برچسب: طبیعت

  • روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و سهراب سپهری

    جلسه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان / مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی

    ? ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    ? تاریخ: چهارشنبه

    ? موضوعات کلیدی: آموزه ششم و هفتم از بن‌مایه‌های روان‌درمانی

    چکیده جلسه

    در این جلسه از سلسله بحث‌های روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و شعر سهراب سپهری، دکتر اسلامی دو آموزه کلیدی را تشریح کرد که می‌توانند به عنوان بن‌مایه‌های روان‌درمانی مورد استفاده قرار گیرند.

    ? آموزه ششم: چشمه سرخوشی در درون انسان است – نه در تغییر شرایط بیرونی.

    ? آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی – تبدیل تهدید به فرصت.


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان است

    این آموزه بر یک ایده رواقی استوار است: شور و سرخوشی در زندگی با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمی‌شود, بلکه از تغییر در ذهن، زبان و نگاه انسان سرچشمه می‌گیرد.

    “ما هیچ ما نگاه” — سهراب سپهری

    ? چهار بند اصلی:

    ۱. آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه

    “بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می‌کند. درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم.”

    ۲. شستشوی نگاه

    “چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست، واژه باید خود باد…”

    ۳. نگاه تر از عشق

    “بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است”

    سپهری از افسونگری آواز میوه‌ها می‌گوید: “میوه‌ها آواز می‌خواندند” – نه صرفاً خرید میوه، بلکه مواجهه‌ای شاعرانه با طبیعت.

    ۴. چراغ ابدی در اتاق جان

    در صدای پای آب: “در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود”

    دکتر اسلامی: بنارس پارادوکسی از فقر و سرخوشی است. چراغ ابدی همان شور درونی است که در اتاق جان انسان روشن می‌شود.

    “پشت شیشه تا بخواهی شب / اما در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج”

    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسان

    زندگی جاده غربت و کمینگاه وحشت است. در برابر بادهای ناموافق سه گزینه وجود دارد:

    ❌ گزینه ۱

    تغییر شرایط به سمت ایده‌آل — اما اگر امکان نباشد؟

    ⚠️ گزینه ۲

    اصرار بر مبارزه یا تسلیم کامل — هر دو منجر به ناخرسندی

    ✅ گزینه ۳

    عاملیت انسانی: تبدیل تهدید به فرصت

    ? کلید: مثبت‌اندیشی رواقی

    نه نسخه شبه‌علمی “کتاب راز” که دنبال معجزه است، بلکه:

    “در دل همه اتفاقات نامساعد، فرصت‌های استثنایی نهفته است”

    مثبت‌اندیشی در شعر سپهری

    سپهری ظلمت را “سایه نوری فرادست” می‌داند:

    گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
    لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خشک
    آتشی روشن درون شب

    او درون سیاهی آتش می‌بیند و عاملیت در زندگی را از دست نمی‌دهد:

    هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
    پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
    چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌های غربت

    مواجهه با درد و مرگ

    ? درد را فرصت دانستن:

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است

    ? مرگ را زیستن:

    سپهری مرگ را می‌زید، نه زندگی را می‌میراند:

    • “پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ”
    • “و برای بوته نورس مرگ آب را معنا کردم”

    نکته کلیدی مهندس شکوریان: من ≠ تن

    ? تفکیک بنیادین

    ما دو وجه متمایز داریم: من و تن. آنچه به عنوان بیماری و درد اتفاق می‌افتد، در حوزه تن است. من تنم نیستم!

    ? مراحل چهارگانه آگاهی:

    1. آگاهی: بدانیم که من یک تن دارم و یک من دارم
    2. یادآوری: مرتب به خود بگوییم “من تنم نیستم”
    3. تفکیک: درد مختص تن است (فیزیکی) / رنج مال من است (روحی)
    4. ناظر بودن: شما ناظر بر تنتان هستید. کمکش می‌کنید اما دردش را نمی‌کشید

    ? نتیجه: آگاهی از این تفکیک می‌تواند بیش از ۸۰٪ مقدار درد را کاهش دهد.


    نکات کلیدی برای به کارگیری

    ✨ سرخوشی از درون است

    تغییر ذهن، زبان و نگاه کلید است. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

    ? عاملیت = تبدیل تهدید به فرصت

    نه تسلیم، نه مبارزه بی‌پایان. در بطن هر مصیبتی فرصتی نهفته است.

    ? مرگ را زیستن

    پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ — نه پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    ? قناعت = خودکفایی

    “نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه” — اتکا به خود، نه رضایت از وضع موجود.

    ? من ≠ تن

    درد مال تن است. من ناظرم. این آگاهی ۸۰٪ درد را کم می‌کند.


    ?️ برچسب‌ها

    #سهراب_سپهری #فلسفه_رواقی #روان_درمانی #مثبت_اندیشی #شعر_معاصر #عاملیت_انسانی

    ? جلسه بعد: آموزه هشتم درباره تجسم منفی — تکنیکی برای غنیمت دانستن لحظه

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت دوم)


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی، درون انسان است

    به باور رواقی‌ها، شور و سرخوشی در رندگی، با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمیشود، آنان بر این ایده و انگاره‌اند که خرسندی و خوش‌باشی فرایند تغییر در ذهن و زبان و در نگاه فرد است. به تعبیر سپهری: « ما هیچ، ما نگاه » از این روست که:

    ۱- بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »

    (هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ۲- و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. »

    (صدای پای آب)

    ۳- و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …»

    (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » (مسافر)

    و درست در سایه_سار چنین نگاهی است که از جاذبه افسونی و گرمایشی شقایق در یک روز سرد بارانی گزارش میکند که:

    « و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد! »

    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    و می‌گوید:

    « زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست، آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد. »

    (حجم سبز، در گلستانه)

    و می‌گوید:

    « هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد/ بوته‌ی خشخاشی، شست‌وشو داده مرا در سیلان بودن/ من به سیبی خوشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه »

    (صدای پای آب)

    و نیز می‌گوید:

    « زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی!/ دلخوشی‌ها کم نیست مثلا این خورشید/ کودک پس فردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می‌نوشند. »

    (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و می‌گوید:

    « رستگاری نزدیک؛ لای گلهای حیاط»

    (حجم سبز، روشنی من گل …)

    و از افسونگری « آواز میوه‌ها » می‌گوید:

    « با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید…/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ میوه‌های بی‌نهایت را کجا می‌شد میان این سبد جا داد؟…/ امتحان کردم اناری را انبساطش از کنار این سبد سر رفت…./ ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.»

    (حجم سبز، صدای دیدار)

    ۴- و این شور و سرخوشی بر‌آمده از ذهن و زبان و نگاه زیباست که به مثابه «چراغ ابدی»، در «اتاق جان» اوست.

    (در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود/ صدای پای آب)

    وی در شعری می‌گوید؛ گر چه جهان دچار شب است و سیاهی سخت، اما جان من روشن است و رها. بخوانید:

    « …./ پشت شیشه تا بخواهی شب/ دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می‌آمد/ لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر میکردند/ خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می‌کرد/ یک فضای باز/ شنهای ترنم/ جای پای دوست … »

    (حجم سبز، ورق روشن وقت)


    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت در زندگی

    زندگی جاده غربت است و‌ کمینگاه وحشت و به رغم تلاشها و کوششها، بسیاری از پدیده‌ها، پیشامدها و رخدادهای مسیر زندگی به مثابه بادهای نا‌موافق، بیرون و دور از حوزه اراده و انتخاب ما و ناسازگار با ایده و آرزوهای ما چهره نموده و صورت گرفته‌اند. و به همین دلیل، هیچ انسانی در هیچ‌زمیم و زمانی از وضع موجود خود رضایت ندارد و ناخرسند است.

    در مواجهه با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

    به نظر می‌رسد، از میان سه گزینه باید انتخاب کرد:

    گزینه یکم: تغییر شرایط به سمت ایده آلها

    در این گزینه چالش این است که اگر امکان یا فرصت تغییر وجود نداشته باشد، چاره چیست؟

    گزینه دوم: – و در مواجهه با آن چالش – دو سویه رفتار است:

    • سویه اول: اصرار و تاکید بر مبارزه برای تغییر
    • سویه دوم: وادادگی و تسلیم و زندگی را مردگی کردن. پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    تحلیل و انالیز این دو گزینه به موجب مطالعات میدانی ، نشان از آن دارد که: سرنوشت دو گزینه همچنان نارضایتی و ناخرسندی است.

    گزینه سوم: عاملیت انسان

    و در این گزینه سومی هم وجود دارد و آن گزینه « عاملیت انسان » است. گزینه‌ای کاملا عملگرایانه بر پایه فلسفه رواقیگری

    ایده مرکزی این گزینه – در واقع – «جستجوی فرصت های جدید در دل شرایط نامساعد»

    پیش‌نیاز این گزینه – البته – نوعی مثبت‌اندیشی و مثبت‌گرایی است.


    به مثابه پاورقی:

    این نسخه از مثبت اندیشی – البته – تفاوتی بنیادین با مثبت اندیشی شناخته شده و قانون جذب دارد.

    شما در این نوع مثبت اندیشی بدنبال جذب انرژی های کائناتی برای تحقق رویاهای خود نیستید. قرار نیست معجزه ای رخ دهد تا یک شبه شرایط زندگی شما تغییر کند.

    این مثبت اندیشی بر یک نگرش ساده بنا شده و آن این است که همیشه در دل همه اتفاقات و شرایطی که به نظر نامساعد و نامطلوب می رسند، فرصت های استثنایی و بی‌همتایی برای بهره مندی از دیگر وجوه زندگی نهفته است. کافی است با نگاه مثبت در جستجوی آنها باشید.

    بسیاری از آثار بزرگ ادبی یا فلسفی در دوران زندان یا تبعید نویسنده های آنها نگاشته شده اند.

    بسیاری از کشفیات و‌ انقلاب های علمی در دل بحران ها و جنگ های بزرگ به وقوع پیوسته اند.

    فقط به یک دلیل منطقی ساده:

    آنها زندگی را یک فرصت بی نظیر برای موفقیت می دیدند.

    مبارزه ای در کار نیست که یک سوی آن برد باشد و سوی دیگرش باخت.

    کلیت زندگی یک فرصت بی نظیر برای بودن است و هر لحظه آن سرشار از فرصت های بیشمار، فقط کافی است با نگاه مثبت با آن روبرو‌ شویم.

    تکنیک کشف فرصت ها هم بسیار ساده است:

    در هر اتفاق ناگوار یا در دل شرایط نامساعد در هر حوزه ای از زندگی با خود بگویید در این شرایط چه فرصت و امکانی در حوزه های دیگر زندگی برایم وجود دارد؟

    قرار نیست در کائنات معجزه ای رخ دهد یا لطف خدا شامل حال شما شود تا فرصتی را برای شما ایجاد کند، این شما هستید که با خوش بینی و نگرش مثبت، فرصت ها را کشف می کنید.

    پایان پاورقی


    از همین رو:

    ۱- مثبت اندیش است.‌ و نه تنها اتاق جان او روشن است که «ظلمت را هم سایه نوری فرا دست» می‌بیند. بخوانید:

    « روشن است آتش درون شب/ وز پس دودش/ طرحی از ویرانه‌های دور/ گر به گوش آید صدایی خشک/استخوان مرده می‌لغزد درون گور/ دیرگاهی ماند اجاقم سرد/ و چراغم بی نصیب از نور/ خواب درمان را به راهی برد/ بی صدا آمد کسی از در/ در سیاهی آتشی افروخت/ بی خبر اما/ که نگاهی درتماشا سوخت/ گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب/ لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش/آتشی روشن درون شب …»

    (مرگ رنگ، روشن شب)

    ۲- و از این‌جاست که عاملیت در زندگی را از دست نداده و مغلوب بادهای نا‌موافق نمیشود. می‌گوید:

    ✓ « هر کجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است/ چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند/ قارچ‌های غربت »

    (صدای پای آب)

    و در مواجهه با درد می‌گوید:

    « … بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»

    (صدای پای آب)

    و نیز در مواجهه با مرگ:

    • « و دویدم تا هیچ، تا چهره مرگ، تا هسته هوش » (شرق اندوه، و شکستم …)
    • « زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ » (صدای پای آب)
    • « و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ » (همان)

    سپهری در این بندها – بویژه در فراز بلند معطوف به مرگ در صدای پای آب، بر این ایده و انگاره است که؛ مرگ را باید زیست ( مرگ را زیستن و نه زندگی را مرگیدن)

    • و نیز بنگرید این فراز را در شعر: (از سبز به سبز در دفتر حجم سبز) « و برای بته روشن مرگ آب را معنا کردم »

    ۳- و از این روست که از چیزهای کوچک هم لذت می‌برد.

    ن‌ک: شعر جنبش واژه زیست

    ۴- و اهل قناعت است. می‌گوید:

    « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم »

    (صدای پای آب)

    و نیز بنگرید:

    « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

    « آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم »


  • پیغام ماهی ها

    پیغام ماهی ها


    درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهی‌ها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پاره‌ای از اما و اگرهای جلسات پیشین )

    شعر « پیغام ماهی‌ها »

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
    آب در حوض نبود

    ماهیان می‌گفتند؛
    ” هیچ تقصیر درختان نیست “

    ظهر دم کردهٔ تابستان بود
    پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می‌آمد دل او 
    پشت چین‌های تغافل می‌زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت

    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
    و بگو
    ” ماهی ها، حوضشان بی آب است “

    باد می‌رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می‌رفتم…

    ۱- نمادها و نشانه ها:
    نشانه‌شناسی شعر:
    ✓ حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
    ✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
    بی‌آبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
    ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
    عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی

    ۲- شناسه و نمایه شعر

    شعر « پیغام ماهی‌ها »
    ✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
    ✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیبایی‌های فرا‌واقع
    ✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر می‌رسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
    پاره اول:
    در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است.‌ روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
    شاعر می‌رود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
    به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بی‌آب رو‌‌برو می‌شود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بی‌آبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف می‌آیند که:  مشکل بی‌آبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
    روایت در این پاره ادامه پیدا می‌کند، با این گزاره‌ها:
    تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …‌) لب پاشویه می‌نشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در می‌رسد و او را به هوا می‌برد، می‌برد که می‌برد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
    « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)

    پاره دوم:
    در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت می‌شود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بی‌بودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بی‌بودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
    آری بی‌بودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بی‌بهره از اکسیژن شده‌اند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن‌ میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
    « ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعاره‌ای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار  ، به گواهی نشانه‌ها از فاجعه می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره‌ها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعه‌ای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس نا‌توسعه‌یافتگی و نا‌زایی است و زاییده امتناع فکر است  و انسداد ایده و اندیشه
    نشانه‌شناسی شعر:
    حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی
    بی‌آبی: نماد فقدان روشنایی و  امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنه‌ای رو به زیبایی و افق‌های نوین ( افق گشایی و بن‌بست شکنی)
    ماهی : نماد سالک …

    چنانکه اشاره شد، «افق‌گشایی و بن‌بست شکنی» ناگزیر از پبش‌نیازِ « رویا‌پردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگاره‌های سپهری در پیوند با این انگاره است
    افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعاره‌های دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
    شایسته یاد‌آوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیان‌زدگی، سودا‌گرایی و پریشان‌اندیشی نیست و بلکه چنانکه به  اشاره گذشت، پایه‌ای هستی شناسانه، مایه‌ای زیبا‌شاسانه و کارمانی ره‌گشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.

    پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
    خطابه تمنا‌گونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بی‌بودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.

    پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
    این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار می‌رود – به سر وقت خدا می‌رود تا …

    ۳-تحلیل شعر
    این قطعه نیز چنان قطعه‌های دیگر، از لایه‌های معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
    لایه معنایی دوم:
    در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.

    ۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
    ۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامه‌ای‌ است که از یک « فاجعه » می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
    برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیش‌درآمد

    ۳/۱/۲- درآمد:
    سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نا‌بهنگام » ارزیابی میشود.
    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:
    « پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می‌خواهی ؟
    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)

    ۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
    به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی  بوده است.
    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
    از آن جمله:
    ✓ قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:
    √ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    √√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    √√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    √√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    √√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    √√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد
    √√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    ✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
    آنجا که:
    √√ از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    √√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    √√ و یا با هشدار بر بحران‌های زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    √√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد
    در شعر صدای پای آب:
    « / موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/که سیاست ‌و چه خالی می‌رفت/…»
    و در پیوند با این:
    « … /من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه‌ می‌خواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
    و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوید و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت
    ✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید
    افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه  و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت  » یاد میکند.
    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:
    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد

    ۳/۱/۴- چکیده آنکه:
    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزوا‌ست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم باز‌نمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روز‌مره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است « بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی  معناداری برخوردار است
    و چنین است که
    شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم  از امضا ویژه خود برخوردار است.

    با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
    او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
    مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
    مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.
    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی « حوض، آب، ماهی » باز‌نمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
    « دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست »
    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
    بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…

    ۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
    ۳/۲/۱- در‌آمد
    سپهری در سفر قهرمانی خود، جان‌پناه‌های دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
    وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و می‌داند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر می‌بیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانه‌های او ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب)  «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی « سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
    « به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگ‌های هوا
    پر قاصدهایی است/ که خبر می‌آرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحه‌ای در لحظه )
    اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش – با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی –  می‌نویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. … آه، چرا نگویم که درد پونه‌های صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم‌تراز تاثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم، … پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌اند. …. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یاد‌بود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
    شعر « پیغام ماهی‌ها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – باز‌نمای این درونه کیفی است.

    ۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگی‌هایی است:
    یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فرا‌واقع)
    سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق می‌کند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت می‌برند ( پارادوکس حوض بی‌آب و ماهیان سخنگو )
    دوم: حس‌آمیزی
    شاعر با استفاده از حس‌آمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان می‌کند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
    سوم: شخصیت‌بخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
    چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادت‌شکنی در زبان )
    سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله می‌گیرد و با استفاده از واژگان و ترکیب‌های تازه، زبانی نو و مکاشفه‌آلود را خلق میکند.

    ۳/۲/۳- این ویژگی‌ها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانه‌های او، شعر « سوررئال = فرا‌واقع‌گرا  » ساخته است.
    به موجب ویژگی « سور‌رئال » شعر « پیغام ماهی‌ها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفه‌های آن است:

    مولفه یکم:  آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    ✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت –  از ناملایمات و ناسازگاری‌های روزگار می‌گوید، اما در عین حال نشانه‌هایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
    ✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بی‌آبی حوض ماهیان پل می‌زند
    ✓  و نیز  بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز می‌شود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود می‌یابد.

    مولفه دوم: گیتی‌گرایی معناگرا
    از دیر‌زمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر می‌رسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود – در میانه این جدال،  منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم  معناگراست. به گواهی اینکه:
    ✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    ✓ و خدا را در این نزدیکی می‌بیند، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
    ✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها می‌بیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    ✓ و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
    ✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب )
    ✓ و هم در این شعر:

    • آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
    • تپش باغ و رویت خدا
    • همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا می‌رور
    • و فراز و فرود شعر که: شاعری که سر‌وقت حوض می‌رود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در می‌آورد ( چنان موسی و  آتش طور )
      و به این ترتیب:
      شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتی‌گرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا

    مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
    شعر « پیغام ماهی‌ها »، باز‌نمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعت‌گرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرا‌اومانیستی است، فلسفه‌ای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
    این شعر که نمایشگر درآمیختگی سه‌گانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » می‌گوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که می‌شود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفت‌و‌گو شد، راز‌گشایی کرد و در  شکوه شکوه شد که: « ماهی‌ها، حوضشان بی آب است »
    در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده می‌شود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومه‌های متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوه‌های آن در می‌آمیزد و از این رهگذر روی سوی چشم‌اندازهای آرمانی و عرفانی پیش می‌ر‌ود

    در‌آمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعت‌گرایی انسان‌سالار به طبیعت‌گرایی طبیعت‌محور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شور‌انگیزی را رقم می‌زند: «آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا/عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیب‌هایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاج‌های تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
    تا علف‌های نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علف‌ها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)

    شایسته یاد‌آوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سروده‌ای پس از روایت این آمیختگی که:« می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه‌ می‌بینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان می‌آورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
    و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز

    افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونه‌ای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویداد‌نگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
    « نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شن‌زار آفتابی، سایه‌وار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
    خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمان‌ها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
    و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهم‌تر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
    و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
    و نیز نک: قطعه‌های صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه

    تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت

    ۳/۲/۴- چکیده آنکه:
    در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که بر‌آمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:
    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۷، عرفان طبیعت محور/۱۳ ( پی‌افزود/۳: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت سوم

    رِواقی گری

    رِواقی گری، مکتبی فلسفی است که در سده چهارم پیش از میلاد در شهر آتن وسیله زنون رواقی (کیتیونی) پایه‌ریزی شد.
    رواقیگری شاخه‌ای از فلسفه اخلاق شخصی است مبتنی بر سیستم منطق و مشاهده ادراکات جهان طبیعی.
    براساس آموزه‌های این فلسفه، انسان‌ به عنوان موجود اجتماعی می‌بایست راه رسیدن به خوش‌روانی (خوشبختی، یا نعمت) را پیدا کند و به حالت رهایی از رنج برسد.
    در این فلسفه انسان با درک جهان و هماهنگ با طبیعت و با رعایت چهار ضابطه: حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد می‌بایست در تعامل با دیگران باشد.
    وجه تسمیه رواقی از آن رو است که انجمن ایشان در یکی از رواق‌های آتن برگزار می‌شد.
    حکیم رواقی بر این ایده و اندیشه تلاش میکند تا با کمک اخلاق رواقی به این اهداف برسد. برای نمونه:

    • ✓ تشویش ناپذیری روح
    • ✓ خود بسندگی
    • ✓ و عدم وابستگی به شرایط بیرونی

    چنین ساختاری، برخوردار از یک سازمان فرادستی است و آن: باورمندی به یک نظم طبیعیِ معقول و خدایی و نیز باورمندی به تقدیری بودن سرنوشت انسان ( تقدیر البته به معنای رواقی و نه به معنای متعارف )
    در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
    به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه همه چیز بالضروره روی می دهد و سرنوشت آن را هدایت می کند.

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها

    ف/ یکم: گزاره‌های ناظر بر توصیف واقعیت هستی

    ۱- هستی یک کل واحد است. بر این پایه:
    ۱/۱- هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    ۱/۲- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ۱/۳- زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند
    بنا بر این، نسبت انسان به طبیعت و جهانِ هستی نسبت جزء به کل است. انسان جزیی از هستی است و سرنوشت او به طبیعت گره خورده است و این، بازخوردهای اخلاقی فراوانی دارد.

    ( به مثابه پاورقی بند/۱ )

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    • ✓ سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
      از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    • ✓ و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
      در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
      …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
      تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
      در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    • ✓ و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    • ✓ و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
      با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز ) ( پایان پاورقی)

    ۲- اجزاء هستی/ همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند

    ۳- انسان به عنوان بخشی از هستی، در نهاد خود از نوعی وحدت طبیعی برخوردار است و همه اجزاء آن تنیده در یکدیگرند، به رغم آن،اما دارای دو ساحت است:

    • ✓ ساحت تن
    • ✓ و ساحت من

    ۴- انسان، زیستمندی است با دو ویژگی:
    الف/ نطق و تکلم = خرد و خرد‌ورزی
    عقلی‌گری، جلوه‌هایی دارد:
    ۱/الف: پاس قوانین هستی:
    * ✓ پاس طبیعت انسان
    * ✓ مهندسی تدبیر بر تقدیر
    ۲/الف: اخلاق عقلانی، نظام اخلاقی مستقل از پیش‌فرضها
    ۳/الف: حقوق طبیعی، حق شهر، حق محیط زیست
    ب/ ارتباط و پیوند اجتماعی ( ارتباط زیستی و عقلانیت ارتباطی )

    ۵- هستی و از جمله طبیعت، در سیطره و سلطه چند اصلی ساختاری‌ هستند:
    الف/اصل ضرورت . یعنی هرچه پیش می آید نمی‌توانسته است که پیش نیاید. بنابراین هر چیزی چنان است که باید باشد= اصل زیبایی و نظام احسن
    بر این پایه:
    طبیعت خیر محض است و در راه و رسم آن شرّی وجود ندارد.
    ب/ اصل بی‌ثباتی. تنها اصل ثابت در جهان بی‌ثباتی است. هیچ چیز در عالم طبیعت جز بی‌ثباتی، ثبات ندارد. همه چیز در حال تطور، دگرگونی، سیلان و به شکل دیگر درآمدن و تغیّر است.
    ج/اصل تقدیر. برجهان هستی و همه موجودات آن تقدیر و سرنوشت حاکم است و گریز و چاره‌ای از آن نیست. این تقدیر و سرنوشت، لزوماً تقدیر و سرنوشت الهیاتی نیست بلکه می‌تواند تقدیر و سرنوشت فلسفی باشد

    ۶- جهان راز‌مند است. تقدیر و سرنوشت هم یکی از رازهاست.

    ۷- هرچیزی در جهان طبیعت غایتی دارد که فلسفه وجودی اوست و در مدار کششهای آن، کوشش دارد و از جمله انسان، فلسفه وجودی او، اتمام کار نیمه تمام آفرینش است ( داستان آفرینش، آفرینش داستان است)

    ۸- حقیقت همیشه ناآشکار و در پرده ابهام است. بر این پایه، فرد و گروهی – هیچ – نمی‌توانند – با قطعیت – مدعی آن باشند که حق و حقیقت نزد آنان و در دست آنان است.
    پندار و انگار هر کس نسبت به حق و حقیقت، در واقع، نظرگاه و چشم‌انداز اوست ( و همین چشم‌انداز هم خاستگاه همه جنگ و جدالهاست. به تعبیر دیگر: ریشه و منشا پیدایی و پدیداری همه جنگ و جدلها، چشم‌انداز و منظر افراد است و نه خود واقع .

    ۹- لذت و الم، خوشی و ناخوشی و … فرآورده جهان نیست. جهان، نه توان پدید آوردن حالات ذهنی- روانی مثبت را در آدمی دارد و نه توان پدید آوردن حالات منفی را. جهان از این جهت، خنثی، بی طرف و فاقد تاثیر است. پدیدآیی این حالات ذهنی -روانی را نباید به حساب جهان گذاشت و به پای او نوشت. بلکه عامل ایجاد این حالات در آدمی – تنها – دیدگاهی است که در برابر جهان و از جهان دارد. بنابراین، آن که خواهان لذت، خوشی، شادی، رضایت و …. است، به جای آن که اینها را از جهان بخواهد، از خود باید بخواهد و با خویشتن شناسی و درون نگری و خودکاوی ، نگاهی را که موجب پیدایش رنج، ناخوشی، اندوه و ….. مانند اینها شده است باز شناسند و آن را از میان بردارد و به جای آن دیدگاه دیگری بنشاند که لذت زا، خوشی آور، شادی آفرین و رضایت بخش باشد. تغییر جهان مشکل گشا نیست؛ تغییر منظر و چشم‌انداز است که رافع مشکلات درونی است. و چون تغییر منظر یا تفسیر در درون صورت می گیرد نه در برون، باید گفت که برای داشتن حالات ذهنی- روانی مطلوب و دور ماندن از حالات نامطلوب باید خود را دگرگون کرد، نه جز خود را:« از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی »

    ۱۰- به همین ترتیب، زندگی معنادار نیست، ما انسانها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه خلق شدنی و آفرینشی است.

    ۱۱- آدمی هستنده از پیش نیست و بدین روی تعاریف افلاطون تا کانت در باره انسان به چالش گرفته می‌شد، بلکه هستنده است که خودش ، خودش را می‌آفریند
    و این نکته‌ای است که نه تنها از نگاه فلاسفه مسلمان دور نمانده است، بلکه – دست کم پاره‌ای از آنان – بویژه به اعتبار عقبه قرآنی آن، بر آن تکیه و تاکید هم داشته‌اند.
    آنان با اشاره به اینکه: « انسان یگانه موجودی است که خودش باید « خویشتن » را انتخاب کند » بر این انگاره تاکید داشته‌اند که: « هر کس خود بنا، معمار و مهندس شخصیت خود است » و به این ترتیب در یک هم‌افقی با اگزیستانسیالیست‌ها قرار گرفته‌اند. برابر روایت مطهری، ملاصدرا با توجیه فلسفی اصالت وجود، تکیه فراوان بر این انگاره دارد که: « انسان، نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد، احیانا هر روز، نوعی است غیر روز دیگر. »
    انسان « وجودی » از پیش تعریف شده ندارد. هستی و باشندگی او در تجربه وجودی و به موجب حرکت روی مرز دو عدم شکل میگیرد. دم و بازدم، ( آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ) ( رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا خوب خنک استغنا)
    این است که آدمی همواره در گونه‌ای تجربه است ( تجربه‌های کبوترانه)

    ۱۲- بر این پایه،
    زندگی، در حال زیستی است. گذشته و آینده زندگی ما نیستند. چون هیچکدام نیستند. یا از دست رفته‌اند و یا هنوز واقع نشده‌اند

    ۱۳- ذیل بند/۴ مطلب ۲/الف به اخلاق عقلانی مستقل از پیش‌فرضها به عنوان جلوه عقلیگری در نظام اندیشگی رواقیون/سپهری اشاره شد. بر این پایه – برابر این نگاه -:
    الف/ زندگی اخلاقی ممکن است و یک مفهوم ذهنی، انتزاعی و بی‌مصداق و افسانه نیست. و نه تنها ممکن، بلکه مطبوع و مطلوب هم هست.
    بر این پایه، هیچ انسانی به طور آگاهانه و خود خواسته به فضیلت و زندگی اخلاقی پشت نمی‌کند و آن را ترک نمی‌کند. کسی و یا کسانی‌که به زندگی اخلاقی پشت می‌کنند، یا از سر نابخردی و نا‌آگاهی است و یا از سر پوچی و سست‌عنصری!
    ب/ اخلاقی زیستن از نظام‌های ماوراءالطبیعی (نه مابعد الطبیعی) مستقل است و توقف بر ایدئولوژی متافیزیکی ندارد ( زلف اخلاق به باورهای متافیزیکی گره نخورده است. یعنی ساختار وجودی انسان – فارغ از خداباوری و یا خدا نا‌باوری – اخلاقیگری را ایجاب می‌کند. ) ( لا‌تکن عبد … و قد جعلک‌الله حرا و …. )

    ۱۴- ویژگی‌های شخصی (ذهنی و جسمانی) انسان در اختیار خود انسان نیستند اما ویژگی های شخصیتی ( اخلاقی، رفتاری ) – بر پایه بند/۱۱- در اختیار انسان هستند. یعنی: قبض و بسط ویژگیهای انتسابی در اختیار انسان نیست. اما، قبض و بسط ویژگیهای اکتسابی و شخصیتی در اختیار انسان است.

    ۱۵- و در این میان، فکر و اراده(خواست) در اختیار آدمی است و تحت سلطه و سیطره هیچ موجودی در نمی‌آید.

    ۱۶- هر کنشی در انسان – خوب یا بد – نوعی رفتار با خود است، زیرا – فارغ از بازخورد متعارف – انگیزه و محرک هر کنش در آدمی « خود » است.

    ۱۷- در … گفته شد: معیار و سنجه خوبی و بدی، رفتار و‌کردار وفق و یا ناموافق طبیعت است.‌اینک و در ادامه آن، این نکته افزودنی است که: خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت

    ۱۸- جهان، جهانِ رایگان بخشی است. هرچه داریم به رایگان داده‌اند ما استحقاق قبلی برای بدست آوردن آنچه داریم نداشته‌ایم و هرچه هم به ما نداده‌اند به خاطر عدم استحقاق ما نبوده است. هرچه داده‌اند به رایگان داده‌اند. عطف به این گزاره، بخوانید:
    > « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه‌اش را/ بفروشد به زمین/ رایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ/ هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن/ … » ( صدای پای آب )

  • راز خدای اسپینوزا: آیا خدا همان طبیعت است؟

    راز خدای اسپینوزا: آیا خدا همان طبیعت است؟

    آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که انیشتین، بزرگ‌ترین دانشمند قرن بیستم، به چه خدایی اعتقاد داشت؟ وقتی از او پرسیدند، پاسخ غیرمنتظره‌ای داد: “من به خدای اسپینوزا اعتقاد دارم.” اما خدای اسپینوزا کیست؟ باروخ اسپینوزا، فیلسوفی انقلابی در قرن هفدهم، دیدگاهی از خدا ارائه داد که هم حیرت‌انگیز و هم عمیقاً تأثیرگذار بود. دیدگاهی که نه تنها در زمان خودش بلکه تا به امروز، تفکر ما را درباره خدا، طبیعت، آزادی و خوشبختی شکل داده است. در این مقاله، به دنیای فلسفی اسپینوزا سفر می‌کنیم تا راز خدای او را کشف کنیم.

    برای فهمیدن دیدگاه انقلابی اسپینوزا، باید کمی با زندگی او آشنا شویم. او در قرن هفدهم در آمستردام، در میان جامعه‌ای یهودی که از تعقیب و گریز در اسپانیا و پرتغال پناه آورده بودند، به دنیا آمد. در این جامعه با سنت‌های دینی سختگیرانه، اسپینوزا از هوش سرشار و عطش یادگیری برخوردار بود. اما ذهن کنجکاو او به سرعت به ایده‌های علمی و فلسفی جدیدی کشیده شد که در اروپا در حال ظهور بودند. او تحت تأثیر اندیشمندانی مانند دکارت و گالیله، به تدریج از باورهای سنتی جامعه‌اش فاصله گرفت و دیدگاه‌های خود را شکل داد. این دیدگاه‌ها آنقدر رادیکال بودند که در سن ۲۳ سالگی، از جامعه یهودی آمستردام طرد شد – یک جدایی دردناک که مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد. اما این طرد، آزادی فکری بی‌نظیری به او بخشید تا تمام عمرش را وقف فلسفه و جستجوی حقیقت کند.

    قلب فلسفه اسپینوزا در یک ایده رادیکال نهفته است: خدا و طبیعت یکی هستند. برخلاف تصور رایج از خدایی شخصی که خارج از جهان و بالاتر از آن قرار دارد، اسپینوزا باور داشت که همه چیز به هم پیوسته و بخشی از یک “ماده” الهی واحد است. عبارت مشهور او، “Deus sive Natura” به معنای “خدا یا طبیعت”، به خوبی این وحدت را نشان می‌دهد. برای اسپینوزا، این دو واژه مترادف هستند. خدا، خالق جداگانه‌ای نیست که در جهان مداخله کند؛ بلکه خدا خودِ جهان است، ساختار هستی است. از کوچک‌ترین ذره تا عظمت کیهان، همه و همه تجلیات این ماده واحد هستند که تحت قوانین طبیعی اداره می‌شوند. این دیدگاه “وحدت وجودی” (Pantheism) نامیده می‌شود و در زمان اسپینوزا، بسیار انقلابی و حتی خطرناک تلقی می‌شد.

    باروخ اسپینوزا

    خدای اسپینوزا، خدایی شخصی با خواسته‌ها، احساسات و نیات انسانی نیست. او خدایی غیرشخصی است که صرفاً از طریق قوانین طبیعی تجلی می‌کند. حوادث جهان، از سقوط امپراتوری‌ها تا بلایای طبیعی، نه اراده خدای اخلاقی، بلکه صرفاً بیان قوانین طبیعی هستند. برای اسپینوزا، همه‌چیز در جهان ضروری و اجتناب‌ناپذیر است و بر اساس نظم علت و معلولی دقیق پیش می‌رود. این دیدگاه، تصوری متفاوت از آزادی انسان را نیز به چالش می‌کشد. اگر همه چیز تابع قوانین طبیعی است، پس آزادی انسان به چه معناست؟

    اسپینوزا معتقد بود که آزادی واقعی از فهمیدن این نظم ضروری طبیعت و پذیرفتن جایگاه خود در آن حاصل می‌شود. هر چه بیشتر زندگی خود را با این فهم عقلانی هماهنگ کنیم، آزادتر و خشنودتر خواهیم بود. آزادی برای اسپینوزا به معنای رهایی از بندهای جهل و احساسات منفی مانند ترس و خشم است. وقتی علت احساسات خود و قوانین حاکم بر جهان را درک کنیم، می‌توانیم بر آن‌ها مسلط شویم و به آرامش درونی دست یابیم. خوشبختی واقعی، از دیدگاه اسپینوزا، نه در جستجوی لذت‌های زودگذر، بلکه در هماهنگی با عقل و طبیعت و درک جایگاه خود در این وحدت بزرگ نهفته است.

    اندیشه‌های اسپینوزا در زمان خودش با مخالفت و سانسور روبرو شد، اما به تدریج راه خود را به میان اندیشمندان باز کرد و تأثیر عمیقی بر روشنگری، فلسفه مدرن، علم و سیاست گذاشت. دیدگاه او در مورد آزادی اندیشه، حقوق فردی و دولت عقلانی، الهام‌بخش متفکران بزرگی مانند ولتر، روسو و کانت بود. امروزه نیز، فلسفه اسپینوزا همچنان برای ما تازگی و جذابیت دارد. در دنیای پرآشوب و قطبی‌شده امروز، دیدگاه وحدت‌گرایانه او، با تاکید بر عقلانیت و درهم تنیدگی همه چیز، می‌تواند راهی برای زندگی معنادارتر و هماهنگ‌تر ارائه دهد. خدای اسپینوزا، نه خدای ترس و اطاعت، بلکه خدای شگفتی، فهم و پیوند با طبیعت است – خدایی که در نظم شگفت‌انگیز هستی آشکار می‌شود.

    خدای اسپینوزا، شاید خدایی نباشد که در کلیساها و مساجد موعظه می‌شود. اما خدایی است که در هر برگ درخت، در هر ستاره در آسمان شب، و در نظم عقلانی جهان قابل مشاهده است. خدایی که ما را به تفکر، پرسشگری و جستجوی حقیقت دعوت می‌کند و به ما نشان می‌دهد که خوشبختی و آزادی واقعی در فهمیدن پیوند عمیق خود با طبیعت و با کل هستی نهفته است.