سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت‌محور/۱۴

(پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۲ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت سوم)


آموزه هشتم: هنجار‌گریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

از جمله حکمت‌های عملی و آموزه‌های راهبردی نهفته در شاعرانه‌های سپهری که به نوعی ریشه در رواقیگری داشته و میوه روان‌درمانگری دارد و می‌تواند داشته باشد، «هنجار‌گریزی و عادت‌شکنی» است. بر پایه فلسفه «نگاه تازه» سپهری که: «همیشه با نفس تازه راه باید رفت»:

۱- غبار عادت، آسیب زندگی

«زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است». این گزاره در قالب یک مصرع، تعریف زندگی نیست، بلکه اشاره‌ای است به یکی از اصلی‌ترین و اساسی‌ترین آفات و آسیب‌های زندگی، یعنی «عادت».

ما انسان‌ها از جایی به بعد از سر «عادت» زندگی می‌کنیم و این گونه از رفتار بر سراسر زیست‌جهانمان سایه می‌اندازد. به تعبیر سهراب سپهری:

«غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست»
(هشت کتاب/دفتر مسافر)

این است که انسان در پیوند با دنیای پیرامون و در برخورد با آیین‌ها و سنن ملی/مذهبی دچار «زودسیری» و «کهنه‌بینی» گشته و پی‌آمد آن گرفتار «دلزدگی و خستگی» می‌گردد و به تدریج در فرایندی از احساس «روز‌مره‌گی و روز‌مرگی» پژمرده و افسرده می‌شود و از همین روی و رهگذر هم -گاهی- به نوستالژی (مهندسی معکوس درمانگری) پناه برده تا در سایه آن دمی را -احیانا- با خاطرات خوش باشد، چه آنکه «نوستالژی» یاد‌آوری گذشته‌ای که دیگر نیست.

در بینش عرفانی این «زود‌سیری و کهنه‌بینیِ» بر‌آمده از «عادت» گونه‌ای از بیماری و اختلال ذهنی و روحی است که به تعبیر مولانا، انبیاء برای درمان آن آمدند و در این روند از مخاطبان خود خواستند تا «غبار عادت» زدوده و جهان را «تازه» ببینند و به تعبیر دیگری از وی: «سوز خود را نو کنند».

«مرا تازه و نو ببین
که من هیچ کهن نشوم
تو کهن مشو
و اگر کهنی در نظرت آید
رجوع کن که عجب!
سبب چه بود؟
با اهل هوا نشستم؟
چه شد؟ …
این سوز خود را نو کن
من نوٓم …»
(مقالات شمس، ص۶۸۸)

این است که در بینش عرفانی/رواقی و بر این پایه در نگاه سپهری «عادت» خانمانسوز‌ترین بلای زندگی است. سهراب -آنجا که از پشت عینک رسالت، جمع و جامعه در عذاب را گزارش می‌کند- چنین می‌گوید:

«چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پُرِ عادت کردیم
….»
(هشت کتاب، سوره تماشا)

و درست در این راستا‌ست که وی بر این ایده و اندیشه است که باید هر روز: «درون خویش را آب‌پاشی کنیم و گلبرگهای احساس‌مان تازگی ببخشیم». در نامه‌‌ای از وی آمده است:

«من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. ……. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.»
(سهراب سپهری؛ هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری، ص ۱۰۱، نشر فرزان روز)

۲- خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت و طراوت

بر این پایه، نسخه تجویزی عارفان -چنانکه مولانا آن را کارکرد ویژه انبیا دانسته و می‌داند- «خلاف‌آمد عادت» است. حافظ می‌گوید:

«در خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»

فراخوان به «خلاف‌آمد عادت» در شعر سپهری، جایگاه ویژه‌ای دارد. برای نمونه:

«من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
چشم‌ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد ..»
(هشت کتاب، صدای پای آب)

«زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ “اکنون” است
رخت‌ها را بکنیم
آب در یک قدمی است…»
(همان)

و نیز:

«گوش کن
دورترین مرغ جهان می‌خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی‌ها
و صدادارترین شاخهٔ فصل، ماه را می‌شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن؛
جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک‌ها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا…
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت؛
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است …»
(هشت کتاب، حجم سبز، شب تنهایی خوب)

در جهان راززدایی شده و پر تلاطم کنونی، آدمیان بسیاری ملالت و کسالت را بارها تجربه کرده‌اند. یکی از راهبردهای درمان و راهکارهای چیرگی بر این وضعیت -چنانکه فهم می‌شود- همین است، یعنی «خلاف‌آمد عادت» که متضمن عمل: تماشا، درنگ کردن، سرمه بر چشم کشیدن و نگاه را تازه کردن و …. است. بخوانید:

«رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم…
وزنِ بودن را احساس کنیم»
(هشت کتاب، صدای پای آب)

و نیز:

«کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت. . .
میان دو دیدار قسمت کنیم!
بیا!
با هم
از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم …»
(حجم سبز، به باغ همسفران)

بدین نگاه و نگرش، «خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت، بداعت و طراوت» است.

۳- خلاف‌آمد عادت، بایسته معنویت

باری، عادت و عادت‌زدگی با معنا و معناگرایی نه تنها ناسازگار‌ست و نا‌مهربان، بلکه از بنیاد، مانع معنویت است. برابر نوشته مصطفی ملکیان: «اگوستین قدیس در “اعترافات” می‌گوید: بزرگ‌ترین سد راه کمال معنوی «عادت‌زدگی» است». عادت، یعنی خو گرفتن و غرقگی در وضع موجود و غفلت از امکان و یا لزوم پذیرش دگر‌گونگی، دگر‌دیسی و تغییر.

ایشان به نقل ابن سینا نیز می‌گوید: «عارف از هیچ چیزی ملول نمی‌شود. چون همه چیز دم به دم برایش نو است. ملالت ناشی از این است که ما به چیزی عادت می‌کنیم و کم کم از داشتن آن چیز سیر و ملول می‌شویم. عارف جهان را دم به دم درحال نو شدن می‌بیند. بنابراین هرچیزی را انگار اوّلین بار است که دارد می‌بیند. لذا دست خوش هیچ ملالی نمی‌شود.»

بر این پایه، «خلاف‌آمد عادت» بایسته «معنویت» و البته پیش‌نیاز آن هم «عبور» است. چرا که «عبور» اجازه نمی‌دهد تا «عادت» شکل گرفته و پا بگیرد و بدینگونه فرایندی است که برون‌داد و باز خورد آن، سه‌گانه «شکفتگی، نوشوندگی و تازگی و سرسبزی و هوشیاری» است.

سپهری -چنانکه دیده و نگریسته شد، به گواهی فرازهای فراوان و پراکنده در هشت کتاب- با تاکید بر فرایند «عبور» از ره‌آوردها، پی‌آمدها و باز‌خورد آن یاد کرده و در حجم فراوانی از آن سخن گفته است که به پیوست، پاره‌ای از آن فرازها را -به عنوان نمونه- در خوانش می‌گیریم:

«لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
… »
(حجم سبز، در گلستانه)

«من در این تاریکی
فکر یک برهٔ روشن هستم
که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
من در این تاریکی
امتداد تَر بازوهایم را
زیر بارانی می‌بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه‌ها را دیدم
و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
(حجم سبز، از سبز به سبز)

و نیز نک: دفتر: ما هیچ، ما نگاه، شعر: چشمان یک عبور.

افزون بر این‌ها، بندهایی از شعر صدای پای آب، در خور درنگ است. نگاه کنید:

«من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
روح من بیکار است
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد»
(صدای پای آب)

و در این میان -شاید- شاه بیت شعر صدای پای آب در پیوند با بازخورد هنجار‌گریزی و آشنایی زدایی، بندهای در پی باشد. بنگرید:

«چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.
رخت را بکنیم
آب در یک قدمی است

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز

لب دریا برویم
تور در آب بیاندازیم
و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفشها را بکند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود

صبحها وقتی خورشید در می‌آید، متولد بشویم
هیجان‌ها را پرواز دهیم
…»
(صدای پای آب)


آموزه نهم: تجسم منفی

درآمد:

از سری ترفندها و تکنیک‌ها برای روان‌درمانگری، «تجسم منفی» است. و این -به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.

«تجسم منفی / پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.

تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان‌یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

مشکل ما انسان‌ها در پاشانی و پریشانی و اختلالات روانی، سلطه نا‌خودآگاه بر خودآگاه است.

توضیح آنکه:
ذهن هر انسان، دارای سه بخش است: بخش آگاه، نیمه آگاه، نا‌خود‌آگاه.

  • بخش آگاه: مصدر و منشا کارها و کنش‌های ارادی و آگاهانه است.
  • بخش نیمه آگاه: مصدر کار و کنشهای مکانیکی است. مانند تنفس، رانندگی، آدرس‌یابی.
  • بخش ناخودآگاه: که بخش بزرگتر ذهن است، منبع و مصدر رویاها، خاطرات و خطورات فراموش شده است. فرق بخش نیمه آگاه با ناخودآگاه در این است که بخش نیمه آگاه با تمرکز قابل دستیابی است، ولی بخش نا‌خودآگاه -گر چه آثارش هست، اما- خودش قابل دستیابی نیست.

رواقی‌ها -بسیار بیش و پیش از روانشناسی و روانکاوی امروز- برای رهایی از این سلطه روشی را ابداع کردند؛ و آن لنگر انداختن بر ناخودآگاه و حک کردن آن (درست شبه عملیات فریب در دنیای تجارت و بیزنس امروز) یعنی: تجسم منفی.

بر این پایه:

۱- تجسم منفی، فرایند مثبت‌اندیشی

تجسم منفی، گر چه صورتا با مثبت نگری در تعارض است، اما اتفاقا فرایند مثبت‌اندیشی و مثبت‌نگری است. چه آنکه مثبت نگریِ یک سویه، ذهن و زبان را دچار عادت و خوگرفتگی کرده و می‌کند و در نتیجه آنچه روزی و روزگار به مثابه رویای آدمی بوده، کسالت‌بار می‌شود و این وضعیت موجب می‌شود که آدمی:

  • قدر داشته‌های خود را نداند، ناسپاس شود
  • آزمند و حریص گردد
  • و به همین میزان -به دلیل خو گرفتگی و عادت‌زدگی- قدرت بداعت و خلاقیت را از دست بدهد

بسیاری از ما «رویاها را زندگی می‌کنیم»؛ به این معنی که هم اینک در وضعیتی زندگی می‌کنیم که زمانی برایمان رویا بوده است. مثل همسریابی، فرزند‌آوری، تامین مولفه‌های یک زندگی مطلوب و… اما به لطف سازگاری لذتی، به محض اینکه خود را در آن زندگی رویایی می‌یابیم، شمارش معکوس کلید می‌خورد، آرام آرام همه چیز برایمان عادی می‌شود و بجای لذت بردن از داشته‌ها، همه توان، نیرو و انرژی را هزینه رویاهای دیگر و بزرگتر می‌کنیم. و به این ترتیب، همواره بین فراموشی و ناسپاسی داشته‌ها و آز و نیاز بر نداشته‌ها در هروله می‌شویم، و در نتیجه هرگز در زندگی روی خرسندی را نمی‌بینیم و به تعبیر شاعرانه سپهری: «ستون‌های مهتابی در پیچک اندیشه بلعیده می‌شود».

بخوانید:

«در سرای ما زمزمه‌ای
درکوچه ما آوازی نیست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما در وحشت نوسان خشکیده است
اینجا ای همه لب‌ها
لبخندی ابهام جهان را‌ پهنا می‌دهد!
پرتو فانوس ما در نیمه راه
میان ما و شب هستی مرده است
ستون‌های مهتابی ما را
پیچک اندیشه فرو بلعیده است.»
(آوار آفتاب، ای همه سیماها)

در این رابطه است که چنین فراخوان می‌دهد:

«در هوای دوگانگی
تازگیِ چهره‌ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم
در برگ فرود آییم
….
…..
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار آیینه روان باشیم.»
(آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

۲- تجسم منفی در شعر سپهری

تجسم منفی در شعر سپهری حجم -نسبتا- بالایی دارد. در نگاه او هستی:

  • زیبا و مهربان است
  • و همه نمودهایش، کهربای ربایش عشق و تماشاگه راز،
  • و همه وجوه آن پذیرفتنی است، پستی و بلندی، دره و قله، شکفتگی و پژمردگی و … نقطه آغاز و انجام ندارد.
  • و بنا بر این لذت، نه در وصالِ هدف که در پویشِ فرایندهاست.
  • و بر این پایه، در نگاه او، زندگی سیبی است که با پوستش باید گاز زد و …

در این راستا، دو دسته از فرازهای شعر سپهری در پیوند با هم باید دیده شود:

دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرا و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

«هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن»
(صدای پای آب)

«من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
(همان)

«رستگاری نزدیک است
لای گل‌های حیاط»
(د/ حجم سبز، ق/ روشنی، من گل، …)

«زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد …»
(همان، ق/ در گلستانه)

«یک نفر دیشب مرد
و هنوز
نانِ گندم خوب است
و هنوز
آب می‌ریزد پایین
اسب‌ها می‌نوشند …»

و نیز: «قطره‌ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس…»
(همان، جنبش واژه زیست)

«و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد»
(همان، به باغ همسفران)

دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که -گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما- مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. بنگرید:

«برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد!
نزدیک ما شب بی دردی است
دوری کنیم
کنار ما ریشه بی شوری است
برکنیم
و نلرزیم
پا در لجن نهیم
مرداب را به تپش درآییم
آتش را بشویم
نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشویم
دریا را نوسان آییم
و این نسیم بوزیم
و جاودان بوزیم
و این
خزنده خم شویم
و بینا خم شویم
و این گودال فرود آییم
و بی پروا فرود آییم
بر خود خیمه زنیم
سایبان آرامشِ ما، ماییم»
(د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

«و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
….
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت
دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
گاه زخمی که به پا داشته‌ام
زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»
(صدای پای آب)

و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

«گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
کار من تماشاست و تماشا گواراست.
من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …
دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

«…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلا و زیر پوست این ابیات و ادبیات، همان است که در فراز دیگری از نامه به مهری آمده است:

«…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
دست به پیرایش جهان نزنیم.
دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
و او در نیافت. ….»

بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» -شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد. چنانکه آب و آیینه، خوشاب و مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی هم و چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، زندگی را نباید پژمرد، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *