درآمد
بررسی و واکافت « فلسفه امامت » ناگزیر از پیشنیازی است و آن تعریف پارادایمی است که زیست_جهان و جغرافیای فکری پژوهنده را نمایندگی کرده و شناسه شود.
به تعبیر دیگر:
سخن از فلسفه امامت، در دو پارادایم جای نقد و نظر دارد:
پارادایم اول: ایدهآلیسم و مینوگرایی
مولفههای ساختاری پارادایم ایدهالیسم ( فهرست وار )
۱- خدا یک واقعیت انسانوار و متشخص است و نسبت او با خلق / انسان ، نسبت علت و معلول ، حاکم و محکوم و …. نسبت مولی و بنده است
۲- انسان ، یک موجود ذاتا گناهکار ، علیل ، مهجور و قیمنیاز است
۳- به موجب قاعده لطف ( بر اساس مدل اندیشه یونانی ) بر خداوند بایسته و شایسته است که برای نجات انسان و رستگاری او ، پیام و پیامبرانی بفرستد
۴- بر پایه مبانی و مبادی سهگانه بالا ، سنت بعثت/نبوت ، بمثابه یک سنت تکوینی – گویا – ذاتی تاریخ انسان است ، زندگی انسان در زمین با قیمومیت آغاز و با قیمومیت هم پایان میپذیرد ، ولایت پذیری همراه و همزاد ادمی است
۵- بر این پایه ، تنها شکل زندگی سعادتیار ، زندگی در دژ و قلعه شریعت آسمانی است
۶- در پی این نگاه و نگرش ، محمد / رسولالله/ پیامبر اسلام ، گر چه « خاتم » است ، اما این خاتمیت بمثابه قفل زدن بر حصار شریعت از درون است که خروج از آن ممکن ، مفید و مطلوب نیست و زندگی ، تنها در این دژ سعادتبار و نیکفرجام است و این یعنی ، تنها راه تفسیر و تعبیر متن وحیانی ، نگاه درون متنی است و بس !
۷- بدین ترتیب و با توجه به سهگانه : ناتوانی انسان در اداره خود / نیاز به اداره زندگی / و نیز مفهوم خاتمیت ، نبوت – در پساخاتمیت – در صورتبندی دیگری ، تداوم یافته و باید تداوم یابد و درست در اینجاست که امامت ضرورت پیدا میکند
۸- بر این پایه ، در عصر پساخاتمیت ، زندگی انسان همواره در سایه امام و امامت ، معنا یافته و مشروع میشود
۹- اینجاست که مردم ، هماره منتظر الظهور و منتظر القائم هستند و زیر سایه سنگین انتظار و ظهور زندگی میکنند و این سنت تا دامنه قیامت استمرار دارد ، چه آنکه ، اخرین نفر در تاریخ انسان « ولیالله » است چنانکه اولین نفر
۱۰- بر این پایه در بازه غیب امام – بر اساس همان قاعده لطف – کسانی به عنوان سایه امام ، سمت قیمومیت / ولایت دارند ، سایههایی که همان سیستم نصب و تکلیف کرده و باید کشف شوند ( کشف ولی فقیه )
نقد و نظر
این پارادایم، نه تنها « خرد پذیر » نیست، بلکه حتی « خردگریز » هم نیست، بلکه به نوعی « خرد ستیز » است، یعنی در تعارض با « خرد » و بلکه بار و سوار بر انکار و ابطال خرد انسانی است و از این رهگذر با آموزهای وحیانی هم همسویی و سازگاری ندارد، زیرا:
الف: پایه و ستون فقرات این پارادایم « قاعده لطف » است
ب: « قاعده لطف » زاییده و برآمده از چند مقدمه فرضی است:
مقدمه فرضی اول: فرض خدای متشخص که علت نخستین آفرینش است و نسبت او با هستی و هستومندها و از جمله انسان در یک رابطه خطی، نسبت علی و معلولی است. و البته این خدا نسبت به بندگان رحمن و رحیم است
مقدمه فرضی دوم: انسان، موجودی ذاتا گناهکار و مهجور است و منابع سعادت و رستگاری را به خودی خود در خود ندارد و به همین دلیل « قیم_لازم » است
مقدمه فرضی سوم: خلقت انسان، امری یاوه و بیهوده نبوده و دارای فلسفهای که باید بدان سو هدایت شود.
نتیجه اینکه: لطف خدا ایجاب میکند که برای هدایت انسان راهنمایانی را در سطوح مختلف ( پیامبران/ امامان/ و جانشینان آنان) فرستاده و تعیین کند تا مردمان را از جهنم پروا داده و به بهشت رانه و رسانه شوند
به نظر میرسد که این پارادایم – با توجه به عنصر محوری قاعده لطف – قابل دفاع و قابل قبول نبوده و نیست و با معیار آموزهای وحیانی هم – دست کم – دچار چالش میشود
پارادایم دوم: پارادایم ماتریالیسم و گیتیگرایی
مولفههای ساختاری پارادایم ماتریالیسم ( فهرست وار )
۱- هستی ، یک واحد همبسته ، منسجم ، متوازن و برخوردار از نظم و راز است
۲- خدا ، حقیقت وجودی نامتشخص ، بیصورت و رازگونه است که چنان آب برای حباب ، بمثابه بود همه نمودها ست و نسبت بین خدا / هستی با هستها ، نسبت عاشق و معشوقی است
۳- انسان ، شاهکار هستی است و به رغم ساختار نیازمندش ، اما منابع خودسالاری را در خود و در درون خود دارد ، منابعی از قبیل ، وجود ، عقل و اراده ، ادراک و احساس و دیگر استعدادها
۴- در این نگاه ، اصل بر استغناء و استقلال انسان از پیامبر و پیامبری ( به معنای مصطلح غالب بر ذهن و زبان مردم ) است
۵- بر این پایه ، سنت پیامبری تنها در بخشهایی از زمین و بازههایی از زمان و بمثابه پرانتزی در تاریخ انسان و حسب بستر اجتماعی ، توجیهپذیر است
۶- پیرفت این ، با توجه به نیاز انسان به شریعت ( با هدف کارکرد ساماندهی فرد و جامعه ) شریعت ، نوعی صنعت بشری است و اهتمام پیامبران در بازههای حضور – با توجه به کارویژه آنان – رستاخیز جان در جهان بوده و میباشد
۷- بر این پایه ، « خاتمیت »» بمثابه قفلی از بیرون بر دادهای وحیانی است و این مستلزم نگاه بیرونی به متن وحیانی برای خوانش آن است
۸- عینیت این گونه نگاه و نگرش ، با توجه به سهگانه انسانگرایی ، عقلیگری و دانشگری ، از یک سو و نیز تاکید بر نهی از امتناع عقل و انسداد فکر از سوی دیگر ، رهایی از نگاه متافیزیک به امر متافیزیک ، رهایی شریعت از رویکرد شرعی به شریعت و نیز رهایی از نگاه آخرالزمانی و منجیگرایی است
۹- بر این پایه ، عصر خاتمیت ، عصر ظهور شریعت عقلانی است
۱۰- پیرفت این مبادی و مبانی ، فلسفه امامت در عصر خاتمیت ، تنها نگهبانی از عقل و عقلیگری است و دولت معصوم – به عنوان جامعه موعود – دولت عقل است و عدل و دولت شهریاریِ شهروندان
نقد و نظر
به نظر میرسد که رد پای این پارادایم – دست کم در مقایسه با پاردایم اول – به روشنی میتوان در متن وحیانی به تماشا نشست و نگریست.
به موجب این پارادایم:
تفصیل درباره پارادایم دوم
۱- پیامبری – فارغ از اینکه دارای چه ماهیت و هویتی بوده و چه مصب و مسیری داشته است – در روند تاریخ انسانِ پسینی/ انسان خردمند – و نه صرفا در تاریخ بشر – به مثابه یک پرانتز است.
زندگی انسان پسینی – فارغ از مطالعات میدانی و یافتههای علمی – برابر گزارههای متن وحیانی، به چند دوره قابل تقسیم است. برابر آیات، انسان، زندگی مذهبی او و پدیده پیامبری در فرایند تاریخ، تحولات و تطوراتی را شاهد بوده است. این دگرگونی و دگردیسیها – برابر گزارش متن وحیانی، اجمالا – بدین شرح و ترتیب است:
دوره اول: دوره امة واحده. دوره خفتگی و خوابآلودگی قدرت تخیل و تعقل
دوره دوم: دوره ظهور و بروز قدرت تخیل و تعقل و پیدایش اختلاف
دوره سوم: دوره بعثت، ظهور نبوت و حضور پیامبران
دوره چهارم: دوره بلوغ عقلانیت و خاتمیت
دوره پنجم: دوره بازگشت به امة واحده
فرایند ادوار پنجگانه که – اجمالا – از واکاوی آیاتی چنان: بقره/ ۲۱۳، یونس/ ۱۹ و … بر میآید، بخوبی نشان میدهد که: پیدایش پیامبری و پیامبران در روند تاریخ انسان پسینی، سومین دوره آن است. چنانکه چنین واقعیتی در گزارش تحلیلی امام علی هم نهفته و در آن پنهان است. ایشان در خطبه نخست نهجالبلاغه با یک رویکرد جامعهشناختی میگوید: « … واصطفی سبحانه من ولده …. = … و خدای وارسته و پیراسته از …. از میان فرزندان آدم، پیامبرانی گزید و از ایشان به زبان وحی پیمان ستد که حد و حرمت رسالت نگهدارند و حق شبانی امانت را به جای آورند. و این ( عهد و عقد ) گاهی بود که؛ بیشینه آفریدگان/ مردمان ساختار هستی خویش واژگون کردند، دچار دگردیسی شدند و پیمان خداوندی را درنوردیدند. ( و در نتیجه ) حق خدا را نشناختند و برابر او خدایانی ساختند و بر گرفتند. و این فرصتی بود تا شیاطین، آدمیان را از شناخت حق باز دارند و رشته بندگی آنان را بگسلند. (و مصب عبادت را به بیراهه و کژ راهه برند) … » (رک: در سپهر خاتمیت، گفتار سوم، ص/ ۲۴ به بعد)
بنا بر این، چنین نیست که زندگی انسان پسینی با پیامبری آغاز شده و سرآغاز – حتی – تاریخ مذهب، انسان مذهبی و مذهب انسانی، پیامبران بوده و آنان پیشینهای به درازناکی تاریخ انسان داشته و دارند.
آیات مورد اشاره و گزاره امام علی در نهجالبلاغه، به روشنی گویای آن است که پدیده بعثت و نبوت و پدیداری پیامبران – به معنای متعارف – یکی از سر پلهای روند و فرایند تاریخ انسان و سر آغاز دوره سوم است.
این از یکسو
از سوی، دیگر چنانکه از متن برآمده و دانسته میشود ( احزاب/ ) ظهور پیامبر اسلام، ختم نبوت و نقطه پایان دوره پیامبری است و این هم سر پل دیگری در فرایند تحولات تاریخ انسان پسینی است.
خاتمیت، در بر دارنده معنا و مفاهیم فراوانی است و از جمله، نخستین آن این است که تاریخ – چنانکه با پیامبری آغاز نشده است، با پیامبری هم پایان نمییابد.
به این ترتیب، پیامبری – برابر گزارههای متن وحیانی – زمانشمول نیست، چنانکه زمینشمول هم نیست ( چرا که همه گزارههای وحیانی در زمینه ظهور و بروز پدیده پیامبری و پیامبران، معطوف و مربوط به منطقه خاصی از جغرافیای جهانی است که مرکز ثقل آنهم تا حدودی خاورمیانه کنونی است )
نتیجه آنکه، برابر پژوهش آیات – گذشته از مطالعات علمی – پیامبری – به معنای متعارف – در تاریخ انسان پسینی، پرانتزی بیش نیست.
۲- پیامبری، شبانی عقل است
برابر تحلیل جامعه شناختی امام علی در خطبه نخست نهج … ( نک: بند/۱) : « پیامبران – به مثابه خودانگیختکان – از میان فرزندان آدم و در جمع انسانها،برانگیخته شدند تا مگر با کاوش ژرفای روان انسان، انگیزههای فطری را بیدار و بالنده سازند و انرژی خفته، خاکآوار شده و انباشته را برآورده،شکوفا، رها و آزاد گردانند. »
برابر گزارش متن وحیانی – و به گواهی تاریخ – در بخشهایی از زمین و در بازهای از زمان، کسانی در هیئت « پیامبر » از ژرفای جان جامعه سر زده و بر شدند ( آلعمران/ ۱۶۴، توبه/ ۱۲۸ ) و چنان جویپایی مسیر ریزش کرده و رسوب یافته کاریز اندیشه را لایروبی کرده ( یونس/ ۲، شعراء/ ۲۱۴ و مدثر/ ۲) و مدار خرد را باز و آزاد نموده و انرژی خفته و فشرده شده انسانی و عقلانی را رها ساخته و جانها را توسعه دادهاند ( اعراف/ ۱۵۷ ) مگر تا به رغم بایستگی و شایستگی اختلاف در اندیشه و احساس، اما، در عمل وحدت رویه ایجاد کرده و رقابت همراه با رفاقت را نهادینه جامعه نموده و از دگردیسی آن به عداوت پیشگیری کنند. گزاره وحیانی « لیحکم بینالناس فیمااختلفوا فیه … » در ادامه گزارش یاد شده ( بقره/ ۲۱۳ ) معطوف به چنین کارکردی است.
برابر آیات مورد اشاره، پیامبران در دوره سوم تاریخ انسان خردمند، برآمده و آمدند تا با کارکرد « تلاوت آیات » ( بقره/ ۱۲۹ و ۱۵۱، آل عمران/ ۱۶۴، قصص/ ۵۹، جمعه/۲، طلاق/۱۱، بینه/۲ و … )، « تبیین احکام » ( نحل/ ۴۴ و ۶۴، مائده/ ۱۹، ابراهیم/ ۴ و … )، « تزکیه و تعلیم افراد » ( بقره/ ۱۲۹ و ۱۵۱، آلعمران/ ۱۶۴ و جمعه/ ۲۱ ) و « تحکیم میان اجتماع » ( بقره/ ۲۱۴ ) و با تکیه بر راهبرد « عدالت آزادیمحور » ( حدید/ ۲۵ ) و « عبادت » ( نحل/ ۳۶ ) مردم را به « ایمان به خدا » ( حدید/ ۸ ) و « احیای هویت » ( انفال/ ۲۴ ) و « اقامه دین » ( شوری/۱۳ ) فراخوانده و بدین سان آنان را از لایههای متراکم تیرگی و تاریکی « اخراج » ( ابراهیم/ ۵، حدید/ ۹، طلاق/ ۱۱، بقره/ ۲۵۷و مائده/ ۱۶) کرده و به در برده و آزاد سازند. ( شعراء/ ۱۷، اعراف/ ۱۵۷، دهان/ ۱۸ )
برابر این آیات ( در یک رویکرد کاوشگرانه ) و در پیوند با تحلیل جامعهشناختی امام علی، پیامبران – فارغ از هویت و ماهیت پیامبری – به حکم ضرورت اجتماعی، از بطن و متن جامعه سر زده و برآمدند تا با هدف بازخورد تامین و تضمین رهایی و شناوری انسانها، و از طریق آموزش « فلسفهورزی» عقل را نگهبانی و شبانی کنند. ( تعابیر سهگانه: « لیذکروا …، لیثبروا و لیحتجوا » به عنوان فلسفه بعثت در خطبه نخست نهج … از زبان امام علی، در این رابطه شایان درنگ است )
۳- تمامیت رسالت در انقراض رسالت
بدین ملاحظات، پیامبران، به درستی دریافته و بر این ایده و انگاره بودند که: راهبرد و بلکه یگانه راهبرد وصول و حصول کمال انسانی،بلوغ عقلانی و تکیه بر منابعی است که خود – انسان – در نهاد خود و در اختیار خود دارد. و این – به بیان اقبال – سر خاتمیت است. وی میگوید:
پیامبر اسلام میان جهان قدیم و جدید ایستاده است. تا آنجا که به منبع الهام وی مربوط می شود به جهان قدیم تعلق دارد و آنجا که پای روح الهام وی در کار می آید متعلق به جهان جدید است. زندگی در وی منابع دیگری از معرفت را اکتشاف میکند که شایسته خط آن است. ظهور ولادت اسلام، ولادت عقل برهانی استقرایی است. رسالت با ظهور اسلام در نتیجه اکتشاف پایان یافتن خودِ رسالت به حد کمال می رسد و این خود مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمیتواند پیوسته در مرحله کودکی و رهبری شدن از خارج باقی بماند.
القای کاهنی و سلطنت میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و تجربه در قرآن و اهمیتی که این کتاب مبین به طبیعت و تاریخ به عنوان منابع معرفت بشری میدهد همه سیماهای مختلف اندیشه واحد ختم رسالت است…… ارزش عقلانی این اندیشه در آن است که در برابر تجربه باطنی وضع مستقل نقادانه ای ایجاد می کند و این امر با تولد این اعتقاد حاصل میشود که حجیت و اعتبار ادعای اشخاص به پیوستگی با فوق طبیعت داشتن در تاریخ بشری به پایان رسیده است…» ( احیاء فکر دینی/ ۱۴۶-۱۴۵ )
در واقع سخن اقبال ضمن تأکید بر اینکه: « اندیشه خاتمیت را نباید به معنی جانشین شدن کامل عقل به جای عاطفه دانست.» (همان) معطوف به این نکته است که:
«حیات را نمی توان تا ابد در قید زنجیر تربیت نگاه داشت و انسان برای رسیدن به مقام شناخت کامل خود باید سرانجام بر منابعی تکیه کند که خود در اختیار دارد. » ( آنه ماری شمیل: ۴۲۲/۱۳۸۴)
بدین بیان ظهور عقل استدلالی و انتقادی و بروز اراده مستقل در فرآیند زندگی تقدیر تاریخی انسان و دترمینیسم جنبش سامانخواه و پیشرفت گرایانه اوست و این، یعنی: انگیزش خرد و درخشش سپیده دولت عقل – به بیان وحیانی – نقطه جوش درام الهی آفرینش است.
پس باید سفره عقل از ژرفنای روان فواره زند و جوشش گیرد تا باران اندیشه از بلندای آسمان جان انسان فروگشته و ریزش گیرد و جهان شاد و آباد و آزاد گردد. به بیان دیگر، حصول تجربه خودآگاهی پیامبرانه و وصول به معنویت در دوره جدید از حیات، مستلزم این است که ژرفنای روان انسان کاویده و سفره های درونی او برآورده و بالنده گردد و چون کاریزی به جوشش درآید.
و این فرآیندی است که گرچه به تعبیر اقبال در دنیای قدیم از حیات، به طور کلان و گسترده و در سطح همگانی از افراد رخ نداده و پیش نیامده است، چرا که زمینه پیدایش نداشته و دست روا نبوده است اما به طور خُرد و در سطح ناچیزی از افراد روی داده و تجربه شده است.
برابر تبیین امام علی (ع) : « همواره چنین بوده و هست که خداوند در بازه ها و در پارهگاه های نبودِ پیامبری بندگانی داشته و دارد که از ژرفنای خودآگاه آنان سر برآورده و از درون با آنان راز گفته و پیغام داده و از راه خرد خودبنیاد با آنان سخن گفته و میگوید. » (نهج البلاغه، خطبه/ ۲۲۲)
این گفتار آنهم از سوی اندیشمند پرستشگری چون علی بن ابیطالب گویای آن است که پیوند بایستهای بین معنویت و نبوت نبوده و نیست یعنی چنین نیست که دروازههای آسمان به شرط امتداد نبوت به سوی انسان باز باشد و نیز چنین نیست که انقطاع وحی و نبوت، امتناع ارتباط مستقیم و مستقل انسان و آسمان را در پی داشته باشد.
به موجب این نکته – که در آثار استاد مطهری نیز به آن تصریح و تأکید شده است ( مطهری: ۵۳۸) ممکن است آدمیانی – گرچه با بهره گیری از میراث فرهنگی و مدنی انبیای پیشین به مرزی از بیداری و شکوفایی انرژیهای درونی و گنجینههای عقلانی، جای گیرند که خود بی واسطه منابع بیرونی از طریق منابع درونی پیغام گیر سروش غیبی شوند و سر راست دریافت «خبر» و «تکلیف» کنند، چه آنکه « عقل » در ادبیات پیراوحیانی به عنوان « رسول باطنی حق » تعریف شده است ( کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل ) چنانکه چنین توانی و رویدادی در قرآن با بهره گیری از ادبیات داستانی و تاریخی درباره تنی چند از انسانها و به ویژه در رابطه با مادر موسی ( قصص/ ۷) و مادر عیسی ( آل عمران/ ۴۷، ۳۳ و مریم/ ۳۰، ۱۶ ) گزارش گردیده است.
این امکان در گذشته گرچه خُرده وضعیت بوده است اما نشان آن است که چنین آمادگی و توانایی در انسان نهفته و نهادینه شده است که به شرط بیداری و شکوفایی – گرچه معنویت ممتنع و منقطع نمیگردد زیرا نه ممکن است و نه مطلوب، اما – پیامبری منقطع گشته و نزول شریعت نوین ممتنع میگردد و این چنانکه مطهری هم بر آن تأکید کرده است ( مطهری / ۵۴۷-۵۳۷) – پایه و درونمایه « ختم نبوت» است.
پس «خاتمیت»، اعلام بلوغ استعدادهای درونی انسان تا مرز خودکفایی و خوداتکایی تشریعی و استقلال وی در وصول به حق و بسط تجربه عقلانیت است.
بر پایه آنچه به گفته آمد و بر نبشته شد نکته شایان درنگ این است که در یک نگاه تاریخی کاوشگرانه با توجه به سخن ژرف و شگرف اقبال مبنی بر اینکه «در اسلام، رسالت از راه پی بردن به ضرورت انقراض خود به مرحله کمال میرسد.»، فرآیند « اکمال دین و اتمام نعمت »، « ختم نبوت » است و اگر در یک نگاه تقویمی گاهشمارانه آیه: «الیوم اکملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دینا (مائده) معطوف به روز غدیر و مسأله امامت است – چنانکه در باور مسلمانان شیعه این چنین نهادینه شده است – باید امامت در بستر خاتمیت تفسیر شود چه آنکه اگر قرآن به مثابه یک دستگاه فکری تعریف شود – که می شود – پس باید بین « اکمال دین، اتمام نعمت و ختم نبوت » گونه ای هماهنگی و همبستگی وجود داشته باشد.
در واقع، جانمایه نوشتار این است که؛ نهادینه سازی عقلانیت در بطن و متن زندگی مردم که در « خاتمیت » به مرز بلوغ خود میرسد به مثابه فرآیندی است که با « امامت » پا گرفته و پویا و مانا میگردد
۴- امامت در دستگاه نظری تشیع
به بیان دیگر، « امامت » به پیوست « خاتمیت » و به عنوان پیش درآمد «غیبت» که گویای بالندگی و پیشرفت گرایی تاریخی انسان است، در واقع طرح و تدبیری است برای اینکه مسیر گشوده شده و مدار آزاد شده و بارور شده عقلانیت که راهبرد انحصاری مدنیت و معنویت است دیگربار دچار خفت، بی وزنی، پژمردگی و افسردگی نگشته و مسدود نگردد و چنین است که شرط عصمت برای امامت = (رهبری) مفهوم یافته و معنا میگیرد زیرا چنین شرطی مانع آن میشود تا افراد و افکار و ایده ها رنگ و لعاب اتوریته به خود گیرند، اسطوره و کاریزما گردند و کاریز عقل را در آدمیان خشکانده و آنان را پیرو نگه داشته و مرید و مقلد سازند به نوشته حکیم» رازی» تشیع امامی به واسطه اعتقاد به امام معصوم به نحوی متناقض نما الهام بخش طرز فکرهایی آزاداندیشانه بوده است. چه آنکه اعتقاد به امامی معصوم – خواه در قید حیات یا غایب از نظر – به معنای آن است که سایر منابع علم در معرض تردیدند. این طرز فکر مخصوصاً در غیبت (امام ) تکالیف را افزایش میدهد و میدان را برای برخورد آزاد اندیشه ها باز میکند.» (اذکایی: ۱۳۸۴/ ۶۶)
به این ترتیب، امامت در دستگاه نظری تشیع که مبنا و مستندی جز روایات ندارد، تنها میتواند به عنوان طرحی برای نهادینه سازی فلسفه رسالت مبنی « شبانی اندیشه و اراده آزاد » قابل توجیه و پذیرش باشد.
بر این پایه، امامت نیز چنان پیامبری تختهبند زمان و زمین و تابعی از ضرورتهای اجتماعی است و لا غیر!

دیدگاهتان را بنویسید