برچسب: طبیعت

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت دوم)

    ۶- بدین ترتیب، میراث مکتوب سپهری، بویژه شاعرانه‌هایش در بر دارنده گزاره‌هایی است که افزون بر اشاره به راهبرد – کم و بیش – بار‌دار آموزه‌هایی در پیوند با گامها و روشهای ملال‌گریزی است. از آن جمله:

    ۶/۱- پذیرش ملال

    شعر «ساده رنگ» از دفتر حجم سبز، دیالوگ‌واره‌ای را روایت میکند:

    « – مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است،

    • من به او گفتم: زندگی، سیبی است گاز باید زد با پوست»

    بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» گویای آن است که در نگاه شاعر، زندگی یکدست نیست، آمیزه‌ای است از شرایط و وضعیتهای گوناگون، چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و چنانکه فراز، فرود و نیز چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. درست است، زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست.

    بدین نگاه و نگر، شاعر، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. در این راستا نمونه فرازهایی را بنگرید:

    • «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    • «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
    • و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    • و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    باری، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.

    ۶/۲- طنز عصیان بر پوچی

    نقطه اوج و بازنمای پذیرش واقعیت ملال، عصیان بر پوچی است.‌ و این یعنی واکنش طنزآمیز!
    طنز کمک میکند تا آدمی:
    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای شعر ساده رنگ و … نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    • «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
    • «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)
    • «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

    ۶/۳- مدیریت ذهن مبنی بر واقعی کردن سطح توقع و انتظار (درک وزن امور)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از تکنیکهای آن تجسم منفی است.
    از سری ترفندها و تکنیکها برای رواندرمانگری، «تجسم منفی» است. و این – به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.
    «تجسم منفی/ پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.
    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان_یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    ۶/۴- نگاه از نزدیک به ابژه (تنوع نگاه نگرنده و فاعل شناسا در سطح)

    بنگرید:

    «… زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگی تجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر داردزندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماستخبر رفتن موشک به هوالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کره‌ای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ……… زندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی است …» (صدای پای آب)

    ۶/۵- ژرف‌نگری (تنوع در عمق) مربوط به موضوع شناسا و نگریسته. نوع نگاه سابژه

    «… / عبور باید کرد/ و هم نورد افق‌های دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ عبور باید کرد/ و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد …» (مسافر)

    این‌جاست که شاعر:
    الف: از «تماشای اصیل» می‌گوید:

    • در نامه ای – با شناسه: پاریس، آوریل۵۸م، خطاب به پسر عمو – می‌نویسد: «…. باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، امّا این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست». (هنوز در سفرم،ص/۷۹)
    • در نامه ای دیگری – با شناسه: تهران، شهریور۴۱ خطاب به دوستی – می نویسد: «من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری…هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به «ساختن» می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم… دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یاران، مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم. گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زنده تر است». (همان،ص/۹۳)

    ب: و از نگاه برهنه از عشق و درنگ، گله و گلایه دارد. بخوانید:

    «باید امشب بروم!/ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ./ حرفی از جنس زمان نشنیدم…/ هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود…/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…!/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…-/ پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه می‎خواند!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)

    ۶/۶- ذهن‌آگاهی/ آهستگی و تمرکز (حضور قلب) ≠ پرهیز از شتابزدگی، درک یونیک. جنبه‌های منحصر به فرد اشیاء/ درک نوظهوری اشیاء

    درنگ و کند-و-کاو در معنا و مفهوم حال‌زیستی پرده از نکته‌ ژرفی بر داشته و جویشگر را به آن رهنمون می‌شود و آن این‌که:
    بایسته «این‌جایی و اکنونی بودن» -در واقع- حضور سر صحنه عمل است و این همان است که احیانا در آموزه‌های مذاهب هم به عنوان «نیت» و «حضور قلب» آمده و بر آن تاکید شده است. بنا بر این «اینجایی و اکنونی بودن» یعنی «حضورِ قلب» در انجام کار و این یعنی همان طور که جسمِ ما در جریان انجام کاری، ثانیه و کسر ثانیه‌ای تقدم و تاخر از زمان ندارد، ذهن‌ِ و روان ما هم باید چنین و دچار و گرفتار گذشته و آینده نباشد و این همان است که در «بودیسم» به عنوان «معجزه توجه آگاهی» امر بزرگ و سترگ شمرده شده است:

    «هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملا از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… اگر حین شستن ظرف ها فقط به فنجان چایی که منتظر ماست فکر کنیم، عجله می کنیم تا از مانع ظرف ها عبور کنیم؛ انگار مایه آزار ما هستند. آن وقت «ظرف ها را برای ظرف شستن نمی شوییم»… اگر نتوانیم ظرف هایمان را با توجه کامل بشوییم، احتمالا نمی توانیم چایمان را هم با توجه کامل بنوشیم. هنگام نوشیدن چای، فقط به چیزهای دیگر فکر خواهیم کرد. به ندرت از فنجانی که در دستمان است آگاه می شویم. بنابر این، به آینده کشیده می شویم _ و قادر نیستیم دقیقه ای از زندگی را واقعا زندگی کنیم…هنگام راه رفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راه رفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام دراز کشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است».

    بر این پایه است که «بودا» کار بزرگ و سترگ خود را این می‌دانست که: «من وقتی غذا می‌خورم، فقط غذا می‌خورم و …‌»
    و همراستای این، سپهری می‌گوید:

    «زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد….» (ر.ک: بند ۶/۴)

    ۶/۷- تازه‌سازی نگاه و جور دیگر بینی

    و در این راستا، چنانکه گفته شد بر «آب‌پاشی درون، تازه‌سازی نفس» و نیز بر «شستشوی نگاه و جور دیگری بینی» سفارش کرده و تاکید میکند و بهترین چیز را «نگاه تر‌آلود عشق» می‌داند، می‌گوید:

    «پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او «زیبایی زائیده عشق است» می‌گوید: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه»

    ۶/۸- کشف فضاهای ناشناخته و اقیانوسهای آبی

    ن.ک: شعر «غربت و پشت دریاها»

  • آموزه سیزدهم: سادگی، وارستگی و قناعت

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه سیزدهم)

    از دیگر آموزه‌های کاربردی و حکمت‌های عملی در نظام اندیشگی سپهری که ریشه رواقیگری دارد و میوه روان‌درمانگری در پی دارد، سادگی، وارستگی و قناعت است.

    ۱- سادگی، طبیعی زیستن است

    یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزش‌داوری دیگران نباشد. چنان کودک (کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفته‌ی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که: «تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید» بیشتر الهی‌دانان و عارفان به «سادگی» تعبیر و تفسیر کرده‌اند.)

    و در یک توضیح دیگر: آدمی دارای پنج ساحت است، ساحت: باورها، احساسات و عواطف و هیجانات و ساحت گفتار و کردار. سه ساحت اول، درونی و باطنی است و ساختار منش را تعریف کرده و مولفه‌های «بود» انسان هستند. و دو ساحت دیگر، بیرونی و در معرض تماشای دیگرانند که ساختار شخصیت را تعریف کرده و مولفه‌های «نمود» انسان هستند.

    بنا بر این «بود» انسان، همان واقعیت او در ذهن خودش است و «نمود» انسان، چهره او در ذهن دیگران.

    با توجه به چنین توصیف و تعریفی، کدامیک از دو وضعیت بود و نمود در اهمیت و اصالت، اولویت دارند و در صورت لزوم باید فدای دیگری شوند؟

    آدمیان در پاسخ به این پرسش – عملا – دو دسته‌اند؛ دسته‌ای «بود» را مهم دانسته و در اولویت قرار داده و «نمود» را فدا می‌کنند و دسته دیگر، کاملا واژگونه عمل کرده و «بود» را فدای «نمود» میکنند.

    بر پایه چنین تبیینی، «سادگی» یعنی فدا کردن نمود به پای بود. به تعبیر دیگر، سادگی، یعنی بی‌اعتنایی به تصویر خود در ذهن دیگران.

    ۲- زندگی اصیل

    و این «یعنی سادگی و طبیعی زیستن» همان است که فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از آن به عنوان «زندگی اصیل» تعبیر می‌کنند. «زندگی اصیل» یعنی زندگی برابر فهم و تشخیص خود. و این فرایند زندگی‌ خودجوش و خودانگیخته است. در غیر این صورت، زندگی عاریتی است.

    ۳- نشانه‌ها و بازخوردهای سادگی

    الف: نشانه‌ها

    • انسان ساده و طبیعی خود را، نه می‌ستاید و نه می‌نکوهد.
    • انسان ساده و طبیعی هم بود دارد و هم نمود، اما نمایاندن ندارد.
    • انسان ساده و طبیعی، درباره خود هیچ ادعایی ندارد و نمی‌کند.
    • انسان ساده و طبیعی، سبک‌بار (به تعبیر امام علی «خفیف المؤنة») است و خود را تخته‌بند قید و بند نمایشی نمی‌کند.

    ب: بازخوردها

    • سادگی و طبیعی‌زیستن، انسان را اخلاقی‌تر می‌سازد. (به میزانی که انسان ناساده و پیچیده است غیراخلاقی عمل می‌کند.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، آرامش روان دارد (به میزانی که انسان پیچیده است اضطراب دارد.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، به نوعی استقلال و استغنا دارد و دگرگونی‌های بیرونی، او را دگرگون نمی‌سازد.
    • انسان ساده و طبیعی‌زی از تمرکز توش و توان برخوردار است و در پویه سمت هدف همه آنها را دریافت میکند و انرژی و نیروی او پاشان و پریشان نمی‌گردد و دچار سوخت و پرت نمیشود.

    رواقیان بر این ایده و انگاره بودند که: هرچه وابستگی به بیرون کمتر باشد، به همان اندازه آسیب‌پذیری کمتر و آرامش نزدیک‌تر است.

    ۴- ذهن و زبان سپهری به دنبال رنگ ساده و سادگی

    میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونه‌هایی از ابیات قطعه‌های هشت کتاب را بنگرید:

    «زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست»
    (صدای پای آب)

    «ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت»
    (صدای پای آب)

    «این آب روان/ ما ساده‌تریم/ این سایه/ افتاده‌تریم…»
    (شرق اندوه، پاراه)

    ۵- وارستگی

    بازنمای «سادگی»، «وارستگی» است. آدم ساده در بی‌آرزویی محض و در «سکوت خواهش» (صدای پای آب) بر قله‌ای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد:

    «قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا‌پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان…»


    پاورقی: بر سنگِ قبر نویسنده رمانِ «زوربای یونانی»، نیکوس کازانتزاکیس، نوشته شده: «دیگر نه آرزویی دارم و نه می‌ترسم، من نهایتِ آزادیم!» کازانتزاکیس بی‌آرزویی را نهایتِ آزادی می‌داند. مقایسه کنید این سخن را با سخنِ شمس تبریز، که در نگاه او نیز منتهایِ آزادی، بی‌آرزویی است. آنجا که گفته: «توانگری در خرسندی است؛ و سلامتی در تنهایی است؛ و آزادی در بی‌آرزویی است.» (مقالات شمس، تصحیح و تعلیق: موحد، ص ۷۹۷)

    ۶- بی‌رنگی

    و بازنمای وارستگی، بی‌رنگی است. از این روست که سپهری بر بی‌رنگی و یک‌رنگی تاکید دارد:

    • دفتر شرق اندوه، قطعه‌های: شورم را و نیز وید
    • به تعبیر: «شناوری در رنگهای فطری»
    • در «کثرت‌آباد جهان به دنبال گل یکرنگی» است. (دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
    • از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندی‌ها و دوگانگی‌هاست (دفتر شرق اندوه و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
    • به گذر از شوره‌زار خوب و بد سفارش میکند: «بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم» (آوار آفتاب)
    • از دیوار‌زدایی می‌گوید. (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)

    ۷- قناعت

    بازنمای سادگی، وارستگی و بیرنگی، قناعت است.

    «قناعت»، یعنی: بسنده‌سازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی

    «قناعت»، یعنی: ترکیب دو چیز: «شادی از داشته‌ها» + «ننگریستن به نداشته‌ها»

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (صدای پای آب)

    «از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور…»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)

    فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی و سادگی، وضعیتی است که در تجربه شاعرانه سپهری از آن به عنوان «هوای خنک استغنا» (صدای پای آب) یاد شده است.

