سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزارههای معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه سیزدهم)
از دیگر آموزههای کاربردی و حکمتهای عملی در نظام اندیشگی سپهری که ریشه رواقیگری دارد و میوه رواندرمانگری در پی دارد، سادگی، وارستگی و قناعت است.
۱- سادگی، طبیعی زیستن است
یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزشداوری دیگران نباشد. چنان کودک (کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفتهی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که: «تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمییابید» بیشتر الهیدانان و عارفان به «سادگی» تعبیر و تفسیر کردهاند.)
و در یک توضیح دیگر: آدمی دارای پنج ساحت است، ساحت: باورها، احساسات و عواطف و هیجانات و ساحت گفتار و کردار. سه ساحت اول، درونی و باطنی است و ساختار منش را تعریف کرده و مولفههای «بود» انسان هستند. و دو ساحت دیگر، بیرونی و در معرض تماشای دیگرانند که ساختار شخصیت را تعریف کرده و مولفههای «نمود» انسان هستند.
بنا بر این «بود» انسان، همان واقعیت او در ذهن خودش است و «نمود» انسان، چهره او در ذهن دیگران.
با توجه به چنین توصیف و تعریفی، کدامیک از دو وضعیت بود و نمود در اهمیت و اصالت، اولویت دارند و در صورت لزوم باید فدای دیگری شوند؟
آدمیان در پاسخ به این پرسش – عملا – دو دستهاند؛ دستهای «بود» را مهم دانسته و در اولویت قرار داده و «نمود» را فدا میکنند و دسته دیگر، کاملا واژگونه عمل کرده و «بود» را فدای «نمود» میکنند.
بر پایه چنین تبیینی، «سادگی» یعنی فدا کردن نمود به پای بود. به تعبیر دیگر، سادگی، یعنی بیاعتنایی به تصویر خود در ذهن دیگران.
۲- زندگی اصیل
و این «یعنی سادگی و طبیعی زیستن» همان است که فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از آن به عنوان «زندگی اصیل» تعبیر میکنند. «زندگی اصیل» یعنی زندگی برابر فهم و تشخیص خود. و این فرایند زندگی خودجوش و خودانگیخته است. در غیر این صورت، زندگی عاریتی است.
۳- نشانهها و بازخوردهای سادگی
الف: نشانهها
- انسان ساده و طبیعی خود را، نه میستاید و نه مینکوهد.
- انسان ساده و طبیعی هم بود دارد و هم نمود، اما نمایاندن ندارد.
- انسان ساده و طبیعی، درباره خود هیچ ادعایی ندارد و نمیکند.
- انسان ساده و طبیعی، سبکبار (به تعبیر امام علی «خفیف المؤنة») است و خود را تختهبند قید و بند نمایشی نمیکند.
ب: بازخوردها
- سادگی و طبیعیزیستن، انسان را اخلاقیتر میسازد. (به میزانی که انسان ناساده و پیچیده است غیراخلاقی عمل میکند.)
- انسان ساده و طبیعیزی، آرامش روان دارد (به میزانی که انسان پیچیده است اضطراب دارد.)
- انسان ساده و طبیعیزی، به نوعی استقلال و استغنا دارد و دگرگونیهای بیرونی، او را دگرگون نمیسازد.
- انسان ساده و طبیعیزی از تمرکز توش و توان برخوردار است و در پویه سمت هدف همه آنها را دریافت میکند و انرژی و نیروی او پاشان و پریشان نمیگردد و دچار سوخت و پرت نمیشود.
رواقیان بر این ایده و انگاره بودند که: هرچه وابستگی به بیرون کمتر باشد، به همان اندازه آسیبپذیری کمتر و آرامش نزدیکتر است.
۴- ذهن و زبان سپهری به دنبال رنگ ساده و سادگی
میراث سپهری و از جمله شاعرانههای هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونههایی از ابیات قطعههای هشت کتاب را بنگرید:
«زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست»
(صدای پای آب)
«ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت»
(صدای پای آب)
«این آب روان/ ما سادهتریم/ این سایه/ افتادهتریم…»
(شرق اندوه، پاراه)
۵- وارستگی
بازنمای «سادگی»، «وارستگی» است. آدم ساده در بیآرزویی محض و در «سکوت خواهش» (صدای پای آب) بر قلهای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد:
«قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبیها دل خواهم بست/ نه به دریاپریانی که سر از آب بدر میآرند/ و در آن تابش تنهایی ماهیگیران/ میفشانند فسون از سر گیسوهاشان…»
پاورقی: بر سنگِ قبر نویسنده رمانِ «زوربای یونانی»، نیکوس کازانتزاکیس، نوشته شده: «دیگر نه آرزویی دارم و نه میترسم، من نهایتِ آزادیم!» کازانتزاکیس بیآرزویی را نهایتِ آزادی میداند. مقایسه کنید این سخن را با سخنِ شمس تبریز، که در نگاه او نیز منتهایِ آزادی، بیآرزویی است. آنجا که گفته: «توانگری در خرسندی است؛ و سلامتی در تنهایی است؛ و آزادی در بیآرزویی است.» (مقالات شمس، تصحیح و تعلیق: موحد، ص ۷۹۷)
۶- بیرنگی
و بازنمای وارستگی، بیرنگی است. از این روست که سپهری بر بیرنگی و یکرنگی تاکید دارد:
- دفتر شرق اندوه، قطعههای: شورم را و نیز وید
- به تعبیر: «شناوری در رنگهای فطری»
- در «کثرتآباد جهان به دنبال گل یکرنگی» است. (دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
- از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندیها و دوگانگیهاست (دفتر شرق اندوه و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
- به گذر از شورهزار خوب و بد سفارش میکند: «بیایید از شورهزار خوب و بد برویم» (آوار آفتاب)
- از دیوارزدایی میگوید. (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)
۷- قناعت
بازنمای سادگی، وارستگی و بیرنگی، قناعت است.
«قناعت»، یعنی: بسندهسازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی
«قناعت»، یعنی: ترکیب دو چیز: «شادی از داشتهها» + «ننگریستن به نداشتهها»
«من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
(صدای پای آب)
«از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور…»
(آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)
فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی و سادگی، وضعیتی است که در تجربه شاعرانه سپهری از آن به عنوان «هوای خنک استغنا» (صدای پای آب) یاد شده است.
۸- هوای خنک استغنا
هوای خنک استغنا؛ استعارهی زندگی در منهای آز و نیاز است، ایماژِ زندگی در معنویت فراایسم است و اشاره به «جنگلآباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر)، جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و «دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز).
«هوای خنک استغنا» در قطعههای دیگری از شاعرانههای سپهری هم طنیناندازست و پژواک دارد. از آن جمله – بویژه دو قطعه – شایان توجهاند:
قطعه یکم: فراتر
«میتازی همزاد عصیان!/ به شکار ستارهها رهسپاری/ دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/ آسمان خوشه کهکشان میآویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروزهگون گلهای سپید میکَنی/ و هر آن به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب!/ و اینجا افسانه نمیگویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداریات را جادو میزند/ سیب باغ ترا پنجه دیوی میرباید/ و قصه نمیپردازم/ در باغستان من/ شاخه بارور خم میشود/ بینیازی دستها پاسخ میدهد/ در بیشه تو آهو سر میکشد/ به صدایی میرمد/ در جنگل من/ از درندگی نام و نشان نیست…/ در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/ میشنوی/ من شکفتنها را میشنوم/ و جویبار از آن سوی زمان میگذرد/ تو در راهی/ من رسیدهام/ اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست؛ لرزش یک برگ!»
(دفتر آوار آفتاب، قطعه: فراتر)
قطعه دوم: برتر از پرواز
«دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمنها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا میرود/ میوه فرو میافتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی…/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/ چشمانش پرتو میوهها را میراند/ سرودش بر زیر و بم شاخهها پیشی گرفته است/ سرشاریاش قفس را میلرزاند/ نسیم هوا را میشکند/ دریچه قفس بیتاب است…»
(دفتر آوار آفتاب، قطعه: برتر از پرواز)
دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگآمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش میدهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن میگوید و چنانکه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» واگویه میکند از «تجربه پساعبور» حرف میزند، آورده این تجربه – شاید – سامان و سامانهای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به «فرش فراغت» (مسافر) یاد میکند.

دیدگاهتان را بنویسید