درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهیها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پارهای از اما و اگرهای جلسات پیشین )
شعر « پیغام ماهیها »
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبودماهیان میگفتند؛
” هیچ تقصیر درختان نیست “ظهر دم کردهٔ تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که بردبه درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد میآمد دل او
پشت چینهای تغافل میزد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشتتو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو
” ماهی ها، حوضشان بی آب است “باد میرفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا میرفتم…
۱- نمادها و نشانه ها:
نشانهشناسی شعر:
✓ حوض: نماد محدودیت و مداربستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
بیآبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نمادها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی
۲- شناسه و نمایه شعر
شعر « پیغام ماهیها »
✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیباییهای فراواقع
✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر میرسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
پاره اول:
در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است. روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
شاعر میرود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بیآب روبرو میشود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بیآبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف میآیند که: مشکل بیآبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
روایت در این پاره ادامه پیدا میکند، با این گزارهها:
تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …) لب پاشویه مینشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در میرسد و او را به هوا میبرد، میبرد که میبرد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
« عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نمادها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)
پاره دوم:
در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت میشود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بیبودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بیبودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
آری بیبودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بیبهره از اکسیژن شدهاند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
« ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعارهای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار ، به گواهی نشانهها از فاجعه میگوید، فاجعه انسداد پنجرهها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعهای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس ناتوسعهیافتگی و نازایی است و زاییده امتناع فکر است و انسداد ایده و اندیشه
نشانهشناسی شعر:
حوض: نماد محدودیت و مداربستگی
بیآبی: نماد فقدان روشنایی و امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنهای رو به زیبایی و افقهای نوین ( افق گشایی و بنبست شکنی)
ماهی : نماد سالک …
چنانکه اشاره شد، «افقگشایی و بنبست شکنی» ناگزیر از پبشنیازِ « رویاپردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگارههای سپهری در پیوند با این انگاره است
افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعارههای دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
شایسته یادآوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیانزدگی، سوداگرایی و پریشاناندیشی نیست و بلکه چنانکه به اشاره گذشت، پایهای هستی شناسانه، مایهای زیباشاسانه و کارمانی رهگشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.
پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
خطابه تمناگونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بیبودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.
پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار میرود – به سر وقت خدا میرود تا …
۳-تحلیل شعر
این قطعه نیز چنان قطعههای دیگر، از لایههای معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقعگرایانه – و البته با بهرهگیری از زبان رمز و نماد و اسطوره – در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
لایه معنایی دوم:
در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریدهای نمایان میشود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامهای است که از یک « فاجعه » میگوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیشدرآمد
۳/۱/۲- درآمد:
سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهههای چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمیگنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نابهنگام » ارزیابی میشود.
چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و میگفت:
« پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید
خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه میخواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)
۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنهها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی بوده است.
او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانههایش، به شدت دلمشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
گواه راستی و درستی این گزاره، قطعهها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
از آن جمله:
✓ قطعهها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و میدهد. بنگرید:
√ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده میشود
√√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز میشود
√√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که میگوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
√√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهیها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا میشود
√√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
√√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج میرسد
√√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه مییابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»
✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادیترین ایدهها و اندیشههایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
آنجا که:
√√ از ایده دولت بی دولت و دولت بیپایگان میگوید
√√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن میگوید
√√ و یا با هشدار بر بحرانهای زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم میزند
√√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را برنتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونتبار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیشانگارههای سنتپرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسانستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش میگیرد
در شعر صدای پای آب:
« / موزهای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
سر بالین فقیهی نومید/ کوزهای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه میبرد و چه سنگین میرفت/ من قطاری دیدم/که سیاست و چه خالی میرفت/…»
و در پیوند با این:
« … /من به اندازهٔ یک ابر دلم میگیرد/ وقتی از پنجره میبینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه میخواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمیکوید و بر این باور است که از علفهای خشک آیههای قدیمی پنجره باید بافت
✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیالپردازی، ایدهسازی، آرمانگرایی و افقگشایی میگوید
افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیالپردازی، ایدهسازی، افقگشایی و بنبستشکنی و .. نمونههای دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه و مصالحه قرار گرفته و میگرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواستهاند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت » یاد میکند.
اینها و جز اینها، همه و همه گواه بر این گزارهاند که سپهری:
اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد
۳/۱/۴- چکیده آنکه:
درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزواست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم بازنمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روزمره و امتناع از ورود ووقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفتانگیز است « بیایید از سایهروشن برویم …… ، بیایید از شورهزار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی معناداری برخوردار است
و چنین است که
شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم از امضا ویژه خود برخوردار است.
با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کنندهاند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آبزیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونهای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
اینجاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهرهگیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلولها شوند به علت ها بپردازند.
در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقعگرایانه – و البته با بهرهگیری از زبان رمز و نماد و اسطوره – در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.
شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانهشناسی « حوض، آب، ماهی » بازنمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
« دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینهتالاری سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست »
چرا که مطلوب شهری است با این ویژگیها:
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد…
۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
۳/۲/۱- درآمد
سپهری در سفر قهرمانی خود، جانپناههای دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و میداند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر میبیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانههای او ظرف سبک ویژهای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب) «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کارکردی فراواقع به خود گرفته و به نوعی « سوررئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
« به سراغ من اگر میآیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگهای هوا
پر قاصدهایی است/ که خبر میآرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحهای در لحظه )
اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر میگیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه به دوستش – با اشاره به لحظههای ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی – مینویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت میگذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو میبرد. … آه، چرا نگویم که درد پونههای صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید همتراز تاثیر ژرفترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که مینویسم صدای پرندهای را میشنوم، … پنجرهام را به روی این صدا گشودهاند. …. و تو خوب میدانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پارهای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یادبود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
شعر « پیغام ماهیها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – بازنمای این درونه کیفی است.
۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگیهایی است:
یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فراواقع)
سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق میکند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت میبرند ( پارادوکس حوض بیآب و ماهیان سخنگو )
دوم: حسآمیزی
شاعر با استفاده از حسآمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان میکند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
سوم: شخصیتبخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادتشکنی در زبان )
سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله میگیرد و با استفاده از واژگان و ترکیبهای تازه، زبانی نو و مکاشفهآلود را خلق میکند.
۳/۲/۳- این ویژگیها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانههای او، شعر « سوررئال = فراواقعگرا » ساخته است.
به موجب ویژگی « سوررئال » شعر « پیغام ماهیها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفههای آن است:
مولفه یکم: آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فراواقع. برای نمونه:
✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت – از ناملایمات و ناسازگاریهای روزگار میگوید، اما در عین حال نشانههایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بیآبی حوض ماهیان پل میزند
✓ و نیز بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز میشود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود مییابد.
مولفه دوم: گیتیگرایی معناگرا
از دیرزمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایدهآلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر میرسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم میشود – در میانه این جدال، منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم معناگراست. به گواهی اینکه:
✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » میداند ( صدای پای آب)
✓ و خدا را در این نزدیکی میبیند، لای شببوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها میبیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
✓ و نیز رستگاری را ، لای گلهای حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » میداند ( صدای پای آب )
✓ و هم در این شعر:
- آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
- تپش باغ و رویت خدا
- همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا میرور
- و فراز و فرود شعر که: شاعری که سروقت حوض میرود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در میآورد ( چنان موسی و آتش طور )
و به این ترتیب:
شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتیگرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا
مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
شعر « پیغام ماهیها »، بازنمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعتگرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرااومانیستی است، فلسفهای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
این شعر که نمایشگر درآمیختگی سهگانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » میگوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که میشود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفتوگو شد، رازگشایی کرد و در شکوه شکوه شد که: « ماهیها، حوضشان بی آب است »
در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده میشود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومههای متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوههای آن در میآمیزد و از این رهگذر روی سوی چشماندازهای آرمانی و عرفانی پیش میرود
درآمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعتگرایی انسانسالار به طبیعتگرایی طبیعتمحور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شورانگیزی را رقم میزند: «آسمان پرشد از خال پروانههای تماشا/عکس گنجشک افتاد در آبهای رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد میآمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیبهایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاجهای تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
تا علفهای نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علفها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)
شایسته یادآوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سرودهای پس از روایت این آمیختگی که:« میروم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه میبینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان میآورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز
افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونهای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویدادنگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
« نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شنزار آفتابی، سایهوار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمانها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهمتر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
و نیز نک: قطعههای صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه
تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشهای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فراواقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت
۳/۲/۴- چکیده آنکه:
در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریدهای نمایان میشود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که برآمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
درهمریختگی و درهمتنیدگی واقع و فراواقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانههایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فراواقع در لابلای واقعیتهاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سروقت خدا میرود و این نمونهای از آموزه سوره تماشا:
« در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
شعر « پیغام ماهیها » یکی از با معناترین صورتگریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
از سویی از فاجعه میگوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدتجویانه با امر متعال


دیدگاهتان را بنویسید