    ۸- هوای خنک استغنا

    هوای خنک استغنا؛ استعاره‌ی زندگی در منهای آز و نیاز است، ایماژِ زندگی در معنویت فرا‌ایسم است و اشاره به «جنگل‌آباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر)، جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و «دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز).

    «هوای خنک استغنا» در قطعه‌های دیگری از شاعرانه‌های سپهری هم طنین‌انداز‌ست و پژواک دارد. از آن جمله – بویژه دو قطعه – شایان توجه‌اند:

    قطعه یکم: فراتر

    «می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/ دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/ آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/ سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/ در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/ بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/ به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/ از درندگی نام و نشان نیست…/ در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/ می‌شنوی/ من شکفتن‌ها را می‌شنوم/ و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/ اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست؛ لرزش یک برگ!»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: فراتر)

    قطعه دوم: برتر از پرواز

    «دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/ میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی…/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/ چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/ سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی‌تاب است…»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: برتر از پرواز)


    دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه – شاید – سامان و سامانه‌ای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به «فرش فراغت» (مسافر) یاد میکند.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه دوازدهم )

    آموزه دوازدهم: مواجهه طنز‌آمیز با زندگی (زندگانی، سیبی است گاز باید زد با پوست)

    درآمد:

    الف:

    از ویژگی‌های – و بلکه از برجسته‌تربن ویژگی‌های – زبان سپهری «طنز» است. برای طنز تا کنون تعریف جامعی صورت نگرفته است. به رغم آن – اما با شگردها و تکنیکهایی چنان: فکاهی، هزل و هجو، طعنه و تمسخر و جوک متفاوت است. «طنز» را گاهی: «اجتماع هنری ضدین / نقیضین» دانسته‌اند.

    بهر روی، طنز در شعر و شاعرانه‌های سپهری، حضوری جدی دارد و از بسامد بالایی برخوردارست و به روشنی دیده می‌شود، این ویژگی زبانی – در واقع – بازنمای ذهن و تجربه زیسته اوست. طی نامه‌ای (از مبداء توکیو برای دوستی در ایران) می‌نویسد: «… گاهی فکر میکنم زندگی رگه‌های طنز‌آمیزش بیشتر است.» (هنوز در سفرم، ص: ۸۲)

    بسیاری از قطعه‌ها و بندهای شعر سپهری را – یک بار هم – ذیل چنین عنوانی باید دید و در نقد و نگر گرفت. برای مثال:

    «… /شهر پیدا بود/ رویشِ هندسی سیمان،آهن، سنگ/ سقف بی کفتر صدها اتوبوس/ گل فروشی گلهایش را می‌کرد حراج/ در میان دو درخت گل یاس/ شاعری تابی می‌بست/ پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد/ ‌کودکی هسته زردآلو را/ روی سجاده بیرنگ پدر تف می‌کرد/ و بزی از “خزر” نقشهٔ جغرافی، آب می‌خورد/ ..» (صدای پای آب)

    بند «و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد» گزاره‌ای است طنز‌آلود چه آنکه؛ در عالم واقع چنین چیزی ممکن نیست!

    و یا در عبارتی که مرگ پدر را روایت میکند:

    «… پدرم پشت دوبار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف/ پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی/ پدرم پشت زمان‌ها مرده است/ پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود/ مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد/ مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می‌خواهی؟/ من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    لحن خوشباشانۀ سپهری شعر ووی را با طنزی حکیمانه‌ آغشته کرده است. صحبت از واقعۀ دل‌سوزی چون مرگ پدر است؛ اما گویی سپهری قضیه را طور دیگر می‌بیند و نشانی از اندوه ندارد، حتی بجای اینکه بگوید پدرم دوسال پیش مرد، می‌گوید: «پشت دوبار آمدن چلچه‌ها، پشت دو برف» و «پشت دو خوابیدن در مهتابی»، و در این تعابیر هیچ حزنی احساس نمی‌شود. سپهری در این فقرات با طنزی حکیمانه به مخاطب القا می‌کند که در این دنیای بزرگ و گذرا، حتی از دست دادن همیشگی عزیزترین‌ها نیز غم بزرگی نیست. گواه بر این، بر‌نبشته سپهری در پاسخ به تسلیت‌نامه‌های مرگ پدر است. در فرازی از آن، آمده است:

    «… مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکّه‌ای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونی‌های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوضِ خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشم‌ها تر بود، من در ناظم‌آباد تنها در دره‌ها می‌گشتم، خود را با همه چیز هماهنگ می‌دیدم. گاه می‌خواستم همه گیاهان را ببویم، در درخت‌ها فرو روم، سنگها را در خود بغلطانم. ….

    در ناظم‌آباد تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمی‌خواستم و دست من همواره پر می‌شد. مهربانی هستی از همه جا می‌تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در بر گرفته بود. …» (هنوز در سفرم، ص: ۹۵-۹۳)

    با همین زبان طنز است که در شعر دیگری می‌گوید:

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند» (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و نیز آنجا که زندگی را تعریف میکند:

    «زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/ زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/ زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/ زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/

    زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/

    خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه/ فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/ زندگی شستن یک بشقاب است/ زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/ زندگی مجذور آینه است/ زندگی گل به توان ابدیت/ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/ زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ..» (صدای پای آب)


    ب: و این یعنی، درمان تراژدی با طنز

    طنز، برخلاف تصور رایج، نه نشانۀ گریز از حقیقت است و نه ساده‌انگاری در برابر آن. بلکه، در عمیق‌ترین شکل خود، نوعی پویش و استراتژی اگزیستانسیل است برای مواجهۀ با پوچی و ملال. این خنده، خندۀ انسان آگاه است، خنده دازاین! کسی که می‌داند زندگی صحنه‌ای ملال‌انگیز و کسالت‌بار است اما در آن غرق و نابود نمیشود.

    اروین یالوم، روان‌درمانگراگزیستانسیال، طنز را به‌عنوان یک راهکار دفاعی مثبت در مواجهۀ با اضطراب مرگ و ملال معرفی می‌کند. او اذعان می کند که بسیاری از بیمارانش، وقتی در برابر حقیقت مرگ قرار می‌گیرند، به جای فروپاشی، از طنز برای حفظ شأن و کنترل روانی خود استفاده می‌کنند.

    ویکتور فرانکل نیز در کتاب «انسان درجستجوی معنا»، به تجربۀ زندانیان اردوگاه‌های نازی اشاره می‌کند که با ساختن جوک‌های تلخ دربارۀ وضعیت خود، از بی معنایی و ملال عبور می‌کردند. به روایت فرانکل، طنز می‌تواند حتی در شرایطی که همه‌چیز از دست رفته، راهی باشد برای حفظ آزادی درونی.

    نیچه در «چنین گفت زرتشت» طنز را نه نشانۀ بی‌تفاوتی، بلکه ترجمانِ بالاترین درجۀ توانایی انسان برای رویارویی با تراژدی هستی می‌داند. او خنده را مؤلفه ای از “روح آزاد” و “انسان برتر” می داند:

    «من خنده را دوست دارم، چرا که خنده ما را از سنگینی و سهمگینی افکار، رها می‌سازد.»

    و:

    «شاید وظیفه ما این باشد که بر شانه‌های خود، دلقکی را حمل کنیم تا در مواقع لازم بتوانیم به خودمان بخندیم.»

    «انسان تنها هنگامی که خود را مضحکه‌ای بی‌ضرر ببیند، می‌تواند واقعاً آزاد باشد… روح آزاد کسی است که بتواند بر اندیشه‌های خویش بخندد»

    طنز از منظر نیچه یک بازی سطحی نیست؛ امری فراتر از آن است و کنشی رهایی‌بخش قلمداد می شود که انسان را از بردگیِ ارزش‌های کهنه آزاد می‌کند. برای نیچه، خندیدن به خود، به سنت، و حتی به مفهوم «حقیقت»، خود مولفه ای از زندگی حکیمانه است. چنین خنده‌ای، از انسانی حکایت می کند که از ملال و پوچی فراتر رفته و به خلقِ ارزش‌های نوین نائل آمده است.


    ج:

    بدین نگاه و نگر «طنز» را می‌توان به‌ مثابۀ نوعی واکنش اگزیستانسیال به این وضعیت بحساب آورد. انسان به کمک طنز، از سر درماندگی و در‌یوزگی، تسلیم بی‌معنایی نمی‌شود و در دام خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نمی‌آید. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه—هم پذیرش و هم تمسخر زدن—جهان را به چالش می‌کشد. این همان چیزی است که در آثار نیچه، کامو و بکت نیز دیده می‌شود.

    طنز:

    • در نگاه نیچه‌، بیان و ابراز قدرت در برابر نیهیلیسم است
    • در نگاه کامو، بازی‌ای است که در آن پوچی به ابزاری برای آزادی تبدیل می‌شود.
    • در نگاه بکت، شیوه‌ای برای تاب‌آوری در جهانی بدون قطعیت است
    • و در روان‌ درمانی اگزیستانسیال، مکانیسمی برای حفظ کرامت انسانی و معنا بخشی به زندگی در شرایط دشوار است.

    د:

    بر پایه این پیش در‌آمد «طنز» به عنوان داروی شفابخش چالش انسان با درد معنا، در ادب فارسی هم جایگاه و پایگاه ستبر و سترگی دارد، از جمله در رباعیات خیام و نیز در شعر سپهری. برای نمونه:


    ۱- زندگانی سیبی است …

    واکاوی و بر کشیدن معنای نهفته در این سخن، به کمک طیفی از فرازها و فقرات شعر هشت کتاب – شاید – به منطق تحلیل و به واقع نزدیکتر باشد. در این راستا، دو دسته از آن فرازها – که به نوعی بافتار و ساختار شعر را نشان داده و تا حدودی جغرافیای اندیشه را باز‌نمایی کرده و خواننده را در افق ذهن و زبان شاعر قرار می‌دهد، آورده می‌شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرایانه و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن» (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم» (همان)

    «رستگاری نزدیک است/ رای گل‌های حیاط» (د/ حجم سبز،ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست/ ایمان هست/ آری/ تا شقایق هست، زندگی باید کرد …» (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز/ نانِ گندم خوب است/ و هنوز/ آب می‌ریزد پایین/ اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز:

    «قطره‌ها در جریان/ برف بر دوش سکوت/ و زمان روی ستون فقرات گل یاس…» (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد» (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. نمونه فرازهایی را بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» – شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد و چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و نیز چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را به همه ابعاد باید پذیرفت و بنا بر این زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست !


    ۲-

    بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.


    ۳- نقطه اوج طنز زندگی، عصیان بر پوچی.

    بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

    و این یعنی واکنش طنزآمیز!

    طنز کمک میکند تا آدمی:

    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده (در بندهای اول و دوم) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)

    «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)

    «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

  • نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و برآمدگاه شعر او

    چکیده درس‌گفتار نشست چهارشنبه بیست و ششم آذر (به بهانه نقد فرمایشات جناب غفاری) با عنوان «نگاهی جامعه‌شناختی به خاستگاه سپهری و بر‌آمدگاه شعر او» – در ۷ بند

    ۱

    بحرانهای سیاسی – اجتماعی روزگار ما – جملگی – بر‌آمده از یک بیماری فراگیری است که می‌توان از آن به عنوان «جنون ایدئولوژیک» یاد کرد که هسته مرکزی آن «خود_انکاری و قربانی» است.

    واکاوی و کالبد‌ شکافی این جنون، نشان میدهد که چگونه منطق آن بیماری – حتی – در باز_سازیهای سکولار آن، بتهایی چنان؛ دولت_ملت، بازار آزاد، امنیت ملی و …. تا سر حد امر متعال و مطلق، یعنی خدا بالا کشیده و بر جان و جهان حاکم کرده و انسان و انسانیت را به پای آن قربانی کرده و میکند!

    این بیماری که بر پایه کهن الگو/ اسطوره‌ای تجسم یافته و تا امروز هم در شکل کنش ایدئولوژیک مدرن دامن کشیده است، دارای یک هسته مرکزی است. هسته مرکزی آن کهن الگو دو فراز دارد:

    یکم: قربانی ساختن فردیت به پای امر متعال مطلق، به ازاء پاداش انتزاعی به نام آخرت و یا جامعه آخر‍الزمانی!

