نویسنده: احمد اسلامی

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت دوم)


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی، درون انسان است

    به باور رواقی‌ها، شور و سرخوشی در رندگی، با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمیشود، آنان بر این ایده و انگاره‌اند که خرسندی و خوش‌باشی فرایند تغییر در ذهن و زبان و در نگاه فرد است. به تعبیر سپهری: « ما هیچ، ما نگاه » از این روست که:

    ۱- بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »

    (هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ۲- و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. »

    (صدای پای آب)

    ۳- و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …»

    (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » (مسافر)

    و درست در سایه_سار چنین نگاهی است که از جاذبه افسونی و گرمایشی شقایق در یک روز سرد بارانی گزارش میکند که:

    « و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد! »

    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    و می‌گوید:

    « زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست، آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد. »

    (حجم سبز، در گلستانه)

    و می‌گوید:

    « هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد/ بوته‌ی خشخاشی، شست‌وشو داده مرا در سیلان بودن/ من به سیبی خوشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه »

    (صدای پای آب)

    و نیز می‌گوید:

    « زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی!/ دلخوشی‌ها کم نیست مثلا این خورشید/ کودک پس فردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می‌نوشند. »

    (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و می‌گوید:

    « رستگاری نزدیک؛ لای گلهای حیاط»

    (حجم سبز، روشنی من گل …)

    و از افسونگری « آواز میوه‌ها » می‌گوید:

    « با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید…/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ میوه‌های بی‌نهایت را کجا می‌شد میان این سبد جا داد؟…/ امتحان کردم اناری را انبساطش از کنار این سبد سر رفت…./ ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.»

    (حجم سبز، صدای دیدار)

    ۴- و این شور و سرخوشی بر‌آمده از ذهن و زبان و نگاه زیباست که به مثابه «چراغ ابدی»، در «اتاق جان» اوست.

    (در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود/ صدای پای آب)

    وی در شعری می‌گوید؛ گر چه جهان دچار شب است و سیاهی سخت، اما جان من روشن است و رها. بخوانید:

    « …./ پشت شیشه تا بخواهی شب/ دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می‌آمد/ لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر میکردند/ خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می‌کرد/ یک فضای باز/ شنهای ترنم/ جای پای دوست … »

    (حجم سبز، ورق روشن وقت)


    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت در زندگی

    زندگی جاده غربت است و‌ کمینگاه وحشت و به رغم تلاشها و کوششها، بسیاری از پدیده‌ها، پیشامدها و رخدادهای مسیر زندگی به مثابه بادهای نا‌موافق، بیرون و دور از حوزه اراده و انتخاب ما و ناسازگار با ایده و آرزوهای ما چهره نموده و صورت گرفته‌اند. و به همین دلیل، هیچ انسانی در هیچ‌زمیم و زمانی از وضع موجود خود رضایت ندارد و ناخرسند است.

    در مواجهه با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

    به نظر می‌رسد، از میان سه گزینه باید انتخاب کرد:

    گزینه یکم: تغییر شرایط به سمت ایده آلها

    در این گزینه چالش این است که اگر امکان یا فرصت تغییر وجود نداشته باشد، چاره چیست؟

    گزینه دوم: – و در مواجهه با آن چالش – دو سویه رفتار است:

    • سویه اول: اصرار و تاکید بر مبارزه برای تغییر
    • سویه دوم: وادادگی و تسلیم و زندگی را مردگی کردن. پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    تحلیل و انالیز این دو گزینه به موجب مطالعات میدانی ، نشان از آن دارد که: سرنوشت دو گزینه همچنان نارضایتی و ناخرسندی است.

    گزینه سوم: عاملیت انسان

    و در این گزینه سومی هم وجود دارد و آن گزینه « عاملیت انسان » است. گزینه‌ای کاملا عملگرایانه بر پایه فلسفه رواقیگری

    ایده مرکزی این گزینه – در واقع – «جستجوی فرصت های جدید در دل شرایط نامساعد»

    پیش‌نیاز این گزینه – البته – نوعی مثبت‌اندیشی و مثبت‌گرایی است.


    به مثابه پاورقی:

    این نسخه از مثبت اندیشی – البته – تفاوتی بنیادین با مثبت اندیشی شناخته شده و قانون جذب دارد.

    شما در این نوع مثبت اندیشی بدنبال جذب انرژی های کائناتی برای تحقق رویاهای خود نیستید. قرار نیست معجزه ای رخ دهد تا یک شبه شرایط زندگی شما تغییر کند.

    این مثبت اندیشی بر یک نگرش ساده بنا شده و آن این است که همیشه در دل همه اتفاقات و شرایطی که به نظر نامساعد و نامطلوب می رسند، فرصت های استثنایی و بی‌همتایی برای بهره مندی از دیگر وجوه زندگی نهفته است. کافی است با نگاه مثبت در جستجوی آنها باشید.

    بسیاری از آثار بزرگ ادبی یا فلسفی در دوران زندان یا تبعید نویسنده های آنها نگاشته شده اند.

    بسیاری از کشفیات و‌ انقلاب های علمی در دل بحران ها و جنگ های بزرگ به وقوع پیوسته اند.

    فقط به یک دلیل منطقی ساده:

    آنها زندگی را یک فرصت بی نظیر برای موفقیت می دیدند.

    مبارزه ای در کار نیست که یک سوی آن برد باشد و سوی دیگرش باخت.

    کلیت زندگی یک فرصت بی نظیر برای بودن است و هر لحظه آن سرشار از فرصت های بیشمار، فقط کافی است با نگاه مثبت با آن روبرو‌ شویم.

    تکنیک کشف فرصت ها هم بسیار ساده است:

    در هر اتفاق ناگوار یا در دل شرایط نامساعد در هر حوزه ای از زندگی با خود بگویید در این شرایط چه فرصت و امکانی در حوزه های دیگر زندگی برایم وجود دارد؟

    قرار نیست در کائنات معجزه ای رخ دهد یا لطف خدا شامل حال شما شود تا فرصتی را برای شما ایجاد کند، این شما هستید که با خوش بینی و نگرش مثبت، فرصت ها را کشف می کنید.

    پایان پاورقی


    از همین رو:

    ۱- مثبت اندیش است.‌ و نه تنها اتاق جان او روشن است که «ظلمت را هم سایه نوری فرا دست» می‌بیند. بخوانید:

    « روشن است آتش درون شب/ وز پس دودش/ طرحی از ویرانه‌های دور/ گر به گوش آید صدایی خشک/استخوان مرده می‌لغزد درون گور/ دیرگاهی ماند اجاقم سرد/ و چراغم بی نصیب از نور/ خواب درمان را به راهی برد/ بی صدا آمد کسی از در/ در سیاهی آتشی افروخت/ بی خبر اما/ که نگاهی درتماشا سوخت/ گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب/ لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش/آتشی روشن درون شب …»

    (مرگ رنگ، روشن شب)

    ۲- و از این‌جاست که عاملیت در زندگی را از دست نداده و مغلوب بادهای نا‌موافق نمیشود. می‌گوید:

    ✓ « هر کجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است/ چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند/ قارچ‌های غربت »

    (صدای پای آب)

    و در مواجهه با درد می‌گوید:

    « … بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»

    (صدای پای آب)

    و نیز در مواجهه با مرگ:

    • « و دویدم تا هیچ، تا چهره مرگ، تا هسته هوش » (شرق اندوه، و شکستم …)
    • « زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ » (صدای پای آب)
    • « و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ » (همان)

    سپهری در این بندها – بویژه در فراز بلند معطوف به مرگ در صدای پای آب، بر این ایده و انگاره است که؛ مرگ را باید زیست ( مرگ را زیستن و نه زندگی را مرگیدن)

    • و نیز بنگرید این فراز را در شعر: (از سبز به سبز در دفتر حجم سبز) « و برای بته روشن مرگ آب را معنا کردم »

    ۳- و از این روست که از چیزهای کوچک هم لذت می‌برد.

    ن‌ک: شعر جنبش واژه زیست

    ۴- و اهل قناعت است. می‌گوید:

    « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم »

    (صدای پای آب)

    و نیز بنگرید:

    « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

    « آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم »


  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) ( ویرایش دوم )

    اشاره به پیشینه گفتار:

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.

    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:

    • گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    • گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    • و گزاره‌هایی در جهت آموزه‌های کاربردی و حکمت های عملی / باید و نبایدها

    و اینک در ادامه:

    گذر و نظری بر چکیده‌های پیشین:

    ۱- سپهری، ( گر چه یک فیلسوف نیست، چنانکه یک عارف و یک مبارز به معنای متعارف و کلاسیک هم نیست، اما ) به مثابه فیلسوفی اگزیستانسیال و انسانگرا به حکم « درد بودن و دغدغه هستی » در مواجهه با زندگی رویکرد معناگرایانه دارد. از این رو:

    ۱/۱- زیست_جهانی دارد و از یک نظام فکری متضلع و منشور_مانندی با نام « فلسفه لاجوردی» برخوردار است.

    ۲- از مولفه‌های زیست_جهان سپهری، خداباوری است

    ( گواه بر این، حجم بسامد خدا در هشت کتاب،بالغ بر ۳۰ بار ) برای نمونه:

    فرازهای فراوانی از هشت کتاب ، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرشی است ، برای نمونه :

    « شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / … » ( حجم سبز ، از روی پلک شب )

    « …. / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / … » ( ما هیچ ما نگاه ، نزدیک دورها )

    « باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید… / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید… / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف … » ( ما هیچ ما نگاه ، هم سطر هم سفید )

    باری ، چکیده سخن – شاید – همان است که در شعر « صدای پای آب » آمده است :

    « …. / و خدایی که در این نزدیکی است / لای این شب‌بوها ، پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه / … »

    ۳- به رغم این اما

    خدا‌باوری سپهری و معناگرایی او از جنس خدا‌باوری و معناگرایی وحیانی و نقلی نیست، بلکه از جنس تأملات فکری_ فلسفی و فر‌آورده مواجهه او با هستی و خوانش طبیعت است.‌ بر این پایه:

    ۳/۱- ویژگی دیگر که بنوعی میتواند بار بر ایده خدای غیر متشخص باشد و نیز ریشه در ویژگی جمع بین عقلانیت و معنویت داشته باشد، پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی است. و چنین است که:

    زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)

    و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( همان)

    و ابدیت را نیز، روی چپرها ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)

    و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)

    ۳/۲- و بدین نسق، عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیطِ زیست را به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند. چنین مشی و مشربی که در مواجهه با طبیعت از میان دو رویکرد ارزشی و ابزاری، رویکرد ارزشی را بر گزیده و روا می‌داند به نوعی از بدایع میراث سپهری و نو‌آوری‌های شاعرانه اوست و اگر رد پای آن را در عرفان وحدت وجود و یا در مشربهای عرفانی شرق می‌توان یافت، اما دست کم در ادبیات متعارف کمتر یافت. اثر وضعی و بار عملی چنین عرفانی را در اخلاق زیست محیطی سپهری باید دید

    ۴- بدین بیان، زیست‌جهان و فلسفه لاجوردی سپهری دو رکن بنیادین دارد:

    یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )

    دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.

    ۵- در این جغرافیای گفتاری، کلید_واژه طبیعت – تنها – ناظر و به معنای مجموعه‌ای از پدیدارها و رخدادهای پراکنده بیرونی نیست. بلکه مراد، واقعیتی است که – دست کم – قابل تجزیه به سه بخش است: پدیده، انرژی و توان نهفته در آنها و نیز قواعد و قوانین جاری در و بر آنها

    یعنی: طبیعت، ناظر بر مجموعه‌ای از پدیده‌ها، سیستمها و نظم و راز است. ( این مجموعه در این گفتوری « تقدیر » نامیده می‌شود )

    ۵/۱- بدین ترتیب، هستی – چون برخوردار از نوعی همبستگی، هارمونی هندسی و موسیقیایی، توازن، جمال و کمال است و این امور، ویژگیهای وجودی، ساختاری و ابژکتیو هستند – پس جهان زیبا و به مثابه یک اثر هنری است.

    ۵/۲- از اجزاء طبیعت، یکی هم « انسان » است که دارای ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی است. از جمله: عقل و اراده، توان عصیان بر حد و حصر و نیز توان بر دوگانه کران‌ سوزی و کران سازی

    ۵/۳- سپهری در مواجهه با جهان نظم و راز، دارای سه مبنا هستند:

    الف: جهان به مثابه اثر هنری، یک کل یکپارچه، ساختاری هندسی و موسیقیایی دارد و نظامند و رازمند است.

    ب: جهان بی‌تردید و بلا استثنا سیستماتیک است و با قانون اداره می‌شود ( و هیچ چیز تصادف و اتفاق نیست)

    ج: ویژگی ذاتی انسان عقل و وظیفه او هم شهود این اثر هنری است

    در این نگاه که:

    طبیعت به مثابه اطلس و نقشه راه در تشریع است. همان که در ادب وحیانی « فطرة » نامیده شده و بمثابه دین توصیف شده است.

    بنا بر این:

    آموزه اول:

    برابر بینش رواقی سپهری، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کرد. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است.

    از این رو است که سپهری از قانون ( قانون گیاه، قانون فساد گل سرخ، قانون چمن، قانون درخت، قانون زمین و … ) می‌گوید و در این رابطه از وجود « ضرورتها » سخن می‌گوید. بخوانید:

    « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/ می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)

    و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):

    « …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود/ لطمه می‌خورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب ) ( نک: بسامد قانون و بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری و نیز نسبت بین خدا و قانون مبنی بر الوهیت پس پدیده‌ها و رویدادها )

    آموزه دوم

    فضیلت و اخلاق سلامت، زندگی وفق طبیعت است. و این معنای « تسلیم برابر هستی » است.

    نماد و نمود این گزاره در زیست انسانی « عقلیگری » است. خردورزی در جان ( تامل درونی )، خرد‌گرایی در جهان ( تفکر در مناسبات بیرونی )

    آموزه سوم:

    ره‌آورد راهبردی و از آموزه‌های کاربردی این نگاه ، یعنی تسلیم در برابر هستی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است.

    به این ترتیب، زندگی وفق طبیعت و به تعبیر سپهری: « شناوری در رنگهای فطری » که فضیلت و عین اخلاق سلامت است، دو جلوه دارد:

    الف: تسلیم در برابر هستی و مهندسی تدبیر بر تقدیر که – در واقع – عبارت است از پذیرش نظام سیستمها و تن دادن بدانها در گستره زندگی و این یعنی رعایت حرمت دانشوری و دانشگری

    ب: نظامندی اراده آزاد انسان در چارچوب نظام سیستمها. یعنی: گر چه انسان دارای « اراده آزاد » است، اما این اراده در جهان واقع تخته‌بند نظام سیستمهاست. به این ترتیب، انسان محدود و محصور هست، گر چه البته مجبور نیست.

    آموزه چهارم:

    به موجب این نگاه و نگر، معیار و سنجه خوبی و بدی، صلاح و فساد، صواب و گناه در رفتار و‌کردار آدمی، وفاق و یا ناموافقت با طبیعت است.‌

    بر این پایه، خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت.

    آموزه پنجم:

    این‌جاست که خوشی با ناداری امکان جمع دارد

    من گدایی …

    « چیزهایی دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می‌کرد/ قفسی بی در دیدم که در آن/ روشنی پرپر می‌زد/ نردبانی که از آن/ عشق می‌رفت به بام ملکوت/ من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوبید/ ظهر در سفره آنان/ نان بود، سبزی بود/ دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود/ من گدایی دیدم/ در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواست/ و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز. » ( صدای پای آب )

  • فلسفه امامت در عصر خاتمیت: بین ایدهآلیسم و عقلانیت

    درآمد

    بررسی و واکافت « فلسفه امامت » نا‌گزیر از پیش‌نیازی است و آن تعریف پارادایمی است که زیست_جهان و جغرافیای فکری پژوهنده را نمایندگی کرده و شناسه شود.

    به تعبیر دیگر:

    سخن از فلسفه امامت، در دو پارادایم جای نقد و نظر دارد:


    پارادایم اول: ایده‌آلیسم و مینوگرایی

    مولفه‌های ساختاری پارادایم ایده‌الیسم ( فهرست وار )

    ۱- خدا یک واقعیت انسان‌وار و متشخص است و نسبت او با خلق / انسان ، نسبت علت و معلول ، حاکم و محکوم و …. نسبت مولی و بنده است

    ۲- انسان ، یک موجود ذاتا گناهکار ، علیل ، مهجور و قیم‌نیاز است

    ۳- به موجب قاعده لطف ( بر اساس مدل اندیشه یونانی ) بر خداوند بایسته و شایسته است که برای نجات انسان و رستگاری او ، پیام و پیامبرانی بفرستد

    ۴- بر پایه مبانی و مبادی سه‌گانه بالا ، سنت بعثت/نبوت ، بمثابه یک سنت تکوینی – گویا – ذاتی تاریخ انسان است ، زندگی انسان در زمین با قیمومیت آغاز و با قیمومیت هم پایان می‌پذیرد ، ولایت پذیری همراه و همزاد ادمی است

    ۵- بر این پایه ، تنها شکل زندگی سعادت‌یار ، زندگی در دژ و قلعه شریعت آسمانی است

    ۶- در پی این نگاه و نگرش ، محمد / رسول‌الله/ پیامبر اسلام ، گر چه « خاتم » است ، اما این خاتمیت بمثابه قفل زدن بر حصار شریعت از درون است که خروج از آن ممکن ، مفید و مطلوب نیست و زندگی ، تنها در این دژ سعادت‌بار و نیک‌فرجام است و این یعنی ، تنها راه تفسیر و تعبیر متن وحیانی ، نگاه درون متنی است و بس !

    ۷- بدین ترتیب و با توجه به سه‌گانه : ناتوانی انسان در اداره خود / نیاز به اداره زندگی / و نیز مفهوم خاتمیت ، نبوت – در پسا‌خاتمیت – در صورت‌بندی دیگری ، تداوم یافته و باید تداوم یابد و درست در اینجاست که امامت ضرورت پیدا میکند

    ۸- بر این پایه ، در عصر پسا‌خاتمیت ، زندگی انسان همواره در سایه امام و امامت ، معنا یافته و مشروع میشود

    ۹- اینجاست که مردم ، هماره منتظر الظهور و منتظر القائم هستند و زیر سایه سنگین انتظار و ظهور زندگی میکنند و این سنت تا دامنه قیامت استمرار دارد ، چه آنکه ، اخرین نفر در تاریخ انسان « ولی‌الله » است چنانکه اولین نفر

    ۱۰- بر این پایه در بازه غیب امام – بر اساس همان قاعده لطف – کسانی به عنوان سایه امام ، سمت قیمومیت / ولایت دارند ، سایه‌هایی که همان سیستم نصب و تکلیف کرده و باید کشف شوند ( کشف ولی فقیه )

    نقد و نظر

    این پارادایم، نه تنها « خرد پذیر » نیست، بلکه حتی « خرد‌گریز » هم نیست، بلکه به نوعی « خرد ستیز » است، یعنی در تعارض با « خرد » و بلکه بار و سوار بر انکار و ابطال خرد انسانی است و از این رهگذر با آموزهای وحیانی هم همسویی و سازگاری ندارد، زیرا:

    الف: پایه و ستون فقرات این پارادایم « قاعده لطف » است

    ب: « قاعده لطف » زاییده و بر‌آمده از چند مقدمه فرضی است:

    مقدمه فرضی اول: فرض خدای متشخص که علت نخستین آفرینش است و نسبت او با هستی و هستومندها و از جمله انسان در یک رابطه خطی، نسبت علی و معلولی است. و البته این خدا نسبت به بندگان رحمن و رحیم است

    مقدمه فرضی دوم: انسان، موجودی ذاتا گناهکار و مهجور است و منابع سعادت و رستگاری را به خودی خود در خود ندارد و به همین دلیل « قیم‌_لازم » است

    مقدمه فرضی سوم: خلقت انسان، امری یاوه و بیهوده نبوده و دارای فلسفه‌ای که باید بدان سو هدایت شود.

    نتیجه اینکه: لطف خدا ایجاب میکند که برای هدایت انسان راهنمایانی را در سطوح مختلف ( پیامبران/ امامان/ و جانشینان آنان) فرستاده و تعیین کند تا مردمان را از جهنم پروا داده و به بهشت رانه و رسانه شوند

    به نظر می‌رسد که این پارادایم – با توجه به عنصر محوری قاعده لطف – قابل دفاع و قابل قبول نبوده و نیست و با معیار آموزهای وحیانی هم – دست کم – دچار چالش می‌شود


    پارادایم دوم: پارادایم ماتریالیسم و گیتی‌گرایی

    مولفه‌های ساختاری پارادایم ماتریالیسم ( فهرست وار )

    ۱- هستی ، یک واحد همبسته ، منسجم ، متوازن و بر‌خوردار از نظم و راز است

    ۲- خدا ، حقیقت وجودی نا‌متشخص ، بی‌صورت و رازگونه است که چنان آب برای حباب ، بمثابه بود همه نمودها ست و نسبت بین خدا / هستی با هست‌ها ، نسبت عاشق و معشوقی است

    ۳- انسان ، شاهکار هستی است و به رغم ساختار نیازمندش ، اما منابع خودسالاری را در خود و در درون خود دارد ، منابعی از قبیل ، وجود ، عقل و اراده ، ادراک و احساس و دیگر استعدادها

    ۴- در این نگاه ، اصل بر استغناء و استقلال انسان از پیامبر و پیامبری ( به معنای مصطلح غالب بر ذهن و زبان مردم ) است

    ۵- بر این پایه ، سنت پیامبری تنها در بخشهایی از زمین و بازه‌هایی از زمان و بمثابه پرانتزی در تاریخ انسان و حسب بستر اجتماعی ، توجیه‌پذیر است

    ۶- پیرفت این ‌، با توجه به نیاز انسان به شریعت ( با هدف کارکرد ساماندهی فرد و جامعه ) شریعت ، نوعی صنعت بشری است و اهتمام پیامبران در بازه‌های حضور – با توجه به کار‌ویژه آنان – رستاخیز جان در جهان بوده و می‌باشد

    ۷- بر این پایه ، « خاتمیت »» بمثابه قفلی از بیرون بر دادهای وحیانی است و این مستلزم نگاه بیرونی به متن وحیانی برای خوانش آن است

    ۸- عینیت این گونه نگاه و نگرش ، با توجه به سه‌گانه انسانگرایی ، عقلیگری و دانشگری ، از یک سو و نیز تاکید بر نهی از امتناع عقل و انسداد فکر از سوی دیگر ، رهایی از نگاه متافیزیک به امر متافیزیک ، رهایی شریعت از رویکرد شرعی به شریعت و نیز رهایی از نگاه آخر‌الزمانی و منجی‌گرایی است

    ۹- بر این پایه ، عصر خاتمیت ، عصر ظهور شریعت عقلانی است

    ۱۰- پیرفت این مبادی و مبانی ، فلسفه امامت در عصر خاتمیت ، تنها نگهبانی از عقل و عقلیگری است و دولت معصوم – به عنوان جامعه موعود – دولت عقل است و عدل و دولت شهریاریِ شهروندان

    نقد و نظر

    به نظر می‌رسد که رد پای این پارادایم – دست کم در مقایسه با پاردایم اول – به روشنی می‌توان در متن وحیانی به تماشا نشست و نگریست.

    به موجب این پارادایم:


    تفصیل درباره پارادایم دوم

    ۱- پیامبری – فارغ از اینکه دارای چه ماهیت و هویتی بوده و چه مصب و مسیری داشته است – در روند تاریخ انسانِ پسینی/ انسان خردمند – و نه صرفا در تاریخ بشر – به مثابه یک پرانتز است.

    زندگی انسان پسینی – فارغ از مطالعات میدانی و یافته‌های علمی – برابر گزاره‌های متن وحیانی، به چند دوره قابل تقسیم است. برابر آیات، انسان، زندگی مذهبی او و پدیده پیامبری در فرایند تاریخ، تحولات و تطوراتی را شاهد بوده است. این دگرگونی و دگر‌دیسی‌ها – برابر گزارش متن وحیانی، اجمالا – بدین شرح و ترتیب است:

    دوره اول: دوره امة واحده. دوره خفتگی و خواب‌آلودگی قدرت تخیل و تعقل

    دوره دوم: دوره ظهور و بروز قدرت تخیل و تعقل و پیدایش اختلاف

    دوره سوم: دوره بعثت، ظهور نبوت و حضور پیامبران

    دوره چهارم: دوره بلوغ عقلانیت و خاتمیت

    دوره پنجم: دوره بازگشت به امة واحده

    فرایند ادوار پنجگانه که – اجمالا – از واکاوی آیاتی چنان: بقره/ ۲۱۳، یونس/ ۱۹ و … بر می‌آید، بخوبی نشان میدهد که: پیدایش پیامبری و پیامبران در روند تاریخ انسان پسینی، سومین دوره آن است. چنانکه چنین واقعیتی در گزارش تحلیلی امام علی هم نهفته و در آن پنهان است. ایشان در خطبه نخست نهج‌البلاغه با یک رویکرد جامعه‌شناختی می‌گوید: « … واصطفی سبحانه من ولده …. = … و خدای وارسته و پیراسته از …. از میان فرزندان آدم، پیامبرانی گزید و از ایشان به زبان وحی پیمان ستد که حد و حرمت رسالت نگه‌دارند و حق شبانی امانت را به جای آورند. و این ( عهد و عقد ) گاهی بود که؛ بیشینه آفریدگان/ مردمان ساختار هستی خویش واژگون کردند، دچار دگردیسی شدند و پیمان خداوندی را درنوردیدند. ( و در نتیجه ) حق خدا را نشناختند و برابر او خدایانی ساختند و بر گرفتند. و این فرصتی بود تا شیاطین، آدمیان را از شناخت حق باز دارند و رشته بندگی آنان را بگسلند. (و مصب عبادت را به بیراهه و کژ راهه برند) … » (رک: در سپهر خاتمیت، گفتار سوم، ص/ ۲۴ به بعد)

    بنا بر این، چنین نیست که زندگی انسان پسینی با پیامبری آغاز شده و سر‌آغاز – حتی – تاریخ مذهب، انسان مذهبی و مذهب انسانی، پیامبران بوده و آنان پیشینه‌ای به درازناکی تاریخ انسان داشته و دارند.

    آیات مورد اشاره و گزاره امام علی در نهج‌البلاغه، به روشنی گویای آن است که پدیده بعثت و نبوت و پدیداری پیامبران – به معنای متعارف – یکی از سر پل‌های روند و فرایند تاریخ انسان و سر آغاز دوره سوم است.

    این از یکسو

    از سوی، دیگر چنانکه از متن بر‌آمده و دانسته میشود ( احزاب/ ) ظهور پیامبر اسلام، ختم نبوت و نقطه پایان دوره پیامبری است و این هم سر پل دیگری در فرایند تحولات تاریخ انسان پسینی است.

    خاتمیت، در بر دارنده معنا و مفاهیم فراوانی است و از جمله، نخستین آن این است که تاریخ – چنانکه با پیامبری آغاز نشده است، با پیامبری هم پایان نمی‌یابد.

    به این ترتیب، پیامبری – برابر گزاره‌های متن وحیانی – زمانشمول نیست، چنانکه زمین‌شمول هم نیست ( چرا که همه گزاره‌های وحیانی در زمینه ظهور و بروز پدیده پیامبری و پیامبران، معطوف و مربوط به منطقه خاصی از جغرافیای جهانی است که مرکز ثقل آنهم تا حدودی خاورمیانه کنونی است )

    نتیجه آنکه، برابر پژوهش آیات – گذشته از مطالعات علمی – پیامبری – به معنای متعارف – در تاریخ انسان پسینی، پرانتزی بیش نیست.


    ۲- پیامبری، شبانی عقل است

    برابر تحلیل جامعه شناختی امام علی در خطبه نخست نهج … ( ن‌ک: بند/۱) : « پیامبران – به مثابه خود‌انگیختکان – از میان فرزندان آدم و در جمع انسانها،بر‌انگیخته شدند تا مگر با کاوش ژرفای روان انسان، انگیزه‌های فطری را بیدار و بالنده سازند و انرژی خفته، خاک‌آوار شده و انباشته را برآورده،شکوفا، رها و آزاد گردانند. »

    برابر گزارش متن وحیانی – و به گواهی تاریخ – در بخشهایی از زمین و در بازه‌ای از زمان، کسانی در هیئت « پیامبر » از ژرفای جان جامعه سر زده و بر شدند ( آل‌عمران/ ۱۶۴، توبه/ ۱۲۸ ) و چنان جوی‌پایی مسیر ریزش کرده و رسوب یافته کاریز اندیشه را لایروبی کرده ( یونس/ ۲، شعراء/ ۲۱۴ و مدثر/ ۲) و مدار خرد را باز و آزاد نموده و انرژی خفته و فشرده شده انسانی و عقلانی را رها ساخته و جان‌ها را توسعه داده‌اند ( اعراف/ ۱۵۷ ) مگر تا به رغم بایستگی و شایستگی اختلاف در اندیشه و احساس، اما، در عمل وحدت رویه ایجاد کرده و رقابت همراه با رفاقت را نهادینه جامعه نموده و از دگردیسی آن به عداوت پیشگیری کنند. گزاره وحیانی « لیحکم بین‌الناس فیما‌اختلفوا فیه … » در ادامه گزارش یاد شده ( بقره/ ۲۱۳ ) معطوف به چنین کارکردی است.

    برابر آیات مورد اشاره، پیامبران در دوره سوم تاریخ انسان خردمند، بر‌آمده و آمدند تا با کارکرد « تلاوت آیات » ( بقره/ ۱۲۹ و ۱۵۱، آل عمران/ ۱۶۴، قصص/ ۵۹، جمعه/۲، طلاق/۱۱، بینه/۲ و … )، « تبیین احکام » ( نحل/ ۴۴ و ۶۴، مائده/ ۱۹، ابراهیم/ ۴ و … )، « تزکیه و تعلیم افراد » ( بقره/ ۱۲۹ و ۱۵۱، آل‌عمران/ ۱۶۴ و جمعه/ ۲۱ ) و « تحکیم میان اجتماع » ( بقره/ ۲۱۴ ) و با تکیه بر راهبرد « عدالت آزادی‌محور » ( حدید/ ۲۵ ) و « عبادت » ( نحل/ ۳۶ ) مردم را به « ایمان به خدا » ( حدید/ ۸ ) و « احیای هویت » ( انفال/ ۲۴ ) و « اقامه دین » ( شوری/۱۳ ) فرا‌خوانده و بدین سان آنان را از لایه‌های متراکم تیرگی و تاریکی « اخراج » ( ابراهیم/ ۵، حدید/ ۹، طلاق/ ۱۱، بقره/ ۲۵۷و مائده/ ۱۶) کرده و به در برده و آزاد سازند. ( شعراء/ ۱۷، اعراف/ ۱۵۷، دهان/ ۱۸ )

    برابر این آیات ( در یک رویکرد کاوشگرانه ) و در پیوند با تحلیل جامعه‌شناختی امام علی، پیامبران – فارغ از هویت و ماهیت پیامبری – به حکم ضرورت اجتماعی، از بطن و متن جامعه سر زده و بر‌آمدند تا با هدف باز‌خورد تامین و تضمین رهایی و شناوری انسانها، و از طریق آموزش « فلسفه‌ورزی» عقل را نگهبانی و شبانی کنند. ( تعابیر سه‌گانه: « لیذکروا …، لیثبروا و لیحتجوا » به عنوان فلسفه بعثت در خطبه نخست نهج … از زبان امام علی، در این رابطه شایان درنگ است )


    ۳- تمامیت رسالت در انقراض رسالت

    بدین ملاحظات، پیامبران، به درستی دریافته و بر این ایده و انگاره بودند که: راهبرد و بلکه یگانه راهبرد وصول و حصول کمال انسانی،بلوغ عقلانی و تکیه بر منابعی است که خود – انسان – در نهاد خود و در اختیار خود دارد. و این – به بیان اقبال – سر خاتمیت است. وی می‌گوید:

    پیامبر اسلام میان جهان قدیم و جدید ایستاده است. تا آنجا که به منبع الهام وی مربوط می شود به جهان قدیم تعلق دارد و آنجا که پای روح الهام وی در کار می آید متعلق به جهان جدید است. زندگی در وی منابع دیگری از معرفت را اکتشاف میکند که شایسته خط آن است. ظهور ولادت اسلام، ولادت عقل برهانی استقرایی است. رسالت با ظهور اسلام در نتیجه اکتشاف پایان یافتن خودِ رسالت به حد کمال می رسد و این خود مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمیتواند پیوسته در مرحله کودکی و رهبری شدن از خارج باقی بماند.

    القای کاهنی و سلطنت میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و تجربه در قرآن و اهمیتی که این کتاب مبین به طبیعت و تاریخ به عنوان منابع معرفت بشری میدهد همه سیماهای مختلف اندیشه واحد ختم رسالت است…… ارزش عقلانی این اندیشه در آن است که در برابر تجربه باطنی وضع مستقل نقادانه ای ایجاد می کند و این امر با تولد این اعتقاد حاصل میشود که حجیت و اعتبار ادعای اشخاص به پیوستگی با فوق طبیعت داشتن در تاریخ بشری به پایان رسیده است…» ( احیاء فکر دینی/ ۱۴۶-۱۴۵ )

    در واقع سخن اقبال ضمن تأکید بر اینکه: « اندیشه خاتمیت را نباید به معنی جانشین شدن کامل عقل به جای عاطفه دانست.» (همان) معطوف به این نکته است که:

    «حیات را نمی توان تا ابد در قید زنجیر تربیت نگاه داشت و انسان برای رسیدن به مقام شناخت کامل خود باید سرانجام بر منابعی تکیه کند که خود در اختیار دارد.‌ » ( آنه ماری شمیل: ۴۲۲/۱۳۸۴)

    بدین بیان ظهور عقل استدلالی و انتقادی و بروز اراده مستقل در فرآیند زندگی تقدیر تاریخی انسان و دترمینیسم جنبش سامان‌خواه و پیشرفت گرایانه اوست و این، یعنی: انگیزش خرد و درخشش سپیده دولت عقل – به بیان وحیانی – نقطه جوش درام الهی آفرینش است.

    پس باید سفره عقل از ژرفنای روان فواره زند و جوشش گیرد تا باران اندیشه از بلندای آسمان جان انسان فروگشته و ریزش گیرد و جهان شاد و آباد و آزاد گردد. به بیان دیگر، حصول تجربه خودآگاهی پیامبرانه و وصول به معنویت در دوره جدید از حیات، مستلزم این است که ژرفنای روان انسان کاویده و سفره های درونی او برآورده و بالنده گردد و چون کاریزی به جوشش درآید.

    و این فرآیندی است که گرچه به تعبیر اقبال در دنیای قدیم از حیات، به طور کلان و گسترده و در سطح همگانی از افراد رخ نداده و پیش نیامده است، چرا که زمینه پیدایش نداشته و دست روا نبوده است اما به طور خُرد و در سطح ناچیزی از افراد روی داده و تجربه شده است.

    برابر تبیین امام علی (ع) : « همواره چنین بوده و هست که خداوند در بازه ها و در پاره‌گاه های نبودِ پیامبری بندگانی داشته و دارد که از ژرفنای خودآگاه آنان سر برآورده و از درون با آنان راز گفته و پیغام داده و از راه خرد خودبنیاد با آنان سخن گفته و میگوید. » (نهج البلاغه، خطبه/ ۲۲۲)

    این گفتار آنهم از سوی اندیشمند پرستشگری چون علی بن ابیطالب گویای آن است که پیوند بایسته‌ای بین معنویت و نبوت نبوده و نیست یعنی چنین نیست که دروازه‌های آسمان به شرط امتداد نبوت به سوی انسان باز باشد و نیز چنین نیست که انقطاع وحی و نبوت، امتناع ارتباط مستقیم و مستقل انسان و آسمان را در پی داشته باشد.

    به موجب این نکته – که در آثار استاد مطهری نیز به آن تصریح و تأکید شده است ( مطهری: ۵۳۸) ممکن است آدمیانی – گرچه با بهره گیری از میراث فرهنگی و مدنی انبیای پیشین به مرزی از بیداری و شکوفایی انرژیهای درونی و گنجینه‌های عقلانی، جای گیرند که خود بی واسطه منابع بیرونی از طریق منابع درونی پیغام گیر سروش غیبی شوند و سر راست دریافت «خبر» و «تکلیف» کنند، چه آنکه « عقل » در ادبیات پیرا‌وحیانی به عنوان « رسول باطنی حق » تعریف شده است ( کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل ) چنانکه چنین توانی و رویدادی در قرآن با بهره گیری از ادبیات داستانی و تاریخی درباره تنی چند از انسانها و به ویژه در رابطه با مادر موسی ( قصص/ ۷) و مادر عیسی ( آل عمران/ ۴۷، ۳۳ و مریم/ ۳۰، ۱۶ ) گزارش گردیده است.

    این امکان در گذشته گرچه خُرده وضعیت بوده است اما نشان آن است که چنین آمادگی و توانایی در انسان نهفته و نهادینه شده است که به شرط بیداری و شکوفایی – گرچه معنویت ممتنع و منقطع نمیگردد زیرا نه ممکن است و نه مطلوب، اما – پیامبری منقطع گشته و نزول شریعت نوین ممتنع میگردد و این چنانکه مطهری هم بر آن تأکید کرده است ( مطهری / ۵۴۷-۵۳۷) – پایه و درونمایه « ختم نبوت» است.

    پس «خاتمیت»، اعلام بلوغ استعدادهای درونی انسان تا مرز خودکفایی و خوداتکایی تشریعی و استقلال وی در وصول به حق و بسط تجربه عقلانیت است.

    بر پایه آنچه به گفته آمد و بر نبشته شد نکته شایان درنگ این است که در یک نگاه تاریخی کاوشگرانه با توجه به سخن ژرف و شگرف اقبال مبنی بر اینکه «در اسلام، رسالت از راه پی بردن به ضرورت انقراض خود به مرحله کمال میرسد.»، فرآیند « اکمال دین و اتمام نعمت »، « ختم نبوت » است و اگر در یک نگاه تقویمی گاهشمارانه آیه: «الیوم اکملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دینا (مائده) معطوف به روز غدیر و مسأله امامت است – چنانکه در باور مسلمانان شیعه این چنین نهادینه شده است – باید امامت در بستر خاتمیت تفسیر شود چه آنکه اگر قرآن به مثابه یک دستگاه فکری تعریف شود – که می شود – پس باید بین « اکمال دین، اتمام نعمت و ختم نبوت » گونه ای هماهنگی و همبستگی وجود داشته باشد.

    در واقع، جانمایه نوشتار این است که؛ نهادینه سازی عقلانیت در بطن و متن زندگی مردم که در « خاتمیت » به مرز بلوغ خود میرسد به مثابه فرآیندی است که با « امامت » پا گرفته و پویا و مانا میگردد


    ۴- امامت در دستگاه نظری تشیع

    به بیان دیگر، « امامت » به پیوست « خاتمیت » و به عنوان پیش درآمد «غیبت» که گویای بالندگی و پیشرفت گرایی تاریخی انسان است، در واقع طرح و تدبیری است برای اینکه مسیر گشوده شده و مدار آزاد شده و بارور شده عقلانیت که راهبرد انحصاری مدنیت و معنویت است دیگربار دچار خفت، بی وزنی، پژمردگی و افسردگی نگشته و مسدود نگردد و چنین است که شرط عصمت برای امامت = (رهبری) مفهوم یافته و معنا میگیرد زیرا چنین شرطی مانع آن میشود تا افراد و افکار و ایده ها رنگ و لعاب اتوریته به خود گیرند، اسطوره و کاریزما گردند و کاریز عقل را در آدمیان خشکانده و آنان را پیرو نگه داشته و مرید و مقلد سازند به نوشته حکیم» رازی» تشیع امامی به واسطه اعتقاد به امام معصوم به نحوی متناقض نما الهام بخش طرز فکرهایی آزاداندیشانه بوده است. چه آنکه اعتقاد به امامی معصوم – خواه در قید حیات یا غایب از نظر – به معنای آن است که سایر منابع علم در معرض تردیدند. این طرز فکر مخصوصاً در غیبت (امام ) تکالیف را افزایش میدهد و میدان را برای برخورد آزاد اندیشه ها باز میکند.» (اذکایی: ۱۳۸۴/ ۶۶)

    به این ترتیب، امامت در دستگاه نظری تشیع که مبنا و مستندی جز روایات ندارد، تنها می‌تواند به عنوان طرحی برای نهادینه سازی فلسفه رسالت مبنی « شبانی اندیشه و اراده آزاد » قابل توجیه و پذیرش باشد.

    بر این پایه، امامت نیز چنان پیامبری تخته‌بند زمان و زمین و تابعی از ضرورت‌های اجتماعی است و لا غیر!

  • پیغام ماهی ها

    پیغام ماهی ها


    درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهی‌ها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پاره‌ای از اما و اگرهای جلسات پیشین )

    شعر « پیغام ماهی‌ها »

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
    آب در حوض نبود

    ماهیان می‌گفتند؛
    ” هیچ تقصیر درختان نیست “

    ظهر دم کردهٔ تابستان بود
    پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می‌آمد دل او 
    پشت چین‌های تغافل می‌زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت

    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
    و بگو
    ” ماهی ها، حوضشان بی آب است “

    باد می‌رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می‌رفتم…

    ۱- نمادها و نشانه ها:
    نشانه‌شناسی شعر:
    ✓ حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
    ✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
    بی‌آبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
    ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
    عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی

    ۲- شناسه و نمایه شعر

    شعر « پیغام ماهی‌ها »
    ✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
    ✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیبایی‌های فرا‌واقع
    ✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر می‌رسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
    پاره اول:
    در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است.‌ روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
    شاعر می‌رود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
    به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بی‌آب رو‌‌برو می‌شود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بی‌آبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف می‌آیند که:  مشکل بی‌آبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
    روایت در این پاره ادامه پیدا می‌کند، با این گزاره‌ها:
    تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …‌) لب پاشویه می‌نشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در می‌رسد و او را به هوا می‌برد، می‌برد که می‌برد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
    « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)

    پاره دوم:
    در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت می‌شود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بی‌بودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بی‌بودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
    آری بی‌بودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بی‌بهره از اکسیژن شده‌اند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن‌ میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
    « ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعاره‌ای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار  ، به گواهی نشانه‌ها از فاجعه می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره‌ها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعه‌ای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس نا‌توسعه‌یافتگی و نا‌زایی است و زاییده امتناع فکر است  و انسداد ایده و اندیشه
    نشانه‌شناسی شعر:
    حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی
    بی‌آبی: نماد فقدان روشنایی و  امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنه‌ای رو به زیبایی و افق‌های نوین ( افق گشایی و بن‌بست شکنی)
    ماهی : نماد سالک …

    چنانکه اشاره شد، «افق‌گشایی و بن‌بست شکنی» ناگزیر از پبش‌نیازِ « رویا‌پردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگاره‌های سپهری در پیوند با این انگاره است
    افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعاره‌های دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
    شایسته یاد‌آوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیان‌زدگی، سودا‌گرایی و پریشان‌اندیشی نیست و بلکه چنانکه به  اشاره گذشت، پایه‌ای هستی شناسانه، مایه‌ای زیبا‌شاسانه و کارمانی ره‌گشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.

    پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
    خطابه تمنا‌گونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بی‌بودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.

    پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
    این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار می‌رود – به سر وقت خدا می‌رود تا …

    ۳-تحلیل شعر
    این قطعه نیز چنان قطعه‌های دیگر، از لایه‌های معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
    لایه معنایی دوم:
    در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.

    ۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
    ۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامه‌ای‌ است که از یک « فاجعه » می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
    برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیش‌درآمد

    ۳/۱/۲- درآمد:
    سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نا‌بهنگام » ارزیابی میشود.
    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:
    « پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می‌خواهی ؟
    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)

    ۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
    به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی  بوده است.
    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
    از آن جمله:
    ✓ قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:
    √ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    √√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    √√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    √√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    √√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    √√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد
    √√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    ✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
    آنجا که:
    √√ از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    √√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    √√ و یا با هشدار بر بحران‌های زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    √√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد
    در شعر صدای پای آب:
    « / موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/که سیاست ‌و چه خالی می‌رفت/…»
    و در پیوند با این:
    « … /من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه‌ می‌خواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
    و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوید و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت
    ✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید
    افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه  و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت  » یاد میکند.
    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:
    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد

    ۳/۱/۴- چکیده آنکه:
    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزوا‌ست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم باز‌نمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روز‌مره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است « بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی  معناداری برخوردار است
    و چنین است که
    شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم  از امضا ویژه خود برخوردار است.

    با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
    او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
    مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
    مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.
    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی « حوض، آب، ماهی » باز‌نمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
    « دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست »
    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
    بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…

    ۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
    ۳/۲/۱- در‌آمد
    سپهری در سفر قهرمانی خود، جان‌پناه‌های دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
    وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و می‌داند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر می‌بیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانه‌های او ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب)  «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی « سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
    « به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگ‌های هوا
    پر قاصدهایی است/ که خبر می‌آرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحه‌ای در لحظه )
    اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش – با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی –  می‌نویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. … آه، چرا نگویم که درد پونه‌های صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم‌تراز تاثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم، … پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌اند. …. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یاد‌بود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
    شعر « پیغام ماهی‌ها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – باز‌نمای این درونه کیفی است.

    ۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگی‌هایی است:
    یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فرا‌واقع)
    سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق می‌کند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت می‌برند ( پارادوکس حوض بی‌آب و ماهیان سخنگو )
    دوم: حس‌آمیزی
    شاعر با استفاده از حس‌آمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان می‌کند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
    سوم: شخصیت‌بخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
    چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادت‌شکنی در زبان )
    سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله می‌گیرد و با استفاده از واژگان و ترکیب‌های تازه، زبانی نو و مکاشفه‌آلود را خلق میکند.

    ۳/۲/۳- این ویژگی‌ها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانه‌های او، شعر « سوررئال = فرا‌واقع‌گرا  » ساخته است.
    به موجب ویژگی « سور‌رئال » شعر « پیغام ماهی‌ها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفه‌های آن است:

    مولفه یکم:  آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    ✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت –  از ناملایمات و ناسازگاری‌های روزگار می‌گوید، اما در عین حال نشانه‌هایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
    ✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بی‌آبی حوض ماهیان پل می‌زند
    ✓  و نیز  بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز می‌شود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود می‌یابد.

    مولفه دوم: گیتی‌گرایی معناگرا
    از دیر‌زمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر می‌رسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود – در میانه این جدال،  منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم  معناگراست. به گواهی اینکه:
    ✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    ✓ و خدا را در این نزدیکی می‌بیند، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
    ✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها می‌بیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    ✓ و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
    ✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب )
    ✓ و هم در این شعر:

    • آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
    • تپش باغ و رویت خدا
    • همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا می‌رور
    • و فراز و فرود شعر که: شاعری که سر‌وقت حوض می‌رود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در می‌آورد ( چنان موسی و  آتش طور )
      و به این ترتیب:
      شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتی‌گرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا

    مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
    شعر « پیغام ماهی‌ها »، باز‌نمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعت‌گرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرا‌اومانیستی است، فلسفه‌ای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
    این شعر که نمایشگر درآمیختگی سه‌گانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » می‌گوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که می‌شود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفت‌و‌گو شد، راز‌گشایی کرد و در  شکوه شکوه شد که: « ماهی‌ها، حوضشان بی آب است »
    در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده می‌شود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومه‌های متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوه‌های آن در می‌آمیزد و از این رهگذر روی سوی چشم‌اندازهای آرمانی و عرفانی پیش می‌ر‌ود

    در‌آمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعت‌گرایی انسان‌سالار به طبیعت‌گرایی طبیعت‌محور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شور‌انگیزی را رقم می‌زند: «آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا/عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیب‌هایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاج‌های تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
    تا علف‌های نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علف‌ها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)

    شایسته یاد‌آوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سروده‌ای پس از روایت این آمیختگی که:« می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه‌ می‌بینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان می‌آورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
    و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز

    افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونه‌ای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویداد‌نگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
    « نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شن‌زار آفتابی، سایه‌وار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
    خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمان‌ها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
    و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهم‌تر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
    و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
    و نیز نک: قطعه‌های صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه

    تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت

    ۳/۲/۴- چکیده آنکه:
    در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که بر‌آمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:
    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) ف/۲

    ۳- نکته شایان درنگ در اینجا، آن است که:
    مفاهیم بنیادین معطوف به ارزشها در هر دستگاه فکری- فلسفی، بسته به مفهوم ایماژی آن قابل تعریف است.

    ۳/۱- ایماژ = بیان نوع نگاه و اندیشه در قالب یک تصویر به کمک استعاره است. به تعبیر دیگر، ایماژ یعنی: نگاه به زندگی در چه ظرف استعاری قابل تصویر و تعریف است. مثلا:
    ایماژ بازار، زندگی یک بازار است
    ایماژ فیلم، زندگی یک فیلم است، بازی است
    ایماژ رقابت و تنازع بقا
    ایماژ پرنده و قفس، مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم
    ایماژ عشق و غربت، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ( نی‌نامه مولانا )
    ایماژ هبوط در کویر، انسان خدا‌گونه‌ای در تبعید
    ایماژ ….
    و ایماژ رقص

    ۳/۲- ایماژسپهری، ایماژ رقص است. به نظر می‌رسد، سپهری – چنان خیام، هایدگر – بر این ذهن و زبان است که انسان در بازه میان دو اتفاق غیر انتخابیِ هبوط و کوچ، باید در رقص باشد، به تعبیر خیام: « خوش باش ». می‌گوید: زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ. ….

    ۳/۳- بی‌خودی، شوریدگی، طوفان جنون، ضرب‌آهنگ تند عشق و اشتیاق، کوبه‌های شوق‌ و طلب، سماع عارفانه و ترنم موزون حزن – در شعر سپهری –  بویژه در پاره‌ای از قطعه‌ها با چگالی بالایی – موج می‌زند. گویا وی بر آن بوده است تا به کمک صنایع ادبی، بدایع هنری و موسیقی بیرونی و درونی کلام و … های و هوی هستی، سرمستی و شوریدگی طبیعت را در شعر بازنمایی و از آن نمایشگاهی برای رقص و پایکوبی و پالغز بسازد.
    آری که در نگاه او، خاک و افلاک، کوچهباغ ساز و آواز و پرواز است  و هستی، قصر سرشار موسیقی و  رقص. او از « جشن موسیقی اختران » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )، « آواز درخت، جنگل و قناری و نیز آواز پر چلچله و خدا  » ( به ترتیب،ن‌ک: شرق اندوه، قطعه‌های: تا، تنها باد. صدای پای آب و حجم سبز، قطعه‌های: ندای آغاز و غربت ) و نیز از آواز میوه‌ها می‌گوید. بنگرید: « با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید/ اضطراب باغ‌ها درسایه هر میوه روشن بود/ گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می‌کرد/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ بنیش همشهریان افسوس/ بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود/ من به خانه بازگشتم؛/ مادر پرسید:/ میوه از میدان خریدی هیچ؟/ –میوه های بی‌نهایت را/ کجا می‌شود میان این سبد جا داد؟ گفتم از میدان بخر یک من انار خوب/ –امتحان کردم اناری را/ انبساطش از کنار این سبد سر رفت/ به چه شد، آخر خوراک ظهر…/ ….. ظهر از آیینه‌ها، تصویر به تا دور دستِ زندگی می‌رفت!…» ( حجم سبز، صدای دیدار)

    ۳/۴- و بر این پایه، سپهری، زندگی را فرصت رقص می‌داند و چنان خیام بر این ایده و انگاره است که در بازه دو اتفاق – نه چندان انتخابیِ – هبوط و کوچ، ظرف  خوشباشی است و رقص! این است که وی به رغم آنکه – معمولا – شب و ظلمت و تاریکی را، استعاره زایش و زایندگی می‌داند، اما صبح را دوست دارد، از سحر می‌گوید که: « اندکی صبر، سحر نزدیک است » ( مرگ رنگ، غمی غمناک ) و در انتظار صبح است که سر زند و « آسمان به کاسه آب هجرت کند » ( حجم سبز، به باغ همسفران ) و « داخل واژه صبح، صبح شود » ( ما هیچ ما نگاه، تا انتها حضور ) و چنین است که با ضرباهنگی تند  « دیوار قیر اندود » را که کارکردی جز « پایان تلخ صداهای هوش‌ربا » ندارد، در خطاب گرفته و از او میخواهد که فرو‌ریزد و بی‌جنبشی‌اش را در هم شوند. بخوانید:
    « پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/ پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیر اندود/ از میان برخیز/ پایان تلخ صداه‌های هوش ربا!/ فرو ریز/ لذّتِ خواب می‌فشارد/ فراموشی می‌بارد/ پرده نفس می‌کشد/شکوفه خوابم می‌پژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایه‌ها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/
    سیاه سرد بی تپش گنگ! » ( زندگی خوابها، پرده )
    و از این روست که در مذهب نا مذهب او « رسیدن » ارزش نیست، « ورزیدن، دویدن و رفتن » ارزش است. بنگرید:
    ✓ « کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم …!/ … / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم…» ( صدای پای آب)
    ✓ « شراب باید خورد/ و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت/ همین!…» ( مسافر )
    ✓ « باید کتاب را بست/ باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد…/ گل را نگاه کرد…/ ابهام را شنید…/ باید دوید تا ته بودن/ باید به بوی خاک فنا رفت/ باید به ملتقای درخت و خدا رسید/ باید نشست/ نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف…» ( ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سپید )

    ۳/۵- رقص، نه تنها سپیدار مضمون شعر سپهری است که فرم و فریم شعر او را هم فرا‌گرفته و به سختی زیر هنایش ( تحت تاثیر ) در‌آورده چنانکه و چندانکه آدمی – نا‌خودآگاه – خود را غرقه کلیات شمس می‌بیند. بویژه بنگرید: دفتر « شرق اندوه، قطعه‌های: روانه، پادمه، هایی، شیطان هم، بودهی، تا، و شکستم، …، نیایش » و بخوانید:
    « من سازم ؛ بندی آوازم/ برگیرم بنوازم بر تارم زخمه “لا” می‌زن/ راه فنا می‌زن/ من دودم می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم/ می‌سوزم، می‌سوزم/ فانوس تمنایم گل کن تو مرا و درآ/ آیینه شدم از روشن و از سایه بری بودم دیو و پری آمد/ دیو و پری بودم در بی خبری بودم/ قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات و زبر پوشم اوستا/ می‌بینم خواب؛  بودایی در نیلوفر آب/ هر جا گلهای نیایش رست من چیدم/  دسته گلی دارم/محراب تو دور از دست؛ او بالا من در پست/ خوشبو سخنم نی ؟ باد ” بیا ” می‌‌بردم/ بی‌ توشه شدم در کوه “کجا” گل چیدم گل خوردم/ در رگ‌ها همهمه‌ای دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن/ و به من یک قطره گوارا کن شورم را زیبا کن/ باد انگیز درهای سخن بشکن/ جاپای صدا می‌روب/ هم دود “چرا ” می‌بر/ هم موج “من” و “ما” و “شما” می‌بر/ ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان/ زین رویا در چشمم گل بنشان گل بنشان…( شرق اندوه،شورم را )

    ۳/۶-  چکیده آنکه: « ببوی و برو » ( شرق اندوه، هلال ). این جان آموزه‌های سپهری است و چنان است که « عبور » سر از «عبور از عبور » در می‌آورد و این، یعنی: « عبور از عبور » – چنانکه سرشت آن است – نقطه‌ای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بی‌جنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» می‌توان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در  گونه‌ای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمی‌گیرد و کمیتی را گام نمی‌زند. طی نامه‌ای، سپهری چنین می‌نویسد
    « آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.
    شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !
    من از همهٔ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
    نگاه را تازه کرده‌ام.
    من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. » (بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)

    ۳/۷- نگاره این پالغز را در قطعه دیگری از شعر سپهری می‌توان دید که با عبور و حضور در دیالوگ می‌شود، بخوانید:چنان:
    «ای عبور ظریف!/ بال را معنی کن/ تا پر هوش من از حسادت بسوزد/ ای حیات شدید!/ ریشه های تو از مهلت نور، آب می نوشد/ آدمی زاد- این حجم غمناک-
    روی پاشویهٔ وقت/ روز سرشاری حوض را خواب می‌بیند/ ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!/ با تکان لطیف غریزه/ارث تاریک اشکال از بال‌های تو می‌ریزد/عصمت گیج پرواز/مثل یک خط مغلق/ در شیار فضا رمز می‌پاشد/ من وارث نقش فرش زمینم/و همه انحناهای این حوضخانه/ شکل آن کاسه ی مس/هم سفر بوده با من/از زمین های زبر غریزی/تا تراشیدگی های وجدان امروز/ ای نگاه تحرک!/ حجم انگشت تکرار/ روزن التهاب مرا بست:/ پیش از این در لب سیب/ دست من شعله ور می‌شد/ پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/خواب شیرینی از هوش می‌رفت/از تماشای سوی ستاره/خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ای حضور پریروز بدوی!/ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک/حرمت زندگی را
    طرح می‌ریزی!/ من پس از رفتن تو لب شط/ بانگ پاهای تند عطش را/ می‌شنیدم/ بال حاضر جواب تو/از سؤال فضا پیش می‌افتد/آدمی زاد طومار طولانی انتظار است/ ای پرنده! ولی تو/خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی !»( د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ اینجا پرنده بود)

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری )

    اشاره به چکیده پیشین:

    « گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها »
    چکیده پیشین، تحت عنوان ف/ اول، نگاهی تحلیلی داشت به گزارش‌های معطوف به تبیین و توصیف واقعیت هستی

    و اینک در ادامه:

    ف/ دوم: گزاره‌های ناظر بر ارزشها

    ۱- مفاهیم معطوف به ارزشها در شعر سپهری – نسبتا – پر شمار و آمار است:
    ✓ سکوت و خاموشی
    ✓ غفلت پاک
    ✓ ترس شفاف
    ✓ ترنم موزون حزن
    ✓ تنهایی و غربت ( خلوت، عزلت )
    ✓ عبور
    ✓ تدبیر و خلاقیت
    ✓ تقدیر، تسبیح و شناوری
    ✓ وارستگی و رهایی= زهد
    ✓ خودبسندگی = قناعت، هوی خنک اسغناء
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ دهش و رایگان بخشی
    ✓ پاس قانون زمین ( حق شهر، اقلیم، طبیعت و / اخلاقیات زیست_محیطی)
    ✓ درنگ و تماشا
    ✓ عدالت و ستم‌گریزی
    ✓ عشق و زیبایی
    ✓ نوعدوستی
    ✓ آزادی و آزادمنشی
    ✓ شفافیت و صداقت  ( ≠ نقد و نکوهش دو رویی )
    ✓ ساده‌زیستی
    ✓ حقوق، حق بر شهر و بر محیط زیست: قانون آب، گیاه، چمن و زمین و …
    ✓ سپاسمندی: به درخت درخت را …

    ۲- ارزش محوری

    اصل بنیادین در فلسفه رواقی/ سپهری: آزادی و آزاد_منشی است
    ۲/۱- زندگی همواره بر بستری از دیالکتیک  انگیزه‌ها و در بستری از جدال دو نیروی جذب و دفع / ترس و میل، جاری است
    نیروی‌های جاذبه‌دار: ثروت و مکنت، لذت، زیبایی، قدرت و شهوت
    نیروهای دافعه‌دار: کارهای سخت و دشوار، بیماری و مرگ، درد و الم، ارزشداوری دیگران، رژیم سخت انضباطی و ریاضت
    سخن امام علی در طیف بندی پرستشگران، در این جغرافیای کلام معنا‌دار است
    ایشان در نقد پرستشگران می‌گوید:
    طیفی، دوزخ‌گریزانه پرستش می‌کنند، اینان برده‌اند و ترسا‌منش.
    و طیفی، بهشت‌گرایانه پرستش میکنند، اینان – نیز – بازاری‌اند و سودا‌منش.
    و طیف سومی – اما –  برهنه از هر آز و نیاز و در پروای از انگاره‌ای چون دفع جهنم و جذب بهشت، سپاسگزارانه و برین‌گرایانه پرستش میکنند. اینان – در واقع، پارسایند و آزاد‌منش (نهج‌البلاغه، حکمت/۲۳۷)
    این بدان معنا‌ست که، پرستش آزمندانه و یا ترسایانه، با پارسایی و آزاد‌منشی در ناسازگاری و دوگانگی است و بدین روی، رهایی از بردگی ترس و نیاز، جانمایه آزادی و آزادگی است.
    و درست در این راستا و بر این پایه است که، می‌گوید:
    «… بنده کسی مباش! که آزادی، نهادینه تو و سرشت انسانی توست.» (نهج‌البلاغه، نامه/۳۱)
    بنا بر این:
    حرکت تحت تاثیر نیروی اول ( سودا‌گرایانه ): تجارت است
    حرکت تحت تاثیر نیروی دوم ( ترسایانه ): اسارت است
    آزادی ایجاب میکند – چنانکه رواقیون نیز می‌گویند – که: رفتار، نه از سر تمنا و آز باشد و نه از سر از هراس و نیاز.
    ۲/۲- پس، آزادی = رهایی از سلطه این دو نیرو است. واین همان است که در ادبیات رواقی به « بی‌تفاوتی عقلانی » نامیده شده و خوانده میشود.
    رد پای این « بی‌عملی و بی‌تفاوتی » در شعر سپهری – نه تنها آشکارا و با تمام وضوح دیده می‌شود، که – از چنان حجم و چگالی و شدتی برخور‌دار است که از آن به عنوان « جنبش بی جنبشی = عبور از عبور » می‌توان یاد کرد. بنگرید:

    عبور از عبور
    نخست این دو قطعه را بخوانیم و بر آن خیمه درنگ زنیم:
    قطعه یکم:
    « می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/
    دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/
    سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/
    در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/
    به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/می‌شنوی/ من شکفتن ها را می‌شنوم/و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »( د/آوار آفتاب، ق/فراتر)

    قطعه دوم:
    « دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی تاب است …»( د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)

    دو قطعه یاد شده شعر سپهری – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر،  فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه (تجربه عبور از عبور و درک حضور)  -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که سپهری از آن به « هوای خنک استغناء/ فرش فراغت» یاد میکند:
    « من به مهمانی دنیا رفتم:/من به دشت اندوه،/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم…/ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک/ تا هوای خنک استغنا/ تا شب خیس محبت رفتم/ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق/رفتم، رفتم تا زن/ تا چراغ لذت/تا سکوت خواهش/تا صدای پر تنهایی…»( د/ صدای پای آب)
    « هنوز در سفرم/خیال می کنم/در آبهای جهان قایقی است/و من، مسافر قایق، هزارها سال است/ سرود زنده دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم/و پیش می‌رانم/ مرا سفر به کجا می‌برد؟
    کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت/گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش/ و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟…»( د/ مسافر)
    ( به مثابه پاورقی )
    به اشاره در گفته آمد: « عبور در مدار تنهایی» – برابر تجربه و نظام اندیشگی سپهری – سالک را دستخوش مرزهای گمشدگی، سرگردانی و غربت کرده و دچار آوارگی می‌کند که، «جاده یعنی غربت»( د/ حجم سبز، ق/ جنبش واژه زیست) و چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه و عرصه رفت و آمد، گشت و واگشت و نپایندگی است. برابر این تجربه، «آرامش در تپش» است و از همین رو «بی‌جنبشی/ بی‌تپشی» در ضرباهنگِ «دور باد» قرار میگیرد:
    « پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیر اندود/از میان برخیز/ پایان تلخ صداه‌های هوش ربا!/فرو ریز/لذّتِ خواب می‌فشارد/فراموشی می‌بارد/پرده نفس می‌کشد/
    شکوفه خوابم می‌پژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایه‌ها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/ سیاه سرد بی تپش گنگ !…»( د/ زنگی خوابها، ق/ پرده)
    بی‌تابی، بی‌قراری و نپایندگی و این تجربه‌های کبوترانه، اما چنان اوج و موج بر‌داشته و – گویا – شدت میگیرد که زمان فراموش، ساعت در تعلیق و ابدیت شنیده می‌شود
    چنین تجربه‌ای، چگونه ممکن است؟ و در واقع پرسش این است که لحظه‌ها چگونه ابدیت یافته و ثانیه‌ها، جاودانه می‌شوند؟
    پاسخ در « تجربه تعلیق زمان» است
    ساعت‌ها را ما ساخته‌ایم، اگر ساعت نمی‌ساختیم، زمان نمی‌گذشت، اصلا زمانی در کار نیست که بخواهد بگذرد!…
    زندگی، چنان رویای سرشار یک دلداده و لبخند پهناور یک کودک است، که ثانیه‌ها در آن منبسط شده‌اند. کودکان در دنیای بی‌زمان می‌خندند؛ و دلدادگان نیز! دنیایی که لحظه‌ها در آن غنی شده‌اند. شاید هم از اول چنین بودند؛ این ماییم که غنای لحظه‌ها را باخته‌ایم. بزرگ که شدیم، شتاب را به ما آموختند؛ و مقصد را؛ و مسیر را… زمان، زائیده‌ی ذهن متوهم دچار دانش گزاره‌ای است. لحظه‌ها غنی شوند، ساعت تعلیق شود، دروازه ابدیت (د/ آوار آفتاب، ق/ شب هماهنگی) بازشود، آدم از “عبور” رها می‌شود و  “حضور” را درمی‌یابد. ( پایان پاورقی )

    ۲/۳- به این ترتیب:

    الف: آزادگی معنوی به این معنا است که  انسان به حرکت و حیات نگرشی مستقل از نیروهای بیرونی دارد. خواه آن نیروها فرا طبیعی باشند، یا فرایند اتفاقات و حوادث زندگی باشند و یا بر‌آمده از سوی جامعه و افکار عمومی و یا هوی و هوس باشند. در واقع آزادگی تعبیر دیگری از آزادی شخصی، درونی، و روحی و معنوی است.
    ب: نشان این آزادی « بی‌آروزیی محض و مطلق » که آدمی را  بر قله‌ای از فرزانگی و  همچنان پای در سفر دارد. بخوانید: « قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..
    پ: اثر وضعی آزادگی، وارستگی است و اثر وضعی وارستگی، شادی و لذت است. به تعبیر دیگر:
    وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق بگیرد کلید دستیابی به شادی و لذت است. یعنی: رمز شادی و لذت در وارستگی است.
    ت: پیس‌نیاز آزادی و هر گونه کنش معناگرایانه دیگری، آزادی معنوی و آزادگی است.  یعنی رهیدن از آز و نیازهای تصنعی و برآمده از خواسته‌ها.
    این تجربه به انسانی که دغدغه خود‌شکوفایی دارد امکان میدهد تا در دنیای واقعیت‌ها، در میانه دو راهی دینداری‌های متعارف و یا ماتریالیسم، راه سومی را برگزیند و آن راه معنویت است.

  • قرآن، ارتباط زیستی و کاربرد آن در صلح و سلام ( ویرایش دوم )

    چکیده:

    واقعیت این است که دو فهم مسلط درباره ذات بشر وجود دارد:
    ✓ یک فهم این است که بشر،  به طور کلی، خواهان جنگ بوده و هست و او نمی‌تواند جز بر بستری از جنگ و خشونت زندگی کند. و این همان فهمی است که – به روایت قران در اسطوره آفرینش/ آدم – فرشته‌ها از انسان داشتند و بعدها شماری از فلاسفه نیز چنین پنداشته و انگاشته و نظر دارند. در نگاه این دسته از فیلسوفان: « موتور محرک تاریخ، جنگ است »
    ✓ و فهم دوم – اما – فهمی است که نگاهی خوشبینانه به ذات انسان دارد. در این نگاه، طبیعت انسان بر پایه صلح و  پروای از خشم و خشونت و جنگ دیده و تعریف می‌شود.
    به نظر می‌رسد، متن وحیانی به روایت از « خدا » چنین نگاهی را ترند کرده و میکند. سند گواه این گزاره، نقد خدا بر نقد فرشتگان بر جعل خلیفگی آدم است.

    رویکرد فلسفی و مواجهه خردورزانه با متن وحیانی به ما – به عنوان پژوهشگر – کمک می‌کند تا درک و دریافت شود که – برخلاف آراء فرشتگان و فیلسوفانی چنان هگل و مارکس و ….  – اساسا نگاه خدا به انسان، نگاه دیگری است و او انسان را جور دیگر میبیند و بر این ایده و انگاره است که – گر چه بستر حرکت آدمی در مدار دنیای فیزیک، تضاد و تعارض و تصادم است، اما عنصر موتوری حرکت و حیات آدمی بر بافه‌ای از عشق و زیبایی، توحید است و بر این پایه « صلح » را در بطن و متن زندگی، اصل و اصیل دانسته و « جنگ و خشونت » را ناهنجار و امری عرضی و غریب می‌داند!
    بر این پایه – برابر روایت متن وحیانی – به موجب نگرش خداوند به انسان، « صلح » خود یک « بنیاد » است و هرگز به معنای رویداد سیاسی پایان جنگ نیست.
    در اسطوره‌های متن وحیانی و از جمله در اسطوره آفرینش ( داستان آدم ) و نیز در اسطوره هابیل و دیگر اسطوره‌ها، نکات شایان درنگی نهفته است که – به شرط جور دیگر بینی – استعداد آن را دارد تا بمثابه ذخیره و گنجینه‌ای برای طراحی و معماری جهان عاری از خشونت و جنگ قرار گیرد

    در‌آمد:

    ۱- برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم/ اسطوره آفرینش )، فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه از خود نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  »
    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی، چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش مبنی بر معنابخشی به هستی را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )
    با چنین فرض و رویکردی و نیز با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – .
    به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟
    نگارنده بر این باور است که:
    پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.
    به نظر می‌رسد که:
    در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:
    فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است:
    آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است.
    واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درونمایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونتپرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پادزهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. » ۲- و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷) ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است. واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد ۳- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است. ۴- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:
    الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )
    ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )
    ۵- و بر این پایه، « حکم قتال » در قرآن:
    اولا، تجویزی – و نه تاسیسی – است
    ثانیا، از سر ضرورت و به حکم اجبار بر دفاع است
    ثالثا، با هدف باز‌خورد تضمین « آزادی عقیده » و پلورالیزم در مذهب است و نه اجبار بر عقیده
    رابعاً، و چنین است که در واقع حکم قتال، بمثابه تبصره بر قانون بنیادین، فراگیر و انسان‌شمول سلام و صلح است. ( نک: حج/ ۴۰-۳۹ + بقره/ ۱۹۳ و انفال/ ۳۹
    ) و نیز ( نک: طالقانی، پرتوی از قرآن، ذیل آیات بقره/ ۱۹۳-۱۹۱ و نیز آیه/ ۲۱۷ )
    خامسا، با این همه، متن وحیانی، قتال را گناه = ذنب/ رفتار دارای پی‌آمدهای ناگوار، دانسته و سلام و صلح را تسلی بخش آن می‌داند. ( نک: آیات ابتدایی سوره فتح)


    تحلیل مطلب

    ۱- متن وحیانی/ قرآن، همانگونه که – به نشانی فنون و صنایع ادبی و هنری آیات – بر اصل پدیداری و پیدایش تدریجی هستنده‌ها، گواهی داشته و دارند، به روشنی،  بر اصل همبستگی و پیوستگی آنها نیز، گواهی داشته و دارند. بنگرید:
    ✓ و جعلنا من الماء کل شئ حی = و سنت هستی این است که هر چیزی از آب زنده است و زندگی دارد  ( انبیاء/ ۳۰ )
    ✓ والله خلق کل دابة من ماء، فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع. یخلق الله ما یشاء، ان الله علی کل شیء قدیر = و خداوند هر زیستمند جنبده را از آب آفرید، از آن جنبده، گونه‌ها پدیدار گشتند که برخی بر شکم راه رفته و می‌خزند و پاره‌ای بر روی دو پا و پاره‌ای دیگر بر روی چهار پا راه می‌روند. خداوند هر چه را خواهد، بیافریند، چه آنکه او توانمند بر هر چیز است. ( نور/ ۴۵ )
    ۲- نکته شایان درنگ در این آیه، استخدام کلمه « من » ( موصول برای زیستمندان صاحب شعور ) و تکرار سه باره آن در پیوند با موجودات رونده بر شکم و بر دو پا و چهار پا است.
    چنین به نظر می‌رسد که این فرم و فریم از ادبیات به اعتبار فرگشت کمال‌گرایانه زنجیره زیستمندان تا مرحله پدیداری شعور و خرد، ناظر بر وحدت حیاتی باشد. به تعبیر دیگر، این فرم و فریم، نمایش اصل پیوستگی و همبستگی و فرگشت تکاملی موجود زنده است. به نوشته طالقانی – برابر گزارش یدالله سحابی – : « این سیر تکاملی است که به سوی جهان عقل پیش می‌رود » ( قرآن، تکامل و خلافت انسان، ص: ۵۷، نشر انتشار/ ۱۳۸۷ )
    ۳- این آیه و‌ آیاتی از این دست، افزون بر بیان اصل « پیوستگی و تکامل تدریجی انواع »، در‌آوند اصل دیگری هم هست و آن اصل « پیوستگی انسان با سایر موجودات در آفرینش ». اصلی که شمار فراوانی از آیات واگویه شده است. از آن جمله، بنگرید:
    ✓ مومنون/ ۱۴-۱۲
    ✓ حج/ ۵
    ✓ دهر/ ۲
    ✓ فرقان/ ۵۴
    ۴- اصل پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش، در‌آوند بسته‌های وحیانی دیگری هم هست. از جمله آیاتی که از « انشاء انسان از زمین » سخن میگوید:
    ✓ هو الذی انشاکم من الارض و استعمرکم فیها ( هود/ ۶۱ ) و نیز: سجده/ ۳۲
    ۵- افزون بر اینها، بسته وحیانی دیگری که بار‌دار چنین اصلی است، آیاتی است که انسان را زاده و بر‌آمده از « نفس واحده » می‌داند. باز هم بنگرید:
    ✓ نساء/ ۱
    ✓ انعام/ ۹۸
    ✓ اعراف/ ۱۸۹
    ✓ زمر/ ۶
    ۶- تعبیر « نفس واحده » با دو ویژگی نحوی، ترجمان پارادایمی در ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان است
    این دو ویژگی:
    الف/ یکی این است که « نفس » نکره است و از چیزی و پدیده‌ای سخن می‌گوید که نا‌روشن و در ابهام است
    ب/ و دوم اینکه « واحده ‍» به عنوان صفت برای « نفس » مونث است و این نشان است که موصوف یعنی « نفس » مصداقا شئ است و نه شخص.
    بنا به نظر طالقانی – برابر روایت یدالله سحابی در کتاب خلقت انسان، ص: ۱۹۷-۱۹۶ – :
    «[نفس]نکره دلالت بر یک حقیقت واحد غیر معین دارد که دارای حرکت حیاتی است
    توصیف نفس که خود دلالت بر وحدت دارد، به [ واحدة ] برای اشعار این است که آن نفس فقط متصف به « وحدة » بوده و هیچ گونه صفت دیگری نداشته است. »
    بنا بر این، تعبیر « نفس واحده » بویژه در سیاق فعل « انشا » در آیه‌ای از قبیل: « هو الذی انشاکم من نفس واحده …  » و در پیوند با آیاتی، چنان : « هو‌ الذی انشاکم من الارض، هود/۶۱ » ضمن آنکه نمی‌تواند بر فرد خاص و معین – هر چه و هر که باشد – منطبق باشد، چرا که با ادبیات آیه نا‌سازگار است – در بر دارنده اصل « پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش » ا ست و از تیره و تبار انسان سخن می‌گوید و بدین ترتیب پرده از یکی از ویژگی‌های وجودی انسان بر داشته و بر میگیرد.

    ۷- به این ترتیب تعابیری چنان « نفس واحده » بویژه وقتی در جغرافیای آیاتی از این دست و در یک همبستگی معنایی با کلیدواژه‌هایی چون « نسب، صهر » ( فرقان/ ۵۴ ) و « امشاج » ( دهر/ ۲ ) و … دیده شود، گراف هستانشناختی گونه‌ای از ارتباط را نشان داده و نمایش میگذارد.
    به موجب این آیات ( هم الذی انشاکم من الارض .. ، هود/ ۶۱ + هو الذی انشاکم من نفس واحده … ، انعام/ ۹۸ ):
    الف/  انسان – چنان گیاه – بر‌آمده از زمین است و بنا بر این، نسبتی زیستی با سایر گونه‌ها دارد.
    ب/ هستی در فرایند تکاملی خود، شاهد شکل‌گیری حلقه‌ای از جهش گونه‌هاست که از آن به « نفس واحده » تعبیر می‌شود و این بمثابه نقطه عطفی است در پیدایش گونه‌ای است که در روند تکاملی خود هسته بنیادین و سرآغاز انبساط و انتشار انسان است.

    ۸- رد پای « ارتباط زیستی » را در آیات دیگر هم می‌توان جستجو کرد و دید. از جمله در آیات نخستین سوره علق با تاکید بر کلید_ واژه « علق »
    ۸/۱- به نظر می‌رسد « عَلَق » مصدر فعل « عَلِقَ» باشد. این کلمه گر چه با « علقه » در هجا یکی است، اما در صرف متفاوت است و این تفاوت، تفاوت معنایی به همراه دارد.
    از معانی این فعل «علم و دانستن = ادراک و آگاهی » و نیز «عشق و محبت = احساس و اشتیاق» ( که تا حدودی نزدیک به معنا و مفهوم علقه و عَلاقه  در زبان فارسی) است.
    چنانکه گفته‌اند:
    « علق » در لغت به معناي چنگ زدن، چسبيدن و وابستگي به چيزي است، به همين جهت در لغت عرب به زالو نيز علق گفته شده است.(ر.ك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن المصطفوي و نیز ر.ک: مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، واژه علق

    به مثابه پاورقی:
    ( در پیوند با این معنا، این احتمال نیز دور از ذهن نیست که « علق » از کلمات دخیل باشد و چنانکه سعد عبد‌المطلب عدل گفته است، ریشه مصری داشته باشد (بنگرید به کتاب هیروگلیف در قرآن؛ تفسیری نوین از حروف مقعطه، نوشتهٔ سعد عبدالمطلب عدل).) پایان پاورقی

    ✓ بر پایه نکات گفته شده، ترجمه آیه چنین میشود:
    « بخوان به نام پروردگارت، همو که آفرید/ و ( نیز ) آفرید انسان را  از ادراک و احساس ( ارتباط )/ بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است/ همان که با قلم آموخت/ آموخت انسان را بدانچه نمی‌دانست/ …»
    نکته آنکه چنین شیوه‌ای در ترجمه، یعنی ترجمه « علق » به معنای مصدری در ادب وحیانی نمونه هم دارد، چنان: « خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ؛ انسان از شتاب آفریده شده است. » (انبیاء: ۳۷)
    ۸/۲- به این ترتیب، به نظر می‌رسد، این آیه نیز سخن از ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان مبنی بر « ارتباط زیستی  » دارد

    بمثابه پاورقی در پیوند با بند/ ۸

    بمثابه پاورقی در پیوند با بند/ ۸

    از سری واژگانی که – شاید – از ویژگی‌ وجودی انسان می‌گوید « علق » است. « خلق الانسان من علق » ( علق/۲)

    ۱- بیشترِ مترجمان قرآن «علق» را به «خون بسته» ترجمه کرده‌اند. و در این میان، کسانی از آنان، چنان  محمد‌مهدی فولادوند همان واژۀ زبان اصل ( یعنی علق ) را در ترجمه آورده‌اند:
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ =
    √ انسان را از علق آفريد. ( فولادوند )
    √ …  ‏انسان را از خونی بسته‏‌ آفرید ( صالحی نجف‌آبادی )
    در نگاه اینان:
    «عَلَق» جمعِ «عَلَقَه» است. علقه، به معنای خون بسته، یکی از مراحل جنین است و چهار بار در قرآن آمده است. بنابراین « علق » که صورتِ جمع آن است یعنی «خون‌های بسته».
    بر پایه چنین خوانشی، پرسشی که خود‌نمایی میکند این است که چرا برای انسان – با توجه به  مفرد بودن کلمه –  لفظ جمع آمده است؟ مفسران در پاسخ گفته‌اند: درست است که لفظ انسان مفرد است، اما معنای جمع می‌دهد و به همین خاطر صورت جمع برایش به کار رفته است.
    چنین توضیح و توجیهی – اما –  چندان قانع‌ کننده به نظر نمی‌رسد.
    طالقانی در « پرتوی از قرآن » در بیان این نارسایی و ناسازگاری می‌نویسد:
    « مفسرین علق را جمع علقه دانسته و باتفاق علقه را به خون بسته « جامد » معنا کرده‌اند که به نظر آنها صورتی از اطوار جنین است.
    این گفته و نظر مفسرین از جهاتی مورد نظر است:
    اولا، الانسان ظاهر در نوع واحد انسان است و آفریدن نوع آن از علق جمع علقه ( بهر معنا که باشد ) درست نیست …..
    ثانیا، معنای اصلی این فعل « علق – بکسر لام  » و مشتقات آن، متضمن مفهوم آویختگی و پیوستگی « تعلق – علاقه » بدیگریست و این معنا تناسبی با خون بسته ندارد. ….
    ثالثا، (این)‌که گفته‌اند مقصود از علق و علقه مرحله‌ای است از اطوار جنین که بصورت خون بسته در می‌آید، چنین مرحله‌ای را علم مشخص ننموده است …
    با توجه به آنچه گفته شد، علق به معنای خون بسته … نه سند محکم لغوی و نه علمی دارد. ….     ( رک: پرتوی … ، قسمت دوم از جلد آخر، ص: ۱۸۰ – ۱۷۸)
    ۲- افزون بر آن، آیات دیگر قرآن، که ساختاری مشابه با این آیه دارند، نیز، چنین ترجمه ای را بر نتافته و چیز دیگری را نشان می‌دهند، برای نمونه، نگاه کنید:
    أَوَلَمْ يَرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ (یس: ۷۷)
    وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (حجر: ۲۶)
    وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ (مؤمنون: ۱۲)
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ (الرحمن: ۱۴)
    إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ (انسان: ۲)
    وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ (سجده: ۷)
    وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ (نور: ۴۵)
    خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ (انبیاء: ۳۷)
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ (نحل: ۴)
    خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ (طارق: ۶)
    ۳- در نقد ترجمه متعارف پرسش چالش برانگیز دیگر این است که:
    « علق به معنای خون‌های بسته » چه نسبتی با کلمات: « إقرأ، إسم، خَلَق، عَلَّمَ و القلم » در آیات نخستین سوره علق دارد و در این میان چه میکند ؟ آیا چنین ترجمه‌ای با سیاق عبارت و جغرافیای کلام، سازگاری و همخوانی دارد؟ چگونه در میانه این واژه‌ها و مفاهیم – ناگهان – سخن از خون بسته شده رفته است؟
    ۴- این اما و اگر‌ ها – همه –  ما را به ترجمه دیگری سمت و سو می‌دهد. ترجمه‌ای که در متن گذشت.


    ۹- این نوع از ارتباط – البته – چیزی است غیر از وابستگی‌های نسبی و سببی انسانها با یکدیگر و ارتباط اجتماعی بر‌آمده از آز و نیاز
    یاد‌آوری این نکته – بمثابه در‌آمد – بایسته است که انسانها در پیوند با یکدیگر دارای سطوح و لایه‌های گوناگونی از ارتباط هستند و می‌توانند باشند:
    ۹/۱- ارتباط بیولوژیکی که لازمه زندگی بدوی و بدوی است. یعنی ارتباط در سطح غرائز، ارتباطات جسمی، جنسی و بدنی. این سطح از ارتباطات از محرک خودخواهی برخوردار است.
    ۹/۲- ارتباط فکری/ عقلی
    ۹/۳- ارتباط روحی/ روانی.
    ۹/۴- ارتباط زیستی. این نوع از ارتباط به دلیل انرژی دگر‌خواهی، سر از فرا‌ایسم و فرا‌اومانیسم در می‌آورد.
    ارتباط زیستی/ وجودی/ اگزیستانسیال، برترین و ارزشمندترین گونه ارتباط در جهان انسان است
    ۱۰- این گونه از ارتباط – که لایه و رویه برتر، زیباتر و فراتر ارتباط است – ریشه در دل هر انسان دارد، یعنی: نهفت جان انسان و و یژگی ساختاری و بخش جدایی‌ناپذیر وجود اوست.
    بدین بیان، انسان از ژرفای درون  برای ارتباط فراخوانده شده و می‌شود و شخصیت او از این طریق – یعنی ارتباط زیستی و اگزیستانسیال – شکل می‌گیرد.
    بر این پایه، وجود انسان فراتر از نیازهای ابتدایی، ساختارهای ذهنی و دگم‌های مذهبی، بر فرایندی از رابطه‌ی بین فردی اصیل و صمیمی سامان می‌یابد
    رد پای چنین ایده و انگاره‌ای  را  در داستان « دو فرزند آدم » و در مدل « هابیل » – شاید – بتوان به تماشا نشست و در درنگ گرفت

    ۱۱- چکیده آنکه، انسان زاده و زاییده « ارتباط زیستی » است. بر این پایه؛
    انسان ها در سرشت و سرنوشت موجودی یکپارچه‌اند. و بنا براین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد – چنان یک درخت – که اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء آن رسید کم یا بیش به تمام اجزای آن آسیبزده و دچار میگردد. به گفته یالوم: « انسانها از رابطه به  وجود می آیند، در رابطه رشد می کنند، در رابطه آسیب می بینند و در رابطه ترمیم می شوند.» ✓  چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید –  در فلسفه یاسپرس بتوان دید. ( یاسپرس، متفکر آلمانی/ سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان ) وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و سرآخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش: «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم… یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان… بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟ پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.» (کوره‌راهِ خِرَد: درآمدی به فلسفه، کارل یاسپرس، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، ص۲۵۲۶، نشر قطره، ۱۳۷۸)
    یاسپرس می‌گوید: «خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان». شبیه سخنی است از کریستین بوبن: «شاید ایمان داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن به یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.»(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۰۱، نشر نو)
    هدف از خِرَدورزیدن و دانستن، ارتباط اصیل و رسیدن به روشنایی با عشق و آرامش است. و خداوند خود را تنها غیرِ مستقیم آشکار می‌کند. هنگامی که هنر نگریستن به یکدیگر را بیاموزیم.

    ۱۲- بر پایه این نگاه و نگر، اصل « ارتباط زیستی » یک ایده نظری انتزاعی بیگانه از زندگی نیست که فاقد هر گونه پی‌آمد در متن و عین زندگی باشد. و از این رو – شاید – در آیه پایانی داستان « دو فرزند آدم » با نوعی تاکید بر « عمل هابیل » آمده است:
    « من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسراییل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا‌الناس جمیعا …   » ( مائده/ ۳۲)
    پارادایم نهفته زیر پوست ادبیات آیه، همان است که سروده مولانا آمده است:
    « دیدم اندر چشم تو من نقش خود
    گفتم آخر خویش را من یافتم
    در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد
    که منم تو، تو منی در اتحاد » (مثنوی، دفتر دوم)
    مولانا می‌گوید: راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام.
    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.
    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

    به مثابه پاورقی در پیوند با بند ۱۱ و ۱۲

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.
    ۱- سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:
    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
    از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    ۲- و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:
    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    ۳- و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:
    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/  به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/  شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    ۴- و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:
    « آنی بود،  درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )
    { در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » }

    ۱۳- اصل ارتباط زیستی، میگوید:
    درست است که جهان واقع، جهان فیزیک است و جهان فیزیک، جهان صورت و کثرت و جهان هویت‌های متکثر است، اما زیر پوست این همه نماد و نمود یک بود و به تعبیر ویلیام جیمز: زیر پوست این همه « تن»، یک «من» جاری است. در تبیین امام علی آمده است:
    « … اگر از هر زاویه و یا با هر رویکردی بنگری تا پسزمینه این همه نمود را دریابی، جز به این ایده و انگاره نخواهی رسید که: پدید‌آور موران ریز اندام و خرمابنان درشت‌اندام یکی است. …. بلی، جز این نیست که فراسوی همه نمودهای ریز و درشت، گرانسنگ و سبک، توانمند و سست، تنها یک بود ( بی‌صورت و بی‌رنگ ) است. و این چنین‌اند نمودهایی چون:
    آسمان، هوا، بادها، خورشید و ماه، گیاهان و درختان، آب‌ها و سنگها و نیز فراسوی چرخش شبها و روزها، جوشش پر خروش دریاها، فراوانی کوهها، بلندای ستیغ‌ها، پراکندگی گویشها، و گونه‌گونی زبانها و …  » ( نهج‌البلاغه، خ/ ۱۸۵ و نیز رک: نهج، خ/ ا، ۹۱ و ۱۸۶ )

    به مثابه پاورقی

    به مثابه پاورقی
    ( با چنین زیرساختی است که امام در پی فراخوان شهروندان به نقد شهریاران و تأکید بر این که: «من (به عنوان رهبر و شهریار) هر چه بزرگ باشم، فراتر از آن نیستم که نیاز به نقد نداشته باشم و شما (به عنوان رهرو و شهروند) هر چه کوچک باشید، فروتر از آن نیستید که حق نقد نداشته باشید.» این چنین استدلال می‌شود و بن‌مایه فلسفی آن تبیین می‌شود که: «إِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ = زیرا من به عنوان رهبر و شما به عنوان رهرو، بنده یگانه پروردگاری هستیم که فراتر از او پروردگاری نیست.» ( نهج، خ/ ۲۱۶ )
    یعنی به حکم اینکه خدا یکی است، حق هم برابر و مساوی است.
    ✓ بر پایه این نگاه، توحید یک بینش فلسفی محض انتزاعی نیست، بلکه اندیشه‌ای است که باید زندگی فردی و اجتماعی بر آن نهاده و بار و سوار شود و سامان یابد. عینیت یکتایی حق (خدا) در روابط انسانی، اشتراک و تساوی حق شهروندی و حقوق شهروندان است.
    ✓ برابر این بینش، اصل کرامت و شرافت ذاتی، اصل استقلال و آزادی، اصل برادری و برابری، اصل حق برخورداری، اصل دو جانبه بودن حقوق و نیز تفی تبعیض و ناروایی، رد کبر و استکبار، انکار ربوبیت ارباب زر و زور و الغای امتیازات موهومی و طبفاتی و… همه و همه ریشه در وحدت خدا (و خاک/اشتراک زادگاه زمینی) داشته و دارد.
    ✓ امام هشتم در پاسخ به پیشنهادی مبنی بر جدا سازی سفره غذا بین رنگین پوستان و دیگران، پس از رد و انکار جدی و قطعی فرمود:  «ان الرب واحد و الام و الاب واحد» (حکیمی/ معیارهای اقتصادی در تعالیم رضوی /254)
    ✓ در همین راستا، وقتی امام علی(ع) در منشور جامع مدیریت برای مالک می‌نویسد که: «انسانها در حرمت و حقوق مساوی هستند.» اینگونه استدلال می‌کند: «لانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق = زیرا مردم یا همکیش و یا همزایش تو هستند.» پایان پاورقی

    ۱۳/۲- این نظریه به موجب نوعی هستی شناسی وحدت وجود، مبتنی بر « هویت توحیدی و توحید هویت » در ذات خود باردار مانیفستی است که بدین ترتیب – شاید – قابل صورت‌بندی و نمایش باشد.
    الف: هستی یک کل واحد است.
    ب:  هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    پ: و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ت: همه این اجزاء در هستی هم‌وزن و نیازمند به یکدیگرند
    ث: به موجب بند پ، انسان، از آنجا که خود هم یک‌ واحد یکپارچه است ، تن و من او ،  از هم و در هم تنیده و در پیوند با یکدیگرند و این کلٍ تنا‌روح داری نیازها و اقتضائاتی است – که گر چه طبقه بندی میشوند – اما اولویتی بر هم ندارند ، همه انها را باید دید و به رسمیت شناخت و به آنها پاسخ داد و با آنها در صلح بود، از نیازمندیهای فیزیولوژیک تا نیازمندیهای معنوی و خود‌شکوفایی
    ج:  نگاه زیبا‌شناختی به طبیعت و پاس زمین و اخلاق زیست_محیطی
    چ: در پیوند با همنوع و جامعه انسانی، تنظیم مناسبات بر پایه سه‌گانه: وداد و ولاء و انصاف = دوستی و همبستگی انسانی و داد.
    روشن است که نظریه « ارتباط زیستی و وحدت طبیعی »، به موجب چنان نگرش و روشی مبتنی بر بایسته‌های « وداد، ولاء و داد » وقتی در زمین زندگی جریان پیدا میکند، آورده‌ها و باز‌خوردهایی دارد و  بر جای می‌گذارد که اصلی‌ترین آنها رفاقت است و صلح‌ و سلام.

    ۱۴- به این ترتیب، ایده و انگاره پس پشت ادبیات آیه پایانی داستان دو فرزند آدم – در واقع – معماری « زندگی سراسر رفاقت بر بستری از رقابت » است.
    اسطوره « دو فرزند آدم / داستان هابیل و قابیل » را در درنگ گیرد:
    درگاهی باز می‌شود و پهنه‌ای برای کار و کنش فرزندان آدم/ گونه انسان گشوده و گسترده می‌شود
    صحنه، پرده و پهنه پویه روندگان و دوندگانی است که بازی زندگی را جدی گرفته‌اند و سمت خط پایان و با ایده و اندیشه تقرب، بی‌دریغ و با همه توش و توان، به تلاش برخاسته  و در کوشش‌اند.
    اتفاقی که در بستر این جد و جهد و جهاد، رقم می‌خورد و رخ نموده و چهره می‌گشاید، رویش و پیدایش دو تیپ شخصیت است که تا تاج_عرش برج بلند تاریخ، تفاوت، بلکه تعارض در رفتار آنها پژواک یافته و باز‌تاب دارد
    سرانجام نتیجه اعلام میشود: « … فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر = عمل قربانی، یکی مقبول و دیگری مردود می‌شود » یکی سوار بر عمل قربانی می‌رسد و دیگری در راه می‌ماند. چرا؟ عمل قربانی چیست و داور کیست؟ و پرسشهای فراوان دیگر. گزارش وحیانی در پیوند با این پرسشها ساکت است و گویا آنها را در تحلیل و پیام‌گیری چندان موثر ندانسته و نمی‌داند و یا بر دوش مخاطب و خواننده گذاشته است. پیرفت آن – اما – به واکنشها پرداخته و گزارش میکند که « بازنده » رو سوی « پیروز » داستان با زبانی به شدت خشونت‌بار می‌گوید: « لاقتلنک » و در برابر، آن دیگری ( برادر پیروزی که با لحنی تمام خشونت‌آمیز تهدید به قتل و حذف فیزیکی شده است ) با زبانی به غایت خشونت‌گریز و تمام عاطفی پس از اشاره به معیار ارزیابی عمل و راز و رمز پذیرش و رد آن مبنی بر « تقوی» می‌گوید: « لئن بسطت یدک الی لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک …  » و اطمینان می‌دهد که: من خشونت را با خشونت پاسخ نخواهم داد و در تله این چرخه نخواهم افتاد …
    ( و درست در این راستا ست که روایت‌هایی از این دست معنا می‌دهد که:
    « … الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا، لعله یتذکر او یخشی … » )

    ۱۵- ماتن در روایت این اسطوره  و تاکید بر واکنش هابیل در برابر کنش قابیل ، چه ایده و انگاره‌ای را دنبال می‌کند و چه داده و آموزه‌ای برای مخاطب در چشم‌انداز خود دارد؟
    ۱۵/۱- پاسخ به این پرسش را با واکاوی دیالوگ خدا و فرشتگان در اسطوره آفرینش/ داستان آدم، باید پی گرفت:

    برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم ) فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  »
    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی آن چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش « مبنی بر دانش اسماء = معنابخشی به هستی » را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )

    ۱۵/۲- پیشنیاز پاسخ به این پرسش، پرسش دیگری است و آن این است که – در  چنین فرض و رویکردی  – با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – . به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟ ۱۵/۳- نگارنده بر این باور است که: پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است. به نظر می‌رسد که: در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه: فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است: آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است. ۱۵/۴- واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درونمایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونتپرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پادزهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »
    و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷)
    ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است. به نظر می‌رسد در این روایت، پیام پایه و بنیادین: « خشونتپرهیزی حتی در مواجهه با خشونت » است.سخن این است که خشونت چنان ویروس واگیر‌دار، تکثیر می‌شود و بایسته است که این زنجیره در یک جا قیچی و قطع شود. آموزه مرکزی در این روایت،قطع زنجیره خشونت است. واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد ۱۵/۵- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است. ۱۵/۶- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:
    الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )
    ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

  • قرآن، دکترین صلح و سلام با تاکید بر نظریه ارتباط زیستی

    قرآن، دکترین صلح و سلام با تاکید بر نظریه ارتباط زیستی

    در اسطوره‌های متن وحیانی و از جمله در اسطوره آفرینش ( داستان آدم ) و نیز در اسطوره هابیل و دیگر اسطوره‌ها، نکات شایان درنگی نهفته است که – به شرط جور دیگر بینی – استعداد آن را دارد تا بمثابه ذخیره و گنجینه‌ای برای طراحی و معماری جهان عاری از خشونت و جنگ قرار گیرد

    در‌آمد:

    ۱- برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم/ اسطوره آفرینش )، فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه از خود نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  » 

    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی، چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش مبنی بر معنابخشی به هستی را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …» 

    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )

    با چنین فرض و رویکردی و نیز با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – .

    به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟

    نگارنده بر این باور است که:

    پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.

    به نظر می‌رسد که:

    در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:

    فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است:

    آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است. 

    واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درون_مایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونت_پرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پاد_زهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »

    ۲- و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷)

    ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است.

    واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد

    ۳- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است.

    ۴- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت_ پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:

    الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )

    ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

    ۵- و بر این پایه، « حکم قتال » در قرآن:

    اولا، تجویزی – و نه تاسیسی – است

    ثانیا، از سر ضرورت و به حکم اجبار بر دفاع است 

    ثالثا، با هدف باز‌خورد تضمین « آزادی عقیده » و پلورالیزم در مذهب است و نه اجبار بر عقیده

    رابعاً، و چنین است که در واقع حکم قتال، بمثابه تبصره بر قانون بنیادین، فراگیر و انسان‌شمول سلام و صلح است. ( نک: حج/ ۴۰-۳۹ + بقره/ ۱۹۳ و انفال/ ۳۹

    ) و نیز ( نک: طالقانی، پرتوی از قرآن، ذیل آیات بقره/ ۱۹۳-۱۹۱ و نیز آیه/ ۲۱۷ )

    خامسا، با این همه، متن وحیانی، قتال را گناه = ذنب/ رفتار دارای پی‌آمدهای ناگوار، دانسته و سلام و صلح را تسلی بخش آن می‌داند. ( نک: آیات ابتدایی سوره فتح)

    تحلیل مطلب

    ۱- تجویز قتال در متن وحیانی:

    ۱/۱- و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه .. با آنان ( که شما را به جرم داشتن اندیشه و عقیده از خانه و کاشانه‌اتان بیرون رانده و آواره کردند ) بجنگید، باشد که فتنه‌ای نماند و نباشد ..( بقره/۱۹۳-۱۹۱ )

    ۲/۱- این درست است. جمع‌بندی آیات معطوف به قتال و جهاد، اما، این دستور را در حد یک تبصره برای قانون فراگیر سلام و صلح، نشان میدهد.

    به آیات پیوست نگاه کنید:

    « اذن للذین یقاتلون …. = به پیکارگران، بارِ کارزار داده شد بدان روی که ستم دیده و ستمزده‌اند، چه آنکه آنان از خانه و کاشانه رانده شده و آواره گشته‌اند و این ( راندگی و آوارگی ) نبود جز به گناه آنکه می‌گفتند: پروردگار ما بیتا خداوند است. آری، اگر نبود روایی دفاع، تا کنون همه معابد ( صوامع = دیرها، بیع= کنیسه‌ها، صلوات= آتشکده‌ها و مساجد= پرستشگاه‌ها و … ) ویران شده و مذاهب از بین رفته و نابود می‌شدند. … » ( حج/ ۴۰-۳۹ )

    درنگ و ژرف‌اندیشی در آیات یاد شده – که پس از گذشت نزدیک به پانزده سال از بعثت،برای نخستین بار، دفاع را روا دانسته و به مسلمانانی که به گناه گزینش یک ایده و عقیده، ستم‌زده شده‌اند، بار قتال و اجازه پیکار می‌دهد – درستی گزاره بالا را گواهی میکند و به روشنی نشان میدهد که: تنها فلسفه روایی قتال – آنهم از جنس دفاع – تامین آزادی مذهبی و در واقع تضمین کثرت‌گرایی و پلورالیسم است. و بدین آهنگ است که می‌گوید: 

    « و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه … ( بقره/ ۱۹۳ ) + و یکون الدین کلها لله … ( انفال/ ۳۹ ) » ( نک: پرتوی از قرآن، ج/۲ – ۸۳، ذیل آیات: ۱۹۳ – ۱۹۱/ بقره)

    طالقانی ذیل آیه ۲۱۷ بقره « فتنه » را چنین ترجمه و تبیین می‌کند: « «آشوبگری» که بوسیله تحریک افکار بر فساد از اندیشه و استنتاج منطقی، که موجب گمراهی و ستیزه شود یا بوسیله شکنجه و آزار افراد تا از تعقل و اختیار طبیعی خود منصرف شوند و تسلیم تحمیل گردند » ( همان، ص/۱۲۰ )

    و از همین رو تاکید میکند: « هدفهای صریح آیات جهاد، از میان برداشتن اکراه بر عقاید مخالف، فتنه، ظلم و اقامه حق و عدل است و نه اکراه بر پذیرش عقیده و …  » ( طالقانی، پرتوی از قرآن: ۲ – ۲۰۵ ذیل آیه ۲۵۷ بقره )

    ۲- به رغم آن، جنگ – اما – در حد همین تبصره، یعنی در صورت ضرورت دفاع هم – به گواهی آیات نخستین سوره فتح – گناه است

    ۳- دکترین دیپلماسی فعال

    ۳/۱- بر این پایه متن وحیانی دکترینی را تعریف و تبیین می‌کند که به موجب آن « دیپلماسیِ فعال » نقشه راه زندگی قرار گیرد و ریشه‌های ظهور و بروز جنگ خشکانده و بر کنده شود تا به:

    ✓ حد کمینه صلح / صلح منفی / صلح بعد از جنگ

    ✓ و یا به دیپلماسی باز‌دارنده 

    ✓ و  نیز به دیپلماسی پیشگیرنده 

    نیاز نباشد. 

    ۳/۲- و در این راستا، استراتژی دو محوره‌ای را ترسیم میکند:

    الف/ فراخوان به زندگی و سلام ( لما یحییکم ..  { انفال/ ۲۴ } + والله یدعوا الی دار السلام { یونس/ ۲۵ } )

    ب/ فراخوان به فرهنگ و تمدن عاری از خشونت و جنگ ( خشونت پرهیزی )

    در این زمینه و از میان انبوه آیات فراخور، اسطوره فرزندان آدم/ داستان هابیل و قابیل را در درنگ میگیریم.

    درگاهی باز می‌شود و پهنه‌ای برای کار و کنش فرزندان آدم/ گونه انسان گشوده و گسترده می‌شود

    صحنه، پرده و پهنه پویه روندگان و دوندگانی است که بازی زندگی را جدی گرفته‌اند و سمت خط پایان و با ایده و اندیشه تقرب، بی‌دریغ و با همه توش و توان، به تلاش برخاسته  و در کوشش‌اند.

    اتفاقی که در بستر این جد و جهد و جهاد، رقم می‌خورد و رخ نموده و چهره می‌گشاید، رویش و پیدایش دو تیپ شخصیت است که تا تاج_عرش برج بلند تاریخ، تفاوت، بلکه تعارض در رفتار آنها پژواک یافته و باز‌تاب دارد 

    سرانجام نتیجه اعلام میشود: « … فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر = عمل قربانی، یکی مقبول و دیگری مردود می‌شود » یکی سوار بر عمل قربانی می‌رسد و دیگری در راه می‌ماند. چرا؟ عمل قربانی چیست و داور کیست؟ و پرسشهای فراوان دیگر. گزارش وحیانی در پیوند با این پرسشها ساکت است و گویا آنها را در تحلیل و پیام‌گیری چندان موثر ندانسته و نمی‌داند و یا بر دوش مخاطب و خواننده گذاشته است. پیرفت آن – اما – به واکنشها پرداخته و گزارش میکند که « بازنده » رو سوی « پیروز » داستان با زبانی به شدت خشونت‌بار می‌گوید: « لاقتلنک » و در برابر، آن دیگری ( برادر پیروزی که با لحنی تمام خشونت‌آمیز تهدید به قتل و حذف فیزیکی شده است ) با زبانی به غایت خشونت‌گریز و تمام عاطفی پس از اشاره به معیار ارزیابی عمل و راز و رمز پذیرش و رد آن مبنی بر « تقوی» می‌گوید: « لئن بسطت یدک الی لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک …  » و اطمینان می‌دهد که: من خشونت را با خشونت پاسخ نخواهم داد و در تله این چرخه نخواهم افتاد …

    ماتن در روایت این اسطوره – با توجه به تکیه و تاکید بر واکنش هابیل در برابر کنش قابیل – چه ایده و انگاره‌ای را دنبال می‌کند و چه داده و آموزه‌ای برای مخاطب در چشم‌انداز خود دارد؟

    به نظر می‌رسد در این روایت، پیام پایه و بنیادین « خشونت پرهیزی » – حتی در مواجهه با خشونت –  است. سخن این است که: خشونت، چنان ویروس است، واگیر_دار است و تکثیر می‌شود و بایسته است که این زنجیره در یک جا قیچی و گسسته شود. آموزه مرکزی در این روایت قطع زنجیره خشونت است.

    ۳/۳- و درست در این راستا ست که روایت‌هایی از این دست معنا می‌دهد که: 

    « … الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا، لعله یتذکر او یخشی … »

    ۴- بنا بر این، فراخوان متن وحیانی به صلح با تاکید بر تعبیر « سلام »، فراخوان به حد بیشینه صلح یعنی صلح مثبت است. یعنی نبود هر گونه خشونت ساختاری

    ۵- استراتژی دو محوره دیپلماسی فعال و فراخوان به سلام = حد بیشینه صلح / صلح مثبت و خشونت پرهیزی ساختاری، دارای مبانی هستی_شناختی و انسان‌_شناختی است

    ۵/۱- مبانی هستی شناختی دعوت به حیات و خشونت‌پرهیزی

    از جمله این مبانی:

    « ارتباط زیستی » است

    انسان ها در سرشت و سرنوشت موجودی یکپارچه‌اند. براین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد – چنان یک درخت – که اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء آن رسید کم یا بیش به تمام اجزای آن آسیب_زده و دچار میگردد.

    ( به مثابه پاورقی )

    ارتباط زیستی، عشق و پی جویی آواز حقیقت ترجمه چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید –  در فلسفه یاسپرس بتوان دید. ( یاسپرس، متفکر آلمانی/ سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان )

    وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و سرآخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش:

    «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…

    یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…

    بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟

    پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.»

    (کوره‌راهِ خِرَد: درآمدی به فلسفه، کارل یاسپرس، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، ص۲۵_۲۶، نشر قطره، ۱۳۷۸)

    یاسپرس می‌گوید: «خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان». شبیه سخنی است از کریستین بوبن: «شاید ایمان داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن به یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.»(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۰۱، نشر نو)

    هدف از خِرَدورزیدن و دانستن، ارتباط اصیل و رسیدن به روشنایی با عشق و آرامش است. و خداوند خود را تنها غیرِ مستقیم آشکار می‌کند. هنگامی که هنر نگریستن به یکدیگر را بیاموزیم.

    به گفته یالوم: « انسانها از رابطه به  وجود می آیند، در رابطه رشد می کنند، در رابطه آسیب می بینند و در رابطه ترمیم می شوند.» 

    ( پایان پاورقی)

    رد پای ارتباط زیستی در متن وحیانی

    ۱- در قرآن آمده است:

    « …. خلق الانسان من علق = بخوان به نام پروردگارت، همو که آفرید/ و ( نیز ) آفرید انسان را  از ادراک و احساس ( ارتباط )/ بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است/ همان که با قلم آموخت/ آموخت انسان را  بدانچه نمی‌دانست/ …»

    ۲- به نظر می‌رسد، این آیه سخن از یکی از ویژگیهای وجودی انسان دارد و آن « ارتباط وجودی/ اگزیستانسیال » است

    ۳- این نوع از ارتباط – البته – چیزی است غیر از وابستگی‌های نسبی و سببی انسانها با یکدیگر و ارتباط اجتماعی بر‌آمده از آز و نیاز

    ۴- یاد‌آوری این نکته – بمثابه در‌آمد – بایسته است که انسانها در پیوند با یکدیگر دارای سطوح و لایه‌های گوناگونی از ارتباط هستند و می‌توانند باشند:

    ۴/۱- ارتباط بیولوژیکی که لازمه زندگی بدوی و بدوی است. یعنی ارتباط در سطح غرائز، ارتباطات جسمی، جنسی و بدنی. این سطح از ارتباطات از محرک خودخواهی برخوردار است.

    ۴/۲- ارتباط فکری/ عقلی

    ۴/۳- ارتباط روحی/ روانی 

    ۴/۴ و ارتباط وجودی/ اگزیستانسیل . این نوع از ارتباط به دلیل انرژی دگر‌خواهی، سر از فرا‌ایسم و فرا‌اومانیسم در می‌آورد و برترین و ارزشمندترین گونه ارتباط در جهان انسان است.

    ۵- لایه و رویه برتر، زیباتر و فراتر ارتباط – چنانکه پیشتر به گفته در آمد –  ارتباط وجودی است. ارتباطی که ساختاری انسان و نهفت جان او و از نیازهای اولیه‌ی هر فرد است.

    بدین بیان، انسان از ژرفای درون  برای ارتباط فراخوانده می‌شود و شخصیت او از طریق این ربط و ارتباط اگزیستانسیال شکل می‌گیرد.

    بر این پایه، وجود انسان فراتر از نیازهای ابتدایی، ساختارهای ذهنی و دگم‌های مذهبی است. و بر فرایندی از رابطه‌ی بین فردی اصیل و صمیمی سامان می‌یابد 

    رد پای چنین ایده و انگاره‌ای  را  در داستان « دو فرزند آدم » و در مدل « هابیل » – شاید – بتوان به تماشا نشست و در درنگ گرفت

    ۶- رد پای « ارتباط زیستی » بین انسانی، در گزاره‌ های چندی از متن وحیانی، دیده‌پذیر است، برای نمونه: 

    ✓ « …. من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسراییل ..    » ( مائده: ..)

    این گزاره/ آیه در پایان آیات داستان « ابنی آدم = دو فرزند آدم » که در آن از: 

    الف/ دگر پذیری

    ب/ حرمت همبستگی انسانی

    ج/ مواجهه اخلاقی با شر و شرارت

    د/ و … 

    سخن رفته و بر آنها تاکید شده است، سرانجام – بمثابه نتیجه‌گیری هستی‌شناسانه – از لایه‌ای همبستگی و درهم تنیدگی بین انسانی سخن می‌گوید که به موجب آن همه مرزها و دیوارهای « من – تو » برداشته شده و به تعبیر سپهری « جهان بی‌مایی » شکل گرفته است

    چنین ارتباطی – بسیار روشن است که – فراتر از ارتباطات بیولوژیک، عاطفی و حتی عقلی و منطقی، و از جنس ارتباط زیستی است

    گزاره ها/ آیات دیگری از متن وحیانی، گراف هستان شناسی این ارتباط را به نمایش آورده است. از جمله: 

    ✓ هو الذی انشاکم من الارض …

    ✓ یا ایها‌الناس انا خلقناکم من نفس واحده 

    به موجب این آیات: 

    الف/ انسان – چنان گیاه – بر‌آمده از زمین است و بنا بر این، نسبتی زیستی با سایر گونه‌ها دارد.

    ب/ هستی در فرایند تکاملی خود، شاهد شکل‌گیری حلقه‌ای از جهش گونه‌هاست که از آن به « نفس واحده » تعبیر می‌شود و این بمثابه نقطه عطفی است در پیدایش گونه‌ای که در روند تکاملی خود هسته بنیادین و سرآغاز انبساط و انتشار انسان است.

    ۷- بر پایه این نگاه و نگر، نخستین هنر انسان، هنر ربط، ارتباط و دگر‌پذیری است. به بیان دیگر، جوهره‌ی بسیط وجودی انسان، آنچه هست و می‌تواند باشد به «ارتباطات» بستگی دارد.

    به بیان دیگر:

    ارتباط اگزیستانسیال، سازه وجودی انسان و شالوده اصالت اوست ، چرا که – تنها – از طریق این عالی‌ترین شکل ارتباط است که انسان می‌تواند وجود خویش را باز‌یافته و به نمایش گذارد.

    بر این نکته باید تاکید شود که: ارتباط اگزیستانسیالیستی فرآیند مبادله‌ی محض کلمات نیست، بلکه گونه پیوند و پیوستی است که بدان رشته، دنیای دو نفر، با تمام شور و شعور و هوشی که دارند منبسط و در  تلاقی هم می‌شوند.

    بر این پایه، به طور منطقی می‌توان ارتباط وجودی را – که همه شئون زندگی را پوشش می‌دهد – « ارتباط زیستی » نامید.

    ۸- و در یک نگاه ژرف‌ و شگرف، بررسی و کاوشگری در بسته‌های وحیانی دیگری که – با توجه به کل‌گرایی و سیستماتیک بودن قران – در یک شبکه معنایی قرار میگیرند، ایده و انگاره‌ای را آشکار و هویدا کرده و پژوهش را به این فلسفه می‌رساند که: « حقیقت_ورزی در ارتباط زیستی » است

    نک آیات:

    √ یا ایتها‌النفس …… فادخلی فی عبادی، وادخلی جنتی 

    و چنین است که:

    √ گناه بزرگ ابلیس، جمع گریزی و جمع ستیزی ناشی از تعصب و غرور نژادی است: … خلقتنی من نار و …

    √ گناه بزرگ قابیل، دگر ناپذیری و امتیاز بزرگ هابیل دگر پذیری است

    ۹- و از این رهگذر، تأکید متن وحیانی بر هسته بنیادین « نفس واحده » در خلقت انسان، پرده دیگری از این ایده و انگاره را روشن میکند

    پیِ‌افزودها

    پیِ‌افزود یکم: 

    رد پای چنین ایده و اندیشه و فلسفه‌ای – پیش از این – در میراث مولانا دیده پذیر‌است.

    مولانا می‌گفت راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام:

    آینهٔ کُلی ترا دیدم ابد

    دیدم اندر چشم تو من نقش خود

    گفتم آخر خویش را من یافتم

    در دو چشمش راه روشن یافتم

    نقش من از چشم تو آواز داد

    که منم تو، تو منی در اتحاد

    (مثنوی، دفتر دوم)

    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.

    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

    پیِ‌افزود دوم:

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    ۱- سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/

    از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »

    ۲- و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست

    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …

    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم

    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »

    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »

    ۳- و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/  به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/  شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)

    ۴- و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

    « آنی بود،  درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/

    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )

    { در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » }

    ۶- و در این راستا اصول عمل خشونت پرهیز

    الف/ فعال سازی خرد ( عقل انتقادی  و فلسفه‌ورزی )

    ب/ گذشت و گذر، قربانی و استراتژی اقیانوسهای آبی

    ۶/۱- فلسفه‌ورزی و زندگی در سپهر خرد

    ۶/۱/۱- این ایده و آموزه در متن وحیانی و پیراوحیانی نهج‌البلاغه، از چنان بسامدی برخوردار است که اگر بدان سبب « خردنامه » خوانده شوند، گزاف و جزاف نباشد.

    برای نمونه:

    √ نهج‌البلاغه، خ/ ۲۳۹ ( در ستایش آل محمد): « عقلوا‌الدین عقل وعایة و رعایة ….. = دین را در خرد گرفتند، خردی پژوهشگرانه و نه گزارشگرانه. چه آنکه گزارشگران فراوانند، به رغم آن، اما، پژوهشگران اندک‌اند. »

    √ نهج‌البلاغه، خ/ ۱۸۲ ( در ستایش پاره‌ای از یاران ): « … اوه علی اخوانی الذین ….. = ای صدها و هزارها آه و اشک و اسف بر از دست رفت برادرانم، آنانکه … تکلیف را در «« تدبر »» می‌گرفتند و – پس از فهم انگاره آن – آن را بر پا می‌داشتند. » 

    √ نهج‌البلاغه، ح/ ۹۸ ( در مواجهه با خبر ) « اعقلوا‌الخبر اذا سمعتموه عقل رعایة ……. = خبر را چون شنیدید، آن را در درنگ گیرید. درنگی از سر پژوهش و نه گزارش. … » در برخورد با خبر،نمونه‌های √ …‌

    این فرازها و بسیاری فرازهای همانند دیگر – از جمله در نامه/ ۳۱ – بار‌دار این آموزه متین و بنیادین است که در مواجهه با دنیای پیرامون ( اعم از افراد، اشیاء، رویدادها، پدیده‌ها، واقعیتها و ..) باید: 

    – اهل درایت و پژوهش≠ روایت و گزارش 

    – اهل تحقیق و تدقیق ≠ تقلید

    – اهل تحلیل ≠ تجلیل

    – اهل عقل ≠ نقل

    و اهل …. بود

    هسته مرکزی و کانونی این متون، همان است که بار دیگر در ادب پیرا‌وحیانی چنین آمده است: « کونوا نقاد‌الکلام » و در تبیین آن مثال آورده‌اند که: « کونوا کالنحل + نحل/ ۶۹-۶۸ » 

    گفتمان نهان در نهاد این گفتارها و پارادایم پنهان زیر پوست این فرازها، فراخوان مخاطب به عقلی‌گری، خرد‌گرایی و فلسفه‌ورزی است. همان که گفته‌اند: « نحن ابناء الدلیل » و یا « المتبع هو البرهان » یعنی: تنها اتوریته پذیرفته شده، اتوریته عقل است و بس. در این سخن علوی تامل کنید:

    « .. لا‌تحدث الناس بکل ما سمعت به، فکفی بذلک کذبا و لاترد علی الناس کل ما حدثوک به، فکفی بذلک جهلا ..= … در دروغگویی تو همین بس که هر چه شنیدی، حکایت و روایت کنی و نیز در جهل و جمود و دگم‌اندیشی تو همین بس که هر چه شنیدی، نفی و انکار و واپس زنی » ( نهج‌البلاغه،ن/ ۶۹ ) یعنی در مواجهه با هر چه از جنس نقل و روایت است و نیز در برخورد با آراء، ایده‌ها و اندیشه‌ها، باید رویکرد، رویکرد انتقادی، پژوهشی و غربالگری باشد. 

    و از این منظر است که ابن سینا در اشارات می‌گوید: « من تعود این یصدق بغیر دلیل فقد انخلع عن کسوة الانسانیة .. = هر که بر این منش و روش باشد که چیزی را بدون دلیل و استدلال پذیرش کند، در واقع برهنه از پوشش انسانیت است » یعنی: اقتضاء انسانیت انسان این است که دلیل‌خواه و استدلال‌گرا باشد.

    ۶/۱/۲- این آموزه که؛ « تنها اتوریته قابل پذیرش، اتوریته عقل است» عقبه و پایگاه قرآنی ستبر و سترگی هم دارد و از آن برخوردار است.

    آیات پیوست را – به عنوان نمونه – بنگرید و در درنگ گیرید:

    ✓ ملک/۱۰- لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر = اهل جهنم – در پاسخ به این پرسش که چرا به  جهنم سقوط کرده و در‌افتادید، پاسخ دادند: – اگر اهل شنیدن و یا اهل خرد‌ورزیدن بودیم، در جرگه اهل آتش نبودیم »

    ✓ احزاب/۶۷- … انا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا السبیلا = ( و نیز در پاسخ به پرسش مشابهی گفتند: ) ما ( اهل جهنم ) به گونه خود‌خواسته مهتران و بزرگانمان را دنباله‌روی کرده و پیروی کردیم که سرانجام دچارکژ‌راهه و گمراه شدیم »

    خرد‌گریزی و افسون زدگی و سقوط در دام_تله افیون نابخردی – برابر ادب وحیانی – از ویژگیهای « اتراف و مترفین » است که به شدت نکوهش شده است.نک: سبأ/ ۳۵-۳۴، زخرف/۲۲ + انبیاء/۵۳ و شعراء/۷۴

    و نیز آیات پیوست را بنگرید:

    √ انفال/ ۲۲-۲۱ … « ان شر الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/۱۰۰ و کذلک الرجس علی الذین لا‌یعقلون »

    نکته شایان درنگ این است که در آیاتی از این دست، یک سبک و سلوک به شدت به چالش گرفته شده و نکوهش شده است  و آن پذیرش اتوریته و کاریزمایی جز خرد. به این آیه هم بنگرید: 

    ✓ مائده/۱۱۶- … یا عیسی ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون‌الله  = عیسی! تو به مردم گفتی که تو و مادرت را – جایگزین خدا – الهه پنداشته و بیانگارند؟! » 

    و از همین رو است که وقتی پیامبر از ناحیه خدا فراخوان میدهد که اهل کتاب، زیر یک خیمه وحدت کنند و اجتماع کنند و جامعه واحد شوند، عمود آن خیمه شخص و اشخاص نیستند، یک مفهوم است و آن مفهوم آن « کلمه توحید »، بنگرید:

    آل‌عمران/۶۴- قل تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم …..» 

    ر این سخن علوی تامل کنید:

    ✓ نهج‌البلاغه، نامه/ ۶۹: « لا‌تحدث الناس بکل ما سمعت به، فکفی بذلک کذبا و لاترد علی الناس کل ما حدثوک به، فکفی بذلک جهلا ..= … در دروغگویی تو همین بس که هر چه شنیدی، حکایت و روایت کنی و نیز در جهل و جمود و دگم‌اندیشی تو همین بس که هر چه شنیدی، نفی و انکار و واپس زنی ». یعنی در مواجهه با هر چه از جنس نقل و روایت است و نیز در برخورد با آراء، ایده‌ها و اندیشه‌ها، باید رویکرد، رویکرد انتقادی، پژوهشی و غربالگری باشد. کونوا نقاد الکلام ، کونوا کالنحل …

    این آموزه مهم زیر پوست اصلی‌ترین شعار اسلام و مسلمانی هم جاری است

    ۶/۱/۳- این رهایی‌بخشی و آزادسازی – البته – هنرِ فلسفه‌ورزی است نه فلسفه‌دانی.

    فلسفه‌دانی بایسته و شایسته است. اما، آنچه در درجه‌یِ نخست اهمیت قرار دارد، فلسفه‌ورزی است

    فلسفه‌ورزی یک فرایند است و فلسفه‌دانی، آشنایی با یک فرآورده است و این دو با هم متفاوت‌اند.

    ۶/۱/۴- مراد از فلسفه‌ورزی – چنانکه گفته شد –  دلیل‌خواهی و استدلال‌گرایی است.

    ۶/۱/۵- ره‌آوردهای فلسفه‌ورزی :

    فلسفه‌ورزی، در ذهن و عین زندگی و در قلمرو جان و جهان آدمی ره‌آوردها و دستاوردهایی دارد و به یادگار گذارده و نهادینه میکند. شاید بتوان رد پای فلسفه‌ورزی را در چند حوزه و به ترتیب زیر صورت‌بندی و فهرست کرد:

    الف: فلسفه ورزی و پرهیز از پوپولیسم نظری

    دیر و دیر زمانی است که ما و جامعه ما در حوزه پندار، گفتار و رفتار از نوعی « پوپولیسم ذهنی و نظری »، در رنج و شکنج است. در هیچ‌کدام از حوزه‌های سه‌گانه، هندسه و سامانه‌ای ندارد و از یک هارمونی برخوردار نیست، نه در پندار متدلوژی دارد و نه در گفتار و رفتار پروتکل. و این فقد و فقر، خود، خاستگاه و بر‌آمدگاه بسیاری از رنج و شکنج‌هاست. رنج و شکنجهایی چنان: پخته‌خوری و نازایی معرفتی و علمی. نا‌بلدی اندیشیدن و نا‌بخردی، گارد‌گیری در برابر اندیشه‌ها و باریگارد شدن ایده‌ها، جزم و جمود و دگماتیسم، عصبیت و خشونت، ادعای صدق انحصاری و مالکیت حقیقت، بی‌مروتی و نا‌مدارایی، پذیرش اتوریته‌ها و برقراری مناسبات کاریزماتیک و …

    به نظر می‌رسد، پادزهر همه اینها، عقلی‌گری است.  

    عقلی‌گری نا‌گزیر از یک دستگاه فلسفی و یک نظام فکری است و از بایسته‌های آن متدلوژی و یک پروتکل و هندسه ذهنی است و این موجب می‌شود تا آدمی به جای اینکه تنها اندیشه خوب را بیاموزد، اندیشیدن را بیاموزد و به جای پخته‌خوری، مامایی کند و به جای آنکه بر کشف معنا بسنده کند، به خلق معنا بپردازد.

    آنچه فلسفه‌ورزی را از خیال‌بافی و وهم‌اندیشی جدا می‌کند، «روش» است. تا این روش آموزش و آموخته نشود ، زندگی دور از زمین واقعیت و در نوعی از انتزاع و تعلیق خواهد بود و دچار روز مرگی و روز‌مرگی خواهد بود.

    ب: فلسفه‌ورزی، خود‌انتقادی و عبور

    فلسفه‌ورزی، راهبرد خود‌انتقادی و عبور است و موجب می‌شود تا آدمی همواره در پویه سمت رهایی و آزادی قرار گرفته و به نوعی به وادی و واحه سلامت و صلح در‌آید.

    « عبور = گذر همیشگی از وضع موجود به سمت وضع مطلوب و کهنه‌زدایی و نو‌سازی » در عرصه زندگی، خود را در دو سطح نشان می‌دهد.

    سطح اول: فردی و انفرادی

    فلسفه‌ورزی در این سطح، خود را در « انقلاب معرفتی و توسعه فردی» نشان می‌دهد. این انقلاب و توسعه می‌تواند ره‌آوردها و دستاوردهای زیر را به ارمغان آورده و بر جای گذارد:

    ۱- آشنایی زدایی و عادت پرهیزی

    ۲- آزاداندیشی و پرهیز از هر گونه « زدگی » ( شخصیت‌زدگی، کثرت‌زدگی، علم‌زدگی، باستانزدگی و … ) و رهایی از هر اتوریته و کاریزما 

    ۳- پرهیز از آرزو اندیشی و وهم گرایی

    ۴- واقع‌بینی و نکته‌سنجی ( رئالیسم انتقادی )

    ۵- جزم و جمود پرهیزی و بت‌‌گریزی ( پرهیز از دگماتیسم) ( « بت » در تعریف ابن عربی، عبارت است از: وقوف و دگم بر قله و نقطه « این است و جز این نیست »)

    ۶- پرهیز از دعوی صدق انحصاری و مالکیت حقیقت.

    چکیده اینکه:

    بایسته فلسفه‌ورزی در این سطح، آن است که آدمی در مواجهه با ایده و اندیشه‌ها نه « گارد » بگیرد و نه « باریگارد » باشد

    سطح دوم: اجتماعی ( روابط انسانی و مناسبات اجتماعی) 

    آثار وضعی ششگانه فلسفه‌ورزی در ساحت شخصی و فردی، آثار دیگری را در قلمرو زندگی جمعی و اجتماعی و در حوزه روابط و مناسبات انسانی به دنبال داشته و در پی می‌آورد، از آن جمله:

    ۱- پرهیز از پیش‌داوری و برچسب‌زنی ( پرهیز از داوری پیش از پژوهش) ( الاحتمال قبر العیوب = احتمال سازی آرامگاه زشتی‌هاست، قدرت ذهنی و فکری بر احتمال‌سازی، راه بهداشت و درمان بسیاری از زشتیها، پلشتی‌ها و بدسگالی‌هاست، چه آنکه این توان، آدمی را از داوری و برچسب‌زنی مصون می‌دارد)

    ۲- پرهیز از عصبیت و خشونت ( خشونت پرهیزی)

    ۳- مروت و مدارای نظری ( به تعبیر سپهری: من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند )

    ۴- روا‌داری و دگر پذیری ( زندگی در جهانی از رقابت و رفاقت، همزیستی مسالمت‌آمیز در دنیای تکثر و تفاوت )

    چکیده آنکه:

    فلسفه‌ورزی راهبرد « اخلاقی زیستن » چه آنکه:

    فقد و فقر اخلاق، تنها ریشه در ضعف اراده ندارد، بلکه گاهی ریشه در ضعف هوش اخلاقی دارد.فلسفه‌ورزی هوش و حساسیت اخلاقی را تقویت می‌کند.

    ج: فلسفه‌ورزی و افق‌گشایی

    فلسفه‌ورزی – با توجه به آثار ده‌گانه بر شمرده شده – موجب افزایش ایده جهان‌وطنی می‌شود.

    فلسفه‌ورزی و زایش و افزایش خرد، سبب می‌شود که مرزهای اندیشه‌ بازتر و گسترده‌تر شود و دایره‌ خودی‌ها بیشتر و بزرگتر شود و این یکی از مولفه‌های فرایند شکوفش و شکوفایی انسان است. چه آنکه در دنیای واقع، مسیر بلوغ و بالندگی، هم‌‌زیستی، هم‌اندیشی و هم‌افزایی ایده‌ها و اندیشه‌هاست

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۷، عرفان طبیعت محور/۱۳ ( پی‌افزود/۳: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت سوم

    رِواقی گری

    رِواقی گری، مکتبی فلسفی است که در سده چهارم پیش از میلاد در شهر آتن وسیله زنون رواقی (کیتیونی) پایه‌ریزی شد.
    رواقیگری شاخه‌ای از فلسفه اخلاق شخصی است مبتنی بر سیستم منطق و مشاهده ادراکات جهان طبیعی.
    براساس آموزه‌های این فلسفه، انسان‌ به عنوان موجود اجتماعی می‌بایست راه رسیدن به خوش‌روانی (خوشبختی، یا نعمت) را پیدا کند و به حالت رهایی از رنج برسد.
    در این فلسفه انسان با درک جهان و هماهنگ با طبیعت و با رعایت چهار ضابطه: حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد می‌بایست در تعامل با دیگران باشد.
    وجه تسمیه رواقی از آن رو است که انجمن ایشان در یکی از رواق‌های آتن برگزار می‌شد.
    حکیم رواقی بر این ایده و اندیشه تلاش میکند تا با کمک اخلاق رواقی به این اهداف برسد. برای نمونه:

    • ✓ تشویش ناپذیری روح
    • ✓ خود بسندگی
    • ✓ و عدم وابستگی به شرایط بیرونی

    چنین ساختاری، برخوردار از یک سازمان فرادستی است و آن: باورمندی به یک نظم طبیعیِ معقول و خدایی و نیز باورمندی به تقدیری بودن سرنوشت انسان ( تقدیر البته به معنای رواقی و نه به معنای متعارف )
    در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
    به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه همه چیز بالضروره روی می دهد و سرنوشت آن را هدایت می کند.

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها

    ف/ یکم: گزاره‌های ناظر بر توصیف واقعیت هستی

    ۱- هستی یک کل واحد است. بر این پایه:
    ۱/۱- هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    ۱/۲- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ۱/۳- زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند
    بنا بر این، نسبت انسان به طبیعت و جهانِ هستی نسبت جزء به کل است. انسان جزیی از هستی است و سرنوشت او به طبیعت گره خورده است و این، بازخوردهای اخلاقی فراوانی دارد.

    ( به مثابه پاورقی بند/۱ )

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    • ✓ سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
      از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    • ✓ و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
      در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
      …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
      تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
      در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    • ✓ و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    • ✓ و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
      با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز ) ( پایان پاورقی)

    ۲- اجزاء هستی/ همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند

    ۳- انسان به عنوان بخشی از هستی، در نهاد خود از نوعی وحدت طبیعی برخوردار است و همه اجزاء آن تنیده در یکدیگرند، به رغم آن،اما دارای دو ساحت است:

    • ✓ ساحت تن
    • ✓ و ساحت من

    ۴- انسان، زیستمندی است با دو ویژگی:
    الف/ نطق و تکلم = خرد و خرد‌ورزی
    عقلی‌گری، جلوه‌هایی دارد:
    ۱/الف: پاس قوانین هستی:
    * ✓ پاس طبیعت انسان
    * ✓ مهندسی تدبیر بر تقدیر
    ۲/الف: اخلاق عقلانی، نظام اخلاقی مستقل از پیش‌فرضها
    ۳/الف: حقوق طبیعی، حق شهر، حق محیط زیست
    ب/ ارتباط و پیوند اجتماعی ( ارتباط زیستی و عقلانیت ارتباطی )

    ۵- هستی و از جمله طبیعت، در سیطره و سلطه چند اصلی ساختاری‌ هستند:
    الف/اصل ضرورت . یعنی هرچه پیش می آید نمی‌توانسته است که پیش نیاید. بنابراین هر چیزی چنان است که باید باشد= اصل زیبایی و نظام احسن
    بر این پایه:
    طبیعت خیر محض است و در راه و رسم آن شرّی وجود ندارد.
    ب/ اصل بی‌ثباتی. تنها اصل ثابت در جهان بی‌ثباتی است. هیچ چیز در عالم طبیعت جز بی‌ثباتی، ثبات ندارد. همه چیز در حال تطور، دگرگونی، سیلان و به شکل دیگر درآمدن و تغیّر است.
    ج/اصل تقدیر. برجهان هستی و همه موجودات آن تقدیر و سرنوشت حاکم است و گریز و چاره‌ای از آن نیست. این تقدیر و سرنوشت، لزوماً تقدیر و سرنوشت الهیاتی نیست بلکه می‌تواند تقدیر و سرنوشت فلسفی باشد

    ۶- جهان راز‌مند است. تقدیر و سرنوشت هم یکی از رازهاست.

    ۷- هرچیزی در جهان طبیعت غایتی دارد که فلسفه وجودی اوست و در مدار کششهای آن، کوشش دارد و از جمله انسان، فلسفه وجودی او، اتمام کار نیمه تمام آفرینش است ( داستان آفرینش، آفرینش داستان است)

    ۸- حقیقت همیشه ناآشکار و در پرده ابهام است. بر این پایه، فرد و گروهی – هیچ – نمی‌توانند – با قطعیت – مدعی آن باشند که حق و حقیقت نزد آنان و در دست آنان است.
    پندار و انگار هر کس نسبت به حق و حقیقت، در واقع، نظرگاه و چشم‌انداز اوست ( و همین چشم‌انداز هم خاستگاه همه جنگ و جدالهاست. به تعبیر دیگر: ریشه و منشا پیدایی و پدیداری همه جنگ و جدلها، چشم‌انداز و منظر افراد است و نه خود واقع .

    ۹- لذت و الم، خوشی و ناخوشی و … فرآورده جهان نیست. جهان، نه توان پدید آوردن حالات ذهنی- روانی مثبت را در آدمی دارد و نه توان پدید آوردن حالات منفی را. جهان از این جهت، خنثی، بی طرف و فاقد تاثیر است. پدیدآیی این حالات ذهنی -روانی را نباید به حساب جهان گذاشت و به پای او نوشت. بلکه عامل ایجاد این حالات در آدمی – تنها – دیدگاهی است که در برابر جهان و از جهان دارد. بنابراین، آن که خواهان لذت، خوشی، شادی، رضایت و …. است، به جای آن که اینها را از جهان بخواهد، از خود باید بخواهد و با خویشتن شناسی و درون نگری و خودکاوی ، نگاهی را که موجب پیدایش رنج، ناخوشی، اندوه و ….. مانند اینها شده است باز شناسند و آن را از میان بردارد و به جای آن دیدگاه دیگری بنشاند که لذت زا، خوشی آور، شادی آفرین و رضایت بخش باشد. تغییر جهان مشکل گشا نیست؛ تغییر منظر و چشم‌انداز است که رافع مشکلات درونی است. و چون تغییر منظر یا تفسیر در درون صورت می گیرد نه در برون، باید گفت که برای داشتن حالات ذهنی- روانی مطلوب و دور ماندن از حالات نامطلوب باید خود را دگرگون کرد، نه جز خود را:« از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی »

    ۱۰- به همین ترتیب، زندگی معنادار نیست، ما انسانها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه خلق شدنی و آفرینشی است.

    ۱۱- آدمی هستنده از پیش نیست و بدین روی تعاریف افلاطون تا کانت در باره انسان به چالش گرفته می‌شد، بلکه هستنده است که خودش ، خودش را می‌آفریند
    و این نکته‌ای است که نه تنها از نگاه فلاسفه مسلمان دور نمانده است، بلکه – دست کم پاره‌ای از آنان – بویژه به اعتبار عقبه قرآنی آن، بر آن تکیه و تاکید هم داشته‌اند.
    آنان با اشاره به اینکه: « انسان یگانه موجودی است که خودش باید « خویشتن » را انتخاب کند » بر این انگاره تاکید داشته‌اند که: « هر کس خود بنا، معمار و مهندس شخصیت خود است » و به این ترتیب در یک هم‌افقی با اگزیستانسیالیست‌ها قرار گرفته‌اند. برابر روایت مطهری، ملاصدرا با توجیه فلسفی اصالت وجود، تکیه فراوان بر این انگاره دارد که: « انسان، نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد، احیانا هر روز، نوعی است غیر روز دیگر. »
    انسان « وجودی » از پیش تعریف شده ندارد. هستی و باشندگی او در تجربه وجودی و به موجب حرکت روی مرز دو عدم شکل میگیرد. دم و بازدم، ( آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ) ( رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا خوب خنک استغنا)
    این است که آدمی همواره در گونه‌ای تجربه است ( تجربه‌های کبوترانه)

    ۱۲- بر این پایه،
    زندگی، در حال زیستی است. گذشته و آینده زندگی ما نیستند. چون هیچکدام نیستند. یا از دست رفته‌اند و یا هنوز واقع نشده‌اند

    ۱۳- ذیل بند/۴ مطلب ۲/الف به اخلاق عقلانی مستقل از پیش‌فرضها به عنوان جلوه عقلیگری در نظام اندیشگی رواقیون/سپهری اشاره شد. بر این پایه – برابر این نگاه -:
    الف/ زندگی اخلاقی ممکن است و یک مفهوم ذهنی، انتزاعی و بی‌مصداق و افسانه نیست. و نه تنها ممکن، بلکه مطبوع و مطلوب هم هست.
    بر این پایه، هیچ انسانی به طور آگاهانه و خود خواسته به فضیلت و زندگی اخلاقی پشت نمی‌کند و آن را ترک نمی‌کند. کسی و یا کسانی‌که به زندگی اخلاقی پشت می‌کنند، یا از سر نابخردی و نا‌آگاهی است و یا از سر پوچی و سست‌عنصری!
    ب/ اخلاقی زیستن از نظام‌های ماوراءالطبیعی (نه مابعد الطبیعی) مستقل است و توقف بر ایدئولوژی متافیزیکی ندارد ( زلف اخلاق به باورهای متافیزیکی گره نخورده است. یعنی ساختار وجودی انسان – فارغ از خداباوری و یا خدا نا‌باوری – اخلاقیگری را ایجاب می‌کند. ) ( لا‌تکن عبد … و قد جعلک‌الله حرا و …. )

    ۱۴- ویژگی‌های شخصی (ذهنی و جسمانی) انسان در اختیار خود انسان نیستند اما ویژگی های شخصیتی ( اخلاقی، رفتاری ) – بر پایه بند/۱۱- در اختیار انسان هستند. یعنی: قبض و بسط ویژگیهای انتسابی در اختیار انسان نیست. اما، قبض و بسط ویژگیهای اکتسابی و شخصیتی در اختیار انسان است.

    ۱۵- و در این میان، فکر و اراده(خواست) در اختیار آدمی است و تحت سلطه و سیطره هیچ موجودی در نمی‌آید.

    ۱۶- هر کنشی در انسان – خوب یا بد – نوعی رفتار با خود است، زیرا – فارغ از بازخورد متعارف – انگیزه و محرک هر کنش در آدمی « خود » است.

    ۱۷- در … گفته شد: معیار و سنجه خوبی و بدی، رفتار و‌کردار وفق و یا ناموافق طبیعت است.‌اینک و در ادامه آن، این نکته افزودنی است که: خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت

    ۱۸- جهان، جهانِ رایگان بخشی است. هرچه داریم به رایگان داده‌اند ما استحقاق قبلی برای بدست آوردن آنچه داریم نداشته‌ایم و هرچه هم به ما نداده‌اند به خاطر عدم استحقاق ما نبوده است. هرچه داده‌اند به رایگان داده‌اند. عطف به این گزاره، بخوانید:
    > « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه‌اش را/ بفروشد به زمین/ رایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ/ هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن/ … » ( صدای پای آب )

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری

    ۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پی‌افزود/۲: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت دوم:

    ۱- سپهری – بمثابه فیلسوف رواقی – همه دغدغه‌اش « زندگی » است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم_افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.
    « زندگی » در میراث سپهری، یکی از پر بسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب – فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین – بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه:

    ✓ صدای پای آب: « زندگی چیزی بود/مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار/زندگی؛/در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/یک بغل آزادی بود/زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/پرشی دارد اندازه عشق/زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/خبر رفتن موشک به فضا/لمس تنهایی ماه/فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است/زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/زندگی مجذور آینه است/زندگی گل به توان ابدیت/زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست …/…./زندگی تر شدن پی در پی/زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است. »

    ✓ و نیز رک: شعر جنبش واژه زیست و شعر در گلستانه، از دفتر حجم سبز

    ۲- و از این روست که او زیست‌جهانی دارد:

    • الف) با نام فلسفه لاجوردی
    • ب) و با ویژگیهایی چند، از جمله:
      • ۱/ب: بار بر دو پایه بنیادین است:
        • پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )
        • پایه دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
          به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. ( نک: بسامد قانون و نیز بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری )
          از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه وجود هر پدیده و مناسبات بین آنها بر‌آمده و بر پایه نوعی « ضرورت » است. بخوانید:
        « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/
        می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):« …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/
        و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/
        و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/
        و اگر خنج نبود/
        لطمه می‌خورد به قانون درخت/
        و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/
        و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/
        و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب )
      • ۲/ب: یک نظام معرفتی دارد. در این نظام معرفتی:
        • ۲/۱/ب: هستی:
          • الف) یک کل واحد است
          • ب) راز‌مند و نظامند است
          • پ) شورمند و شعورمند است
          • ت) خیر و مهر محض است
          • ث) زیبا، در اهتزاز و همه اجزاء آن در وزش و پویش است ( نک: کیستی و چیستی هستی و طبیعت در میراث و از جمله در شعر سپهری )
        • ۲/۲/ب: به موجب بند « الف۲/۱/ب »:
          • الف) اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند.« …من نمی‌دانم که چرا می‌گویند:/
            اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/
            و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/
            گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد؟!/ …. » ( صدای پای آب )
          • ب) انسان هم – به رغم تفاوت کارکرد، اما – با سایر اجزاء هستی در بودن هموزن‌اند. نک: به شعر « متن قدیم شب از دفتر هشتم »
            در این قطعه شعر سپهری:
            بر پایه پیش‌فرض « ارتباط زیستی بین همه اجزاء در چرخه فرگشت هستی » که:« …./ اهل کاشانم/
            نسبم شاید برسد/
            به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/
            شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
          و با اشاره به اسطوره « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: > « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ > محشری از همه زندگان بود/ > از میان تمام حریفان/ > فک من از غرور تکلم ترک خورد » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )
          • ج) انسانها هم – به رغم تفاوت در هویت و حقوق اکتسابی، اما – در هویت و حقوق انتسابی و انسانی برابرند.
            سپهری در قطعه شعری از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/
            روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/
            روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/
            روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
            از تماشای سوی ستاره/
            خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … » ( ما هیچ ما نگاه/ اینجا پرنده بود )
        • ۲/۳/ب: به موجب بند « ت۲/۱/ب »، مسولیت آدمی برای معماری زندگی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است. این مهندسی و تدبیر، در فرایند زندگی، دو نمایه دارد:
          • الف) خوب زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی است. این ساحت، ساحت تلاش و تغییر و اصلاح است.
          • ب) آرام زیستی
            در مواجهه با اموری که در توان عقل، اراده و اختیار آدمی نیست و از عهده او بیرون است. این ساحت، ساحت رضا، تسلیم و تمکین و حفظ آرامش است.

    شعر سپهری نمایش این پارادوکس است:
    از سویی، شعر عصیان و اعتراض و در پی تغییر و اصلاح است و از سوی دیگر، شعر فراخوان به تسلیم و تمکین و توکل است.

    بنگرید:
    سویه معطوف به عصیان و اصلاح را – البته – با توجه به سلوک اجتماعی و نیز سبک سوررئالیستی اشعار،عمدتا قطعه‌های معطوف به ایده‌های آرمانشهری شاعر نمایندگی میکنند. ایده و اندیشه عصیان و اصلاح – گر چه بطور خفته و نا آشکار – در سراسر هشت کتاب جاری است، اما بویژه در دو دفتر پایانی جلوه‌گر است. در این قطعه‌ها شاعر بر آن است تا ایده و اندیشه خود را از طریق فرم انتقال داده و آموزش دهد و به همین دلیل هم از زبان رمز و نماد بهره جسته و از تکنیکهای استعاره، اسطوره و … کمک میگیرد. برای سنجه و راستی‌آزمایی این خوانش، کافی است شماری از قطعه‌ها بررسیده شوند.
    برای نمونه رک: قطعه‌های: آب، پشت دریاها و پیامی در راه، از دفتر هفتم و نیز قطعه‌های: بی‌روزها عروسک و تا انتها حضور از دفتر هشتم
    آرمانگرایی شاعر – به گواهی این قطعه‌ها که در بر دارنده مفاهیم : رویا‌پردازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی است، خیال‌بافی و از جنس ایده‌آلیسم مینوگرایانه نیست، بلکه جهانسازی و از جنس ماتریالیسم گیتی‌گرایانه است و ریشه از دو بنمایه هستی‌شناسانه میگیرد: الف) سرشت سوگناک زندگی و درد مانایی. ب) عصیان و اعتراض خاموش علیه وضع موجود.
    سپهری گر چه بر پایه نوعی « وحدت اندیشی » زندگی را با همه وجوه پذیرفته و بدان اقبال دارد و از آن استقبال می‌کند و – به عنوان مثال – می‌گوید: « من شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم » ( هنوز در سفرم، بخشی از نامه خطاب به مهری) ، اما این بدان معنا نیست که وی در اندیشه تغییر و تدبیر نبوده و نیست. در جایی می‌گوید:

    « دیدم قدری گرفته‌ام/انسان وقتی دلش گرفت/از پی تدبیر می‌رود/من هم رفتم …» ( ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)

    و بدین منوال است که شاعرِ سالکِ روزگار راززدایی شده، در فضای یونگی، از « پای پوش جنس نبوت » ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می گوید و در اندیشه تکمیل کار نیمه تمام آفرینش « سوره تماشا » نازل میکند و این را « تقدیر/ سرنوشت انسان » می‌داند و در واقع بر این ایده و انگاره است که: « بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان » است.

    و سویه معطوف به رضا، تسلیم و توکل را باید آنجا دید که شاعر از مثبت‌نگری و پذیرش زندگی با همه وجوه آن، خرسندی، خود_بسندگی و قناعت، وارستگی و ساده‌زیستی، راز‌ورزی و پرسش_پرهیزی و … می‌گوید

    ۴- بدین پایه و مایه، رواقیگری بر‌آمده از نظام اندیشگی/ فلسفی سپهری، ساختاری دو پایه‌ای دارد.

    • ۴/۱- پایه اوّل این است که، زندگیِ آرمانی و کمالِ مطلوب، زندگیِ اخلاقی است
      شخصی که به لحاظِ اخلاقی، انسانِ نیک است به سعادت و بهروزی دست یافته است.
      بر پایه این نگاه و نگر، اخلاقی‌ بودن، شرطِ لازمِ و نیز شرط کافی برای بهروزی است.
      یعنی: آدمی اگر اخلاقی نباشد، هرگز بهروز نخواهد بود، چنانکه از سوی دیگر، اگر اخلاقی باشد، همیشه بهروز خواهد بود و برایِ بهروزی به چیزِ دیگری نیاز ندارد
      به موجب این بینش، اخلاقی ‌بودن به فضیلتمندی است و اخلاق فضیلتمندانه در گرو پایبندی به چهار اصل است:
      • الف) حکمتِ عملی: تواناییِ بر‌آمدن از عهده‌یِ موقعیّتهایِ پیچیده به بهترین وجهِ ممکن.
      • ب) شجاعت: انجام دادن کار راست و درست و در این راستا، ایستادگی و بردباری در برابرِ موانعِ و نیز چیرگی بر ترس.
      • پ) عدالت: مواجهه کریمانه و کرامتمندانه با هر انسان و رعایت حریم و حرمت او فقط بر معیار هویت انسانی.
      • ت) اقتصاد و اعتدال: میانه‌روی و پرهیز از هر گونه افراط و تفریط در واکنش به موقعیّتها.
        در نگاه رواقیون رعایت این رکن، خوبیِ زندگی را تأمین میکند.
    • ۴/۲- رکن دوم، التفات و التزام به این است که، امور در جریان زندگی دو دسته‌اند:
      پاره‌ای در حیطه‌ و حوزه قدرت، اراده و اختیارِ آدمی‌ هستند.
      و پاره‌ دیگر از این حوزه و حیطه بیرون‌اند.
      دسته نخست از امور، ساحت « تدبیر » است. باید آنها را مهندسی و مدیریت کرد و همواره آنها را به سمت و سویِ ترین‌ها گردش و چرخش داد
      اما دسته دوم – که از حوزه و حیطه قدرت عقل و اراده آدمی بیرون‌اند – ساحت « تقدیر» است. یعنی باید آنها را پذیرفت و در برابر آنها حالتِ « رضا، تسلیم و توکل » پیش گرفت.
      بدیهی است – البتّه – که، مرزبندی بین این دو دسته و تشخیصِ امور دسته‌یِ اوّل و دسته‌یِ دوم، از اهمیت شایانی برخوردار است و به عهده عقل است و تنها از او برمیآید.
    • ۴/۳- اقتضاء رکنِ دوم آن است که:
      اوّلاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرپذیر و گریزپذیر، تن به تسلیم و رضا داده نشود. چرا که آنجا حوزه تدبیر است.
      ثانیاً، هرگز در زمینه امورِ نامطلوبِ تغییرناپذیر و گریزناپذیر، به جنگ و ستیز روی نیاوریم، چرا که حوزه، حوزه تقدیر و تسلیم و توکل است.
      در این حوزه، اگر تدبیر، جای تقدیر را بگیرد، به مثابه « گره بر باد » و « جنباندن حلقه‌یِ اقبالِ ناممکن» آفت آرزو‌اندیشی چیره گشته، عمر، انرژی، نیروها و استعدادهایِ درونی و نیز فرصتهایِ بیرونیِ تباه و بر باد می‌رود و نابود می‌شود.
      در نگاه رواقیون، رکنِ دوم فراهم‌آورنده‌یِ آرامشِ ذهنی و درونی در برابرِ مصائب و مشکلاتِ زندگی است.

    ۵- به اشاره در نوشته آمد که:
    مرزبندی میان مصادیقِ « نامطلوبهایِ اجتناب‌پذیر» و « نامطلوبهایِ اجتناب‌ناپذیر» و تشخیص آنها از یکدیگر نزد رواقیون مهم است و بر دوش عقل.

    • ۵/۱- رواقیون بر این ایده و انگاره‌اند که بطور کلی دو دسته از امور از حوزه قدرت عقل و اراده انسان بیرون‌اند:
      • الف) آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما
        ( یاد‌آوری: مهمّترین اموری که در حوزه و حیطه‌یِ قدرت عقل و اراده آدمی است، عبارت‌اند از سه‌گانه: داوریها، تصمیماتِ، و تلاشها.
        بنابراین، این سه چیز اگر نامطلوب بودند باید در چرخه و گردونه تدبیر قرار گرفته و بر معیار سمت و سوی بهتر شدن، دگرگونی یافته و اصلاح شوند.
        بر این پایه – اما – آثار و نتایجِ داوریها، تصمیماتِ و تلاشهایِ ما از حوزه قدرت ما بیرون‌اند )
      • ب)پنج عامل: توانایی‌های جسمانی، ذهنی ، روانی و ویژگهای: اقلیمی، تاریخی و فرهنگی.
        رضا، تمکین و تسلیم در برابر این دو گونه امور، اثر مثبت عشق به سرنوشت را در پی دارد
        این است که رواقیون، بر سر دو راهی گزینش مذهب یا ماتریالیسم، گزینه سومی را پیشنهاده کرده و تجویز می‌کنند و آن معنویت است
    • ۵/۲- بنابراین، بایسته بر دوش آدمی، آن است که داوریها، تصمیمات، و تلاشهایِ خود را به بهترین وجه ممکن، بر پایه چهار اصل:حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد و اعتدال، مهندسی کرده، مدیریت و تدبیر نماید و به پی‌آمدهای آن تن داده و گردن نهد و به اصطلاح « اهل رضا و توکل » باشد و تمکین نمای و این در واقع، هزینه‌ اخلاقی‌بودن و اخلاقی‌زیستن است. مثلاً:
      زندگیِ توأم با صداقت، تواضع، و احسان، در پاره‌ای از موارد، واکنشهایِ نا‌هنجار و نا‌آشنایی را از سوی برخی دیگران بر شخص تحمیل میکند، به میزانی که این واکنشهایِ منفیّ و نامطلوب، گریزناپذیر و چاره‌ناپذیرند، باید پذیرفته شوند و هزینه‌هایِ زیستِ اخلاقی تلقّی گردند.

    ۶- چکیده آنکه:
    رواقیگری، به مثابه یک نظام فلسفی با هدف باز‌خورد یک زندگی خوب و آرام، بر پایه چهار فضیلت اصلی (حکمت، عدالت، شجاعت و اقتصاد و اعتدال ) که نمایشگاهی از شکوفایی و شادکامی باشد، یک دغدغه اصلی دارد و آن « هنر زندگی » است.

    ۷- این نظام اندیشگی در عین زندگی، کارکردهایی دارد و از سویه‌های گوناگونی برخوردار است:

    • الف) در سویه روش: اخلاق انسانی و جهانی:
      • ✓ نفی اصالت‌های نژادی و امتیازات قومی.
      • ✓ همزیستی و صلح
      • ✓ و …
        به گواهی شعر بلند « صدای پای آب » فلسفه لاجوردی او بر سازه‌ای از « هویت توحیدی و توحید هویت » بنیان‌گذاری و معماری شده است:
      « و‌ خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شب‌بو‌ها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ، ……….. هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است ، چه اهمیت دارد ، گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت ، من نمیدانم ، که چرا می‌گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست ، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟! …. »(صدای پای آب)هویت توحیدی و توحید هویت ، به مثابه سازه و بن‌مایه نظام اندیشگی سپهری، بویژه در پیوند با زیبا سناختی عقلی و پلورالیزم یکپارچه نگر انسانی، ایده و انگاره‌هایی را در پی داشته و به بار می‌آورد و به لحاظ اثر‌گذاری در عین و متن زندگی، کار‌کردهای گوناگون و پر‌شماری دارد، از آن جمله:
      نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصب‌ورزیهای ناشی از آن، در سروده سپهری آمده است:«اهل کاشانم/ نسبم، شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ …. / اهل کاشانم/ شهر من اما کاشان نیست/ …. / شهر من گم شده است» ( صدای پای آب )
    • ب) و در سویه دانش: روان درمانگری