آن «جنون ایدئولوژیک» که بر پایه آن، هر دو، شهروندان را به پای یک «اوی مطلق، مقدس و انتزاعی» به قربانگاه برده و در این راستا قانون کلی «مکش» را هم با برچسبهایی، ضد ارزش دانسته و می‌دانستند!

    این دو جریان در یک ائتلاف ناخوداگاه و نانوشته و – با توجه به ناکارآمدی جریان سوم یعنی؛ ملی/ لیبرالها در صحنه سیاسی- اجتماعی – هر کدام با زبان و بیانی – آن کهن الگو را نمایندگی کرده و سرشت و سرنوشت جامعه را رقم زدند. معنا و مفهوم سخن مهندس بازرگان که گفته بود: «فاتح اول انقلاب، مارکسیست‌ها هستند» همین بود!

    ۵

    در چنین وضعیتی، آنچه – عمدا و یا سهوا – نادیده گرفته میشود و شد:

    • انسان و انسانیت
    • اخلاق، حقوق و قانون
    • آماده سازی زیرساخت‌ها
    • توسعه فردی (همان آموزه‌های قران: علیکم انفسکم + این الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسکم …)

    ۶

    در چنین زمینه و زمانه‌ای، دو نسخه برای شفای ایران زمین نوشته و تجویز میشد:

    الف: نسخه‌ای که شنیده شد

    ب: نسخه‌ای که هرگز شنیده نشد!

    نسخه اول؛ نسخه رادیکالیسم چپ است. سالهای دهه پنجاه – پس از دو دهه بستر سازی عوامل مختلف و از جمله رژیم سیاسی مستقر، آنهم در جامعه‌ای که میراث‌بر یک هزاره نازایی است، جامعه ایرانی بر آستانه انقلاب ایستاده بود، طیف وسیعی از نویسندگان و نخبگان و از جمله شاعران با چریکها دوشادوش یکدیگر با دستگاه مستقر سیاسی وارد مبارزه و در جنگ و جدال شدند. چریکها با سلاح گرم و شاعران با سلاح سرد شعر. در این برهه،شعر و روشنفکری را احمد شاملو، نمایندگی میکرد و بدین ترتیب، شنل و شولای مولفه زبانی و ادبی انقلاب بر دوش ایشان افکنده شد.

    احمد شاملو – که البته از قله‌های شعر مدرن فارسی است – شعر را مبارزه، شاعر را مبارز و بلکه چریک ادبی می‌دانست.

    نسخه دوم، اما نسخه سپهری است.

    سپهری، به رغم معاصرت، اما گویا از عمق تاریخ آمده بود و – چنانکه میراث مکتوب او – نامه‌ها و شاعرانه‌ها، البته با زبان استعاره و اسطوره – نشان میدهد با ساختار بیماری مزمن تاریخی ایران آشنا است.

    (مولفه‌های ساختاری بیماری ایران در وجه فرهنگی؛

    مولفه یکم: ایده‌آلیسم و مینوگرایی = متافیزیک مبتی بر نفی فیزیک

    مولفه دوم: از خود بیگانگی و تعلیق انسان. سرنوشت چنین انسانی، عمده یکی از دو وضعیت است. یکی: نیهیلیزم/انعزال و بیهوده‌گرایی و دیگری: نیهیلیزم/ انتحار و خشونت‌گرایی

    و مولفه سوم: نازایی و ناتوانی در تولید فکر و فلسفه و دانش)

    و به رغم جوانی، اما – گویا – نسخه‌های شفابخش انسان را در مطالعه گرفته و به تأمل کشیده است.

    و نیز به رغم بادهای تند مخالف، و در حالیکه نسبت به هیچ ایسم و ایده‌ای، گارد نداشت و نیز بادیگارد نبود، جرئت و دلیری ورزیده و شجاعانه بر فراز نوعی از محافطه‌کاری ایستاد و برای شفای درد تاریخی ایران، نسخه‌ای متفاوت پیچید.

    ۷- (درآمد)

    سپهری در رزومه خود (به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب «پرت از مرحله» خورده و «نابهنگام» ارزیابی میشود.

    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، «پاسبانها» را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:

    «پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟
    من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    – درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.

    به رغم آن -اما-:

    ۷/۱

    هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی بوده است.

    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است.

    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست. از آن جمله:

    قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:

    • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود
    • پس از آن، چنین حس و حالی در شعر «آب» طنین انداز می‌شود
    • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد»
    • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است
    • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد
    • و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. (برای نمونه):

    آنجا که:

    • از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    • و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    • و یا با هشدار بر بحران‌های زیست_محیطی، بر پایه نظریه زمین_سوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    • و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد

    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست (شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد.

    در شعر صدای پای آب:

    «موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/ که سیاست و چه خالی می‌رفت/…»

    و در پیوند با این:

    «… /من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری؛ دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه می‌خواند…» (دفتر حجم سبز، قطعه ندای آغاز)

    و البته به شیوه ایدئولوژیست‌های مدرن، یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوبد و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت.

    ۷/۲

    و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید.

    افزون بر مفاهیمی چنان: «شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست» شاهد حضور مفهوم دیگری چنان «زن» در شعر سپهری هستیم.

    زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین.

    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان «خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی» از او به عنوان: «عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت» یاد میکند.

    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:

    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است.

    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد.

    ۷/۳

    بر این پایه:

    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزواست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم بازنمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روزمره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است:

    «بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم …» (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    و بدین روی، روح زمانه، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی معناداری برخوردار است.

    و چنین است که شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم از امضا ویژه خود برخوردار است.

    ۷/۴- چکیده آنکه:

    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.

    مثلا او در شعر «پیغام ماهی‌ها» – البته در یک سطح از برداشت: بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و …

    آری، مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب … چرا که:

    «به درک راه نبردیم به اکسیژن آب/ برق از پولک ما رفت که رفت/ ولی آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب/ که اگر باد می‌آمد دل او پشت چین‌های تغافل می‌زد/ چشم ما بود/ روزهای بود به اقرار بهشت» (حجم سبز، پیغام ماهی‌ها)

    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.

    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره – در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر «پیغام ماهی‌ها» (به عنوان نمونه) در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی کلید_واژه‌هایی چنان: «حوض، آب، ماهی» بازنمای زیستگاهی است که در سروده «پشت دریاها» چنین آمده است:

    «دور باید شد دور/ مرد آن شهر اساطیر نداشت/ زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود/ هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد/ چاله آبی حتی مشعلی را ننمود/ دور باید شد دور/ شب سرودش را خواند/ نوبت پنجره هاست»

    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:

    «پشت دریاها شهری است/ که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است/ بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند/ دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است/ مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند/ که به یک شعله به یک خواب لطیف/ خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود/ و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…»


    پایان

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه یازدهم )


    آموزه یازدهم

    درآمد

    یکی دیگر از مجموعه باید و نبایدهای بر آمده از طبیعت‌گرایی و معنا‌درمانی و در واقع از حلقه‌های زنجیره رواقیگری و رواندرمانگری، عشق، دگر‌دوستی و مهرورزی است. تبیین مطلب با چند مقدمه:

    مقدمه یکم

    آدمی زاده و زاییده ارتباط است. ارتباط زیستی و بر آن پایه، ارتباط انسانی و اجتماعی. به بیان قرآن:

    خلق الانسان من علق + انا خلقناکم من نفس واحده + انا انشاناکم من الارض و …

    به موجب این است که قرآن می‌گوید:

    « من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل …. » ( ن.ک: آیات داستان هابیل و قابیل )


    پاورقی: ردپای این اندیشه در تاریخ فلسفه

    رد پای چنین ایده و اندیشه‌ای را در تاریخ فلسفه از گذشته‌های دور تا امروز می‌توان به تماشا نشست و در دیده گرفت. برای نمونه:

    نمونه اول: در میراث مولانا

    مولانا می‌گفت راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام:

    آینهٔ کُلی ترا دیدم ابد
    دیدم اندر چشم تو من نقش خود
    گفتم آخر خویش را من یافتم
    در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد
    که منم تو، تو منی در اتحاد
    (مثنوی، دفتر دوم)

    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.

    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

    نمونه دوم: ارتباط زیستی در شعر سپهری

    «ارتباط زیستی» در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است؛

    سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/ از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »

    و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »

    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »

    و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » (صدای پای آب)

    و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که:

    « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » (صدای پای آب)

    جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

    « آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» (بودهی، حجم سبز)

    نمونه سوم: فلسفه یاسپرس

    ارتباط زیستی، عشق و پی جویی آواز حقیقت ترجمه چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید – در فلسفه یاسپرس بتوان دید. (یاسپرس، متفکر آلمانی/سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان)

    وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و دست آخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش:

    «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…

    یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…

    بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟

    پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.»
    (کوره‌راهِ خِرَد با ترجمه مهبد ایرانی‌طلب)


    مقدمه دوم

    از نیازمندیها – و البته عالیترین نیاز – انسان، نیاز خودشکوفایی است. برابر نظریه مازلو، خودشکوفایی، در تحلیل محتوایی همان معنویت است، چه آنکه معنویت: فرو‌روی در خود و فرا‌روی از خود است

    مقدمه سوم

    خودشکوفایی در بستری از ارتباط زیستی، مولد عشق است. عشق، مقوله‌ای است فراتر از عدالت و شفقت. چه آنکه، عشق، همسان انگاری دیگران با خود است

    سطوح مواجهه اخلاقی انسان در مناسبات اجتماعی:

    • عدالت = رعایت حق دیگران
    • شفقت و سخاوت = بخشش بخشی از حقوق خود به دیگران
    • عشق = همسان انگاری دیگران با خود

    ۱. عشق، دگر‌دوستی و مهرورزی: راهبردی شادی و آرامش

    رواقی‌ها بر این باورند که آن چیزی که آرامش و شادی را به زندگی انسانها میآورد، عشق و دگر‌دوستی است. مارکوس میگوید:

    « هدف از آفرینش، دوستی است. … از این رو وظیفه انسانی ایجاب میکند تا در روابط اجتماعی، در اندیشه دیگران باشیم و نسبت به آنان – بی هر گونه انتظار و توقع و منت – مهر ورزیده و نیکی کنیم.»

    رواقی‌ها بر این باورند که انسان برای کسب شهرت و ثروت و هر گونه موقعیت اجتماعی دیگر، گرفتار اضطراب و دچار نوعی پاشانی و‌پریشانی گشته و میشود و این نیازمند به التیام و مرمت است. و راهکار آن، عشق، عشق ورزی و نوعدوستی است.


    ۲. بازتاب عشق و نوعدوستی در شعر سپهری

    میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های او – در واقع – به مثابه نمایشگاه بازنمای ایده و اندیشه عشق و نوعدوستی است.

    از میان نامه‌ها

    در نامه به نازی:

    « … خرده مگیر؛ روز ی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آبپاشی کنم و تو به کاجها سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازه‌ها، پای گلها، بهای آن را مینویسند و خروس را پیش از سپیده‌دم سر میبرند و اسب را به گاری میبندند و خوراک مانده را به گدا میبخشند، چنین نخواهد ماند. (هنوز در سفرم)

    از میان شاعرانه‌ها

    • شعر آب
    • شعر و پیامی در راه
    • قطعه‌های شبانی وجود

    قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد:

    1. رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    2. پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    3. طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    4. و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    5. حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    6. و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد:

    « حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود/ من به آنان گفتم: …. / و به آنان گفتم: …. / و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم/ و … / و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:/ هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی/ صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،/ هر که با مرغ هوا دوست شود/ خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود./ آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند/ می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه! »

    1. و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد:

    « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…!!/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…!!!/ پای کمیابترین نارون روی زمین/ فقه می‎خواند/ … »


    بندها و قطعه‌هایی از این دست، که شاعر را در مقام « پرستاری وجود و شبانی هستی » نشان می‌دهد، در واقع نمایشگاهی از مطلوب خیرخواهی و اخلاقی‌گری است که به نوعی ریشه در ایده « رایگان بخشی » – که برابر نظام اندیشگانی شاعر – جاری در نظام هستی است.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت چهارم/ آموزه دهم )


    ۱- عطش معنا

    آدمی در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، برابر بافت اندام روانی ، به شدت عطش معنا دارد. این از یک سو، از سوی دیگر – اما – جهان، به این عطش پاسخ نمی‌دهد، زیرا دست_ یازی به معنای زندگی چنان است – که به تعبیر سپهری در همین شعر نشانی –

    « کودکی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر‌دارد از لانه نور »

    ۲- وضعیت پارادوکسیکال

    به این ترتیب، آدمی در جهان واقع، دچار یک وجه تراژیک و یک وضعیت پارادوکسیکال است. پارادوکس بین عطش معنا و سکوت سهمگین جهان!

    ۳- خاستگاه درد پوچی

    این وجه و وضعیت تراژیک و پارادوکسیکال، خاستگاه و زادگاه درد « پوچی » است.

    در ادبیات روانشناختی، رواندرمانگرایان وجود‌گرا، از مفهومی با عنوان « مسلمات هستی » یاد میکنند. مسلمات هستی – که در بیان اروین یالوم به عنوان مسلمات چهارگانه یاد شده است – در واقع اشاره دارد به دغدغه‌ها و مسأله‌های وجودی انسان. از جمله آنها، یکی دغدغه و مسأله « پوچی/ معنا» ست

    ریشه پوچی در تلاش نافرجام انسان برای “تصاحب حقیقت” و رسیدن به پایان مسیر است

    انسان از سویی، به شدت عطش معنا‌یابی دارد و از سوی دیگر، چون با سکوت جهان در پاسخ به آن مواجهه میشود، دچار پوچی گشته و احساس بی‌معنایی میکند.

    « پوچی » در این تعریف به معنای « هیچ / هیچ_انگاری » و از جنس نیهیلیسم نیست، گر چه اگر درمان نشود، البته ممکن است به فرجامی چنین دچار شود

    ۴- تحلیل محتوایی پوچی

    در یک تحلیل محتوایی،

    پوچی، یک « انگاره ذهنی » است و نه یک « حقیقت عینی » و آن انگاره بر دو پایه استوار است؛

    • یکی، تمنای مالکیت مطلق و توهم امکان_پذیری تصاحب حقیقت.
    • و دیگری، واقع انگاری مرزبندی‌های اعتباری و ذهنی

    بدین بیان، خاستگاه حس پوچی، یک خطای روشی است. انسان می‌خواهد “راز گل سرخ” ( هستی/ حقیقت مطلق/ امر متعال ) را شناسایی و تصاحب کند. اما چون چنین نمیشود و در واقع حقیقت مطلق به چنگ نمی‌آید، پوچی و به دنبال آن نوعی خودکشی فلسفی سر زده و یاس و ناخوشی خودنمایی میکند و ملال و دلگیری سپهری زندگی را پوشش میدهد که « موسم دلگیری » است.

    ۵- پاسخ‌ها به درد پوچی

    این است که « پوچی » درد مشترک انسان است و انسان از همان آغاز به دنبال درمان این درد و گذر از آن بوده و هست و نسخه‌هایی چند تجویز شده است:

    • ✓ مذاهب به رغم تکثر و تنوعشان – در واقع – هر کدام به نوبه خود، به عنوان نسخه تجویزی گذر از درد پوچی سر بر آورده و جریان گرفته‌اند. چت آنکه – اساسا – مذهب، تجربه زیسته انسان در مواجهه با درد پوچی، در مدار دنیای واقع بوده و هست
    • ✓ پس از آن اگزیستانسیالیسم، پاسخی دیگر بوده است
    • ✓ و نیز ابزوردیسم – چنان کامو در افسانه سیزیف – پاسخ دیگری به مسأله « درد پوچی » است
    • ✓ و …
    • ✓ و در این سپهری هم پاسخی دارد، پاسخی که البته رگه‌هایی از آن در مذاهب، در اگزیستانسیالیسم و در ابزوردیسم نیز یافت می‌شود.

    ۶- راهبرد سپهری: مهندسی ذهن

    سپهری، در چارچوب سلوک فکری و نظام اندیشگانی خود، و با تاکید و تکیه بر اصالت وجودی انسان – چنانکه پیش از این هم به اشارت گذشت – بر سازه « اراده معطوف به معنا »، « مهندسی ذهن » را راهبرد درمان دانسته و بر این بنیاد، گامهایی را بایسته می‌داند:


    گام اول: پذیرش پوچی

    درست است که « هستی، مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم » و گیتی چنان زیباست که « دست به پیرایش جهان نزنیم »، به رغم آن – اما – زندگی به خودی خود معنا ندارد و جهان – بیرون از انسان – برای عطش معنا‌خواهی انسان، پاسخی ندارد و نمی‌دهد. چه آنکه « معنا » فرآورده نیست، فرایند است و جنبه پدیداری دارد، و این، انسان است که خود باید به زندگی خود معنا ببخشد.


    گام دوم: پذیرش ابتلاء

    عینیت پذیرش پوچی، باورمندی و پایبندی به این اصل و اساس است که آدمی در دنیای واقع، « دچار » است، دچار یک وضعیت تراژیک مانند و پارادوکسیکال بین عطش معنا و سکوت جهان که در زبان سپهری از آن به عنوان « فاصله » یاد شده است. بخوانید:

    « _ چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی/ _ چه قدر هم تنها خیال می‌کنم/ دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی/ _دچار یعنی/ _ عاشق/ _ و فکر کن که چه تنهاست
    اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد/ _ و چه فکر نازک غمناکی!/ _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است/ و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست/ _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند/ و دست منبسط نور روی شانه آنهاست/ _ نه وصل ممکن نیست/ همیشه فاصله‌ای هست/ اگر چه منحنی آب بالش خوبی است/ برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر/ همیشه فاصله ای هست/ دچار باید بود/ وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف/ حرام خواهد شد/ و عشق/ سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست/ و عشق/ صدای فاصله هاست/ صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند/ _نه/ صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند/ و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...!» ( مسافر )

    گام سوم: بی‌معنایی سرآغاز آزادی

    بی‌معنایی ( که همان « ابزوردیته » در زبان کیرککاد و کامو است ) به مثابه سکه‌ای است که روی دیگر آن « آزادی » است، چه؟ آنکه – چنانکه گفته شد – « معنا » فرآورده نیست، بلکه به مثابه فرایندی است که انسان خود تجربه میکند. این‌جاست که سپهری از «پای‌پوش نبوت» ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می‌گوید و از «تکمیل کار نیمه تمام جهان » ( حجم سبز، سوره تماشا) یاد میکند و خود را در مقام «شبانی هستی» ( ن‌ک: سپهری، حرفی از جنس زمان/۳۴)می‌بیند و از «ترس شفاف» ( آوار آفتاب، نزدیک آی + حجم سبز، نشانی) می‌گوید


    گام چهارم

    بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با پوچی و برای گذر از آن نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و خندیدن و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد، باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

    این است که وی زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد. بنگرید:

    ✓ « برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم » ( د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    ✓ « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ .... / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس » ( صدای پای آب )

    ✓ « زندگانی سیبی است/ گاز باید زد با پوست. » ( حجم سبز، غربت )

    ✓ و از همین روست که در نامه‌ای ( با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری ) آورده است:

    « گاه از خود می پرسم؛

    پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟

    کار من تماشاست و تماشا گواراست.

    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …

    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.

    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    ✓ و نیز در نامه دیگری ( با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی ) می‌نویسد:

    « …بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. … »


    گام پنجم: عصیان بر پوچی

    بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

    و این یعنی واکنش طنزآمیز!

    طنز کمک میکند تا آدمی:

    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده ( در گام چهارم ) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که « بازی » به ویژه در همنشینی با « کودک/ کودکی/ کودکانه » در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    ✓ « باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم ... » ( ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن )
    ✓ « پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. ... » ( صدای پای آب )

    ✓ « .. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست! » ( حجم سبز، در گلستانه )


    ۷- نظریه آستانگی

    اما پس پشت این تکنیک‌ها، یک راهکار بنیادین نهفته است و آن « نظریه آستانگی » است. این نظریه – با توجه به تحلیل محتوا ( ن.ک: بند چهارم همین یادداشت ) – در یک بیان نمادین، از آنجا که پوچی را زاده و بر‌آمده از « انگاره شناسایی گل سرخ » می‌داند، درمان را نیز در همین می‌داند که

    « کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم ...!/ ... / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم...» ( صدای پای آب)

    نظریه آستانگی می‌گوید:

    کوشش انسان برای نیل به عشق راستین یا تقرب به خداوند و رمزگشایی از نظام هستی در بهترین حالت به رجعت سرشت حقیقت‌جوی انسان و یگانگی با طبیعت منتهی می‌شود. آدمی می‌کوشد تا از تاریکی به نور برسد، اما این تلاش هرگز او را به‌طور کامل از تاریکی بیرون نمی‌آورد. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد!

    به نظر می‌رسد که شعر « نشانی » ( نهمین قطعه دفتر هفتم هشت کتاب ) بار‌دار چنین آموزه‌ای باشد.

    شعر « نشانی » که با مطلع پرسش « خانه دوست کجاست » فراز میگیرد و سرانجام با تکرار همین گزاره: « خانه دوست کجاست » ( اما این بار در قالب آخرین جزء از نشانی فرود میگیرد به ما میگوید که این پرسش، پرسشی است که تا همیشه‌های هنوز جاری است و پاسخ پذیر نیست. چرا که:

    « حقیقت » هرگز به تمامی آشکار نیست و‌ نمی‌شود و در واقع، استنی راز_گونه و پدیداری دارد، و بنا بر این، نمی‌تواند در مالکیت ، تصاحب و به اسارت کسی در‌آید. آدمیان، هرگز مالک حقیقت نبوده و نیستند.

    بر این پایه در پیوند با حقیقت و در مواجهه با آن « رسیدن » – هرگز – مطلوب نیست، چنانکه ممکن و مفید هم نیست.‌ بدین روی آنچه در مواجهه و در پیوند با حقیقت مطلوب است و ممکن و مفید، خواستن، ورزیدن و دویدن است.

    بر پایه تحلیلی از ابن عربی ( فتوحات، ج/۲، ص/ ۳۳۷):

    « عشق »، به مثابه محرک و انگیزه‌ در حقیقت جویی و حقیقت ورزی، متعلق موجود ندارد و متعلق آن همیشه معدوم است. او می‌گوید: این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید دانست تا آنجا که گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا جلوه آن خودنمایی میکند، چنان حضور « لیلی » در خیال « مجنون » و چنین بود و هم، چنین است که « لیلیِ » مجنون با لیلی در نگاه دیگران متفاوت و متکثر است.

    به این ترتیب، شعر نشانی – با توجه به فراز و فرودش – بیش و پیش از هر چیز، معطوف به فضای آستانگی است، چه آنکه؛ جوش و خروش انسان به انگیزه « رویت و وصال » معشوق – با توجه به نظریه « مثالی بودن معشوق » باز‌خوردی جز « خودکاوی، خوداکتشافی و شیرین‌_نمایی » و یگانگی با هستی ندارد. آدمی در هوای رویت است و وصال، اما ساختار هستی به گونه‌ای است که به تعبیر سپهری: همیشه فاصله‌ای هست

    و این یعنی آنچه مهم است عشق‌ورزی است، و نه تملک و تصاحب معشوق!

  • تحلیل و تفسیر شعر نشانی

    تحلیل و تفسیر شعر نشانی

    ✓ متن شعر

    خانه دوست کجاست؟
    در فلق بود که پرسید سوار.
    آسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها
    بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
    نرسیده به درخت،
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
    کودکی می‌بینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او می‌پرسی..
    خانه دوست کجاست


    ۱- شناسه و شناسنامه شعر:

    در میان اشعار هشت کتاب، سه قطعه – بویژه – معطوف و متناظر به « سفر قهرمانی » است. دفتر پنجم و ششم، یعنی دو شعر « صدای پای آب و مسافر » و نیز شعر « نشانی » نهمین قطعه از دفتر هفتم. و در این میان شعر نشانی با توجه به حجم اندک آن – در واقع – از این منظر چکیده آن دو قطعه بزرگ است.
    « نشانی » را، برخی، از بهترینهای شعر سپهری دانسته و کسانی هم از آن – با توجه به نوع تصویرگری و نمایش روح پژوهنده انسان – به عنوان شاهکار هنر شعر او یاد کرده‌اند.
    شعر نشانی، شعری رمزآلود و رازناک‌ و سرشار از استعاره و اسطوره و به نوعی متناقض_نماست و از این رو همواره آبژه کنجکاوی و کند و کاو بوده و هست.

    ✓ موضوع شعر – چنانکه از عنوان آن بر می‌آید – نشانی است و در این راستا دو صدا به گوش می‌رسد. صدای پرسشگر که نشانی و آدرس می‌خواهد و صدای پاسخگو که از نشان و آدرس می‌گوید.
    ✓ نشانی روایت یک پرسش است. پرسش از خانه « دوست ». گاهواره این پرسش « فلق » است. پرسشگر « سوار » است، و پاسخگو، « رهگذر »
    رهگذر – با ویژگی‌هایی که دارد، با انگشت اشاره « سپدار»ی را نشان داده و آدرس می‌دهد. آدرس هفت ایستگاه دارد:

    ۱- کوچه باغ
    ۲- درخت
    ۳- فواره جاوید اساطیر
    ۴- گل تنهایی
    ۵- صمیمیت سیال فضا
    ۶- کودک
    ۷- لانه نور
    و سرانجام نیز پاسخ نهایی را حواله به کودک میدهد!


    ۲- نمادشناسی و معناشناسی نام و نشان‌ها ( قسمت اول ):

    ۱- دوست = خدا ، با توجه به بسامد خدا در شعر سپهری
    ۲- فلق= آژمان، زمان فرا‌زمان ، عهد الست
    ۳- سوار ( پرسشگر )= کسی که سلطان بر خود و در حرکت است، نماد انسان در تأمل که جویای فرا‌متن است
    ۴- مکث آسمان = پرسش از کائنات است، آسمان، نماد کائنات است که دانش‌وری ندارد و در پیشگاه دانش و دانشوران درمانده است. ( این بند شاید گوشه چشمی هم  به آیه ۷۲ سوره احزاب داشته باشد )
    ۵- رهگذر ( پاسخگو ) = کسی که بر لب عبور است.

    ✓ شاخه نور بر لب= استعاره دانایی پیشا‌مفهومی است،
    ✓ تاریکی شن= حرکت در مرز، سایه روشن خشکی و آب.

    رهگذر مانند روهرو، همان سالک است، مرد طریقت که می‌تواند نشانی بدهد. اما به نظر می‌رسد که او خود به نحوی از گمشدگان راه بی‌سرانجام کنارهٔ دریا(رمز هستی) است چون بر شن‌ها گام می‌سپرد و شاید به همین دلیل است که خود نشانی را نمی‌داند اما به هر حال می‌تواند کمک کند و نشانی کودکی را که نشانی را می‌داند به سوار بدهد.

    ✓ شاخهٔ نور می‌تواند استعاره از کلام، سخن، ذکر باشد چون از ملایمات مشبّه، لب را در کلام آورده‌است. به هر حال چیزی است که اگر به آن بیاویزی به آسمان و لانهٔ نور می‌رسی.
    به نظر می‌رسد که می‌خواهد بگوید رهگذر با کلام خود (پاسخ خود) تاریکی راه دشوار و پاگیر (شن‌ها) را برای سوار روشن کرد.

    ✓ بخشش شاخه نور به تاریکی شن‌ها، ممکن است گوشه چشمی‌ هم به اسطوره « پرومته » داشته باشد که چون خدایان آتش را از آدم دریغ کرده بودند، از زئوس – خدای خدایان – ربود و به انسان هدیه کرد.


    ۲- نام و نشان‌ها ( قسمت دوم ):

    ۶- نشانی ( مفاهیم و تعابیر به کار رفته در بندهای معطوف به نشانی ):

    ۶/۱- سپیدار= درخت، رمز جاودانگی
    ✓ توجه میکنید که شعر از زبان رهگذر آدرس را  به طبیعت ( ≠ و نه به کتاب ) می‌دهد
    می‌گوید : گل را در زمین واقع یعنی طبیعت باید دید نه در کتاب. بخوانید:

    « چقدر آدمها بیراهه می‌روند، از کنار گل بی‌اعتنا میگذرند، می‌روند تا شعر گل را در صفحه یک کتاب پیدا کنند و بخوانند، روبروی زندگی نمی‌ایستد تا مشاهده کنند. برای همین است که حرفها به دل نمی‌نشیند، برای همین است که در شهرها شوری نیست. در نقاشی‌ها جوشش زندگی گم شده است. … » ( هنوز در سفرم، ص: ۸۹ )

    چنین سیر و سلوکی – البته – در سراسر هشت کتاب در نمایش است. برای نمونه:

    « … و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید، پوست شبنم تر نیست، یاخته‌ها بی بعدند و .. » ( صدای پای آب)

    –  چنانکه تاکید متن وحیانی هم بر این است « اقرا باسم …» با توجه بر اینکه اسم همان مسمی است = واژه باد خود باد، خود باران باشد!

    • چه آنکه در نگاه سپهری، طبیعت آستانه ملکوت: « زیر بیدی بودیم./ برگی از شاخهٔ بالای سرم چیدم، گفتم:/ چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ » ( حجم سبز، سوره تماشا)

    ۶/۲- کوچه باغ
    ✓ سبز‌تر از خواب خدا: استعاره آرامش روحی و روانی. رد پای آرامش روحی/ روانی را در جای جای شعر سپهری می‌توان به تماشا نشسنت.

    • ن.ک: « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْروی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …» ( آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ..) +
    • « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم. .. » ( صدای پای آب) +
    • « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ و نپرسیم که فواره اقبال کجاست/ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است/ و نپرسیم پدرهای پدرها/ چه نسیمی چه شبی داشته‌اند. » ( صدای پای آب)

    ۶/۳- آبی عشق:

    • آبی= نماد وحدت ازلی
    • عشق= کنش بی توقع
    • رنگ آبی= رنگ بی‌رنگی  ( ن.ک: شعر: خوابی در هیاهو )

    ۶/۴-  پشت بلوغ= بلوغ = سر بر آوردن در وادی استقلال و استغنا/ هوای خنک استغنا

    ۶/۵- گل تنهایی= خلوت/ بسامد خلوت و تنهایی. ( ن.ک شعر: تنها باد + شعر: پشت هیچستان )

    ۶/۶- فواره جاوید اساطیر. تعبیری از یک نفر آمد. ( ن.ک شعر: تا نبض خیس صبح )

    ۶/۷- صمیمیت سیال فضا= تعبیری از فنا = محو عاشق در معشوق. ( ن.ک: شعر بودهی +  نیایش )

    ۶/۸- کودک= تعبیری از حالت همفازی با هستی و گیتی/ استعاره از پاکی و ../ استعاره از درگاه معرفت و ملکوت. ( ن.ک شعر: پشت دریاها ) و نیز استعاره  از پیر و مرشد. ( ن.ک شعر: تا نبض خیس صبح )

    • کودک بر کاج= پلکان معراج/ کاج تامل، ( ن.ک شعر: چشمان یک عبور )

    ۶/۹- لانه نور = خورشید ( استعاره از امتناع دست‌یازی به مقصد + همیشه فاصله‌ای هست )، ( استعاره « لانه نور » می‌تواند چنان « زبان ایماژ » توصیفی از فرامتن کلیت شعر هم باشد که؛ چنانکه دست‌یازی به لانه نور = خورشید، ممتنع است، شناسایی خانه دوست هم ممتنع است، آنچه مهم است رفتن است و رفتن و رفتن و حضور در آستانه و درگاه!


    ۳- تحلیل محتوایی شعر

    ۳/۱- درآمد
    در تحلیل معنایی هر متن، رویکرد انتخابی می‌تواند بر پایه یکی از دو روش باشد:
    ✓ یک روش، تحلیل به استناد داده‌ها و یا یافته‌های برون_ متنیِ حول محور ماتن و یا موضوع متن.
    در این روش که –  همان روش – متعارف و مرسوم است، تحلیلگر کاری به ساختار متن نداشته و ندارد و به پشتوانه پیش‌فرض‌های معطوف به ماتن و موضوع عمل میکند. با چنین رویکرد و روشی، خروجی تحقیق و تحلیل، تابعی از متغیرهای پیش‌فرض خواهد است و به همین دلیل و به همین اندازه – عمدتا – دور از انصاف علمی و آزادی عقلی صورت میگیرد.

    ✓ روش دیگر، اما، روش « شکل_مبنا » و یا روش  مبتنی بر « رهیافت فرمالیستی » است.
    بر پایه این رهیافت، برای فهم متن – به جای وام‌گیری از داده‌ها و یافته‌های برون متن – باید بر ساختار متن متمرکز شد و از رهگذر واکاوی و آنالیز صنایع ادبی و فنون هنری فرم ، متن را تحلیل و ترجمه و فهم کرد.
    گزاف و گزاف – شاید – نباشد که گفته شود:

    « هیچ عامل برون‌متنی‌ای نمی‌تواند یک متن را با قطعیت معنا کند. متد بهتر و به واقع نزدیکتر در معنا یابی، آن است که ساختار متن در کانون توجه قرار گیرد و بر روی آن تمرکز و به استناد ویژگیهای درونی آن تحلیل شود. »


    ۳/۲- شعر «نشانی» با مطلع پرسشیِ: « خانه دوست کجاست؟ » از دو بند تشکیل شده است که هر کدام در‌ بر‌دارنده صدایی است:
    بند نخست، دارنده صدای «سوار» است که نشانی خانۀ دوست را می‌پرسد.
    و بند دوم، صدای «رهگذر» که راه رسیدن به مقصد را می‌گوید.
    نمای بیرونی شعر، تعارض بین نادانستگی و دانستگی، و نیز تباین بین اختصار و تطویل را نشان میدهد و سطحی از تنش و تپش را زیر پوست خود دارد. افزون بر آن – اما – متناقض‌نمای بزرگ در این شعر، « ابهام » در پاسخ است.
    درست است که «رهگذر» پرسش «سوار» را پاسخ می‌گوید و نشانی خانۀ «دوست» را می‌دهد، اما این نشانی چندان هم  روشن نیست.
    نا‌روشنی و ابهام پاسخ، ریشه و جلوه‌ها دارد و بخش بزرگی از این ابهام را در فرم باید دید. از جمله:

    ✓ آمیختگی بین واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    «سپیدار» و «کوچه‌باغ» واقعیت‌هایی متعین و  ملموس‌اند و تصویرپذیرند. و در پیوست با اینها  «سبز» بودنِ «خواب خدا» یا «آبی» بودن «پرهای صداقت» مفاهیمی تجریدی و تصویرناپذیرند.
    و نیز نمونه‌های دیگری چنان ترکیب: «گل تنهایی» یا «فوارۀ اساطیری» یا «لانۀ نور»
    در هریک از این ترکیب‌ها یک جزء کاملاً عینی/ واقع است و جزء دیگر کیفیتی کاملاً ذهنی/ فراواقع دارند.
    این شبکه از تصاویر در  ساختار شعر، در واقع بار‌دار پیامی است و آن اینکه:
    تلاش برای شناسایی امر فرا‌واقع (مثل حقیقت عشق، یا ذات خداوند) کاری جزاف و گزاف و تلاشی بیهوده است. به تعبیر دیگر: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما ..


    ۳/۳- از این رو «خانه دوست کجاست؟» پرسشی است که تا همیشه‌های هنوز جاری است و پاسخ پذیر نیست. چرا که:
    « حقیقت » هرگز به تمامی آشکار نیست و‌ نمی‌شود و در واقع، استنی راز_گونه و پدیداری  دارد، و بنا بر این، نمی‌تواند در مالکیت ، تصاحب و به اسارت کسی در‌آید. آدمیان، هرگز مالک حقیقت نبوده و نیستند.
    بر این پایه در پیوند با حقیقت و در مواجهه با آن « رسیدن » – هرگز – مطلوب نیست، چنانکه ممکن و مفید هم نیست.‌ بدین روی آنچه در مواجهه و در پیوند با حقیقت مطلوب است و ممکن و مفید، خواستن،  ورزیدن و دویدن است.

    بر پایه تحلیلی از ابن عربی ( فتوحات، ج/۲، ص/ ۳۳۷):
    « عشق »، به مثابه محرک و انگیزه‌ در حقیقت جویی و حقیقت ورزی، متعلق موجود ندارد و متعلق آن همیشه معدوم است. او می‌گوید: این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید دانست تا آنجا که گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا جلوه آن خودنمایی میکند، چنان حضور « لیلی » در خیال « مجنون » و چنین بود و هم، چنین است که « لیلیِ » مجنون با لیلی در نگاه دیگران متفاوت و متکثر است.


    ۳/۴- به این ترتیب، شعر نشانی – با توجه به فراز و فرودش – بیش و پیش از هر چیز، معطوف به فضای آستانگی است، چه آنکه؛
    جوش و خروش انسان به انگیزه « رویت و وصال » معشوق – با توجه به نظریه « مثالی بودن معشوق » باز‌خوردی جز « خودکاوی، خوداکتشافی و شیرین‌_نمایی » و یگانگی با هستی ندارد. آدمی در هوای رویت است و وصال، اما ساختار هستی به گونه‌ای است که به تعبیر سپهری: همیشه فاصله‌ای هست
    و این یعنی آنچه مهم است عشق‌ورزی است. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد. تباین و تنش بین نور و تاریکی عاملی است که ساختار این شعر را منسجم کرده و به اجزاء آن وحدتی انداموار بخشیده است.

    آی.ای. ریچاردز در کتاب اصول نقد ادبی بین شعر کهتر گو شعر ارزشمند این‌گونه تمایز می‌گذارد که شعرهای کهتر احساساتی از قبیل اندوه و شعف را به نحوی منتظم و در گستره‌ای محدود بیان می‌کنند، اما شعرهای ارزشمند مجموعۀ متنوع‌تری از عناصر متباین را در خود ملحوظ می‌کنند. به زعم او، «بارزترین جنبۀ شعرهای ارزشمند، ناهمگونی چشمگیر سائق‌های تمایزناپذیر است. لیکن باید افزود که این سائق‌ها صرفاً ناهمگون نیستند، بلکه متضادند. ارزش شعر سپهری در همین ناهمگونی نهفته است. تاریکی و نور، یا به عبارتی ابهام و یقین، در «نشانی» در تضادی دائمی و حل ناشدنی‌اند. این حقیقت متناقض‌نمایانه را که هیچ نشانی‌ای نمی‌تواند با پرتوافشانی بر مسیر ما را به مقصد برساند و نهایتاً باید به سرشت درونی خود بازگردیم، می‌توان همسو با این باورِ بنیانی فرمالیست‌ها دانست که هیچ عامل برون‌متنی‌ای نمی‌تواند معنای یک متن را با قطعیت معین کند. برای یافتن آن معنا باید به ساختار درونی آن متن بازگشت و آن را تحلیل کرد.