    دوم: قربانی ساختن قانون کلی «مکش»

    ۲

    شاکله و ساختار جهان ما از آن جهت مغلوب «جنون ایدئولوژیک» است که همواره از انسان خواسته و میخواهد تا «فردیت» و هم قانون کلی «مکش» را فدای یک «او / دیگریِ» انتزاعی و مطلق کند!

    این «او / دیگریِ» مطلق و نا‌متعین را، هیچ چیز – نه لذت زیبایی شناختی و نه لوگوس/ عقل – نه می‌تواند و نه باید محدود کند؛

    – در سیاست: دولت_ملت، آن دیگری نا‌متعین است. این خدا از شهروندان می‌خواهد تا فردیت خویش و هم‌قانون کلیِ «مکش» را در جهت … قربانی کنند. سرباز مطیع در این منطق، قهرمان است نه قاتل!

    – در ایدئولوژی: انقلاب و یا آرمانشهر، آن دیگری است که خشم و خشونت و سرکوب را توجیه میکند. فرد انقلابی حاضر است فردیت و قانون کلی را برای رسیدن به جامعه برین به تعلیق در آورد!

    – در سرمایه‌داری: بازار آزاد و رشد اقتصادی، آن خدای مدرن است که قربانی کردن محیط زیست و حقوق کار و کارگران را هم توجیه میکند!

    «جنون ایدئولوژیک» = پذیرش زیستن در شکافی است که هم فردیت و هم قانون کلی را به نفع یک اویِ نا‌متعین قربانی میکند. این جنون در اسطوره‌ها رد پایی دارد (چنان اسطوره گشتاسب و اسفندیار در شاهنامه) و احتمالا از کهن الگویی پیروی میکند که ریشه در خوانش غلط از ابراهیم – به عنوان شهسوار ایمان – در قصه قربانی اسماعیل دارد!

    ۳

    جنگ و جدال‌ها – بطور عمده – و از جمله – مثلا جنگهای جهانی اول (۱۹۱۸ – ۱۹۱۴) و دوم (۱۹۴۵ – ۱۹۳۹) درست ریشه در همین فلسفه دارد. در جنگ جهانی اول، ملی‌گرایی افراطی و رقابتهای استعماری و در جنگ جهانی دوم، فاشیسم و ناسیونال_سوسیالیسم. در این جنگها، فردیت انسانها و نیز قانون کلی مکش به پای یک او و دیگری نا‌متعین و در راستای تعمیم یک ایدئولوژی نادیده گرفته شده و قربانی می‌شوند.

    (و درست در این هنگامه است که در غرب فرهنگی، شاهد ظهور ایده ها و اندیشه‌های انسان‌گرایانه در قالبهای گوناگون هستیم؛ ایده‌ها و اندیشه‌هایی چنان: اگزیستانسیالیسم توسط سارتر در رمان «تهوع»، ابزوردیته کامو در «افسانه سیزیف»، مینیمالیسم توسط ساموئل بکت در نمایشنامه «در انتظار گودو» و …)

    ظهور و بروز ایده و اندیشه‌هایی از این دست – در واقع – نوعی عصیان معناگرایانه علیه جنون اید‌ئولوژیکی بود که انسانیت را درون کتابها رانده و انسان را آواره کوچه_پس‌کوچه‌ها و خیابانها کرده بود.

    ۴

    این کهن الگو، با توجه به زمینه‌های تاریخی و از جمله نازایی فکری- فلسفی و علمی هزاره پیشین و نیز زمینه‌های مذهبی از قبیل تقدیس و تقدس مرگ و شهادت بر پایه خوانشی از داستان ابراهیم و اسماعیل و یا حادثه عاشورا، به نوعی، سپهر فرهنگی- سیاسی ایران معاصر را هم فراگرفته و پوشش داده بود.

    پس از مشروطیت و بویژه طی سه دهه پیش از اتفاقات و تحولات سال ۵۷ سه جریان در صحنه سیاسی- اجتماعی، کنشگر است و کنشگری دارند؛

    • جریان چپ با نمادگرایی حزب توده
    • روحانیت با تکیه بر ایدئولوژی مذهب
    • ملی- لیبرالها با نماد دکتر مصدق

    جریان اول، به مثابه سیاهچاله‌ای بخش مهمی از روشنفکران و نخبگان جامعه ایرانی را حتی در عمق حوزه محافظه‌کار، در کام خود گرفت و آنان را به گونه‌ای هضم خود کرده و از توش و توان آنان مایه و سرمایه ساخت.

    این جریان و جریان دوم یعنی روحانیت و امپراطوری مذهب، به رغم همه تفاوت‌ها و اختلافات، اما در یک عنصر، مشترک بودند و آن «جنون ایدئولوژیک» که بر پایه آن، هر دو، شهروندان را به پای یک «اوی مطلق، مقدس و انتزاعی» به قربانگاه برده و در این راستا قانون کلی «مکش» را هم با برچسبهایی، ضد ارزش دانسته و می‌دانستند!

    این دو جریان در یک ائتلاف ناخوداگاه و نانوشته و – با توجه به ناکارآمدی جریان سوم یعنی؛ ملی/ لیبرالها در صحنه سیاسی- اجتماعی – هر کدام با زبان و بیانی – آن کهن الگو را نمایندگی کرده و سرشت و سرنوشت جامعه را رقم زدند. معنا و مفهوم سخن مهندس بازرگان که گفته بود: «فاتح اول انقلاب، مارکسیست‌ها هستند» همین بود!

    ۵

    در چنین وضعیتی، آنچه – عمدا و یا سهوا – نادیده گرفته میشود و شد:

    • انسان و انسانیت
    • اخلاق، حقوق و قانون
    • آماده سازی زیرساخت‌ها
    • توسعه فردی (همان آموزه‌های قران: علیکم انفسکم + این الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسکم …)

    ۶

    در چنین زمینه و زمانه‌ای، دو نسخه برای شفای ایران زمین نوشته و تجویز میشد:

    الف: نسخه‌ای که شنیده شد

    ب: نسخه‌ای که هرگز شنیده نشد!

    نسخه اول؛ نسخه رادیکالیسم چپ است. سالهای دهه پنجاه – پس از دو دهه بستر سازی عوامل مختلف و از جمله رژیم سیاسی مستقر، آنهم در جامعه‌ای که میراث‌بر یک هزاره نازایی است، جامعه ایرانی بر آستانه انقلاب ایستاده بود، طیف وسیعی از نویسندگان و نخبگان و از جمله شاعران با چریکها دوشادوش یکدیگر با دستگاه مستقر سیاسی وارد مبارزه و در جنگ و جدال شدند. چریکها با سلاح گرم و شاعران با سلاح سرد شعر. در این برهه،شعر و روشنفکری را احمد شاملو، نمایندگی میکرد و بدین ترتیب، شنل و شولای مولفه زبانی و ادبی انقلاب بر دوش ایشان افکنده شد.

    احمد شاملو – که البته از قله‌های شعر مدرن فارسی است – شعر را مبارزه، شاعر را مبارز و بلکه چریک ادبی می‌دانست.

    نسخه دوم، اما نسخه سپهری است.

    سپهری، به رغم معاصرت، اما گویا از عمق تاریخ آمده بود و – چنانکه میراث مکتوب او – نامه‌ها و شاعرانه‌ها، البته با زبان استعاره و اسطوره – نشان میدهد با ساختار بیماری مزمن تاریخی ایران آشنا است.

    (مولفه‌های ساختاری بیماری ایران در وجه فرهنگی؛

    مولفه یکم: ایده‌آلیسم و مینوگرایی = متافیزیک مبتی بر نفی فیزیک

    مولفه دوم: از خود بیگانگی و تعلیق انسان. سرنوشت چنین انسانی، عمده یکی از دو وضعیت است. یکی: نیهیلیزم/انعزال و بیهوده‌گرایی و دیگری: نیهیلیزم/ انتحار و خشونت‌گرایی

    و مولفه سوم: نازایی و ناتوانی در تولید فکر و فلسفه و دانش)

    و به رغم جوانی، اما – گویا – نسخه‌های شفابخش انسان را در مطالعه گرفته و به تأمل کشیده است.

    و نیز به رغم بادهای تند مخالف، و در حالیکه نسبت به هیچ ایسم و ایده‌ای، گارد نداشت و نیز بادیگارد نبود، جرئت و دلیری ورزیده و شجاعانه بر فراز نوعی از محافطه‌کاری ایستاد و برای شفای درد تاریخی ایران، نسخه‌ای متفاوت پیچید.

    ۷- (درآمد)

    سپهری در رزومه خود (به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب «پرت از مرحله» خورده و «نابهنگام» ارزیابی میشود.

    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، «پاسبانها» را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:

    «پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟
    من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    – درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.

    به رغم آن -اما-:

    ۷/۱

    هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی بوده است.

    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است.

    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست. از آن جمله:

    قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:

    • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود
    • پس از آن، چنین حس و حالی در شعر «آب» طنین انداز می‌شود
    • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد»
    • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است
    • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد
    • و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد: «من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. (برای نمونه):

    آنجا که:

    • از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    • و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    • و یا با هشدار بر بحران‌های زیست_محیطی، بر پایه نظریه زمین_سوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    • و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد

    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست (شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد.

    در شعر صدای پای آب:

    «موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/ که سیاست و چه خالی می‌رفت/…»

    و در پیوند با این:

    «… /من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری؛ دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه می‌خواند…» (دفتر حجم سبز، قطعه ندای آغاز)

    و البته به شیوه ایدئولوژیست‌های مدرن، یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوبد و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت.

    ۷/۲

    و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید.

    افزون بر مفاهیمی چنان: «شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست» شاهد حضور مفهوم دیگری چنان «زن» در شعر سپهری هستیم.

    زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین.

    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان «خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی» از او به عنوان: «عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت» یاد میکند.

    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:

    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است.

    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد.

    ۷/۳

    بر این پایه:

    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزواست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم بازنمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روزمره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است:

    «بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم …» (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    و بدین روی، روح زمانه، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی معناداری برخوردار است.

    و چنین است که شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم از امضا ویژه خود برخوردار است.

    ۷/۴- چکیده آنکه:

    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.

    مثلا او در شعر «پیغام ماهی‌ها» – البته در یک سطح از برداشت: بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و …

    آری، مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب … چرا که:

    «به درک راه نبردیم به اکسیژن آب/ برق از پولک ما رفت که رفت/ ولی آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب/ که اگر باد می‌آمد دل او پشت چین‌های تغافل می‌زد/ چشم ما بود/ روزهای بود به اقرار بهشت» (حجم سبز، پیغام ماهی‌ها)

    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.

    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره – در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر «پیغام ماهی‌ها» (به عنوان نمونه) در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی کلید_واژه‌هایی چنان: «حوض، آب، ماهی» بازنمای زیستگاهی است که در سروده «پشت دریاها» چنین آمده است:

    «دور باید شد دور/ مرد آن شهر اساطیر نداشت/ زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود/ هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد/ چاله آبی حتی مشعلی را ننمود/ دور باید شد دور/ شب سرودش را خواند/ نوبت پنجره هاست»

    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:

    «پشت دریاها شهری است/ که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است/ بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند/ دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است/ مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند/ که به یک شعله به یک خواب لطیف/ خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود/ و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…»


    پایان

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه یازدهم )


    آموزه یازدهم

    درآمد

    یکی دیگر از مجموعه باید و نبایدهای بر آمده از طبیعت‌گرایی و معنا‌درمانی و در واقع از حلقه‌های زنجیره رواقیگری و رواندرمانگری، عشق، دگر‌دوستی و مهرورزی است. تبیین مطلب با چند مقدمه:

    مقدمه یکم

    آدمی زاده و زاییده ارتباط است. ارتباط زیستی و بر آن پایه، ارتباط انسانی و اجتماعی. به بیان قرآن:

    خلق الانسان من علق + انا خلقناکم من نفس واحده + انا انشاناکم من الارض و …

    به موجب این است که قرآن می‌گوید:

    « من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل …. » ( ن.ک: آیات داستان هابیل و قابیل )


    پاورقی: ردپای این اندیشه در تاریخ فلسفه

    رد پای چنین ایده و اندیشه‌ای را در تاریخ فلسفه از گذشته‌های دور تا امروز می‌توان به تماشا نشست و در دیده گرفت. برای نمونه:

    نمونه اول: در میراث مولانا

    مولانا می‌گفت راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام:

    آینهٔ کُلی ترا دیدم ابد
    دیدم اندر چشم تو من نقش خود
    گفتم آخر خویش را من یافتم
    در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد
    که منم تو، تو منی در اتحاد
    (مثنوی، دفتر دوم)

    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.

