دسته: شعر

  • خاستگاه اندیشه سهراب سپهری: تقابل دکترین صلح با جنون ایدئولوژیک (پاسخ به نقدها)

    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    در این جلسه، که در ادامه مباحث پیشین پیرامون «سپهری‌شناسی» برگزار شد، دکتر اسلامی به نقدهای مطرح شده در جلسه قبل (توسط آقای غفاری) پاسخ دادند. محور اصلی بحث، تبیین جایگاه سهراب سپهری نه تنها به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوان صاحب یک دکترین و نظام فکری بود. سخنران با ترسیم فضای سیاسی-اجتماعی تاریخ معاصر ایران، از مفهومی تحت عنوان جنون ایدئولوژیک پرده برداشت؛ بیماری‌ای که در آن «فردیت» و «قانونِ نکش» به پای مفاهیم انتزاعی قربانی می‌شدند.

    در این نشست، دو نسخه تاریخی برای شفای دردهای جامعه ایران مقایسه شد: نسخه اول (با نمایندگی احمد شاملو) که شنیده شد و مبتنی بر مبارزه و ایدئولوژی بود، و نسخه دوم (با نمایندگی سهراب سپهری) که شنیده نشد و مبتنی بر صلح، بازگشت به خویشتن و پرهیز از خشونت بود. در بخش دوم جلسه، آقای غفاری (منتقد) با استناد به اشعار اولیه و متأخر سپهری، او را شاعری مأیوس و تهی از امید معرفی کرد که منحنی فکری‌اش به سمت صفر میل می‌کند، که این امر منجر به شکل‌گیری یک دیالکتیک جدی و عمیق در جلسه شد.


    خلاصه بحث اصلی

    دکتر اسلامی بحث خود را با پاسخ به نقدهایی آغاز کردند که سهراب سپهری را به رواقی‌گری (Stoicism) صرف، انزواطلبی و حتی «توهم و اغتشاش فکری» متهم می‌کردند. ایشان توضیح دادند که سپهری اگرچه سویه‌هایی از رواقی‌گری، بودیسم، تائوئیسم و اگزیستانسیالیسم دارد، اما محدود به هیچ‌یک نیست.

    ۱. تحلیل خاستگاه تاریخی: جنون ایدئولوژیک

    بخش اصلی سخنرانی به کالبدشکافی فضای فکری ایران در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ اختصاص داشت. دکتر اسلامی استدلال کردند که بحران‌های سیاسی-اجتماعی آن دوران برآمده از یک بیماری فراگیر به نام جنون ایدئولوژیک بود. هسته مرکزی این جنون دو ویژگی داشت:

    1. قربانی کردن فردیت: انسانِ گوشت و پوست و استخوان‌دار فدای یک «او»ی انتزاعی (جامعه بی‌طبقه، آرمان‌شهر، مذهب، دولت-ملت) می‌شد.
    2. قربانی کردن قانونِ «نکش»: خشونت برای رسیدن به هدف مقدس توجیه می‌شد.

    در این فضا، سه جریان اصلی (چپ‌ها، روحانیت سنتی، و ملی‌مذهبی‌ها) با وجود اختلافات ظاهری، در این کهن‌الگو مشترک بودند که «هدف وسیله را توجیه می‌کند».

    ۲. دو نسخه برای یک درد

    در چنین اتمسفری، دو نسخه برای جامعه تجویز شد:

    • نسخه اول (شنیده شده): این نسخه توسط روشنفکران و شاعرانی چون احمد شاملو نمایندگی می‌شد. شاملو شاعر را «چریک ادبی» و شعر را «سلاح سرد» می‌دانست. این جریان با امواج انقلاب و شورش همراه شد و سرنوشت جامعه را رقم زد.
    • نسخه دوم (شنیده نشده): نسخه سهراب سپهری. او با درک عمیق از بیماری تاریخی ایران (نازایی فکری و خشونت)، نسخه‌ای متفاوت پیچید. سپهری از پیوستن به هیجانات سیاسی امتناع کرد و به جای «تغییر جهان با خشونت»، بر «شستن چشم‌ها» و تغییر نگاه تأکید کرد.

    ۳. دفاع از دکترین سپهری

    دکتر اسلامی با ارجاع به آرای متفکرانی چون داریوش شایگان و سروش دباغ، نشان دادند که سپهری نه یک فرد پرت از مرحله، بلکه متفکری بود که با اندیشه‌های روز جهان (از هایدگر و ویتگنشتاین تا یالوم و کریشنامورتی) هم‌افق بود.

    سپهری در برابر «دولت‌های بی‌پایه‌»، از «بنیاد صلح» و «اخلاق زیست‌محیطی» سخن گفت. او در عصر «معراج پولاد»، نگران انسانیت بود. بنابراین، انزوای سپهری یک انفعال نبود، بلکه یک کنش آگاهانه علیه فرهنگ مسلط خشونت بود.


    خلاصه بحث و گفتگوی انتقادی

    این بخش از جلسه به مناظره‌ای جدی میان آقای غفاری (منتقد) و دکتر اسلامی و سایرین تبدیل شد:

    نقد آقای غفاری

    ایشان با احترام به جایگاه شعری سپهری، معتقد بودند که سپهری صاحب یک «دکترین نجات‌بخش» نیست.

    • استدلال: با خواندن شعر «نایاب» از دفتر مرگ رنگ و بخش‌هایی از ما هیچ، ما نگاه، استدلال کردند که سپهری شاعری عمیقاً مأیوس، ترس‌خورده و تنهاست.
    • ترس به جای خدا: با ارجاع به نظرات برتراند راسل و فروید، آقای غفاری مدعی شدند که ریشه خداگرایی در شعر سپهری «ترس از طبیعت و مرگ» است، نه یک عرفان متعالی.
    • منحنی رو به صفر: ایشان نتیجه گرفتند که منحنی فکری سپهری در نهایت به پوچی و یأس (صفر) میل می‌کند و نمی‌تواند نسخه‌ای برای اجتماع باشد.

    پاسخ دکتر اسلامی

    • دکتر اسلامی تأکید کردند که نباید با استناد به اشعار دوران جوانی (مرگ رنگ) کل نظام فکری سپهری را قضاوت کرد. سپهری دارای یک «منحنی رشد شخصیت» است (مانند مولانا یا حافظ) که در حجم سبز و دفاتر بعدی به اوج می‌رسد.
    • ایشان نقد آقای غفاری را ناشی از نادیده گرفتن سیر تکاملی سپهری و تمرکز بر اشعاری دانستند که خود سپهری در غربالگری‌های بعدی کمتر به آن‌ها پرداخته است.

    نکات تکمیلی سایرین

    • آقای امیرخلیلی: تذکر دادند که نباید شعر (که مبتنی بر خیال است) را با متدولوژی علمی یا فلسفی (که مبتنی بر برهان است) مخلوط کرد.
    • آقای صدرا: دفاع کردند که «خیال» در شعر لزوماً به معنای امر موهوم نیست، بلکه می‌تواند کاشف حقیقت باشد.
    • آقای نصیریان: اشاره کردند که در فضای انقلابی آن سال‌ها، طبیعی بود که صدای سپهری شنیده نشود، چون همه به دنبال تغییر سیاسی بودند، اما امروز ارزش نگاه انسانی او مشخص شده است.

    نکات کلیدی و قابل عمل

    • شستن چشم‌ها: راه حل بسیاری از بحران‌ها، تغییر حکومت‌ها یا ساختارهای بیرونی نیست، بلکه تغییر «نگرش» و «نحوه دیدن» جهان است.
    • پرهیز از جنون ایدئولوژیک: هیچ هدف مقدس یا آرمان‌شهری، مجوز قربانی کردن «فردیت» انسان و زیر پا گذاشتن اصول اولیه اخلاقی (مانند حق حیات) نیست.
    • شنیدن صدای دوم: در هیاهوی تریبون‌های بلند و شعارهای انقلابی، معمولاً صدای حقیقت (صدای آهسته صلح و خرد) گم می‌شود. باید گوشمان را برای شنیدن این صداهای خاموش تربیت کنیم.
    • تکامل منحنی شخصیت: انسان (و هنرمند) در طول زمان رشد می‌کند. نباید یک متفکر را با آثار دوران خامی او قضاوت کرد، بلکه باید فرآیند «سفر قهرمانی» او را در نظر گرفت.

    منابع و ارجاعات

    کتاب‌ها

    • هشت کتاب – سهراب سپهری (به‌ویژه دفترهای حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه)
    • در جستجوی فضاهای گمشده – داریوش شایگان
    • راهنمای ادبیات معاصر – سیروس شمیسا
    • انقلاب در دو حرکت – مهدی بازرگان
    • اصول فلسفه و روش رئالیسم – مرتضی مطهری (ارجاع آقای امیرخلیلی)

    افراد مرتبط

    • سروش دباغ (پژوهش‌های تطبیقی در مورد سپهری)
    • احمد شاملو (به عنوان نماد شعر متعهد سیاسی)
    • مصطفی ملکیان (دیدگاه درباره رواقی‌گری)

    یادداشت پایانی

    با توجه به طولانی شدن مباحثه و ناتمام ماندن برخی پاسخ‌ها، مقرر شد دکتر اسلامی بحث درباره «دکترین سپهری» و تحلیل دفاتر بعدی را در جلسه آینده (هفته بعد) پیگیری کنند تا از فضای نقد و جدل فاصله گرفته و به تبیین ساختاری اندیشه سپهری بپردازند.

  • تحلیل و تفسیر شعر نشانی

    تحلیل و تفسیر شعر نشانی

    ✓ متن شعر

    خانه دوست کجاست؟
    در فلق بود که پرسید سوار.
    آسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها
    بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
    نرسیده به درخت،
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
    کودکی می‌بینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او می‌پرسی..
    خانه دوست کجاست


    ۱- شناسه و شناسنامه شعر:

    در میان اشعار هشت کتاب، سه قطعه – بویژه – معطوف و متناظر به « سفر قهرمانی » است. دفتر پنجم و ششم، یعنی دو شعر « صدای پای آب و مسافر » و نیز شعر « نشانی » نهمین قطعه از دفتر هفتم. و در این میان شعر نشانی با توجه به حجم اندک آن – در واقع – از این منظر چکیده آن دو قطعه بزرگ است.
    « نشانی » را، برخی، از بهترینهای شعر سپهری دانسته و کسانی هم از آن – با توجه به نوع تصویرگری و نمایش روح پژوهنده انسان – به عنوان شاهکار هنر شعر او یاد کرده‌اند.
    شعر نشانی، شعری رمزآلود و رازناک‌ و سرشار از استعاره و اسطوره و به نوعی متناقض_نماست و از این رو همواره آبژه کنجکاوی و کند و کاو بوده و هست.

    ✓ موضوع شعر – چنانکه از عنوان آن بر می‌آید – نشانی است و در این راستا دو صدا به گوش می‌رسد. صدای پرسشگر که نشانی و آدرس می‌خواهد و صدای پاسخگو که از نشان و آدرس می‌گوید.
    ✓ نشانی روایت یک پرسش است. پرسش از خانه « دوست ». گاهواره این پرسش « فلق » است. پرسشگر « سوار » است، و پاسخگو، « رهگذر »
    رهگذر – با ویژگی‌هایی که دارد، با انگشت اشاره « سپدار»ی را نشان داده و آدرس می‌دهد. آدرس هفت ایستگاه دارد:

    ۱- کوچه باغ
    ۲- درخت
    ۳- فواره جاوید اساطیر
    ۴- گل تنهایی
    ۵- صمیمیت سیال فضا
    ۶- کودک
    ۷- لانه نور
    و سرانجام نیز پاسخ نهایی را حواله به کودک میدهد!


    ۲- نمادشناسی و معناشناسی نام و نشان‌ها ( قسمت اول ):

    ۱- دوست = خدا ، با توجه به بسامد خدا در شعر سپهری
    ۲- فلق= آژمان، زمان فرا‌زمان ، عهد الست
    ۳- سوار ( پرسشگر )= کسی که سلطان بر خود و در حرکت است، نماد انسان در تأمل که جویای فرا‌متن است
    ۴- مکث آسمان = پرسش از کائنات است، آسمان، نماد کائنات است که دانش‌وری ندارد و در پیشگاه دانش و دانشوران درمانده است. ( این بند شاید گوشه چشمی هم  به آیه ۷۲ سوره احزاب داشته باشد )
    ۵- رهگذر ( پاسخگو ) = کسی که بر لب عبور است.

    ✓ شاخه نور بر لب= استعاره دانایی پیشا‌مفهومی است،
    ✓ تاریکی شن= حرکت در مرز، سایه روشن خشکی و آب.

    رهگذر مانند روهرو، همان سالک است، مرد طریقت که می‌تواند نشانی بدهد. اما به نظر می‌رسد که او خود به نحوی از گمشدگان راه بی‌سرانجام کنارهٔ دریا(رمز هستی) است چون بر شن‌ها گام می‌سپرد و شاید به همین دلیل است که خود نشانی را نمی‌داند اما به هر حال می‌تواند کمک کند و نشانی کودکی را که نشانی را می‌داند به سوار بدهد.

    ✓ شاخهٔ نور می‌تواند استعاره از کلام، سخن، ذکر باشد چون از ملایمات مشبّه، لب را در کلام آورده‌است. به هر حال چیزی است که اگر به آن بیاویزی به آسمان و لانهٔ نور می‌رسی.
    به نظر می‌رسد که می‌خواهد بگوید رهگذر با کلام خود (پاسخ خود) تاریکی راه دشوار و پاگیر (شن‌ها) را برای سوار روشن کرد.

    ✓ بخشش شاخه نور به تاریکی شن‌ها، ممکن است گوشه چشمی‌ هم به اسطوره « پرومته » داشته باشد که چون خدایان آتش را از آدم دریغ کرده بودند، از زئوس – خدای خدایان – ربود و به انسان هدیه کرد.


    ۲- نام و نشان‌ها ( قسمت دوم ):

    ۶- نشانی ( مفاهیم و تعابیر به کار رفته در بندهای معطوف به نشانی ):

    ۶/۱- سپیدار= درخت، رمز جاودانگی
    ✓ توجه میکنید که شعر از زبان رهگذر آدرس را  به طبیعت ( ≠ و نه به کتاب ) می‌دهد
    می‌گوید : گل را در زمین واقع یعنی طبیعت باید دید نه در کتاب. بخوانید:

    « چقدر آدمها بیراهه می‌روند، از کنار گل بی‌اعتنا میگذرند، می‌روند تا شعر گل را در صفحه یک کتاب پیدا کنند و بخوانند، روبروی زندگی نمی‌ایستد تا مشاهده کنند. برای همین است که حرفها به دل نمی‌نشیند، برای همین است که در شهرها شوری نیست. در نقاشی‌ها جوشش زندگی گم شده است. … » ( هنوز در سفرم، ص: ۸۹ )

    چنین سیر و سلوکی – البته – در سراسر هشت کتاب در نمایش است. برای نمونه:

    « … و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید، پوست شبنم تر نیست، یاخته‌ها بی بعدند و .. » ( صدای پای آب)

    –  چنانکه تاکید متن وحیانی هم بر این است « اقرا باسم …» با توجه بر اینکه اسم همان مسمی است = واژه باد خود باد، خود باران باشد!

    • چه آنکه در نگاه سپهری، طبیعت آستانه ملکوت: « زیر بیدی بودیم./ برگی از شاخهٔ بالای سرم چیدم، گفتم:/ چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ » ( حجم سبز، سوره تماشا)

    ۶/۲- کوچه باغ
    ✓ سبز‌تر از خواب خدا: استعاره آرامش روحی و روانی. رد پای آرامش روحی/ روانی را در جای جای شعر سپهری می‌توان به تماشا نشسنت.

    • ن.ک: « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْروی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …» ( آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ..) +
    • « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم. .. » ( صدای پای آب) +
    • « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ و نپرسیم که فواره اقبال کجاست/ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است/ و نپرسیم پدرهای پدرها/ چه نسیمی چه شبی داشته‌اند. » ( صدای پای آب)

    ۶/۳- آبی عشق:

    • آبی= نماد وحدت ازلی
    • عشق= کنش بی توقع
    • رنگ آبی= رنگ بی‌رنگی  ( ن.ک: شعر: خوابی در هیاهو )

    ۶/۴-  پشت بلوغ= بلوغ = سر بر آوردن در وادی استقلال و استغنا/ هوای خنک استغنا

    ۶/۵- گل تنهایی= خلوت/ بسامد خلوت و تنهایی. ( ن.ک شعر: تنها باد + شعر: پشت هیچستان )

    ۶/۶- فواره جاوید اساطیر. تعبیری از یک نفر آمد. ( ن.ک شعر: تا نبض خیس صبح )

    ۶/۷- صمیمیت سیال فضا= تعبیری از فنا = محو عاشق در معشوق. ( ن.ک: شعر بودهی +  نیایش )

    ۶/۸- کودک= تعبیری از حالت همفازی با هستی و گیتی/ استعاره از پاکی و ../ استعاره از درگاه معرفت و ملکوت. ( ن.ک شعر: پشت دریاها ) و نیز استعاره  از پیر و مرشد. ( ن.ک شعر: تا نبض خیس صبح )

    • کودک بر کاج= پلکان معراج/ کاج تامل، ( ن.ک شعر: چشمان یک عبور )

    ۶/۹- لانه نور = خورشید ( استعاره از امتناع دست‌یازی به مقصد + همیشه فاصله‌ای هست )، ( استعاره « لانه نور » می‌تواند چنان « زبان ایماژ » توصیفی از فرامتن کلیت شعر هم باشد که؛ چنانکه دست‌یازی به لانه نور = خورشید، ممتنع است، شناسایی خانه دوست هم ممتنع است، آنچه مهم است رفتن است و رفتن و رفتن و حضور در آستانه و درگاه!


    ۳- تحلیل محتوایی شعر

    ۳/۱- درآمد
    در تحلیل معنایی هر متن، رویکرد انتخابی می‌تواند بر پایه یکی از دو روش باشد:
    ✓ یک روش، تحلیل به استناد داده‌ها و یا یافته‌های برون_ متنیِ حول محور ماتن و یا موضوع متن.
    در این روش که –  همان روش – متعارف و مرسوم است، تحلیلگر کاری به ساختار متن نداشته و ندارد و به پشتوانه پیش‌فرض‌های معطوف به ماتن و موضوع عمل میکند. با چنین رویکرد و روشی، خروجی تحقیق و تحلیل، تابعی از متغیرهای پیش‌فرض خواهد است و به همین دلیل و به همین اندازه – عمدتا – دور از انصاف علمی و آزادی عقلی صورت میگیرد.

    ✓ روش دیگر، اما، روش « شکل_مبنا » و یا روش  مبتنی بر « رهیافت فرمالیستی » است.
    بر پایه این رهیافت، برای فهم متن – به جای وام‌گیری از داده‌ها و یافته‌های برون متن – باید بر ساختار متن متمرکز شد و از رهگذر واکاوی و آنالیز صنایع ادبی و فنون هنری فرم ، متن را تحلیل و ترجمه و فهم کرد.
    گزاف و گزاف – شاید – نباشد که گفته شود:

    « هیچ عامل برون‌متنی‌ای نمی‌تواند یک متن را با قطعیت معنا کند. متد بهتر و به واقع نزدیکتر در معنا یابی، آن است که ساختار متن در کانون توجه قرار گیرد و بر روی آن تمرکز و به استناد ویژگیهای درونی آن تحلیل شود. »


    ۳/۲- شعر «نشانی» با مطلع پرسشیِ: « خانه دوست کجاست؟ » از دو بند تشکیل شده است که هر کدام در‌ بر‌دارنده صدایی است:
    بند نخست، دارنده صدای «سوار» است که نشانی خانۀ دوست را می‌پرسد.
    و بند دوم، صدای «رهگذر» که راه رسیدن به مقصد را می‌گوید.
    نمای بیرونی شعر، تعارض بین نادانستگی و دانستگی، و نیز تباین بین اختصار و تطویل را نشان میدهد و سطحی از تنش و تپش را زیر پوست خود دارد. افزون بر آن – اما – متناقض‌نمای بزرگ در این شعر، « ابهام » در پاسخ است.
    درست است که «رهگذر» پرسش «سوار» را پاسخ می‌گوید و نشانی خانۀ «دوست» را می‌دهد، اما این نشانی چندان هم  روشن نیست.
    نا‌روشنی و ابهام پاسخ، ریشه و جلوه‌ها دارد و بخش بزرگی از این ابهام را در فرم باید دید. از جمله:

    ✓ آمیختگی بین واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    «سپیدار» و «کوچه‌باغ» واقعیت‌هایی متعین و  ملموس‌اند و تصویرپذیرند. و در پیوست با اینها  «سبز» بودنِ «خواب خدا» یا «آبی» بودن «پرهای صداقت» مفاهیمی تجریدی و تصویرناپذیرند.
    و نیز نمونه‌های دیگری چنان ترکیب: «گل تنهایی» یا «فوارۀ اساطیری» یا «لانۀ نور»
    در هریک از این ترکیب‌ها یک جزء کاملاً عینی/ واقع است و جزء دیگر کیفیتی کاملاً ذهنی/ فراواقع دارند.
    این شبکه از تصاویر در  ساختار شعر، در واقع بار‌دار پیامی است و آن اینکه:
    تلاش برای شناسایی امر فرا‌واقع (مثل حقیقت عشق، یا ذات خداوند) کاری جزاف و گزاف و تلاشی بیهوده است. به تعبیر دیگر: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما ..


    ۳/۳- از این رو «خانه دوست کجاست؟» پرسشی است که تا همیشه‌های هنوز جاری است و پاسخ پذیر نیست. چرا که:
    « حقیقت » هرگز به تمامی آشکار نیست و‌ نمی‌شود و در واقع، استنی راز_گونه و پدیداری  دارد، و بنا بر این، نمی‌تواند در مالکیت ، تصاحب و به اسارت کسی در‌آید. آدمیان، هرگز مالک حقیقت نبوده و نیستند.
    بر این پایه در پیوند با حقیقت و در مواجهه با آن « رسیدن » – هرگز – مطلوب نیست، چنانکه ممکن و مفید هم نیست.‌ بدین روی آنچه در مواجهه و در پیوند با حقیقت مطلوب است و ممکن و مفید، خواستن،  ورزیدن و دویدن است.

    بر پایه تحلیلی از ابن عربی ( فتوحات، ج/۲، ص/ ۳۳۷):
    « عشق »، به مثابه محرک و انگیزه‌ در حقیقت جویی و حقیقت ورزی، متعلق موجود ندارد و متعلق آن همیشه معدوم است. او می‌گوید: این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید دانست تا آنجا که گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا جلوه آن خودنمایی میکند، چنان حضور « لیلی » در خیال « مجنون » و چنین بود و هم، چنین است که « لیلیِ » مجنون با لیلی در نگاه دیگران متفاوت و متکثر است.


    ۳/۴- به این ترتیب، شعر نشانی – با توجه به فراز و فرودش – بیش و پیش از هر چیز، معطوف به فضای آستانگی است، چه آنکه؛
    جوش و خروش انسان به انگیزه « رویت و وصال » معشوق – با توجه به نظریه « مثالی بودن معشوق » باز‌خوردی جز « خودکاوی، خوداکتشافی و شیرین‌_نمایی » و یگانگی با هستی ندارد. آدمی در هوای رویت است و وصال، اما ساختار هستی به گونه‌ای است که به تعبیر سپهری: همیشه فاصله‌ای هست
    و این یعنی آنچه مهم است عشق‌ورزی است. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد. تباین و تنش بین نور و تاریکی عاملی است که ساختار این شعر را منسجم کرده و به اجزاء آن وحدتی انداموار بخشیده است.

    آی.ای. ریچاردز در کتاب اصول نقد ادبی بین شعر کهتر گو شعر ارزشمند این‌گونه تمایز می‌گذارد که شعرهای کهتر احساساتی از قبیل اندوه و شعف را به نحوی منتظم و در گستره‌ای محدود بیان می‌کنند، اما شعرهای ارزشمند مجموعۀ متنوع‌تری از عناصر متباین را در خود ملحوظ می‌کنند. به زعم او، «بارزترین جنبۀ شعرهای ارزشمند، ناهمگونی چشمگیر سائق‌های تمایزناپذیر است. لیکن باید افزود که این سائق‌ها صرفاً ناهمگون نیستند، بلکه متضادند. ارزش شعر سپهری در همین ناهمگونی نهفته است. تاریکی و نور، یا به عبارتی ابهام و یقین، در «نشانی» در تضادی دائمی و حل ناشدنی‌اند. این حقیقت متناقض‌نمایانه را که هیچ نشانی‌ای نمی‌تواند با پرتوافشانی بر مسیر ما را به مقصد برساند و نهایتاً باید به سرشت درونی خود بازگردیم، می‌توان همسو با این باورِ بنیانی فرمالیست‌ها دانست که هیچ عامل برون‌متنی‌ای نمی‌تواند معنای یک متن را با قطعیت معین کند. برای یافتن آن معنا باید به ساختار درونی آن متن بازگشت و آن را تحلیل کرد.

  • پیغام ماهی ها

    پیغام ماهی ها


    درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهی‌ها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پاره‌ای از اما و اگرهای جلسات پیشین )

    شعر « پیغام ماهی‌ها »

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
    آب در حوض نبود

    ماهیان می‌گفتند؛
    ” هیچ تقصیر درختان نیست “

    ظهر دم کردهٔ تابستان بود
    پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می‌آمد دل او 
    پشت چین‌های تغافل می‌زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت

    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
    و بگو
    ” ماهی ها، حوضشان بی آب است “

    باد می‌رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می‌رفتم…

    ۱- نمادها و نشانه ها:
    نشانه‌شناسی شعر:
    ✓ حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
    ✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
    بی‌آبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
    ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
    عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی

    ۲- شناسه و نمایه شعر

    شعر « پیغام ماهی‌ها »
    ✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
    ✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیبایی‌های فرا‌واقع
    ✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر می‌رسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
    پاره اول:
    در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است.‌ روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
    شاعر می‌رود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
    به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بی‌آب رو‌‌برو می‌شود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بی‌آبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف می‌آیند که:  مشکل بی‌آبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
    روایت در این پاره ادامه پیدا می‌کند، با این گزاره‌ها:
    تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …‌) لب پاشویه می‌نشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در می‌رسد و او را به هوا می‌برد، می‌برد که می‌برد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
    « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)

    پاره دوم:
    در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت می‌شود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بی‌بودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بی‌بودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
    آری بی‌بودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بی‌بهره از اکسیژن شده‌اند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن‌ میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
    « ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعاره‌ای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار  ، به گواهی نشانه‌ها از فاجعه می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره‌ها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعه‌ای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس نا‌توسعه‌یافتگی و نا‌زایی است و زاییده امتناع فکر است  و انسداد ایده و اندیشه
    نشانه‌شناسی شعر:
    حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی
    بی‌آبی: نماد فقدان روشنایی و  امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنه‌ای رو به زیبایی و افق‌های نوین ( افق گشایی و بن‌بست شکنی)
    ماهی : نماد سالک …

    چنانکه اشاره شد، «افق‌گشایی و بن‌بست شکنی» ناگزیر از پبش‌نیازِ « رویا‌پردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگاره‌های سپهری در پیوند با این انگاره است
    افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعاره‌های دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
    شایسته یاد‌آوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیان‌زدگی، سودا‌گرایی و پریشان‌اندیشی نیست و بلکه چنانکه به  اشاره گذشت، پایه‌ای هستی شناسانه، مایه‌ای زیبا‌شاسانه و کارمانی ره‌گشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.

    پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
    خطابه تمنا‌گونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بی‌بودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.

    پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
    این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار می‌رود – به سر وقت خدا می‌رود تا …

    ۳-تحلیل شعر
    این قطعه نیز چنان قطعه‌های دیگر، از لایه‌های معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
    لایه معنایی دوم:
    در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.

    ۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
    ۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامه‌ای‌ است که از یک « فاجعه » می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
    برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیش‌درآمد

    ۳/۱/۲- درآمد:
    سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نا‌بهنگام » ارزیابی میشود.
    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:
    « پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می‌خواهی ؟
    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)

    ۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
    به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی  بوده است.
    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
    از آن جمله:
    ✓ قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:
    √ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    √√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    √√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    √√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    √√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    √√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد
    √√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    ✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
    آنجا که:
    √√ از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    √√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    √√ و یا با هشدار بر بحران‌های زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    √√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد
    در شعر صدای پای آب:
    « / موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/که سیاست ‌و چه خالی می‌رفت/…»
    و در پیوند با این:
    « … /من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه‌ می‌خواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
    و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوید و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت
    ✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید
    افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه  و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت  » یاد میکند.
    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:
    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد

    ۳/۱/۴- چکیده آنکه:
    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزوا‌ست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم باز‌نمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روز‌مره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است « بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی  معناداری برخوردار است
    و چنین است که
    شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم  از امضا ویژه خود برخوردار است.

    با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
    او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
    مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
    مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.
    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی « حوض، آب، ماهی » باز‌نمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
    « دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست »
    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
    بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…

    ۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
    ۳/۲/۱- در‌آمد
    سپهری در سفر قهرمانی خود، جان‌پناه‌های دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
    وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و می‌داند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر می‌بیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانه‌های او ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب)  «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی « سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
    « به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگ‌های هوا
    پر قاصدهایی است/ که خبر می‌آرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحه‌ای در لحظه )
    اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش – با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی –  می‌نویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. … آه، چرا نگویم که درد پونه‌های صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم‌تراز تاثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم، … پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌اند. …. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یاد‌بود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
    شعر « پیغام ماهی‌ها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – باز‌نمای این درونه کیفی است.

    ۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگی‌هایی است:
    یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فرا‌واقع)
    سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق می‌کند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت می‌برند ( پارادوکس حوض بی‌آب و ماهیان سخنگو )
    دوم: حس‌آمیزی
    شاعر با استفاده از حس‌آمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان می‌کند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
    سوم: شخصیت‌بخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
    چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادت‌شکنی در زبان )
    سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله می‌گیرد و با استفاده از واژگان و ترکیب‌های تازه، زبانی نو و مکاشفه‌آلود را خلق میکند.

    ۳/۲/۳- این ویژگی‌ها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانه‌های او، شعر « سوررئال = فرا‌واقع‌گرا  » ساخته است.
    به موجب ویژگی « سور‌رئال » شعر « پیغام ماهی‌ها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفه‌های آن است:

    مولفه یکم:  آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    ✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت –  از ناملایمات و ناسازگاری‌های روزگار می‌گوید، اما در عین حال نشانه‌هایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
    ✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بی‌آبی حوض ماهیان پل می‌زند
    ✓  و نیز  بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز می‌شود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود می‌یابد.

    مولفه دوم: گیتی‌گرایی معناگرا
    از دیر‌زمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر می‌رسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود – در میانه این جدال،  منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم  معناگراست. به گواهی اینکه:
    ✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    ✓ و خدا را در این نزدیکی می‌بیند، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
    ✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها می‌بیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    ✓ و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
    ✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب )
    ✓ و هم در این شعر:

    • آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
    • تپش باغ و رویت خدا
    • همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا می‌رور
    • و فراز و فرود شعر که: شاعری که سر‌وقت حوض می‌رود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در می‌آورد ( چنان موسی و  آتش طور )
      و به این ترتیب:
      شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتی‌گرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا

    مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
    شعر « پیغام ماهی‌ها »، باز‌نمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعت‌گرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرا‌اومانیستی است، فلسفه‌ای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
    این شعر که نمایشگر درآمیختگی سه‌گانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » می‌گوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که می‌شود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفت‌و‌گو شد، راز‌گشایی کرد و در  شکوه شکوه شد که: « ماهی‌ها، حوضشان بی آب است »
    در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده می‌شود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومه‌های متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوه‌های آن در می‌آمیزد و از این رهگذر روی سوی چشم‌اندازهای آرمانی و عرفانی پیش می‌ر‌ود

    در‌آمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعت‌گرایی انسان‌سالار به طبیعت‌گرایی طبیعت‌محور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شور‌انگیزی را رقم می‌زند: «آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا/عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیب‌هایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاج‌های تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
    تا علف‌های نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علف‌ها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)

    شایسته یاد‌آوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سروده‌ای پس از روایت این آمیختگی که:« می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه‌ می‌بینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان می‌آورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
    و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز

    افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونه‌ای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویداد‌نگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
    « نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شن‌زار آفتابی، سایه‌وار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
    خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمان‌ها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
    و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهم‌تر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
    و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
    و نیز نک: قطعه‌های صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه

    تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت

    ۳/۲/۴- چکیده آنکه:
    در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که بر‌آمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:
    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری )

    اشاره به چکیده پیشین:

    « گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها »
    چکیده پیشین، تحت عنوان ف/ اول، نگاهی تحلیلی داشت به گزارش‌های معطوف به تبیین و توصیف واقعیت هستی

    و اینک در ادامه:

    ف/ دوم: گزاره‌های ناظر بر ارزشها

    ۱- مفاهیم معطوف به ارزشها در شعر سپهری – نسبتا – پر شمار و آمار است:
    ✓ سکوت و خاموشی
    ✓ غفلت پاک
    ✓ ترس شفاف
    ✓ ترنم موزون حزن
    ✓ تنهایی و غربت ( خلوت، عزلت )
    ✓ عبور
    ✓ تدبیر و خلاقیت
    ✓ تقدیر، تسبیح و شناوری
    ✓ وارستگی و رهایی= زهد
    ✓ خودبسندگی = قناعت، هوی خنک اسغناء
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ دهش و رایگان بخشی
    ✓ پاس قانون زمین ( حق شهر، اقلیم، طبیعت و / اخلاقیات زیست_محیطی)
    ✓ درنگ و تماشا
    ✓ عدالت و ستم‌گریزی
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ نوعدوستی
    ✓ آزادی و آزادمنشی
    ✓ شفافیت و صداقت  ( ≠ نقد و نکوهش دو رویی )
    ✓ ساده‌زیستی
    ✓ حقوق، حق بر شهر و بر محیط زیست: قانون آب، گیاه، چمن و زمین و …
    ✓ سپاسمندی: به درخت درخت را …

    ۲- ارزش محوری

    اصل بنیادین در فلسفه رواقی/ سپهری: آزادی و آزاد_منشی است
    ۲/۱- زندگی همواره بر بستری از دیالکتیک  انگیزه‌ها و در بستری از جدال دو نیروی جذب و دفع / ترس و میل، جاری است
    نیروی‌های جاذبه‌دار: ثروت و مکنت، لذت، زیبایی، قدرت و شهوت
    نیروهای دافعه‌دار: کارهای سخت و دشوار، بیماری و مرگ، درد و الم، ارزشداوری دیگران، رژیم سخت انضباطی و ریاضت
    سخن امام علی در طیف بندی پرستشگران، در این جغرافیای کلام معنا‌دار است
    ایشان در نقد پرستشگران می‌گوید:
    طیفی، دوزخ‌گریزانه پرستش می‌کنند، اینان برده‌اند و ترسا‌منش.
    و طیفی، بهشت‌گرایانه پرستش میکنند، اینان – نیز – بازاری‌اند و سودا‌منش.
    و طیف سومی – اما –  برهنه از هر آز و نیاز و در پروای از انگاره‌ای چون دفع جهنم و جذب بهشت، سپاسگزارانه و برین‌گرایانه پرستش میکنند. اینان – در واقع، پارسایند و آزاد‌منش (نهج‌البلاغه، حکمت/۲۳۷)
    این بدان معنا‌ست که، پرستش آزمندانه و یا ترسایانه، با پارسایی و آزاد‌منشی در ناسازگاری و دوگانگی است و بدین روی، رهایی از بردگی ترس و نیاز، جانمایه آزادی و آزادگی است.
    و درست در این راستا و بر این پایه است که، می‌گوید:
    «… بنده کسی مباش! که آزادی، نهادینه تو و سرشت انسانی توست.» (نهج‌البلاغه، نامه/۳۱)
    بنا بر این:
    حرکت تحت تاثیر نیروی اول ( سودا‌گرایانه ): تجارت است
    حرکت تحت تاثیر نیروی دوم ( ترسایانه ): اسارت است
    آزادی ایجاب میکند – چنانکه رواقیون نیز می‌گویند – که: رفتار، نه از سر تمنا و آز باشد و نه از سر از هراس و نیاز.
    ۲/۲- پس، آزادی = رهایی از سلطه این دو نیرو است. واین همان است که در ادبیات رواقی به « بی‌تفاوتی عقلانی » نامیده شده و خوانده میشود.
    رد پای این « بی‌عملی و بی‌تفاوتی » در شعر سپهری – نه تنها آشکارا و با تمام وضوح دیده می‌شود، که – از چنان حجم و چگالی و شدتی برخور‌دار است که از آن به عنوان « جنبش بی جنبشی = عبور از عبور » می‌توان یاد کرد. بنگرید:

    عبور از عبور
    نخست این دو قطعه را بخوانیم و بر آن خیمه درنگ زنیم:
    قطعه یکم:
    « می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/
    دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/
    سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/
    در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/
    به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/می‌شنوی/ من شکفتن ها را می‌شنوم/و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »( د/آوار آفتاب، ق/فراتر)

    قطعه دوم:
    « دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی تاب است …»( د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)

    دو قطعه یاد شده شعر سپهری – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر،  فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه (تجربه عبور از عبور و درک حضور)  -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که سپهری از آن به « هوای خنک استغناء/ فرش فراغت» یاد میکند:
    « من به مهمانی دنیا رفتم:/من به دشت اندوه،/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم…/ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک/ تا هوای خنک استغنا/ تا شب خیس محبت رفتم/ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق/رفتم، رفتم تا زن/ تا چراغ لذت/تا سکوت خواهش/تا صدای پر تنهایی…»( د/ صدای پای آب)
    « هنوز در سفرم/خیال می کنم/در آبهای جهان قایقی است/و من، مسافر قایق، هزارها سال است/ سرود زنده دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم/و پیش می‌رانم/ مرا سفر به کجا می‌برد؟
    کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت/گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش/ و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟…»( د/ مسافر)
    ( به مثابه پاورقی )
    به اشاره در گفته آمد: « عبور در مدار تنهایی» – برابر تجربه و نظام اندیشگی سپهری – سالک را دستخوش مرزهای گمشدگی، سرگردانی و غربت کرده و دچار آوارگی می‌کند که، «جاده یعنی غربت»( د/ حجم سبز، ق/ جنبش واژه زیست) و چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه و عرصه رفت و آمد، گشت و واگشت و نپایندگی است. برابر این تجربه، «آرامش در تپش» است و از همین رو «بی‌جنبشی/ بی‌تپشی» در ضرباهنگِ «دور باد» قرار میگیرد:
    « پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیر اندود/از میان برخیز/ پایان تلخ صداه‌های هوش ربا!/فرو ریز/لذّتِ خواب می‌فشارد/فراموشی می‌بارد/پرده نفس می‌کشد/
    شکوفه خوابم می‌پژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایه‌ها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/ سیاه سرد بی تپش گنگ !…»( د/ زنگی خوابها، ق/ پرده)
    بی‌تابی، بی‌قراری و نپایندگی و این تجربه‌های کبوترانه، اما چنان اوج و موج بر‌داشته و – گویا – شدت میگیرد که زمان فراموش، ساعت در تعلیق و ابدیت شنیده می‌شود
    چنین تجربه‌ای، چگونه ممکن است؟ و در واقع پرسش این است که لحظه‌ها چگونه ابدیت یافته و ثانیه‌ها، جاودانه می‌شوند؟
    پاسخ در « تجربه تعلیق زمان» است
    ساعت‌ها را ما ساخته‌ایم، اگر ساعت نمی‌ساختیم، زمان نمی‌گذشت، اصلا زمانی در کار نیست که بخواهد بگذرد!…
    زندگی، چنان رویای سرشار یک دلداده و لبخند پهناور یک کودک است، که ثانیه‌ها در آن منبسط شده‌اند. کودکان در دنیای بی‌زمان می‌خندند؛ و دلدادگان نیز! دنیایی که لحظه‌ها در آن غنی شده‌اند. شاید هم از اول چنین بودند؛ این ماییم که غنای لحظه‌ها را باخته‌ایم. بزرگ که شدیم، شتاب را به ما آموختند؛ و مقصد را؛ و مسیر را… زمان، زائیده‌ی ذهن متوهم دچار دانش گزاره‌ای است. لحظه‌ها غنی شوند، ساعت تعلیق شود، دروازه ابدیت (د/ آوار آفتاب، ق/ شب هماهنگی) بازشود، آدم از “عبور” رها می‌شود و  “حضور” را درمی‌یابد. ( پایان پاورقی )

    ۲/۳- به این ترتیب:

    الف: آزادگی معنوی به این معنا است که  انسان به حرکت و حیات نگرشی مستقل از نیروهای بیرونی دارد. خواه آن نیروها فرا طبیعی باشند، یا فرایند اتفاقات و حوادث زندگی باشند و یا بر‌آمده از سوی جامعه و افکار عمومی و یا هوی و هوس باشند. در واقع آزادگی تعبیر دیگری از آزادی شخصی، درونی، و روحی و معنوی است.
    ب: نشان این آزادی « بی‌آروزیی محض و مطلق » که آدمی را  بر قله‌ای از فرزانگی و  همچنان پای در سفر دارد. بخوانید: « قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..
    پ: اثر وضعی آزادگی، وارستگی است و اثر وضعی وارستگی، شادی و لذت است. به تعبیر دیگر:
    وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق بگیرد کلید دستیابی به شادی و لذت است. یعنی: رمز شادی و لذت در وارستگی است.
    ت: پیس‌نیاز آزادی و هر گونه کنش معناگرایانه دیگری، آزادی معنوی و آزادگی است.  یعنی رهیدن از آز و نیازهای تصنعی و برآمده از خواسته‌ها.
    این تجربه به انسانی که دغدغه خود‌شکوفایی دارد امکان میدهد تا در دنیای واقعیت‌ها، در میانه دو راهی دینداری‌های متعارف و یا ماتریالیسم، راه سومی را برگزیند و آن راه معنویت است.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری

    ۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پی‌افزود/۲: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت دوم:

    ۱- سپهری – بمثابه فیلسوف رواقی – همه دغدغه‌اش « زندگی » است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم_افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.
    « زندگی » در میراث سپهری، یکی از پر بسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب – فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین – بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه:

    ✓ صدای پای آب: « زندگی چیزی بود/مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار/زندگی؛/در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/یک بغل آزادی بود/زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/پرشی دارد اندازه عشق/زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/خبر رفتن موشک به فضا/لمس تنهایی ماه/فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است/زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/زندگی مجذور آینه است/زندگی گل به توان ابدیت/زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست …/…./زندگی تر شدن پی در پی/زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است. »

    ✓ و نیز رک: شعر جنبش واژه زیست و شعر در گلستانه، از دفتر حجم سبز

    ۲- و از این روست که او زیست‌جهانی دارد:

    • الف) با نام فلسفه لاجوردی
    • ب) و با ویژگیهایی چند، از جمله:
      • ۱/ب: بار بر دو پایه بنیادین است:
        • پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )
        • پایه دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
          به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. ( نک: بسامد قانون و نیز بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری )
          از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه وجود هر پدیده و مناسبات بین آنها بر‌آمده و بر پایه نوعی « ضرورت » است. بخوانید:
        « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/
        می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):« …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/
        و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/
        و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/
        و اگر خنج نبود/
        لطمه می‌خورد به قانون درخت/
        و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/
        و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/
        و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب )
      • ۲/ب: یک نظام معرفتی دارد. در این نظام معرفتی:
        • ۲/۱/ب: هستی:
          • الف) یک کل واحد است
          • ب) راز‌مند و نظامند است
          • پ) شورمند و شعورمند است
          • ت) خیر و مهر محض است
          • ث) زیبا، در اهتزاز و همه اجزاء آن در وزش و پویش است ( نک: کیستی و چیستی هستی و طبیعت در میراث و از جمله در شعر سپهری )
        • ۲/۲/ب: به موجب بند « الف۲/۱/ب »:
          • الف) اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند.« …من نمی‌دانم که چرا می‌گویند:/
            اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/
            و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/
            گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد؟!/ …. » ( صدای پای آب )
          • ب) انسان هم – به رغم تفاوت کارکرد، اما – با سایر اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند. نک: به شعر « متن قدیم شب از دفتر هشتم »
            در این قطعه شعر سپهری:
            بر پایه پیش‌فرض « ارتباط زیستی بین همه اجزاء در چرخه فرگشت هستی » که:« …./ اهل کاشانم/
            نسبم شاید برسد/
            به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/
            شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
          و با اشاره به اسطوره « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: > « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ > محشری از همه زندگان بود/ > از میان تمام حریفان/ > فک من از غرور تکلم ترک خورد » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )
          • ج) انسانها هم – به رغم تفاوت در هویت و حقوق اکتسابی، اما – در هویت و حقوق انتسابی و انسانی برابرند.
            سپهری در قطعه شعری از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/
            روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/
            روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/
            روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
            از تماشای سوی ستاره/
            خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … » ( ما هیچ ما نگاه/ اینجا پرنده بود )
        • ۲/۳/ب: به موجب بند « ت۲/۱/ب »، مسولیت آدمی برای معماری زندگی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است. این مهندسی و تدبیر، در فرایند زندگی، دو نمایه دارد:
          • الف) خوب زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی است. این ساحت، ساحت تلاش و تغییر و اصلاح است.
          • ب) آرام زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی نیست و از عهده او بیرون است. این ساحت، ساحت رضا، تسلیم و تمکین و حفظ آرامش است.

    شعر سپهری نمایش این پارادوکس است:
    از سویی، شعر عصیان و اعتراض و در پی تغییر و اصلاح است و از سوی دیگر، شعر فراخوان به تسلیم و تمکین و توکل است.

    بنگرید:
    سویه معطوف به عصیان و اصلاح را – البته – با توجه به سلوک اجتماعی و نیز سبک سوررئالیستی اشعار،عمدتا قطعه‌های معطوف به ایده‌های آرمانشهری شاعر نمایندگی میکنند. ایده و اندیشه عصیان و اصلاح – گر چه بطور خفته و نا آشکار – در سراسر هشت کتاب جاری است، اما بویژه در دو دفتر پایانی جلوه‌گر است. در این قطعه‌ها شاعر بر آن است تا ایده و اندیشه خود را از طریق فرم انتقال داده و آموزش دهد و به همین دلیل هم از زبان رمز و نماد بهره جسته و از تکنیکهای استعاره، اسطوره و … کمک میگیرد. برای سنجه و راستی‌آزمایی این خوانش، کافی است شماری از قطعه‌ها بررسیده شوند.
    برای نمونه رک: قطعه‌های: آب، پشت دریاها و پیامی در راه، از دفتر هفتم و نیز قطعه‌های: بی‌روزها عروسک و تا انتها حضور از دفتر هشتم
    آرمانگرایی شاعر – به گواهی این قطعه‌ها که در بر دارنده مفاهیم : رویا‌پردازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی است، خیال‌بافی و از جنس ایده‌آلیسم مینوگرایانه نیست، بلکه جهانسازی و از جنس ماتریالیسم گیتی‌گرایانه است و ریشه از دو بنمایه هستی‌شناسانه میگیرد: الف) سرشت سوگناک زندگی و درد مانایی. ب) عصیان و اعتراض خاموش علیه وضع موجود.
    سپهری گر چه بر پایه نوعی « وحدت اندیشی » زندگی را با همه وجوه پذیرفته و بدان اقبال دارد و از آن استقبال می‌کند و – به عنوان مثال – می‌گوید: « من شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم » ( هنوز در سفرم، بخشی از نامه خطاب به مهری) ، اما این بدان معنا نیست که وی در اندیشه تغییر و تدبیر نبوده و نیست. در جایی می‌گوید:

    « دیدم قدری گرفته‌ام/انسان وقتی دلش گرفت/از پی تدبیر می‌رود/من هم رفتم …» ( ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)

    و بدین منوال است که شاعرِ سالکِ روزگار راززدایی شده، در فضای یونگی، از « پای پوش جنس نبوت » ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می گوید و در اندیشه تکمیل کار نیمه تمام آفرینش « سوره تماشا » نازل میکند و این را « تقدیر/ سرنوشت انسان » می‌داند و در واقع بر این ایده و انگاره است که: « بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان » است.

    و سویه معطوف به رضا، تسلیم و توکل را باید آنجا دید که شاعر از مثبت‌نگری و پذیرش زندگی با همه وجوه آن، خرسندی، خود_بسندگی و قناعت، وارستگی و ساده‌زیستی، راز‌ورزی و پرسش_پرهیزی و … می‌گوید

    ۴- بدین پایه و مایه، رواقیگری بر‌آمده از نظام اندیشگی/ فلسفی سپهری، ساختاری دو پایه‌ای دارد.

    • ۴/۱- پایه اوّل این است که، زندگیِ آرمانی و کمالِ مطلوب، زندگیِ اخلاقی است
      شخصی که به لحاظِ اخلاقی، انسانِ نیک است به سعادت و بهروزی دست یافته است.
      بر پایه این نگاه و نگر، اخلاقی‌ بودن، شرطِ لازمِ و نیز شرط کافی برای بهروزی است.
      یعنی: آدمی اگر اخلاقی نباشد، هرگز بهروز نخواهد بود، چنانکه از سوی دیگر، اگر اخلاقی باشد، همیشه بهروز خواهد بود و برایِ بهروزی به چیزِ دیگری نیاز ندارد
      به موجب این بینش، اخلاقی ‌بودن به فضیلتمندی است و اخلاق فضیلتمندانه در گرو پایبندی به چهار اصل است:
      • الف) حکمتِ عملی: تواناییِ بر‌آمدن از عهده‌یِ موقعیّتهایِ پیچیده به بهترین وجهِ ممکن.
      • ب) شجاعت: انجام دادن کار راست و درست و در این راستا، ایستادگی و بردباری در برابرِ موانعِ و نیز چیرگی بر ترس.
      • پ) عدالت: مواجهه کریمانه و کرامتمندانه با هر انسان و رعایت حریم و حرمت او فقط بر معیار هویت انسانی.
      • ت) اقتصاد و اعتدال: میانه‌روی و پرهیز از هر گونه افراط و تفریط در واکنش به موقعیّتها.
        در نگاه رواقیون رعایت این رکن، خوبیِ زندگی را تأمین میکند.
    • ۴/۲- رکن دوم، التفات و التزام به این است که، امور در جریان زندگی دو دسته‌اند:
      پاره‌ای در حیطه‌ و حوزه قدرت، اراده و اختیارِ آدمی‌ هستند.
      و پاره‌ دیگر از این حوزه و حیطه بیرون‌اند.
      دسته نخست از امور، ساحت « تدبیر » است. باید آنها را مهندسی و مدیریت کرد و همواره آنها را به سمت و سویِ ترین‌ها گردش و چرخش داد
      اما دسته دوم – که از حوزه و حیطه قدرت عقل و اراده آدمی بیرون‌اند – ساحت « تقدیر» است. یعنی باید آنها را پذیرفت و در برابر آنها حالتِ « رضا، تسلیم و توکل » پیش گرفت.
      بدیهی است – البتّه – که، مرزبندی بین این دو دسته و تشخیصِ امور دسته‌یِ اوّل و دسته‌یِ دوم، از اهمیت شایانی برخوردار است و به عهده عقل است و تنها از او برمیآید.
    • ۴/۳- اقتضاء رکنِ دوم آن است که:
      اوّلاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرپذیر و گریزپذیر، تن به تسلیم و رضا داده نشود. چرا که آنجا حوزه تدبیر است.
      ثانیاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرناپذیر و گریزناپذیر، به جنگ و ستیز روی نیاوریم، چرا که حوزه، حوزه تقدیر و تسلیم و توکل است.
      در این حوزه، اگر تدبیر، جای تقدیر را بگیرد، به مثابه « گره بر باد » و « جنباندن حلقه‌یِ اقبالِ ناممکن» آفت آرزو‌اندیشی چیره گشته، عمر، انرژی، نیروها و استعدادهایِ درونی و نیز فرصتهایِ بیرونیِ تباه و بر باد می‌رود و نابود می‌شود.
      در نگاه رواقیون، رکنِ دوم فراهم‌آورنده‌یِ آرامشِ ذهنی و درونی در برابرِ مصائب و مشکلاتِ زندگی است.

    ۵- به اشاره در نوشته آمد که:
    مرزبندی میان مصادیقِ « نامطلوبهایِ اجتناب‌پذیر» و « نامطلوبهایِ اجتناب‌ناپذیر» و تشخیص آنها از یکدیگر نزد رواقیون مهم است و بر دوش عقل.

    • ۵/۱- رواقیون بر این ایده و انگاره‌اند که بطور کلی دو دسته از امور از حوزه قدرت عقل و اراده انسان بیرون‌اند:
      • الف) آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما
        ( یاد‌آوری: مهمّترین اموری که در حوزه و حیطه‌یِ قدرت عقل و اراده آدمی است، عبارت‌اند از سه‌گانه: داوریها، تصمیماتِ، و تلاشها.
        بنابراین، این سه چیز اگر نامطلوب بودند باید در چرخه و گردونه تدبیر قرار گرفته و بر معیار سمت و سوی بهتر شدن، دگرگونی یافته و اصلاح شوند.
        بر این پایه – اما – آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما از حوزه قدرت ما بیرون‌اند )
      • ب)پنج عامل: توانایی‌های جسمانی، ذهنی ، روانی و ویژگهای: اقلیمی، تاریخی و فرهنگی.
        رضا، تمکین و تسلیم در برابر این دو گونه امور، اثر مثبت عشق به سرنوشت را در پی دارد
        این است که رواقیون، بر سر دو راهی گزینش مذهب یا ماتریالیسم، گزینه سومی را پیشنهاده کرده و تجویز می‌کنند و آن معنویت است
    • ۵/۲- بنابراین، بایسته بر دوش آدمی، آن است که داوریها، تصمیمات، و تلاشهایِ خود را به بهترین وجه ممکن، بر پایه چهار اصل:حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد و اعتدال، مهندسی کرده، مدیریت و تدبیر نماید و به پی‌آمدهای آن تن داده و گردن نهد و به اصطلاح « اهل رضا و توکل » باشد و تمکین نمای و این در واقع، هزینه‌ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌زیستن است. مثلاً:
      زندگیِ توأم با صداقت، تواضع، و احسان، در پاره‌ای از موارد، واکنشهایِ نا‌هنجار و نا‌آشنایی را از سوی برخی دیگران بر شخص تحمیل میکند، به میزانی که این واکنشهایِ منفیّ و نامطلوب، گریزناپذیر و چاره‌ناپذیرند، باید پذیرفته شوند و هزینه‌هایِ زیستِ اخلاقی تلقّی گردند.

    ۶- چکیده آنکه:
    رواقیگری، به مثابه یک نظام فلسفی با هدف باز‌خورد یک زندگی خوب و آرام، بر پایه چهار فضیلت اصلی (حکمت، عدالت، شجاعت و اقتصاد و اعتدال ) که نمایشگاهی از شکوفایی و شادکامی باشد، یک دغدغه اصلی دارد و آن « هنر زندگی » است.

    ۷- این نظام اندیشگی در عین زندگی، کارکردهایی دارد و از سویه‌های گوناگونی برخوردار است:

    • الف) در سویه روش: اخلاق انسانی و جهانی:
      • ✓ نفی اصالت‌های نژادی و امتیازات قومی.
      • ✓ همزیستی و صلح
      • ✓ و …
        به گواهی شعر بلند « صدای پای آب » فلسفه لاجوردی او بر سازه‌ای از « هویت توحیدی و توحید هویت » بنیان‌گذاری و معماری شده است:
      « و‌ خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شب‌بو‌ها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ، ……….. هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است ، چه اهمیت دارد ، گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت ، من نمیدانم ، که چرا می‌گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست ، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟! …. »(صدای پای آب)هویت توحیدی و توحید هویت ، به مثابه سازه و بن‌مایه نظام اندیشگی سپهری، بویژه در پیوند با زیبا سناختی عقلی و پلورالیزم یکپارچه نگر انسانی، ایده و انگاره‌هایی را در پی داشته و به بار می‌آورد و به لحاظ اثر‌گذاری در عین و متن زندگی، کار‌کردهای گوناگون و پر‌شماری دارد، از آن جمله:
      نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصب‌ورزیهای ناشی از آن، در سروده سپهری آمده است:«اهل کاشانم/ نسبم، شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ …. / اهل کاشانم/ شهر من اما کاشان نیست/ …. / شهر من گم شده است» ( صدای پای آب )
    • ب) و در سویه دانش: روان درمانگری

  • نظام اندیشگی سپهری –  به مثابه فلسفه رواقی‌گری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پی‌افزود/۲: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری و روان‌درمانگری)

    نظام اندیشگی سپهری –  به مثابه فلسفه رواقی‌گری – آبستن نوعی از روان‌درمانگری است.
    پیش از تحلیل گزاره نخست، درآمد.
    درآمد:
    یک/ به نوشته استاد ملکیان:
    در روزگار ما – بویژه از آغاز  قرن بیست و یکم –  به دلیلِ ناکامیِ سایرِ روش‌هایِ درمانی، فلسفه درمانی رایج شده است؛ یعنی روان‌درمان‌گران، روان‌درمان‌گری می‌کنند امّا نه با آموخته‌هایِ روانشناسانه بلکه با آموخته‌هایِ فلسفی. حالا ممکن است کسی با آموخته‌هایِ شوپنهاور درمان کند وکسی دیگر با آموخته‌هایِ سایرِ فیلسوفان. اصلاً به این نوع درمان، “فلسفه‌درمانی” می‌گویند که الان در آمریکا و انگلیس وجود دارد. چندی پیش در مقاله‌ای دیدم که نویسنده مدعی بود که به زودی همینطور که کشیشان دربرابرِ روان‌درمان‌گران عقب نشستند، روان‌درمانگران کلاسیک ( روان‌درمان‌گرانی که خاستگاهِ کارشان، روانشناسی است )  باید تسلیمِ روان‌درمان‌گرانی بشوند که خاستگاهِ کارشان، فلسفه است.
    فهم من این است که؛ روان‌درمان‌گرانی که با روش‌هایِ غیرِ فلسفی درمان می‌کنند تا یک حدی جلو می‌روند، اما از یک جایی به بعد که مشکلِ  عمیق‌تر می‌شود، روان‌درمان‌گران که هیچ، روانپزشکان هم موفق نیستند.
    ✓ بر این پایه است که کسی چنان اروین یالوم در کار و بار روان‌درمانگری موفق است. زیرا وی بدون اینکه اسمی از روان‌درمان‌گریِ فلسفی بیاورد، از آموزه‌هایِ فلسفی در روان‌درمانگری استفاده می‌کند. یالوم در جایی می‌گوید:  من همیشه به دانشجویانِ خودم می‌گویم اگر روان‌درمان‌گری فقط کتاب‌هایِ روانشناسی و روان‌درمان‌گری بخواند، مطلقاً روان‌درمان‌گر نمی‌شود      
    ✓ فیلسوفانی که این ویژگی  را دارند که بتوانیم از آموزه‌هایشان برایِ درمانِ روان استفاده کنیم؛ این‌ها هستند:
    1) سقراط 
    2) فیلسوفانِ رواقی
    3) اپیکور
    4) اسپینوزا 
    5) فیلسوفانِ اگزیستانسیالیست و
    6) حکیمانی مثلِ مونتین ، لارشفوکو  و پاسکال
    ۷) ودر اگزیستانسیالیست‌ها در شاخه‌یِ الهی کرکگور،گابریل مارسل و در اسپانیا اونامونو و…
    ۸) و در فیلسوفان الحادی هم هایدگر و سارتر  (و به طور غیر دقیق یاسپرس) و کامو.

    دو/ روانشناسی یک علم است ولی روان‌درمان‌گری یک فن است. روانشناسی مثل خون‌شناسی، عصب‌شناسی، فیزیولوژی، زیست‌شناسی و … علم است. روان‌درمان‌گری – اما – مثلِ پزشکی، مهندسی، مدیریت و …. فن است. و نیز مثل روانپزشکی. منتها فرق روانپزشکی با روان‌درمان‌گری این است که روانپزشک دارو درمانی می‌کند. ولی روان‌درمان‌گر با روش‌هایِ غیرِ دارویی، معنا_درمانی میکند

    روان درمانگری مکتب‌های گوناگون دارد، از جمله:
    ۱- روان‌درمان‌گریِ روان‌کاوانه:
    که کارِ « فروید و نوفرویدی‌ها » است. روان‌درمان‌گریِ روان‌کاوانه، از راهِ بازگرداندنِ فرد، به دورانِ کودکی درمان می‌کند، چرا که فروید بر این باور بود که همه‌یِ مشکلاتِ روانی آدم به دورانِ کودکی باز می‌گردد.
    ۲- روان‌درمان‌گریِ رفتار گرایانه: 
    مثلِ « اسکینر  و واتسون »  و … که با تغییرِ رفتار، روان‌درمان‌گری می‌کنند.
    ۳- روان‌درمان‌گریِ فراشخصی:
    یعنی دیدگاه‌هایِ کسانی چنان «کِن ویلبر»  و شاگردانش. روشهای این نوع روان‌درمان‌گری هنوز از عنوان روشنی برخوردار نیست.
    ۴- روان‌درمان‌گریِ انسان‌گرایانه:
    روان‌درمان‌گریِ انسان‌گرایانه بر این ایده و اندیشه است که انسان با آرمان‌هایش درمان‌پذیر است. این نوع روان‌درمان‌گری می‌گوید ما به حال  و گذشته‌ افراد کار نداریم، بلکه به اهداف و آرمان‌هایشان کار داریم
    روان درمانگری نوع چهارم/ انسان گرایانه نیز شاخه‌های چندی. از جمله:
    ۴/۱- مکتب معنا‌درمانی مبتنی بر روانشناسی هستی‌گرا
    این مکتب که به نام « ویکتور فرانکل » ( روانپزشک و عصب‌شناس اتریشی/ ۱۹۹۷- ۱۹۰۵ ) شناخته می‌شود، سومین مکتب روان‌درمانی است
    « معنا‌درمانی » به عنوان مکتب روان‌درمانی با اصالت بخشیدن به جنبه وجودی انسان، ریشه‌های رفتار را در خود انسان جستجو میکند و بر این اساس، معنا را اصلی‌ترین وجه شخصیت انسان می‌داند و در این راستا بر این ایده و انگاره است که سه عنصر قوام بخش معناجویی و معناکاوی انسان و برسازندۀ معنای زندگی‌اند:
    عنصر اول: ارزش های خلاق، آفرینشگری و انجام کاری ارزشمند
    عنصر دوم: ارزشهای تجربی، دگر‌پذیری و مهر‌ورزی
    عنصر سوم: ارزشهای نگرشی، مواجهه عقلانی و واقعگرایانه با درد و رنج و پذیرش حضور در مصب ابتلاء
    فرانکل/ مکتب معنا‌درمانی، با تاکید بر اینکه « انسان از خود فرارونده » است، سنگ بنای شخصیت سالم را ارزشهای نگرشی می‌داند
    این مکتب بر این باور است که: آنچه آدمی را ناتوان کرده و از پا در می‌آورد، درد و رنج نیست، بلکه بی‌تابی و ناتوانی در مواجهه با آنهاست.
    در نظام فکري فرانکل تنها یک انگیزش بنیادي وجود دارد، یعنی «ارادة معطوف به معنا» و این، آنچنان نیرومند است که میتواند همۀ انگیزش‌هاي دیگر را در پرتو خود قرار دهد. در این نگاه و نگر، « درد و رنج » بمثابه نمایشگاه و جلوه‌گاه ارزش وجودي انسان‌اند. 
    به عبارت دیگر، درد و رنج، گردونه رشد استعدادها و چرخه شکوفایی شخصیت است، چه آنکه مواجهه انسان با وضعیتی اجتناب ناپذیر و یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر، در واقع فرصتی است برای لمس عالیترین ارزشها و ژرفترین معناهاي زندگی!
    بر این پایه، از اصول مهم معنا‌درمانی در این مکتب، تعالی جنبه وجودی انسان است در یک فرایند چهار محور:

    • توسعه فردی
    • جور دیگر بینی
    • افزایش تاب‌آوری
    • مثبت‌اندیشی
      ✓ چکیده آنکه، هسته بنیادین مکتب معنادرمانی، اين است كه؛
      همه نابسامانيهاى روانى، ریشه در آن دارد كه شخص معنايى براى زندگى خود نمى يابد و هدفى براى زندگى در سر ندارد. بنابراين، براى درمان – لا‌اقل – آن دسته از بيماريهاى روانى كه منشأ غذایی ندارند، بايد به شخص بيمار القاى معنا و هدف كنيم. اگر شخص هدف يافت، وضع روانى او بهنجار مى شود.
      با ورود معنا به زندگى همه خواستها و سلوك ما به يك هدف معطوف مى شود و سراپاى وجودمان طالب يك چيز مى شود. در واقع، تقريباً همه نابسامانيهاى روانى مربوط به بى معنا بودن زندگانى ماست و درمان همه اين نابسامانيها اين است كه معنايى به زندگى ببخشيم.

    ۴/۲- معنا‌درمانی مبتنی بر روانشناسی تحلیلی
    این مکتب  بیشتر با نام یونگ ( فیلسوف و روانپزشک آلمانی/ ۱۹۶۱-۱۸۷۵) گره خورده است و همراه  است
    یونگ، بیماری رایج عصر را « روان نژندی همگانی » می‌دانست و ریشه آن را نیز در « غفلت از ضمیر ناهشیار » می‌دانست و این باور بود که این غفلت هم برآیند دو عامل است:
    یکم: فقد ارتباط معنایی با گذشته
    دوم: فقد ارتباط معنایی با طبیعت
    یونگ بر این انگار و پندار بود که انسان امروز به نام خود‌آزاد‌سازی از قید و بند طبیعت ، اما دچار نقض غرض شده و از مادر خود و در نتیجه از ریشه های خود بریده و دچار گسستگی و تعلیق و نوعی روان‌نژندی شده است 
    بر این پایه از نظر او پا‌زهر و داروی درد تعلیق انسان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است، زیرا؛ قوام‌بخش احراز سلامت روان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است. و درست از این رو است که نسخه تجویزی او با هدف بازخورد سلامت روان، پناه‌گیری در سایه‌سار اسطوره و طبیعت است
    ۴/۳- روان‌درمانی مبنی بر روان‌شناسی مثبت‌نگر، این مکتب که با پایه‌گذاری « مارتین سلیگمن » ( روانشناس آمریکایی معاصر ) شناخته می‌شود، شاخه تازه‌ای از علم تجربی است که می‌کوشد تا:
    الف/ با بهره‌گیری ازچارچوب نظری اخلاق فضیلت ارسطویی
    ب/ و نیز به کمک  روش‌های پذیرفته‌شده رایج در جریان اصلی علوم تجربی انسانی به « چیستی شادکامی و چگونگی دست‌یازی به آن » پاسخی دهد. پاسخی که هم درخورِ زندگی انسان امروز باشد، و هم ریشه‌های سنتی تکاملی او را نادیده نگیرد
    شادکامی/ خرسندی به روایت سلیگمن، همپوشانیِ زیادی با مقوله «معنای شخصی دنیویِ» یالوم دارد. «هیجانات مثبت»  یکی از مقوماتِ خرسندی است.«شفقت  ورزیدن به خود»  و «سپاسگزاری»  از مصادیق هیجانات مثبت اند. سپاسگزاری از هستی پیرامون و طبیعت.
    ۴/۴- روان‌درمانگری وجودی
    روان درمانگری وجودی – شاید – از جمله مهمترین شاخه‌های روان‌درمانگری انسان‌گرایانه باشد
    موضوع این شاخه چنانکه از اسم آن برآمده و آشکار است، “وجود” است که مبدعش « رولو می = May Rollo » است.
    از « آروین یالوم » و نیز تا حدودی از « اریک فروم »  به عنوان این دسته از روان‌درمانگران می‌توان نام نام برد.
    این شاخه روان‌درمانگری – که روان‌درمانی وجود‌گرا یا اگزیستانسیال نامیده میشود –  بر این ایده و انگاره است که هر انسان دارای چهار دغدغه بنیادین است که از آنها به عنوان مسلمات هستی یاد می‌کنند، یعنی: الف/ مرگ،
    ب/ آزادی و مسولیت‌پذیری،
    ج/ تنهایی و غربت،
    د/ معنا و بی‌معنایی.
    بر پایه نگاه اینان، مسلمات چهارگانه، همانگونه که تهدید هستند و انسان را دچار چالش زندگی سوز میکنند، فرصت هم هستند و هر کدام بمثابه « واژه زیست » می‌توانند ظرفیتهایی در راستای بالندگی، بلوغ معنوی و توسعه فردی انسان باشند.
    اینان بر این باورند که معیار تیمار و بیمار انسان در نوع مواجهه با این دغدغه‌هاست
    در نگاه اینان، انسان سالم کسی است که:
    اولا: این چهار مسئله را جدی بگیرد و در آنها اندیشه کند و به دست فراموشی نسپارد.
    ثانیا:  با پذیرش این چهار دغدغه، اینها را به‌ گونه‌ای کند و در مواجهه با آنها دچار پریشانی و پاشانی و سرگردانی قرار نگیرد.
    و ثالثا: در محاسبات و مناسبات زندگی اجتماعی اینها را پیش چشم داشته باشد.

    شاعرانه‌ها و شهر سپهری – به توجه به برخورداری از یک دستگاه اندیشگی فلسفی – ذیل « روان‌درمانگری انسانگرایانه » قابل تحلیل و تفسیر است. و نه تنها رد پایی از شاخه‌های چهارگانه این مکتب را در دل خود دارد، بلکه گویا – آگاه و یا ناخودآگاه – در این حوزه سر از دیدگاهی در می‌آورد که به یک نظام ترکیبی/ تلفیقی نزدیک می‌شود.
    نخست نمونه‌هایی از شعر سپهری معطوف به هریک از شاخه‌های چهارگانه:

    ۱- روان‌درمانگری انسان‌گرایانه معنا‌گرا ( مکتب فرانکل )
    نمونه‌های اشعار:
    √ در گلستانه ( دفتر حجم سبز)
    « دشت هایی چه فراخ
    کوه هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
    من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
    پی خوابی شاید
    پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
    پشت تبریزی ها
    غفلت پاکی بود که صدایم می زد. . .
    پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
    چه کسی با من حرف می زد ؟
    سوسماری لغزید
    راه افتادم
    یونجه زاری سر راه
    بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
    و فراموشی خاک
    لب آبی
    گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است
    نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
    چه کسی پشت درختان است ؟
    هیچ می چرد گاوی در کرد
    ظهر تابستان است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پاک
    کودکان احساس! جای بازی اینجاست
    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست سیب هست ایمان هست
    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
    در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
    و چنان بی تابم که دلم می خواهد
    بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
    دورها آوایی است که مرا می خواند. »

    √ ساده رنگ ( حجم سبز )
    « آسمان آبی تر
    آب آبی تر
    من در ایوانم، رعنا سر حوض
    رخت می‌شوید رعنا
    برگ ها می‌ریزد
    مادرم صبحی می گفت :‌
    موسم دلگیری است
    من به او گفتم :
    زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
    زن همسایه در پنجره‌اش تور می بافد می‌خواند
    من ودا می خوانم گاهی نیز
    طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
    آفتابی یکدست
    سارها آمده اند
    تازه لادن ها پیدا شده‌اند
    من اناری را می‌کنم دانه به دل می‌گویم؛
    خوب بود این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود
    می‌پرد در چشمم آب انار: اشک می‌ریزم
    مادرم می‌خندد
    رعنا هم… »
    √ و نیز بندهایی از شعر «سایبان آرامش ما» ( آوار آفتاب ):
    « .. خود روی دلهره پر‌پر کنیم/ نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه/ نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور/ عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم/ …. / … / بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم / … / بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم، به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم/ برویم،برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم. »

    ۲- روان‌درمانگری انسانگرایانه مبتنی بر روانشناسی تحلیلی ( مکتب یونگ)
    به گواهی نامه‌های بازمانده از سپهری و نیز کتاب اطاق آبی، سپهری، شعر او یکبار هم میتوان ذیل نظام یونگ در مطالعه و بررسی گرفت.
    رد پای آموزه‌های روان‌درمانگرانه یونگ، بویژه در چهار دفتر پایانی هشت کتاب بطور پر رنگ دیده میشود، از جمله:
    ✓ در «صدای پای آب» به قصه نَسَب و خاطره جمعی اشاره می‌شود که ما/ انسانها میراث دار قوانین، خاطرات و صورت‌های ازلی هستیم که به نحو جمعی در میان آدمیان شکل گرفته و روان و نگاه ما را قوام بخشیده:
    « … اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/
    ( در ادامه می‌گوید: )
    طفل پاورچین پاورچین/ دور شد کم‌کم در کوچه سنجاقک‌ها/ بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون/ دلم از غربت سنجاقک پر. …
    ( در ادامه این مسیر آنچه در درازنای تاریخ گذشته را مرور می‌کند:)
    … همه روی زمین پیدا بود./ نظم در کوچه یونان می‌رفت/ جغد در «باغ معلق» می‌خواند./ باد در گردنه خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور می‌راند./ روی دریاچه آرام «نگین» قایقی گل می‌برد./ در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود./
    ( سهراب، در ادامه به سراغ روح می‌رود و می‌گوید)
    …. روح من در جهت تازه اشیا جاری است/ روح من کم‌سال است/ روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد/ روح من بیکار است.
    ( سپس، سپهری به سروقت مرگ و زندگی می‌رود و در انتها می‌گوید:)
     … کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ/ …/ کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم »

    در منظومه «مسافر»، این مضامین برجسته‌تر است و در آن، سهراب، سفری آفاقی و انفسی می‌کند، سوار بر بال تاریخ می‌شود و در تونل زمان به عقب می‌رود و نقبی به «ناخودآگاه جمعی» می‌زند:
    « سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد/ و ایستادم تا/
    دلم قرار بگیرد/ صدای پرپری آمد/ و در که باز شد/ من از هجوم حقیقت به خاک افتادم/ و بار دگر، در زیر آسمان «مزامیر»/ در آن سفر که لب رودخانه «بابل»
     به هوش آمدم/ نوای بربط خاموش بود/ و خوب گوش که دادم، صدای گریه می‌آمد/ و چند بربط بی‌تاب/ به شاخه‌های َترِ بید تاب می‌خوردند/ و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی/ به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»/ اشاره می‌کردند/ و من بلند بلند/ «کتاب جامعه» می‌خواندم/ و چند زارع لبنانی/ که زیر سدر کهن‌سالی/ نشسته بودند/ ‍مرکبات درختان خویش را در ذهن/ شماره می‌کردند.
    ( در ادامه می‌گوید: )
    … سفر مرا به زمین‌های استوایی بر/ و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت/ … و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
    وفور سایه خود را به من خطاب کنید/ به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف «طور» می‌آی/ و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است/ ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد/ و شاه‌راه هوا را/ شکوه شاه‌پرک‌های انتشار حواس/ سپید خواهدکرد/ برای این غم موزون چه شعرها که سرودند/ ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت/ ولی هنوز سواری است پشت باره شهر/ که وزن خواب خوش فتح قادسیه/ به دوش پلک تر اوست/هنوز شیهه اسبان بی‌شکیب مغول‌ها/ بلند می‌شود از خلوت مزارع یونجه/ …

    فقرات یاد شده، ناظر به ضمیر ناخودآگاه جمعیِ بشری است، که از دل سنت ادیان ابراهیمی، ادیان شرقی و حوادث تاریخی سر برآورده و  به صورت جمعی شکل گرفته و روان ما انسانهای پیرامونی را قوام بخشیده است

    ۳- رواندرمانگری انسانگرایانه مثبت نگر ( مکتب مارتین سلیگمن)
    در اشعار، مکتوبات و نحوه زیستِ سپهری، سخت ریزش کرده است. در« روشنی، من، گل ، آب» و «در گلستانه» می خوانیم:

    «چیزهایی هست، که نمی دانم/ می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد/ می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت/ پرم از راه، از پل، از رود، از موج».

    «دشت هايی چه فراخ‌/كوه هايی چه بلند/ در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد/…پشت تبريزی‌ها/  غفلت پاكی بود، كه صدايم می‌زد/…لب آبی/ گيوه‌ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب:/ من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هوشيار است!/ … در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور،»

    سپاسگزاری از هستی در این دو شعر موج می زند؛ پر از بال و پَر و فانوس و نور و شن و دار و درخت بودن؛ غفلت پاکی که پشت تبریزی ها فضا را آکنده؛  پاهایی که در آب واقع شده و خنکای آن دل انگیز و روح نواز است؛ تنی هوشیار و دلی مشحون از بیشه نور و دویدن تا ته دشت…

    سپهری به نیکی انس خود با طبیعت را بر می کشد و تاکید می کند که اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم. قدردانِ طبیعت و هستی بودن، در نگاه و نگرش سهراب برجسته است. در دیگر نوشته دلکش خود، از سفر به هند یاد می‌کند و به میلیون‌ها گرسنۀ روی زمین اشاره می‌کند، به درد و رنجی که می کشند؛ به بنارس اشاره می کند و مرده ها و بیمارها و فجایع دنیا. سهراب آنقدر در تاریکی مانده است که از روشنی حرف بزند و سپاسگزار هستی و طبیعت باشد. در شعر « ورق روشن وقت» ، شاعر از شقاوتی سخن می گوید که در  حضور شمعدانی ها آب خواهد شد و آسمانی که در لیوان آب می افتد؛ همچنین برای دوستان خود روزهایی پرتقالی آرزو می کند:

    « دشمنان من کجا هستند؟/ فکر می‌کردم/ در حضور شمعدانی‌ها شقاوت آب خواهد شد/ در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان من/ آب را با آسمان خوردم/… دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! »

    ۴- روان‌درمانگری انسانگرایانه وجودی/ اگزیستانسیال  ( مکتب اروین بالوم )
    به نظر می‌رسد، سپهری نیز – چنان روان‌درمانگران وجودگرا –  به گواه مکتوبات و اشعار «هشت کتاب»، دل‌مشغول مسلمات هستی چهارگانه بوده است.
    مرگ:
    سپهری مواجهه‌ای با مرگ دارد و از مرگ می‌گوید. اما جنس نگاه با نگاه متعارف، متفاوت است و به رنگ دیگری است
    سپهری مرگ‌اندیش است، اما نه از سر اضطرار و یا اخلاق. مرگ‌اندیشی سپهری، مرگ‌اندیشی فلسفی است. او در این مواجهه می‌کوشد تا – به تعبیر یالوم – از حجم تجربۀ نازیستۀ بکاهد و حوضچه اکنون را مغتنمی شمارد.
    در فقراتی از دفتر«صدای پای آب»، می‌خوانیم:
    « مرگ در ذهن اقاقی جاری است/ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید/ مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان/… مرگ گاهی ریحان می‌چیند/ مرگ گاهی ودکا می‌نوشد/ گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد/ و همه می‌دانیم/ ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است»
    «گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد» و «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.
    در دفتر«مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ » سخن می‌گوید.
    و نیز در شعر « از سبز به سبز/ دفتر حجم سبز »
    ✓ « من در این تاریکی/فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی ام را بچرد/من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را/زیر بارانی می‌بینم/که دعاهای
    نخستین بشر را تر کرد/من در این تاریکی/درگشودم به چمنهای قدیم/به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم/من در این تاریکی/ریشه‌ها را دیدم/و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
    و نیز در یکی از نامه‌های خود می‌‌گوید:
    «درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطۀ نگاه تعبیر کرد. در تاریک‌روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.»
    «اندوه تماشا»، «تراوش بی‌واسطۀ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریک‌روشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه مزه کردن و چشیدنِ « وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است
    تعابیری چنان:
    « پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ »، « معنا کردن آب برای بته نوری مرگ » و … جای درنگ جدی دارد.

  • پاگشایی نوروز

    پاگشایی نوروز

    اسفند است و
    زمستان  – در زمزم سرخ غروب –
    پا به ماه بهار
    سنت است این،
    هم‌نفس!
    محض هستی
    تا پا گشایی « نو‌روز »
    پرده‌ها
    در نشت عطر نسیم
    ایدون باد
    دهان وزش پر از غنچه‌های سیب_آهنگ!