    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

    نمونه دوم: ارتباط زیستی در شعر سپهری

    «ارتباط زیستی» در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است؛

    سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/ از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »

    و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »

    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »

    و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » (صدای پای آب)

    و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که:

    « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » (صدای پای آب)

    جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

    « آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» (بودهی، حجم سبز)

    نمونه سوم: فلسفه یاسپرس

    ارتباط زیستی، عشق و پی جویی آواز حقیقت ترجمه چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید – در فلسفه یاسپرس بتوان دید. (یاسپرس، متفکر آلمانی/سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان)

    وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و دست آخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش:

    «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…

    یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…

    بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟

    پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.»
    (کوره‌راهِ خِرَد با ترجمه مهبد ایرانی‌طلب)


    مقدمه دوم

    از نیازمندیها – و البته عالیترین نیاز – انسان، نیاز خودشکوفایی است. برابر نظریه مازلو، خودشکوفایی، در تحلیل محتوایی همان معنویت است، چه آنکه معنویت: فرو‌روی در خود و فرا‌روی از خود است

    مقدمه سوم

    خودشکوفایی در بستری از ارتباط زیستی، مولد عشق است. عشق، مقوله‌ای است فراتر از عدالت و شفقت. چه آنکه، عشق، همسان انگاری دیگران با خود است

    سطوح مواجهه اخلاقی انسان در مناسبات اجتماعی:

    • عدالت = رعایت حق دیگران
    • شفقت و سخاوت = بخشش بخشی از حقوق خود به دیگران
    • عشق = همسان انگاری دیگران با خود

    ۱. عشق، دگر‌دوستی و مهرورزی: راهبردی شادی و آرامش

    رواقی‌ها بر این باورند که آن چیزی که آرامش و شادی را به زندگی انسانها میآورد، عشق و دگر‌دوستی است. مارکوس میگوید:

    « هدف از آفرینش، دوستی است. … از این رو وظیفه انسانی ایجاب میکند تا در روابط اجتماعی، در اندیشه دیگران باشیم و نسبت به آنان – بی هر گونه انتظار و توقع و منت – مهر ورزیده و نیکی کنیم.»

    رواقی‌ها بر این باورند که انسان برای کسب شهرت و ثروت و هر گونه موقعیت اجتماعی دیگر، گرفتار اضطراب و دچار نوعی پاشانی و‌پریشانی گشته و میشود و این نیازمند به التیام و مرمت است. و راهکار آن، عشق، عشق ورزی و نوعدوستی است.


    ۲. بازتاب عشق و نوعدوستی در شعر سپهری

    میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های او – در واقع – به مثابه نمایشگاه بازنمای ایده و اندیشه عشق و نوعدوستی است.

    از میان نامه‌ها

    در نامه به نازی:

    « … خرده مگیر؛ روز ی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آبپاشی کنم و تو به کاجها سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازه‌ها، پای گلها، بهای آن را مینویسند و خروس را پیش از سپیده‌دم سر میبرند و اسب را به گاری میبندند و خوراک مانده را به گدا میبخشند، چنین نخواهد ماند. (هنوز در سفرم)

    از میان شاعرانه‌ها

    • شعر آب
    • شعر و پیامی در راه
    • قطعه‌های شبانی وجود

    قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد:

    1. رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    2. پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    3. طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    4. و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    5. حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    6. و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد:

    « حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود/ من به آنان گفتم: …. / و به آنان گفتم: …. / و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم/ و … / و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:/ هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی/ صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،/ هر که با مرغ هوا دوست شود/ خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود./ آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند/ می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه! »

    1. و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد:

    « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…!!/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…!!!/ پای کمیابترین نارون روی زمین/ فقه می‎خواند/ … »


    بندها و قطعه‌هایی از این دست، که شاعر را در مقام « پرستاری وجود و شبانی هستی » نشان می‌دهد، در واقع نمایشگاهی از مطلوب خیرخواهی و اخلاقی‌گری است که به نوعی ریشه در ایده « رایگان بخشی » – که برابر نظام اندیشگانی شاعر – جاری در نظام هستی است.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت چهارم/ آموزه دهم )


    ۱- عطش معنا

    آدمی در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، برابر بافت اندام روانی ، به شدت عطش معنا دارد. این از یک سو، از سوی دیگر – اما – جهان، به این عطش پاسخ نمی‌دهد، زیرا دست_ یازی به معنای زندگی چنان است – که به تعبیر سپهری در همین شعر نشانی –

    « کودکی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر‌دارد از لانه نور »

    ۲- وضعیت پارادوکسیکال

    به این ترتیب، آدمی در جهان واقع، دچار یک وجه تراژیک و یک وضعیت پارادوکسیکال است. پارادوکس بین عطش معنا و سکوت سهمگین جهان!

    ۳- خاستگاه درد پوچی

    این وجه و وضعیت تراژیک و پارادوکسیکال، خاستگاه و زادگاه درد « پوچی » است.

    در ادبیات روانشناختی، رواندرمانگرایان وجود‌گرا، از مفهومی با عنوان « مسلمات هستی » یاد میکنند. مسلمات هستی – که در بیان اروین یالوم به عنوان مسلمات چهارگانه یاد شده است – در واقع اشاره دارد به دغدغه‌ها و مسأله‌های وجودی انسان. از جمله آنها، یکی دغدغه و مسأله « پوچی/ معنا» ست

    ریشه پوچی در تلاش نافرجام انسان برای “تصاحب حقیقت” و رسیدن به پایان مسیر است

    انسان از سویی، به شدت عطش معنا‌یابی دارد و از سوی دیگر، چون با سکوت جهان در پاسخ به آن مواجهه میشود، دچار پوچی گشته و احساس بی‌معنایی میکند.

    « پوچی » در این تعریف به معنای « هیچ / هیچ_انگاری » و از جنس نیهیلیسم نیست، گر چه اگر درمان نشود، البته ممکن است به فرجامی چنین دچار شود

    ۴- تحلیل محتوایی پوچی

    در یک تحلیل محتوایی،

    پوچی، یک « انگاره ذهنی » است و نه یک « حقیقت عینی » و آن انگاره بر دو پایه استوار است؛

    • یکی، تمنای مالکیت مطلق و توهم امکان_پذیری تصاحب حقیقت.
    • و دیگری، واقع انگاری مرزبندی‌های اعتباری و ذهنی

    بدین بیان، خاستگاه حس پوچی، یک خطای روشی است. انسان می‌خواهد “راز گل سرخ” ( هستی/ حقیقت مطلق/ امر متعال ) را شناسایی و تصاحب کند. اما چون چنین نمیشود و در واقع حقیقت مطلق به چنگ نمی‌آید، پوچی و به دنبال آن نوعی خودکشی فلسفی سر زده و یاس و ناخوشی خودنمایی میکند و ملال و دلگیری سپهری زندگی را پوشش میدهد که « موسم دلگیری » است.

    ۵- پاسخ‌ها به درد پوچی

    این است که « پوچی » درد مشترک انسان است و انسان از همان آغاز به دنبال درمان این درد و گذر از آن بوده و هست و نسخه‌هایی چند تجویز شده است:

    • ✓ مذاهب به رغم تکثر و تنوعشان – در واقع – هر کدام به نوبه خود، به عنوان نسخه تجویزی گذر از درد پوچی سر بر آورده و جریان گرفته‌اند. چت آنکه – اساسا – مذهب، تجربه زیسته انسان در مواجهه با درد پوچی، در مدار دنیای واقع بوده و هست
    • ✓ پس از آن اگزیستانسیالیسم، پاسخی دیگر بوده است
    • ✓ و نیز ابزوردیسم – چنان کامو در افسانه سیزیف – پاسخ دیگری به مسأله « درد پوچی » است
    • ✓ و …
    • ✓ و در این سپهری هم پاسخی دارد، پاسخی که البته رگه‌هایی از آن در مذاهب، در اگزیستانسیالیسم و در ابزوردیسم نیز یافت می‌شود.

    ۶- راهبرد سپهری: مهندسی ذهن

    سپهری، در چارچوب سلوک فکری و نظام اندیشگانی خود، و با تاکید و تکیه بر اصالت وجودی انسان – چنانکه پیش از این هم به اشارت گذشت – بر سازه « اراده معطوف به معنا »، « مهندسی ذهن » را راهبرد درمان دانسته و بر این بنیاد، گامهایی را بایسته می‌داند:


    گام اول: پذیرش پوچی

    درست است که « هستی، مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم » و گیتی چنان زیباست که « دست به پیرایش جهان نزنیم »، به رغم آن – اما – زندگی به خودی خود معنا ندارد و جهان – بیرون از انسان – برای عطش معنا‌خواهی انسان، پاسخی ندارد و نمی‌دهد. چه آنکه « معنا » فرآورده نیست، فرایند است و جنبه پدیداری دارد، و این، انسان است که خود باید به زندگی خود معنا ببخشد.


    گام دوم: پذیرش ابتلاء

    عینیت پذیرش پوچی، باورمندی و پایبندی به این اصل و اساس است که آدمی در دنیای واقع، « دچار » است، دچار یک وضعیت تراژیک مانند و پارادوکسیکال بین عطش معنا و سکوت جهان که در زبان سپهری از آن به عنوان « فاصله » یاد شده است. بخوانید:

    « _ چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی/ _ چه قدر هم تنها خیال می‌کنم/ دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی/ _دچار یعنی/ _ عاشق/ _ و فکر کن که چه تنهاست
    اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد/ _ و چه فکر نازک غمناکی!/ _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است/ و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست/ _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند/ و دست منبسط نور روی شانه آنهاست/ _ نه وصل ممکن نیست/ همیشه فاصله‌ای هست/ اگر چه منحنی آب بالش خوبی است/ برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر/ همیشه فاصله ای هست/ دچار باید بود/ وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف/ حرام خواهد شد/ و عشق/ سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست/ و عشق/ صدای فاصله هاست/ صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند/ _نه/ صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند/ و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...!» ( مسافر )

    گام سوم: بی‌معنایی سرآغاز آزادی

    بی‌معنایی ( که همان « ابزوردیته » در زبان کیرککاد و کامو است ) به مثابه سکه‌ای است که روی دیگر آن « آزادی » است، چه؟ آنکه – چنانکه گفته شد – « معنا » فرآورده نیست، بلکه به مثابه فرایندی است که انسان خود تجربه میکند. این‌جاست که سپهری از «پای‌پوش نبوت» ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می‌گوید و از «تکمیل کار نیمه تمام جهان » ( حجم سبز، سوره تماشا) یاد میکند و خود را در مقام «شبانی هستی» ( ن‌ک: سپهری، حرفی از جنس زمان/۳۴)می‌بیند و از «ترس شفاف» ( آوار آفتاب، نزدیک آی + حجم سبز، نشانی) می‌گوید


    گام چهارم

    بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با پوچی و برای گذر از آن نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و خندیدن و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد، باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

    این است که وی زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد. بنگرید:

    ✓ « برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم » ( د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    ✓ « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ .... / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس » ( صدای پای آب )

    ✓ « زندگانی سیبی است/ گاز باید زد با پوست. » ( حجم سبز، غربت )

    ✓ و از همین روست که در نامه‌ای ( با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری ) آورده است:

    « گاه از خود می پرسم؛

    پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟

    کار من تماشاست و تماشا گواراست.

    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …

    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.

    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    ✓ و نیز در نامه دیگری ( با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی ) می‌نویسد:

    « …بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. … »


    گام پنجم: عصیان بر پوچی

    بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

    و این یعنی واکنش طنزآمیز!

    طنز کمک میکند تا آدمی:

    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده ( در گام چهارم ) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که « بازی » به ویژه در همنشینی با « کودک/ کودکی/ کودکانه » در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    ✓ « باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم ... » ( ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن )
    ✓ « پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. ... » ( صدای پای آب )

    ✓ « .. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست! » ( حجم سبز، در گلستانه )


    ۷- نظریه آستانگی

    اما پس پشت این تکنیک‌ها، یک راهکار بنیادین نهفته است و آن « نظریه آستانگی » است. این نظریه – با توجه به تحلیل محتوا ( ن.ک: بند چهارم همین یادداشت ) – در یک بیان نمادین، از آنجا که پوچی را زاده و بر‌آمده از « انگاره شناسایی گل سرخ » می‌داند، درمان را نیز در همین می‌داند که

    « کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم ...!/ ... / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم...» ( صدای پای آب)

    نظریه آستانگی می‌گوید:

    کوشش انسان برای نیل به عشق راستین یا تقرب به خداوند و رمزگشایی از نظام هستی در بهترین حالت به رجعت سرشت حقیقت‌جوی انسان و یگانگی با طبیعت منتهی می‌شود. آدمی می‌کوشد تا از تاریکی به نور برسد، اما این تلاش هرگز او را به‌طور کامل از تاریکی بیرون نمی‌آورد. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد!

    به نظر می‌رسد که شعر « نشانی » ( نهمین قطعه دفتر هفتم هشت کتاب ) بار‌دار چنین آموزه‌ای باشد.

    شعر « نشانی » که با مطلع پرسش « خانه دوست کجاست » فراز میگیرد و سرانجام با تکرار همین گزاره: « خانه دوست کجاست » ( اما این بار در قالب آخرین جزء از نشانی فرود میگیرد به ما میگوید که این پرسش، پرسشی است که تا همیشه‌های هنوز جاری است و پاسخ پذیر نیست. چرا که:

    « حقیقت » هرگز به تمامی آشکار نیست و‌ نمی‌شود و در واقع، استنی راز_گونه و پدیداری دارد، و بنا بر این، نمی‌تواند در مالکیت ، تصاحب و به اسارت کسی در‌آید. آدمیان، هرگز مالک حقیقت نبوده و نیستند.

    بر این پایه در پیوند با حقیقت و در مواجهه با آن « رسیدن » – هرگز – مطلوب نیست، چنانکه ممکن و مفید هم نیست.‌ بدین روی آنچه در مواجهه و در پیوند با حقیقت مطلوب است و ممکن و مفید، خواستن، ورزیدن و دویدن است.

    بر پایه تحلیلی از ابن عربی ( فتوحات، ج/۲، ص/ ۳۳۷):

    « عشق »، به مثابه محرک و انگیزه‌ در حقیقت جویی و حقیقت ورزی، متعلق موجود ندارد و متعلق آن همیشه معدوم است. او می‌گوید: این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید دانست تا آنجا که گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا جلوه آن خودنمایی میکند، چنان حضور « لیلی » در خیال « مجنون » و چنین بود و هم، چنین است که « لیلیِ » مجنون با لیلی در نگاه دیگران متفاوت و متکثر است.

    به این ترتیب، شعر نشانی – با توجه به فراز و فرودش – بیش و پیش از هر چیز، معطوف به فضای آستانگی است، چه آنکه؛ جوش و خروش انسان به انگیزه « رویت و وصال » معشوق – با توجه به نظریه « مثالی بودن معشوق » باز‌خوردی جز « خودکاوی، خوداکتشافی و شیرین‌_نمایی » و یگانگی با هستی ندارد. آدمی در هوای رویت است و وصال، اما ساختار هستی به گونه‌ای است که به تعبیر سپهری: همیشه فاصله‌ای هست

    و این یعنی آنچه مهم است عشق‌ورزی است، و نه تملک و تصاحب معشوق!

  • سلسله جلسات تحلیل آثار سهراب سپهری – جلسه یازدهم

    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی


    چکیده

    در این جلسه، دکتر اسلامی به تبیین یازدهمین آموزه از سری «بایدها و نبایدها» در اندیشه سهراب سپهری و مکتب رواقی می‌پردازد: عشق و مهرورزی. سخنران با ترسیم یک مثلث مفهومی شامل «ارتباط زیستی»، «خودشکوفایی» و «عشق»، استدلال می‌کند که عشق فراتر از هیجانات زودگذر جنسی یا رقت قلب است؛ بلکه حاصل درک عمیق پیوند انسان با هستی و دیگران است. در این دیدگاه، عشق مرحله‌ای بالاتر از عدالت و سخاوت معرفی می‌شود که در آن «دیگری» همان «خود» پنداشته می‌شود. بحث با چالش‌هایی درباره قابلیت اجرایی این ایده در دنیای واقعیت و نقدهایی بر مبانی فلسفی رواقی‌گری ادامه می‌یابد.


    خلاصه بحث اصلی

    مقدمه: مرور جلسات قبل

    جلسه با مرور کوتاه آقای قندهاری بر مبحث «نظریه آستانگی» آغاز شد. دکتر اسلامی توضیح دادند که این جلسه به آموزه یازدهم اختصاص دارد که حلقه واسط بین رواقی‌گری و روان‌درمانگری است.

    مبنای اول: انسان، زاده ارتباط (ارتباط زیستی)

    دکتر اسلامی بحث را با این گزاره آغاز کرد که آدمی زاده و زاییده ارتباط است. اگر ارتباطات اجتماعی را «ساختار» بدانیم، ارتباط زیستی (Biological Connection) زیرساخت آن است. ایشان شواهدی از منابع مختلف آوردند:

    1. ادبیات وحیانی: واژه «علق» در قرآن (خلق الانسان من علق) که به جای «خون بسته»، به معنای «پیوند و ارتباط» تفسیر می‌شود. همچنین مفاهیمی چون «نفس واحده» و «رویش از زمین» (انشاناکم من الارض) بیانگر یگانگی اصل انسان‌هاست.
    2. ادبیات کلاسیک: مولوی معتقد است انسان خود را در آینه دیگری می‌یابد:
      > نقش من از چشم تو آواز داد
      > که منم تو، تو منی در اتحاد
    3. فلسفه مدرن: کارل یاسپرس در کتاب «کورراه خرد» می‌گوید: «من در تنهایی هیچم» و هدف نهایی فلسفه را «ارتباط» می‌داند. خدا تنها غیرمستقیم و از طریق عشق انسان به انسان آشکار می‌شود.

    بازتاب در شعر سپهری:
    سپهری در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» از روزگاری سخن می‌گوید که «انسان از اقوام یک شاخه بود». او تکامل انسان از طبیعت و یگانگی با اشیاء را با زبانی شاعرانه بیان می‌کند: «نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک…». در اندیشه سپهری، زیر پوستِ کثرتِ جهان، وحدت فرمانروایی می‌کند.

    مبنای دوم: خودشکوفایی (Self-Actualization)

    با اشاره به هرم نیازهای مازلو، عالی‌ترین نیاز انسان خودشکوفایی معرفی شد. دکتر اسلامی خودشکوفایی را معادل معنویت دانستند: «فروروی در خود و فراروی از خود». انسانی که شکوفا می‌شود، با هستی یکی می‌شود.

    مبنای سوم: تولد عشق و مهرورزی

    نتیجه‌گیری اصلی بحث این بود:

    «خودشکوفایی در بستری از ارتباط زیستی، مولد عشق است.»

    عشق در این تعریف:

    • فراتر از هیجانات جنسی یا دلسوزی‌های عاطفی (رقت قلب) است.
    • فراتر از عدالت (رعایت حق دیگران) و سخاوت (بخشش حق خود به دیگران) است.
    • عشق یعنی همسان‌انگاری؛ یعنی دیگری را «خود» دانستن (نه فقط شبیه خود).

    راهبرد رواقی: عشق به مثابه درمان

    رواقیون معتقدند آنچه آرامش و شادی را به زندگی می‌آورد، دگردوستی است. مارکوس اورلیوس می‌گوید: «هدف از آفرینش، دوستی است». عشق‌ورزی و نوع‌دوستی، مرهم و مرمت‌گرِ آزردگی‌های ناشی از زندگی اجتماعی و رقابت‌های روزمره است.

    تجلی در اشعار سپهری

    دکتر اسلامی نمونه‌هایی از این نگاه را در «هشت کتاب» برشمردند:

    • در نامه‌ای به نازی: آرزوی روزی که «مردمان مهربان‌تر از درخت‌ها شوند» و روی گل قیمت نگذارند.
    • در شعر «آب»: حرمت نهادن به طبیعت و موجودات (آب را گل نکنیم…).
    • در شعر «پیامی در راه»: عشق ورزیدن حتی به مجرمین (رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند).

    خلاصه بحث و چالش‌ها (پرسش و پاسخ)

    چالش اول: واقع‌گرایی در برابر ایده‌آل‌گرایی

    آقای صدرا (امیرخلیلی) پرسیدند: این اندیشه بسیار زیباست، اما در دنیای واقعی که باید روی گل قیمت گذاشت و با راهزن برخورد کرد، چگونه قابل اجراست؟ آیا این نگاه باعث تضییع حقوق و سوءاستفاده نمی‌شود؟ عدالت می‌تواند تمدن بسازد، اما آیا عشق بی‌مرز در جامعه عملی است؟

    پاسخ دکتر اسلامی:

    1. توصیف در برابر تجویز: فعلاً در مقام توصیف یک اندیشه هستیم، نه لزوماً تجویز آنی.
    2. فقر تکنیک: ما در فرهنگمان فقر شدید تکنیک‌های اجرایی برای مفاهیم اخلاقی داریم.
    3. نظریه آستانگی: ما در دنیای واقعیت زندگی می‌کنیم اما باید به سمت ایده‌آل‌ها حرکت کنیم («جهانی فکر کن، محلی عمل کن»).
    4. دولت بی‌پایگان: اشاره به کتاب «انبوه خلق» اثر آنتونیو نگری و مفهوم «دولت بی‌پایگان» (جامعه‌ای که در آن مردم برای هم پلیس‌اند اما پلیس رسمی وجود ندارد) به عنوان یک افق دید.

    مشارکت مهندس شکوریان:
    ایشان راهکار عملی را «شروع از خود با قدم‌های کوچک» دانستند. مثال‌هایی مانند لبخند زدن به دیگران، یا مراقبت از چمن پارک (حتی اگر دیگران رعایت نکنند) را مطرح کردند. ایشان معتقدند اگر هر کس تخصصش را بی‌ریا ارائه دهد، نیاز به این همه حرص زدن نیست.

    چالش دوم: نقد مبنایی رواقی‌گری و شعر سپهری

    در پایان جلسه، آقای غفاری دو نقد جدی مطرح کردند:

    1. نقد دینی به رواقی‌گری: رواقیون خدا را به طبیعت تقلیل می‌دهند و به حیات پس از مرگ و جاودانگی روح (به معنای دینی) اعتقاد ندارند. روح را مادی و فانی در طبیعت می‌دانند.
    2. نقد ادبی به سپهری: شعر سپهری (مثل شعر «نشانی») پر از ابهام و تناقض است و مخاطب را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند. این پیچیدگی نوعی آزار مخاطب است، برخلاف شعر شفاف فریدون مشیری.

    تصمیم جمع: با توجه به اتمام وقت، مقرر شد جلسه آینده کاملاً به پاسخگویی دکتر اسلامی به این چالش‌ها و ادامه بحث درباره «دولت بی‌پایگان» و نقدهای آقای غفاری اختصاص یابد.


    نکات کلیدی

    • ارتباط زیستی: ما پیش از آنکه شهروند یا خویشاوند باشیم، از طریق «علق» و طبیعت با هم و با کل هستی یگانگی داریم.
    • تعریف عشق: عشق یعنی رسیدن به جایی که «دیگری» را «خود» ببینی (همسان‌انگاری)، نه اینکه فقط به او لطف کنی (سخاوت) یا حقش را بدهی (عدالت).
    • انسانِ سخنگو: سپهری معتقد است انسان زمانی که «فک‌اش از غرور تکلم ترک خورد»، از یگانگی با طبیعت جدا شد.
    • فلسفه ارتباط: طبق نظر یاسپرس، حقیقت در انزوا کشف نمی‌شود؛ تنها در ارتباط اصیل است که حقیقت کمال می‌یابد.
    • راهبرد عملی: عشق و دوستی، راهکاری برای «مرمت» روح انسان است که در اصطکاک‌های اجتماعی دچار فرسایش شده است.

    منابع و ارجاعات

    کتاب‌ها:

    • کورراه خرد (Way to Wisdom) – کارل یاسپرس (ترجمه دکتر ضیاءالدین دهشیری یا مشابه).
    • انبوه خلق (Multitude) – آنتونیو نگری و مایکل هارت (درباره مفهوم دولت بی‌پایگان).
    • هشت کتاب – سهراب سپهری (دفاتر حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه).
    • تأملات – مارکوس اورلیوس.

    اشعار:

    • مثنوی معنوی (مولانا) – «راه روشن را در چشم تو یافتم…»
    • شعرهای «اینجا پرنده بود»، «متن قدیم شب»، «صدای پای آب»، «بود هی» و «نشانی» از سهراب سپهری.

    هشتگ‌ها:
    #سهراب_سپهری #رواقی_گری #عشق_و_مهرورزی #ارتباط_زیستی #کارل_یاسپرس #خودشکوفایی #دولت_بی_پایگان #آنتونیو_نگری #فلسفه_اخلاق #ادبیات_معاصر


    یادداشت پایانی

    جلسه آینده به صورت ویژه به نقد و بررسی چالش‌های مطرح شده توسط آقایان غفاری و امیرخلیلی (در باب تضاد رواقی‌گری با باورهای دینی و ابهام در شعر سپهری) اختصاص خواهد داشت.

  • آموزه دهم: نظریه آستانگی در اندیشه سهراب سپهری (راهکار درمان پوچی)

    ادامه سلسله جلسات سهراب حرفی از جنس زمان


    چکیده

    در این جلسه، یکی از عمیق‌ترین چالش‌های وجودی انسان، یعنی پارادوکس میان “احساس پوچی” و “عطش معناخواهی” مورد واکاوی قرار گرفت. دکتر اسلامی با استناد به اشعار سهراب سپهری، به ویژه شعر شاهکار “نشانی”، راهکاری بدیع تحت عنوان نظریه آستانگی را معرفی کردند. این نظریه بیان می‌کند که ریشه پوچی در تلاش نافرجام انسان برای “تصاحب حقیقت” و رسیدن به پایان مسیر است؛ در حالی که پاسخ سهراب، شناور بودن در افسون مسیر و ایستادن در آستانه است، نه عبور از آن. بحث‌های داغ و چالش‌برانگیزی نیز پیرامون رابطه طبیعت با اخلاق و تفاوت نگاه سهراب با عرفان کلاسیک در بخش انتهایی جلسه شکل گرفت.


    خلاصه بحث اصلی

    جلسه با مروری بر مباحث هفته گذشته توسط جناب آقای قندهاری آغاز شد که بر آموزه “هنجارگریزی و عادت‌ستیزی” تمرکز داشت. سپس دکتر اسلامی وارد بحث اصلی، یعنی آموزه دهم از حکمت‌های عملی سهراب سپهری شدند.

    ۱. مسئله: دوگانه پوچی و معنا
    بحث با طرح یک دغدغه وجودی (Existential Concern) آغاز شد که در روان‌درمانگری وجودی (به‌ویژه نزد اروین یالوم) مطرح است: انسان از سویی عطش شدیدی برای یافتن معنا دارد و از سوی دیگر، گاهی با سکوت جهان و احساس پوچی مواجه می‌شود.
    دکتر اسلامی استدلال کردند که خاستگاه این نوع پوچی، یک خطای روشی است. انسان می‌خواهد “راز گل سرخ” (حقیقت مطلق/خداوند/معنای نهایی) را شناسایی و تصاحب کند. اما چون حقیقت مطلق به چنگ نمی‌آید، انسان دچار یأس می‌شود.

    ۲. راه حل: نظریه آستانگی (Liminality)
    پاسخ سهراب به این درد، تغییر در نگاه به مفهوم “رسیدن” است. در اندیشه سپهری، آستانگی (در آستانه بودن) اصالت دارد، نه فتح قله.

    • قله توهم است: قله‌ها ساخته ذهن ما هستند. وقتی جهان را با مقیاس‌های خودمان به “قله و دره” یا “زشت و زیبا” تقسیم می‌کنیم، دچار رنج می‌شویم.
    • شناور بودن: به جای تلاش برای حل معما (شناسایی راز)، باید در افسون آن شناور بود.

    ۳. تحلیل پدیدارشناسانه شعر “نشانی”
    بخش عمده‌ای از جلسه به تحلیل دقیق شعر “نشانی” از دفتر حجم سبز اختصاص یافت. دکتر اسلامی به جای استفاده از داده‌های برون‌متنی (مانند تطبیق شعر با هفت شهر عشق عطار یا اسفار اربعه ملاصدرا)، از روش فرم‌گرا (Formalist) برای تحلیل ساختار خود متن استفاده کردند.

    کلیدواژه‌های تحلیل شعر:

    • پرسشگر و پاسخگو: شعر گفتگویی است بین یک “سوار” (پرسشگرِ بی‌قرار در فلق) و یک “رهگذر” (پاسخگو که نوری به لب دارد).
    • آسمان: نماد عجزِ ماسوی‌الله از حمل بار امانت (اشاره به آیه قرآن).
    • سپیدار: نماد طبیعت و جاودانگی. آدرس خانه دوست در طبیعت است، نه در کتاب‌ها.
    • کوچه‌باغ: استعاره از آرامش روحی (سبزتر از خواب خدا).
    • آبی: نماد وحدت و عشق بی‌توقع.
    • گل تنهایی: استعاره از خلوت و مفهوم هیچ (فضای خالی که ظرفیت پذیرش معنا را دارد).
    • کودک: نماد انسانِ هم‌فاز با هستی و پیرِ راهنما.

    ۴. پیام نهایی شعر: پاسخ در بی‌پاسخی
    نکته ظریف این است که رهگذر آدرسی دقیق می‌دهد، اما در نهایت سوار را به کودکی ارجاع می‌دهد تا از او بپرسد. این یعنی پرسش “خانه دوست کجاست؟” پاسخی قطعی و نهایی ندارد. پاسخ در خودِ جستجو و رفتن است.
    دکتر اسلامی با ارجاع به ابن‌عربی توضیح دادند که معشوق حقیقی، “معدوم” است (یعنی در جهان ماده نمی‌گنجد) و هر چه هست، مظهر اوست. بنابراین، وصال کامل ناممکن است و انسان باید همیشه “دچار” باشد؛ دچارِ فاصله‌ای که موتور محرک زندگی است.

    “همیشه فاصله‌ای هست… و عشق صدای فاصله‌هاست.”


    خلاصه جلسه پرسش و پاسخ و چالش‌ها

    این جلسه شاهد بحث‌های انتقادی و عمیقی بود:

    ۱. خستگی از نرسیدن؟
    آقای سلطانی پرسیدند: آیا این “رفتنِ” مدام و نرسیدن به مقصد، باعث خستگی و فرسودگی نمی‌شود؟
    پاسخ: دکتر اسلامی توضیح دادند که خستگی محصول تکرار و عادت است. اگر انسان مدام “درونش را آب‌پاشی کند” و نگاهش را نو کند، مسیر تکراری نخواهد بود. همچنین صدرا امیرخلیلی افزود که انسان در طول مسیر، هرچند به وصال کامل نمی‌رسد، اما دائماً “لمس حقیقت” می‌کند و همین ترنم‌های حقیقت، مانع خستگی است.

    ۲. چالش فلسفی: طبیعت و ارزش‌ها (Is vs. Ought)
    آقای امیرخلیلی نقدی بنیادین مطرح کردند: طبیعت (فیزیک، شیمی، کیهان) مجموعه‌ای از قوانین علمی است که انسان آن‌ها را کشف می‌کند. ما نمی‌توانیم از توصیف طبیعت (آنچه هست)، دستورات اخلاقی و ارزشی (آنچه باید باشد) استخراج کنیم (اشاره به مغالطه طبیعت‌گرایانه). ایشان معتقد بودند دکتر اسلامی و سپهری مدام از طبیعتِ بیرونی، احکام درونی و اخلاقی صادر می‌کنند.
    پاسخ دکتر اسلامی: طبیعت در نگاه سپهری و قرآن، صرفاً ماده نیست، بلکه پنجره‌ای رو به تجلی و “آیه” است. قرآن نیز برای بیان معقولات، از استعاره‌های طبیعی (آتش، درخت، آب) استفاده می‌کند. هدف، دیدنِ نظم و شعور پشت طبیعت است، نه فقط فرمول‌های فیزیکی.

    ۳. چالش روش‌شناسی و الهیات
    آقای غفاری نقدی بر روش دکتر اسلامی داشتند مبنی بر اینکه ایشان مباحث فلسفه، عرفان، روانشناسی و علوم را با هم خلط می‌کنند. ایشان معتقد بودند سپهری عارف به معنای کلاسیک نیست و نمی‌توان مفاهیم دینی مثل کفر و ایمان یا داستان‌های قرآنی را عیناً بر شعر او بار کرد.
    پاسخ: دکتر اسلامی تأکید کردند که رویکرد ایشان میان‌رشته‌ای است و هدف، استخراج “حکمت‌های عملی” برای زندگی امروز است، نه تدریس عرفان کلاسیک یا کلام اسلامی.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • تغییر مقیاس درونی: برای رهایی از رنج، به جای تلاش برای تغییر جهان بیرون، متر و معیار درونی خود (خوب/بد، زشت/زیبا) را کنار بگذارید.
    • ارزشِ آستانگی: رسیدن به قله هدف نیست؛ ماندن در آستانه و حفظ اشتیاق و جستجوگری (Dashing/Striving) اصلِ زندگی است.
    • طبیعت‌خوانی: به جای جستجوی حقیقت صرفاً در لابه‌لای کتاب‌ها، به طبیعت بازگردید. طبیعت دروازه ورود به ملکوت و آرامش است.
    • پذیرش فاصله: بپذیرید که “همیشه فاصله‌ای هست”. این فاصله نقص نیست، بلکه فضای لازم برای عشق‌ورزی و معنایابی است.

    منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه

    کتاب‌ها:

    • مومو (Momo) – اثر میشل انده (معرفی شده توسط آقای قندهاری درباره مفهوم زمان و زندگی).
    • روان‌درمانگری وجودی – اروین یالوم (مرجع بحث دغدغه‌های وجودی).
    • انسان و سرنوشت – مرتضی مطهری (در بحث تقدیر و سیستم‌های الهی).
    • فتوحات مکیه – ابن عربی (در بحث عشق و عدم وجود معشوق در عالم ماده).
    • هشت کتاب – سهراب سپهری (به‌ویژه شعر “نشانی” و “صدای پای آب”).

    هشتگ‌ها

    #سهراب_سپهری #نظریه_آستانگی #فلسفه_زندگی #روان_درمانگری_وجودی #شعر_معاصر #معنای_زندگی #پوچی #نقد_ادبی


    یادداشت پایانی
    با توجه به ناتمام ماندن بحث‌های چالشی بین منتقدان و سخنران، پیشنهاد شد که در صورت امکان، جلسه‌ای مجزا (احتمالاً سه‌شنبه‌ها) برای طرح تفصیلی نقدها و پاسخگویی دقیق‌تر برگزار شود تا فضای گفتگوی عمیق‌تری فراهم گردد.

  • آموزه‌های عملی سپهری: هنجارگریزی، تجسم منفی و چیستی معنویت (جلسه ششم)


    چکیده

    در این جلسه، دکتر اسلامی به ادامه تشریح «حکمت‌های عملی» و «آموزه‌های کاربردی» در اندیشه سهراب سپهری پرداختند. محور اصلی بحث، مبارزه با «عادت» به عنوان بزرگترین آفت زندگی و راهکار آشنایی‌زدایی برای بازیابی معنا بود. همچنین تکنیک رواقی تجسم منفی به عنوان روشی برای قدرشناسی از لحظه اکنون معرفی شد. در بخش دوم، تعریفی عمیق و هستی‌شناسانه از معنویت ارائه گردید که جوهر آن را «خلاقیت» می‌داند. پایان جلسه به پاسخگویی مفصل به نقدهای فلسفی درباره رابطه اخلاق با طبیعت و مفهوم خدا در اندیشه سپهری (نظم پیچیده در برابر نظم خطی) اختصاص یافت.


    خلاصه بحث اصلی

    در ادامه جلسات پیشین که به بررسی تأثیرات فلسفه رواقی و روان‌درمانگری در شعر سپهری اختصاص داشت، پس از مروری بر آموزه‌های قبلی (شادی درون و مثبت‌اندیشی) توسط آقای قندهاری، دکتر اسلامی دو آموزه جدید را تشریح کردند:

    آموزه هشتم: هنجارگریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

    فلسفه سپهری، فلسفه نگاه تازه است («همیشه با نفس تازه راه باید رفت»). بر این اساس، بزرگترین دشمن زندگی و معنا، عادت است.

    • غبار عادت: وقتی سنن و رفتارها تبدیل به عادت می‌شوند، انسان دچار زودسیری، کهنه‌بینی، دلزدگی و در نهایت روزمرگی و افسردگی می‌شود.
    • توهم نوستالژی: انسان‌های خسته از «امروزِ تکراری»، برای فرار از درد عادت، به نوستالژی پناه می‌برند. نوستالژی نوعی مهندسی معکوس و حتی بیماری است؛ زیرا پناه بردن به گذشته‌ای است که دیگر نیست، فقط به این دلیل که توانایی لذت بردن از امروز را نداریم.
    • نیت در برابر عادت: در فقه و عرفان، عبادات بدون نیت باطل است. نیت به معنای الفاظ نیست، بلکه به معنای «حضور سر صحنه عمل» است (مثل بازیگری که تماشاگر بازی خود است). نیت، پادزهر مکانیکی شدن رفتار است.
    • خلاف‌آمد عادت: راهکار عرفا و سپهری برای بازیابی زندگی، آشنایی‌زدایی است. باید چشم‌ها را شست و جهان را طوری دید که گویی اولین بار است دیده می‌شود.
      • مثال: سهراب می‌گوید: «چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟» یا «رخت‌ها را بکنیم، آب در یک قدمی است». این‌ها دعوت به شکستن کلیشه‌های ذهنی و لمس بی‌واسطه هستی است.

    آموزه نهم: تجسم منفی (Negative Visualization)

    انسان معمولاً در یک نوسان دائمی بین «ناسپاسی نسبت به داشته‌ها» و «آزمندی نسبت به نداشته‌ها» گرفتار است و به همین دلیل موجودیت خود (لحظه حال) را می‌بازد (ان الانسان لفی خسر).

    • تکنیک رواقی: برای درمان این حالت، رواقیون تکنیک تجسم منفی را پیشنهاد می‌دهند: در ذهن خود تصور کنید که داشته‌های فعلی‌تان را از دست داده‌اید.
    • مرگ‌آگاهی: تأکید قرآن و فلاسفه‌ای مثل هایدگر بر مرگ (به عنوان خویش‌مندترین امکان انسان)، برای ترساندن نیست؛ بلکه نوعی تجسم منفی است تا انسان قدر «بودن» و «زندگی» را بداند. مرگ به زندگی معنا می‌دهد.
    • مثال در شعر سپهری: «نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت». یا نگاه او به مرگ: «و نترسیم از مرگ… مرگ پایان کبوتر نیست».

    تعریف معنویت (پاسخ به درخواست مخاطبان)

    دکتر اسلامی معنویت را بر سه پایه هستی‌شناسانه تحلیل کردند:

    1. ظرفیت «شوندگی» انسان تا بی‌نهایت.
    2. وضعیت تراژیک (روح نامحدود در بدن محدود).
    3. ظرفیت حرکت آفرینندگی.

    تعریف نهایی: معنویت عبارت است از «فروروی در خود و فراروی از خود».
    هسته و جوهر معنویت، خلاقیت و نوزایی است. فلسفه وجودی انسان، اتمام کار نیمه‌تمام هستی از طریق آفرینشگری است (داستان آفرینش، آفرینشِ داستان است).


    خلاصه بحث‌های تکمیلی و پاسخ به نقدها

    این بخش به پاسخ دکتر اسلامی به نقد مکتوب آقای امیرخلیلی و سوالات سایر دوستان اختصاص داشت:

    ۱. رابطه اخلاق و طبیعت:
    در پاسخ به این نقد که «ارزش‌های بشری فراتر از مدار طبیعت است»، دکتر اسلامی توضیح دادند که انسان تافته‌ جدابافته از طبیعت نیست. طبق آیه فطرت (روم: ۳۰)، دین همان مدل آفرینش است و انسان نیز بر اساس همین مدل آفریده شده. اخلاق فضیلت‌مندان (در نگاه رواقی و سپهری) یعنی حرکت هماهنگ با قوانین و نظامات نهفته در هستی، نه تقلیل اخلاق به علم تجربی صرف.

    ۲. مفهوم خدا و همه‌خدایی:
    در پاسخ به اتهام حلول یا پانتئیسم در اندیشه سپهری، توضیح داده شد که نگاه سپهری (و بسیاری از عرفا) بر اساس تفکر خطی و دکارتی (خدا به عنوان علت‌العلل جدا از معلول) نیست.

    • نظم پیچیده (آشوبناک): هستی دارای نظمی پیچیده است، نه خطی.
    • رابطه عاشق و معشوق: رابطه خدا با هستی، رابطه علت و معلول نیست، بلکه رابطه «بود» با «نمود» است.
    • تمثیل آب و حباب: خدا در اشیا حلول نکرده، بلکه نسبت موجودات به خدا، مثل نسبت حباب به آب است (حباب از جنس آب است اما خود آب نیست).
    • حدیث: اشاره به روایت «لَا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإِنَّ الدَّهْرَ هُوَ اللَّهُ» (به روزگار دشنام ندهید که روزگار همان خداست).

    ۳. معجزه و دعا (سوال آقای نصیریان):
    آیا در طبیعتِ قانون‌مند، دعا و معجزه معنا دارد؟
    پاسخ: اگر تفکر ما خطی باشد، معجزه و دعا با قوانین طبیعت در تضاد می‌افتد. اما اگر قائل به نظم پیچیده (Complex Order) باشیم، پدیده‌هایی مثل استجابت دعا یا وقایع نادر (که قرآن آنها را نه معجزه، بلکه آیت می‌نامد) در دل همین نظم پیچیده قابل تبیین هستند. تفکر خطی در توضیح این پدیده‌ها در می‌ماند، اما در نظم پیچیده، دعا جایگاه معناداری دارد.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • پادزهر عادت، نیت است: در کارهای روزمره و عبادات، سعی کنید «حضور» داشته باشید و تماشاگر رفتار خود باشید تا عملتان مکانیکی نشود.
    • از نوستالژی بپرهیزید: پناه بردن به گذشته، نشانه بیماریِ ناتوانی در لذت بردن از لحظه حال است. «چشم‌ها را بشویید» و امروز را تازه ببینید.
    • تمرین تجسم منفی: گاهی تصور کنید داشته‌هایتان (سلامتی، عزیزان، امنیت) را ندارید. این کار باعث می‌شود ناسپاسی و طمع از بین برود و از آنچه دارید لذت ببرید.
    • خلاقیت یعنی معنویت: معنویت گوشه‌نشینی نیست؛ معنویت یعنی دائم نو شدن و چیزی به هستی افزودن (اتمام کار نیمه‌تمام جهان).
    • خدا را در همه‌چیز ببینید: نگاه به خدا نباید صرفاً نگاه به یک پادشاه دوردست (علت‌العلل) باشد، بلکه نگاهی عاشقانه به حقیقتی است که در تمام ذرات هستی جریان دارد (مثل آب در حباب).

    منابع و ارجاعات

    • اشعار سهراب سپهری: هشت کتاب (صدای پای آب، حجم سبز، مسافر، آوار آفتاب)
    • قرآن کریم: سوره روم (آیه فطرت)، سوره طه (داستان آدم)
    • نهج‌البلاغه: خطبه‌های توحیدی (خدا نه بیگانه از اشیا و نه یگانه با آن‌ها)
    • کتاب: انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل
    • کتاب: احیای فکر دینی اثر اقبال لاهوری
    • افراد: مولانا (مقالات شمس)، هایدگر (مفهوم مرگ)، آگوستین قدیس.

    هشتگ‌ها:
    #سهراب_سپهری #فلسفه_رواقی #عادت_ستیزی #تجسم_منفی #معنویت #خلاقیت #آشنایی_زدایی #نظم_پیچیده #مرگ_آگاهی #خداشناسی


  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت‌محور/۱۴

    (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۲ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت سوم)


    آموزه هشتم: هنجار‌گریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

    از جمله حکمت‌های عملی و آموزه‌های راهبردی نهفته در شاعرانه‌های سپهری که به نوعی ریشه در رواقیگری داشته و میوه روان‌درمانگری دارد و می‌تواند داشته باشد، «هنجار‌گریزی و عادت‌شکنی» است. بر پایه فلسفه «نگاه تازه» سپهری که: «همیشه با نفس تازه راه باید رفت»:

    ۱- غبار عادت، آسیب زندگی

    «زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است». این گزاره در قالب یک مصرع، تعریف زندگی نیست، بلکه اشاره‌ای است به یکی از اصلی‌ترین و اساسی‌ترین آفات و آسیب‌های زندگی، یعنی «عادت».

    ما انسان‌ها از جایی به بعد از سر «عادت» زندگی می‌کنیم و این گونه از رفتار بر سراسر زیست‌جهانمان سایه می‌اندازد. به تعبیر سهراب سپهری:

    «غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست»
    (هشت کتاب/دفتر مسافر)

    این است که انسان در پیوند با دنیای پیرامون و در برخورد با آیین‌ها و سنن ملی/مذهبی دچار «زودسیری» و «کهنه‌بینی» گشته و پی‌آمد آن گرفتار «دلزدگی و خستگی» می‌گردد و به تدریج در فرایندی از احساس «روز‌مره‌گی و روز‌مرگی» پژمرده و افسرده می‌شود و از همین روی و رهگذر هم -گاهی- به نوستالژی (مهندسی معکوس درمانگری) پناه برده تا در سایه آن دمی را -احیانا- با خاطرات خوش باشد، چه آنکه «نوستالژی» یاد‌آوری گذشته‌ای که دیگر نیست.

    در بینش عرفانی این «زود‌سیری و کهنه‌بینیِ» بر‌آمده از «عادت» گونه‌ای از بیماری و اختلال ذهنی و روحی است که به تعبیر مولانا، انبیاء برای درمان آن آمدند و در این روند از مخاطبان خود خواستند تا «غبار عادت» زدوده و جهان را «تازه» ببینند و به تعبیر دیگری از وی: «سوز خود را نو کنند».

    «مرا تازه و نو ببین
    که من هیچ کهن نشوم
    تو کهن مشو
    و اگر کهنی در نظرت آید
    رجوع کن که عجب!
    سبب چه بود؟
    با اهل هوا نشستم؟
    چه شد؟ …
    این سوز خود را نو کن
    من نوٓم …»
    (مقالات شمس، ص۶۸۸)

    این است که در بینش عرفانی/رواقی و بر این پایه در نگاه سپهری «عادت» خانمانسوز‌ترین بلای زندگی است. سهراب -آنجا که از پشت عینک رسالت، جمع و جامعه در عذاب را گزارش می‌کند- چنین می‌گوید:

    «چشمشان را بستیم
    دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
    جیبشان را پُرِ عادت کردیم
    ….»
    (هشت کتاب، سوره تماشا)

    و درست در این راستا‌ست که وی بر این ایده و اندیشه است که باید هر روز: «درون خویش را آب‌پاشی کنیم و گلبرگهای احساس‌مان تازگی ببخشیم». در نامه‌‌ای از وی آمده است:

    «من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. ……. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.»
    (سهراب سپهری؛ هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری، ص ۱۰۱، نشر فرزان روز)

    ۲- خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت و طراوت

    بر این پایه، نسخه تجویزی عارفان -چنانکه مولانا آن را کارکرد ویژه انبیا دانسته و می‌داند- «خلاف‌آمد عادت» است. حافظ می‌گوید:

    «در خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من
    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»

    فراخوان به «خلاف‌آمد عادت» در شعر سپهری، جایگاه ویژه‌ای دارد. برای نمونه:

    «من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
    اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
    گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
    چشم‌ها را باید شست
    جور دیگر باید دید
    واژه‌ها را باید شست
    واژه باید خود باد
    واژه باید خود باران باشد ..»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    «زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ “اکنون” است
    رخت‌ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است…»
    (همان)

    و نیز:

    «گوش کن
    دورترین مرغ جهان می‌خواند
    شب سلیس است و یکدست و باز
    شمعدانی‌ها
    و صدادارترین شاخهٔ فصل، ماه را می‌شنوند
    پلکان جلو ساختمان
    در فانوس به دست
    و در اسراف نسیم
    گوش کن؛
    جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را
    چشم تو زینت تاریکی نیست
    پلک‌ها را بتکان
    کفش به پا کن
    و بیا…
    و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
    و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت؛
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
    که از حادثه عشق تر است …»
    (هشت کتاب، حجم سبز، شب تنهایی خوب)

    در جهان راززدایی شده و پر تلاطم کنونی، آدمیان بسیاری ملالت و کسالت را بارها تجربه کرده‌اند. یکی از راهبردهای درمان و راهکارهای چیرگی بر این وضعیت -چنانکه فهم می‌شود- همین است، یعنی «خلاف‌آمد عادت» که متضمن عمل: تماشا، درنگ کردن، سرمه بر چشم کشیدن و نگاه را تازه کردن و …. است. بخوانید:

    «رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است
    روشنی را بچشیم
    شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
    گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم…
    وزنِ بودن را احساس کنیم»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    و نیز:

    «کسی نیست
    بیا زندگی را بدزدیم
    آن وقت. . .
    میان دو دیدار قسمت کنیم!
    بیا!
    با هم
    از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم …»
    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    بدین نگاه و نگرش، «خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت، بداعت و طراوت» است.

    ۳- خلاف‌آمد عادت، بایسته معنویت

    باری، عادت و عادت‌زدگی با معنا و معناگرایی نه تنها ناسازگار‌ست و نا‌مهربان، بلکه از بنیاد، مانع معنویت است. برابر نوشته مصطفی ملکیان: «اگوستین قدیس در “اعترافات” می‌گوید: بزرگ‌ترین سد راه کمال معنوی «عادت‌زدگی» است». عادت، یعنی خو گرفتن و غرقگی در وضع موجود و غفلت از امکان و یا لزوم پذیرش دگر‌گونگی، دگر‌دیسی و تغییر.

    ایشان به نقل ابن سینا نیز می‌گوید: «عارف از هیچ چیزی ملول نمی‌شود. چون همه چیز دم به دم برایش نو است. ملالت ناشی از این است که ما به چیزی عادت می‌کنیم و کم کم از داشتن آن چیز سیر و ملول می‌شویم. عارف جهان را دم به دم درحال نو شدن می‌بیند. بنابراین هرچیزی را انگار اوّلین بار است که دارد می‌بیند. لذا دست خوش هیچ ملالی نمی‌شود.»

    بر این پایه، «خلاف‌آمد عادت» بایسته «معنویت» و البته پیش‌نیاز آن هم «عبور» است. چرا که «عبور» اجازه نمی‌دهد تا «عادت» شکل گرفته و پا بگیرد و بدینگونه فرایندی است که برون‌داد و باز خورد آن، سه‌گانه «شکفتگی، نوشوندگی و تازگی و سرسبزی و هوشیاری» است.

    سپهری -چنانکه دیده و نگریسته شد، به گواهی فرازهای فراوان و پراکنده در هشت کتاب- با تاکید بر فرایند «عبور» از ره‌آوردها، پی‌آمدها و باز‌خورد آن یاد کرده و در حجم فراوانی از آن سخن گفته است که به پیوست، پاره‌ای از آن فرازها را -به عنوان نمونه- در خوانش می‌گیریم:

    «لب آبی
    گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است!
    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
    … »
    (حجم سبز، در گلستانه)

    «من در این تاریکی
    فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
    من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را
    زیر بارانی می‌بینم
    که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
    من در این تاریکی
    درگشودم به چمنهای قدیم
    به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
    من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
    (حجم سبز، از سبز به سبز)

    و نیز نک: دفتر: ما هیچ، ما نگاه، شعر: چشمان یک عبور.

    افزون بر این‌ها، بندهایی از شعر صدای پای آب، در خور درنگ است. نگاه کنید:

    «من به آغاز زمین نزدیکم
    نبض گل‌ها را می‌گیرم
    آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
    روح من در جهت تازه اشیا جاری است
    روح من کم سال است
    روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
    روح من بیکار است
    قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد
    روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
    من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین
    رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
    هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد»
    (صدای پای آب)

    و در این میان -شاید- شاه بیت شعر صدای پای آب در پیوند با بازخورد هنجار‌گریزی و آشنایی زدایی، بندهای در پی باشد. بنگرید:

    «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

    چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.
    رخت را بکنیم
    آب در یک قدمی است

    و بیاریم سبد
    ببریم این همه سرخ، این همه سبز

    لب دریا برویم
    تور در آب بیاندازیم
    و بگیریم طراوت را از آب
    ریگی از روی زمین برداریم
    وزن بودن را احساس کنیم

    پرده را برداریم
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد
    بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    کفشها را بکند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
    بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
    چیز بنویسد
    به خیابان برود

    صبحها وقتی خورشید در می‌آید، متولد بشویم
    هیجان‌ها را پرواز دهیم
    …»
    (صدای پای آب)


    آموزه نهم: تجسم منفی

    درآمد:

    از سری ترفندها و تکنیک‌ها برای روان‌درمانگری، «تجسم منفی» است. و این -به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.

    «تجسم منفی / پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.

    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان‌یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    مشکل ما انسان‌ها در پاشانی و پریشانی و اختلالات روانی، سلطه نا‌خودآگاه بر خودآگاه است.

    توضیح آنکه:
    ذهن هر انسان، دارای سه بخش است: بخش آگاه، نیمه آگاه، نا‌خود‌آگاه.

    • بخش آگاه: مصدر و منشا کارها و کنش‌های ارادی و آگاهانه است.
    • بخش نیمه آگاه: مصدر کار و کنشهای مکانیکی است. مانند تنفس، رانندگی، آدرس‌یابی.
    • بخش ناخودآگاه: که بخش بزرگتر ذهن است، منبع و مصدر رویاها، خاطرات و خطورات فراموش شده است. فرق بخش نیمه آگاه با ناخودآگاه در این است که بخش نیمه آگاه با تمرکز قابل دستیابی است، ولی بخش نا‌خودآگاه -گر چه آثارش هست، اما- خودش قابل دستیابی نیست.

    رواقی‌ها -بسیار بیش و پیش از روانشناسی و روانکاوی امروز- برای رهایی از این سلطه روشی را ابداع کردند؛ و آن لنگر انداختن بر ناخودآگاه و حک کردن آن (درست شبه عملیات فریب در دنیای تجارت و بیزنس امروز) یعنی: تجسم منفی.

    بر این پایه:

    ۱- تجسم منفی، فرایند مثبت‌اندیشی

    تجسم منفی، گر چه صورتا با مثبت نگری در تعارض است، اما اتفاقا فرایند مثبت‌اندیشی و مثبت‌نگری است. چه آنکه مثبت نگریِ یک سویه، ذهن و زبان را دچار عادت و خوگرفتگی کرده و می‌کند و در نتیجه آنچه روزی و روزگار به مثابه رویای آدمی بوده، کسالت‌بار می‌شود و این وضعیت موجب می‌شود که آدمی:

    • قدر داشته‌های خود را نداند، ناسپاس شود
    • آزمند و حریص گردد
    • و به همین میزان -به دلیل خو گرفتگی و عادت‌زدگی- قدرت بداعت و خلاقیت را از دست بدهد

    بسیاری از ما «رویاها را زندگی می‌کنیم»؛ به این معنی که هم اینک در وضعیتی زندگی می‌کنیم که زمانی برایمان رویا بوده است. مثل همسریابی، فرزند‌آوری، تامین مولفه‌های یک زندگی مطلوب و… اما به لطف سازگاری لذتی، به محض اینکه خود را در آن زندگی رویایی می‌یابیم، شمارش معکوس کلید می‌خورد، آرام آرام همه چیز برایمان عادی می‌شود و بجای لذت بردن از داشته‌ها، همه توان، نیرو و انرژی را هزینه رویاهای دیگر و بزرگتر می‌کنیم. و به این ترتیب، همواره بین فراموشی و ناسپاسی داشته‌ها و آز و نیاز بر نداشته‌ها در هروله می‌شویم، و در نتیجه هرگز در زندگی روی خرسندی را نمی‌بینیم و به تعبیر شاعرانه سپهری: «ستون‌های مهتابی در پیچک اندیشه بلعیده می‌شود».

    بخوانید:

    «در سرای ما زمزمه‌ای
    درکوچه ما آوازی نیست
    شب گلدان پنجره ما را ربوده است
    پرده ما در وحشت نوسان خشکیده است
    اینجا ای همه لب‌ها
    لبخندی ابهام جهان را‌ پهنا می‌دهد!
    پرتو فانوس ما در نیمه راه
    میان ما و شب هستی مرده است
    ستون‌های مهتابی ما را
    پیچک اندیشه فرو بلعیده است.»
    (آوار آفتاب، ای همه سیماها)

    در این رابطه است که چنین فراخوان می‌دهد:

    «در هوای دوگانگی
    تازگیِ چهره‌ها پژمرد
    بیایید از سایه روشن برویم
    بر لب شبنم بایستیم
    در برگ فرود آییم
    ….
    …..
    بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
    چون جویبار آیینه روان باشیم.»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    ۲- تجسم منفی در شعر سپهری

    تجسم منفی در شعر سپهری حجم -نسبتا- بالایی دارد. در نگاه او هستی:

    • زیبا و مهربان است
    • و همه نمودهایش، کهربای ربایش عشق و تماشاگه راز،
    • و همه وجوه آن پذیرفتنی است، پستی و بلندی، دره و قله، شکفتگی و پژمردگی و … نقطه آغاز و انجام ندارد.
    • و بنا بر این لذت، نه در وصالِ هدف که در پویشِ فرایندهاست.
    • و بر این پایه، در نگاه او، زندگی سیبی است که با پوستش باید گاز زد و …

    در این راستا، دو دسته از فرازهای شعر سپهری در پیوند با هم باید دیده شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرا و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد
    بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن»
    (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم
    و به بوییدن یک بوته بابونه
    من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (همان)

    «رستگاری نزدیک است
    لای گل‌های حیاط»
    (د/ حجم سبز، ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست
    مهربانی هست
    سیب هست
    ایمان هست
    آری
    تا شقایق هست، زندگی باید کرد …»
    (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد
    و هنوز
    نانِ گندم خوب است
    و هنوز
    آب می‌ریزد پایین
    اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز: «قطره‌ها در جریان
    برف بر دوش سکوت
    و زمان روی ستون فقرات گل یاس…»
    (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
    اجاق شقایق مرا گرم کرد»
    (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که -گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما- مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم
    لب ما شیار عطر خاموشی باد!
    نزدیک ما شب بی دردی است
    دوری کنیم
    کنار ما ریشه بی شوری است
    برکنیم
    و نلرزیم
    پا در لجن نهیم
    مرداب را به تپش درآییم
    آتش را بشویم
    نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم
    قطره را بشویم
    دریا را نوسان آییم
    و این نسیم بوزیم
    و جاودان بوزیم
    و این
    خزنده خم شویم
    و بینا خم شویم
    و این گودال فرود آییم
    و بی پروا فرود آییم
    بر خود خیمه زنیم
    سایبان آرامشِ ما، ماییم»
    (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
    ….
    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت
    دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
    گاه زخمی که به پا داشته‌ام
    زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»
    (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
    کار من تماشاست و تماشا گواراست.
    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلا و زیر پوست این ابیات و ادبیات، همان است که در فراز دیگری از نامه به مهری آمده است:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
    من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
    زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
    دست به پیرایش جهان نزنیم.
    دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
    به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
    و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» -شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد. چنانکه آب و آیینه، خوشاب و مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی هم و چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، زندگی را نباید پژمرد، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست!