نویسنده: احمد اسلامی

  • نظام اندیشگی سپهری –  به مثابه فلسفه رواقی‌گری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پی‌افزود/۲: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری و روان‌درمانگری)

    نظام اندیشگی سپهری –  به مثابه فلسفه رواقی‌گری – آبستن نوعی از روان‌درمانگری است.
    پیش از تحلیل گزاره نخست، درآمد.
    درآمد:
    یک/ به نوشته استاد ملکیان:
    در روزگار ما – بویژه از آغاز  قرن بیست و یکم –  به دلیلِ ناکامیِ سایرِ روش‌هایِ درمانی، فلسفه درمانی رایج شده است؛ یعنی روان‌درمان‌گران، روان‌درمان‌گری می‌کنند امّا نه با آموخته‌هایِ روانشناسانه بلکه با آموخته‌هایِ فلسفی. حالا ممکن است کسی با آموخته‌هایِ شوپنهاور درمان کند وکسی دیگر با آموخته‌هایِ سایرِ فیلسوفان. اصلاً به این نوع درمان، “فلسفه‌درمانی” می‌گویند که الان در آمریکا و انگلیس وجود دارد. چندی پیش در مقاله‌ای دیدم که نویسنده مدعی بود که به زودی همینطور که کشیشان دربرابرِ روان‌درمان‌گران عقب نشستند، روان‌درمانگران کلاسیک ( روان‌درمان‌گرانی که خاستگاهِ کارشان، روانشناسی است )  باید تسلیمِ روان‌درمان‌گرانی بشوند که خاستگاهِ کارشان، فلسفه است.
    فهم من این است که؛ روان‌درمان‌گرانی که با روش‌هایِ غیرِ فلسفی درمان می‌کنند تا یک حدی جلو می‌روند، اما از یک جایی به بعد که مشکلِ  عمیق‌تر می‌شود، روان‌درمان‌گران که هیچ، روانپزشکان هم موفق نیستند.
    ✓ بر این پایه است که کسی چنان اروین یالوم در کار و بار روان‌درمانگری موفق است. زیرا وی بدون اینکه اسمی از روان‌درمان‌گریِ فلسفی بیاورد، از آموزه‌هایِ فلسفی در روان‌درمانگری استفاده می‌کند. یالوم در جایی می‌گوید:  من همیشه به دانشجویانِ خودم می‌گویم اگر روان‌درمان‌گری فقط کتاب‌هایِ روانشناسی و روان‌درمان‌گری بخواند، مطلقاً روان‌درمان‌گر نمی‌شود      
    ✓ فیلسوفانی که این ویژگی  را دارند که بتوانیم از آموزه‌هایشان برایِ درمانِ روان استفاده کنیم؛ این‌ها هستند:
    1) سقراط 
    2) فیلسوفانِ رواقی
    3) اپیکور
    4) اسپینوزا 
    5) فیلسوفانِ اگزیستانسیالیست و
    6) حکیمانی مثلِ مونتین ، لارشفوکو  و پاسکال
    ۷) ودر اگزیستانسیالیست‌ها در شاخه‌یِ الهی کرکگور،گابریل مارسل و در اسپانیا اونامونو و…
    ۸) و در فیلسوفان الحادی هم هایدگر و سارتر  (و به طور غیر دقیق یاسپرس) و کامو.

    دو/ روانشناسی یک علم است ولی روان‌درمان‌گری یک فن است. روانشناسی مثل خون‌شناسی، عصب‌شناسی، فیزیولوژی، زیست‌شناسی و … علم است. روان‌درمان‌گری – اما – مثلِ پزشکی، مهندسی، مدیریت و …. فن است. و نیز مثل روانپزشکی. منتها فرق روانپزشکی با روان‌درمان‌گری این است که روانپزشک دارو درمانی می‌کند. ولی روان‌درمان‌گر با روش‌هایِ غیرِ دارویی، معنا_درمانی میکند

    روان درمانگری مکتب‌های گوناگون دارد، از جمله:
    ۱- روان‌درمان‌گریِ روان‌کاوانه:
    که کارِ « فروید و نوفرویدی‌ها » است. روان‌درمان‌گریِ روان‌کاوانه، از راهِ بازگرداندنِ فرد، به دورانِ کودکی درمان می‌کند، چرا که فروید بر این باور بود که همه‌یِ مشکلاتِ روانی آدم به دورانِ کودکی باز می‌گردد.
    ۲- روان‌درمان‌گریِ رفتار گرایانه: 
    مثلِ « اسکینر  و واتسون »  و … که با تغییرِ رفتار، روان‌درمان‌گری می‌کنند.
    ۳- روان‌درمان‌گریِ فراشخصی:
    یعنی دیدگاه‌هایِ کسانی چنان «کِن ویلبر»  و شاگردانش. روشهای این نوع روان‌درمان‌گری هنوز از عنوان روشنی برخوردار نیست.
    ۴- روان‌درمان‌گریِ انسان‌گرایانه:
    روان‌درمان‌گریِ انسان‌گرایانه بر این ایده و اندیشه است که انسان با آرمان‌هایش درمان‌پذیر است. این نوع روان‌درمان‌گری می‌گوید ما به حال  و گذشته‌ افراد کار نداریم، بلکه به اهداف و آرمان‌هایشان کار داریم
    روان درمانگری نوع چهارم/ انسان گرایانه نیز شاخه‌های چندی. از جمله:
    ۴/۱- مکتب معنا‌درمانی مبتنی بر روانشناسی هستی‌گرا
    این مکتب که به نام « ویکتور فرانکل » ( روانپزشک و عصب‌شناس اتریشی/ ۱۹۹۷- ۱۹۰۵ ) شناخته می‌شود، سومین مکتب روان‌درمانی است
    « معنا‌درمانی » به عنوان مکتب روان‌درمانی با اصالت بخشیدن به جنبه وجودی انسان، ریشه‌های رفتار را در خود انسان جستجو میکند و بر این اساس، معنا را اصلی‌ترین وجه شخصیت انسان می‌داند و در این راستا بر این ایده و انگاره است که سه عنصر قوام بخش معناجویی و معناکاوی انسان و برسازندۀ معنای زندگی‌اند:
    عنصر اول: ارزش های خلاق، آفرینشگری و انجام کاری ارزشمند
    عنصر دوم: ارزشهای تجربی، دگر‌پذیری و مهر‌ورزی
    عنصر سوم: ارزشهای نگرشی، مواجهه عقلانی و واقعگرایانه با درد و رنج و پذیرش حضور در مصب ابتلاء
    فرانکل/ مکتب معنا‌درمانی، با تاکید بر اینکه « انسان از خود فرارونده » است، سنگ بنای شخصیت سالم را ارزشهای نگرشی می‌داند
    این مکتب بر این باور است که: آنچه آدمی را ناتوان کرده و از پا در می‌آورد، درد و رنج نیست، بلکه بی‌تابی و ناتوانی در مواجهه با آنهاست.
    در نظام فکري فرانکل تنها یک انگیزش بنیادي وجود دارد، یعنی «ارادة معطوف به معنا» و این، آنچنان نیرومند است که میتواند همۀ انگیزش‌هاي دیگر را در پرتو خود قرار دهد. در این نگاه و نگر، « درد و رنج » بمثابه نمایشگاه و جلوه‌گاه ارزش وجودي انسان‌اند. 
    به عبارت دیگر، درد و رنج، گردونه رشد استعدادها و چرخه شکوفایی شخصیت است، چه آنکه مواجهه انسان با وضعیتی اجتناب ناپذیر و یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر، در واقع فرصتی است برای لمس عالیترین ارزشها و ژرفترین معناهاي زندگی!
    بر این پایه، از اصول مهم معنا‌درمانی در این مکتب، تعالی جنبه وجودی انسان است در یک فرایند چهار محور:

    • توسعه فردی
    • جور دیگر بینی
    • افزایش تاب‌آوری
    • مثبت‌اندیشی
      ✓ چکیده آنکه، هسته بنیادین مکتب معنادرمانی، اين است كه؛
      همه نابسامانيهاى روانى، ریشه در آن دارد كه شخص معنايى براى زندگى خود نمى يابد و هدفى براى زندگى در سر ندارد. بنابراين، براى درمان – لا‌اقل – آن دسته از بيماريهاى روانى كه منشأ غذایی ندارند، بايد به شخص بيمار القاى معنا و هدف كنيم. اگر شخص هدف يافت، وضع روانى او بهنجار مى شود.
      با ورود معنا به زندگى همه خواستها و سلوك ما به يك هدف معطوف مى شود و سراپاى وجودمان طالب يك چيز مى شود. در واقع، تقريباً همه نابسامانيهاى روانى مربوط به بى معنا بودن زندگانى ماست و درمان همه اين نابسامانيها اين است كه معنايى به زندگى ببخشيم.

    ۴/۲- معنا‌درمانی مبتنی بر روانشناسی تحلیلی
    این مکتب  بیشتر با نام یونگ ( فیلسوف و روانپزشک آلمانی/ ۱۹۶۱-۱۸۷۵) گره خورده است و همراه  است
    یونگ، بیماری رایج عصر را « روان نژندی همگانی » می‌دانست و ریشه آن را نیز در « غفلت از ضمیر ناهشیار » می‌دانست و این باور بود که این غفلت هم برآیند دو عامل است:
    یکم: فقد ارتباط معنایی با گذشته
    دوم: فقد ارتباط معنایی با طبیعت
    یونگ بر این انگار و پندار بود که انسان امروز به نام خود‌آزاد‌سازی از قید و بند طبیعت ، اما دچار نقض غرض شده و از مادر خود و در نتیجه از ریشه های خود بریده و دچار گسستگی و تعلیق و نوعی روان‌نژندی شده است 
    بر این پایه از نظر او پا‌زهر و داروی درد تعلیق انسان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است، زیرا؛ قوام‌بخش احراز سلامت روان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است. و درست از این رو است که نسخه تجویزی او با هدف بازخورد سلامت روان، پناه‌گیری در سایه‌سار اسطوره و طبیعت است
    ۴/۳- روان‌درمانی مبنی بر روان‌شناسی مثبت‌نگر، این مکتب که با پایه‌گذاری « مارتین سلیگمن » ( روانشناس آمریکایی معاصر ) شناخته می‌شود، شاخه تازه‌ای از علم تجربی است که می‌کوشد تا:
    الف/ با بهره‌گیری ازچارچوب نظری اخلاق فضیلت ارسطویی
    ب/ و نیز به کمک  روش‌های پذیرفته‌شده رایج در جریان اصلی علوم تجربی انسانی به « چیستی شادکامی و چگونگی دست‌یازی به آن » پاسخی دهد. پاسخی که هم درخورِ زندگی انسان امروز باشد، و هم ریشه‌های سنتی تکاملی او را نادیده نگیرد
    شادکامی/ خرسندی به روایت سلیگمن، همپوشانیِ زیادی با مقوله «معنای شخصی دنیویِ» یالوم دارد. «هیجانات مثبت»  یکی از مقوماتِ خرسندی است.«شفقت  ورزیدن به خود»  و «سپاسگزاری»  از مصادیق هیجانات مثبت اند. سپاسگزاری از هستی پیرامون و طبیعت.
    ۴/۴- روان‌درمانگری وجودی
    روان درمانگری وجودی – شاید – از جمله مهمترین شاخه‌های روان‌درمانگری انسان‌گرایانه باشد
    موضوع این شاخه چنانکه از اسم آن برآمده و آشکار است، “وجود” است که مبدعش « رولو می = May Rollo » است.
    از « آروین یالوم » و نیز تا حدودی از « اریک فروم »  به عنوان این دسته از روان‌درمانگران می‌توان نام نام برد.
    این شاخه روان‌درمانگری – که روان‌درمانی وجود‌گرا یا اگزیستانسیال نامیده میشود –  بر این ایده و انگاره است که هر انسان دارای چهار دغدغه بنیادین است که از آنها به عنوان مسلمات هستی یاد می‌کنند، یعنی: الف/ مرگ،
    ب/ آزادی و مسولیت‌پذیری،
    ج/ تنهایی و غربت،
    د/ معنا و بی‌معنایی.
    بر پایه نگاه اینان، مسلمات چهارگانه، همانگونه که تهدید هستند و انسان را دچار چالش زندگی سوز میکنند، فرصت هم هستند و هر کدام بمثابه « واژه زیست » می‌توانند ظرفیتهایی در راستای بالندگی، بلوغ معنوی و توسعه فردی انسان باشند.
    اینان بر این باورند که معیار تیمار و بیمار انسان در نوع مواجهه با این دغدغه‌هاست
    در نگاه اینان، انسان سالم کسی است که:
    اولا: این چهار مسئله را جدی بگیرد و در آنها اندیشه کند و به دست فراموشی نسپارد.
    ثانیا:  با پذیرش این چهار دغدغه، اینها را به‌ گونه‌ای کند و در مواجهه با آنها دچار پریشانی و پاشانی و سرگردانی قرار نگیرد.
    و ثالثا: در محاسبات و مناسبات زندگی اجتماعی اینها را پیش چشم داشته باشد.

    شاعرانه‌ها و شهر سپهری – به توجه به برخورداری از یک دستگاه اندیشگی فلسفی – ذیل « روان‌درمانگری انسانگرایانه » قابل تحلیل و تفسیر است. و نه تنها رد پایی از شاخه‌های چهارگانه این مکتب را در دل خود دارد، بلکه گویا – آگاه و یا ناخودآگاه – در این حوزه سر از دیدگاهی در می‌آورد که به یک نظام ترکیبی/ تلفیقی نزدیک می‌شود.
    نخست نمونه‌هایی از شعر سپهری معطوف به هریک از شاخه‌های چهارگانه:

    ۱- روان‌درمانگری انسان‌گرایانه معنا‌گرا ( مکتب فرانکل )
    نمونه‌های اشعار:
    √ در گلستانه ( دفتر حجم سبز)
    « دشت هایی چه فراخ
    کوه هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
    من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
    پی خوابی شاید
    پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
    پشت تبریزی ها
    غفلت پاکی بود که صدایم می زد. . .
    پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
    چه کسی با من حرف می زد ؟
    سوسماری لغزید
    راه افتادم
    یونجه زاری سر راه
    بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
    و فراموشی خاک
    لب آبی
    گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است
    نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
    چه کسی پشت درختان است ؟
    هیچ می چرد گاوی در کرد
    ظهر تابستان است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پاک
    کودکان احساس! جای بازی اینجاست
    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست سیب هست ایمان هست
    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
    در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
    و چنان بی تابم که دلم می خواهد
    بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
    دورها آوایی است که مرا می خواند. »

    √ ساده رنگ ( حجم سبز )
    « آسمان آبی تر
    آب آبی تر
    من در ایوانم، رعنا سر حوض
    رخت می‌شوید رعنا
    برگ ها می‌ریزد
    مادرم صبحی می گفت :‌
    موسم دلگیری است
    من به او گفتم :
    زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
    زن همسایه در پنجره‌اش تور می بافد می‌خواند
    من ودا می خوانم گاهی نیز
    طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
    آفتابی یکدست
    سارها آمده اند
    تازه لادن ها پیدا شده‌اند
    من اناری را می‌کنم دانه به دل می‌گویم؛
    خوب بود این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود
    می‌پرد در چشمم آب انار: اشک می‌ریزم
    مادرم می‌خندد
    رعنا هم… »
    √ و نیز بندهایی از شعر «سایبان آرامش ما» ( آوار آفتاب ):
    « .. خود روی دلهره پر‌پر کنیم/ نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه/ نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور/ عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم/ …. / … / بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم / … / بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم، به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم/ برویم،برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم. »

    ۲- روان‌درمانگری انسانگرایانه مبتنی بر روانشناسی تحلیلی ( مکتب یونگ)
    به گواهی نامه‌های بازمانده از سپهری و نیز کتاب اطاق آبی، سپهری، شعر او یکبار هم میتوان ذیل نظام یونگ در مطالعه و بررسی گرفت.
    رد پای آموزه‌های روان‌درمانگرانه یونگ، بویژه در چهار دفتر پایانی هشت کتاب بطور پر رنگ دیده میشود، از جمله:
    ✓ در «صدای پای آب» به قصه نَسَب و خاطره جمعی اشاره می‌شود که ما/ انسانها میراث دار قوانین، خاطرات و صورت‌های ازلی هستیم که به نحو جمعی در میان آدمیان شکل گرفته و روان و نگاه ما را قوام بخشیده:
    « … اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/
    ( در ادامه می‌گوید: )
    طفل پاورچین پاورچین/ دور شد کم‌کم در کوچه سنجاقک‌ها/ بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون/ دلم از غربت سنجاقک پر. …
    ( در ادامه این مسیر آنچه در درازنای تاریخ گذشته را مرور می‌کند:)
    … همه روی زمین پیدا بود./ نظم در کوچه یونان می‌رفت/ جغد در «باغ معلق» می‌خواند./ باد در گردنه خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور می‌راند./ روی دریاچه آرام «نگین» قایقی گل می‌برد./ در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود./
    ( سهراب، در ادامه به سراغ روح می‌رود و می‌گوید)
    …. روح من در جهت تازه اشیا جاری است/ روح من کم‌سال است/ روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد/ روح من بیکار است.
    ( سپس، سپهری به سروقت مرگ و زندگی می‌رود و در انتها می‌گوید:)
     … کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ/ …/ کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم »

    در منظومه «مسافر»، این مضامین برجسته‌تر است و در آن، سهراب، سفری آفاقی و انفسی می‌کند، سوار بر بال تاریخ می‌شود و در تونل زمان به عقب می‌رود و نقبی به «ناخودآگاه جمعی» می‌زند:
    « سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد/ و ایستادم تا/
    دلم قرار بگیرد/ صدای پرپری آمد/ و در که باز شد/ من از هجوم حقیقت به خاک افتادم/ و بار دگر، در زیر آسمان «مزامیر»/ در آن سفر که لب رودخانه «بابل»
     به هوش آمدم/ نوای بربط خاموش بود/ و خوب گوش که دادم، صدای گریه می‌آمد/ و چند بربط بی‌تاب/ به شاخه‌های َترِ بید تاب می‌خوردند/ و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی/ به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»/ اشاره می‌کردند/ و من بلند بلند/ «کتاب جامعه» می‌خواندم/ و چند زارع لبنانی/ که زیر سدر کهن‌سالی/ نشسته بودند/ ‍مرکبات درختان خویش را در ذهن/ شماره می‌کردند.
    ( در ادامه می‌گوید: )
    … سفر مرا به زمین‌های استوایی بر/ و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت/ … و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
    وفور سایه خود را به من خطاب کنید/ به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف «طور» می‌آی/ و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است/ ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد/ و شاه‌راه هوا را/ شکوه شاه‌پرک‌های انتشار حواس/ سپید خواهدکرد/ برای این غم موزون چه شعرها که سرودند/ ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت/ ولی هنوز سواری است پشت باره شهر/ که وزن خواب خوش فتح قادسیه/ به دوش پلک تر اوست/هنوز شیهه اسبان بی‌شکیب مغول‌ها/ بلند می‌شود از خلوت مزارع یونجه/ …

    فقرات یاد شده، ناظر به ضمیر ناخودآگاه جمعیِ بشری است، که از دل سنت ادیان ابراهیمی، ادیان شرقی و حوادث تاریخی سر برآورده و  به صورت جمعی شکل گرفته و روان ما انسانهای پیرامونی را قوام بخشیده است

    ۳- رواندرمانگری انسانگرایانه مثبت نگر ( مکتب مارتین سلیگمن)
    در اشعار، مکتوبات و نحوه زیستِ سپهری، سخت ریزش کرده است. در« روشنی، من، گل ، آب» و «در گلستانه» می خوانیم:

    «چیزهایی هست، که نمی دانم/ می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد/ می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت/ پرم از راه، از پل، از رود، از موج».

    «دشت هايی چه فراخ‌/كوه هايی چه بلند/ در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد/…پشت تبريزی‌ها/  غفلت پاكی بود، كه صدايم می‌زد/…لب آبی/ گيوه‌ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب:/ من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هوشيار است!/ … در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور،»

    سپاسگزاری از هستی در این دو شعر موج می زند؛ پر از بال و پَر و فانوس و نور و شن و دار و درخت بودن؛ غفلت پاکی که پشت تبریزی ها فضا را آکنده؛  پاهایی که در آب واقع شده و خنکای آن دل انگیز و روح نواز است؛ تنی هوشیار و دلی مشحون از بیشه نور و دویدن تا ته دشت…

    سپهری به نیکی انس خود با طبیعت را بر می کشد و تاکید می کند که اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم. قدردانِ طبیعت و هستی بودن، در نگاه و نگرش سهراب برجسته است. در دیگر نوشته دلکش خود، از سفر به هند یاد می‌کند و به میلیون‌ها گرسنۀ روی زمین اشاره می‌کند، به درد و رنجی که می کشند؛ به بنارس اشاره می کند و مرده ها و بیمارها و فجایع دنیا. سهراب آنقدر در تاریکی مانده است که از روشنی حرف بزند و سپاسگزار هستی و طبیعت باشد. در شعر « ورق روشن وقت» ، شاعر از شقاوتی سخن می گوید که در  حضور شمعدانی ها آب خواهد شد و آسمانی که در لیوان آب می افتد؛ همچنین برای دوستان خود روزهایی پرتقالی آرزو می کند:

    « دشمنان من کجا هستند؟/ فکر می‌کردم/ در حضور شمعدانی‌ها شقاوت آب خواهد شد/ در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان من/ آب را با آسمان خوردم/… دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! »

    ۴- روان‌درمانگری انسانگرایانه وجودی/ اگزیستانسیال  ( مکتب اروین بالوم )
    به نظر می‌رسد، سپهری نیز – چنان روان‌درمانگران وجودگرا –  به گواه مکتوبات و اشعار «هشت کتاب»، دل‌مشغول مسلمات هستی چهارگانه بوده است.
    مرگ:
    سپهری مواجهه‌ای با مرگ دارد و از مرگ می‌گوید. اما جنس نگاه با نگاه متعارف، متفاوت است و به رنگ دیگری است
    سپهری مرگ‌اندیش است، اما نه از سر اضطرار و یا اخلاق. مرگ‌اندیشی سپهری، مرگ‌اندیشی فلسفی است. او در این مواجهه می‌کوشد تا – به تعبیر یالوم – از حجم تجربۀ نازیستۀ بکاهد و حوضچه اکنون را مغتنمی شمارد.
    در فقراتی از دفتر«صدای پای آب»، می‌خوانیم:
    « مرگ در ذهن اقاقی جاری است/ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید/ مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان/… مرگ گاهی ریحان می‌چیند/ مرگ گاهی ودکا می‌نوشد/ گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد/ و همه می‌دانیم/ ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است»
    «گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد» و «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.
    در دفتر«مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ » سخن می‌گوید.
    و نیز در شعر « از سبز به سبز/ دفتر حجم سبز »
    ✓ « من در این تاریکی/فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی ام را بچرد/من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را/زیر بارانی می‌بینم/که دعاهای
    نخستین بشر را تر کرد/من در این تاریکی/درگشودم به چمنهای قدیم/به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم/من در این تاریکی/ریشه‌ها را دیدم/و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
    و نیز در یکی از نامه‌های خود می‌‌گوید:
    «درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطۀ نگاه تعبیر کرد. در تاریک‌روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.»
    «اندوه تماشا»، «تراوش بی‌واسطۀ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریک‌روشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه مزه کردن و چشیدنِ « وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است
    تعابیری چنان:
    « پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ »، « معنا کردن آب برای بته نوری مرگ » و … جای درنگ جدی دارد.

  • طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری و روان‌درمانگری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۰، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۵، عرفان طبیعت محور/۱۱

    پیش از هر چیز، نکته در خور یا‌د‌‌آوری در چارچوب پی‌افزود – شاید – این باشد که:

    ۱- با هستی و نیز با طبیعت، دو‌گونه مواجهه می‌توان داشت. یکی، مواجهه گردشگرانه و تفرج‌انگیز. و دیگری مواجهه اندیشمندانه و تامل انگیز.
    مواجهه نخست، گر چه شایسته و گاه نیز بایسته و گشایش آفرین است، اما یک تفنن است.
    مواجهه دوم – اما – بایسته و شایسته تعهد و نوعی سبک و سلوک زندگی و از جنس هنر است.
    سبک و سیاق در مواجهه با طبیعت سپهری – به گواهی فرازهای یاد شده در گفتاورد پیشین – نوع دوم است.‌ وی – چنانکه گذشت – می‌گوید:

    « … صدبار در شعرهای خود واژه ” گُل” را به کار برده‌ایم، اما زیبایی دینامیک گل را هیچ با خود به فضای شعر نیاورده‌ایم. من هروقت طراوت پوست درخت چناررا زیر دستم احساس می‌کنم همان اندازه سربلندم که ملت‌ها به داشتن شاهکارهای هنری.
    دستی که می‌رود تا شاخه ای را از درختی بچیند، زیبایی و حقیقتی چنان نیرومند و رها می‌آفریند که در هر قالب هنری‌اش بریزی، قالب را در هم می‌شکند. هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به “ساختن” می‌گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده‌ایم، لبریز شده‌ایم.نیمه راهِ دریافت، گریز می‌زنیم، و با آفرینش هنری خستگی در می‌کنیم. …. » ( هم: هنوز در سفرم، نامه‌ سپهری به یکی از دوستانش، شهریور۱۳۴۱ )

    و چنین است که:
    « تماشا» – چنانکه خود زاییده « شناوری » است، زاینده «شهود» است.
    سه‌گانه « شهود، تماشا و شناوری »  فرایند نوعی تجربه زیبا شناسانه است که در زبان او به « تراوش بی‌ واسطه نگاه » تعبیر شده و می‌شود. بخوانید:
    « …. مرگ پدر مرا از من بازنگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکه‌ای است از هماهنگی بزرگ… پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوض‌خانه. بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد…گاه می‌شد می‌خواستم دردرختان فروروم، سنگ‌ها را درخودبغلطانم…اندوه تماشا کناررفته‌بود و جای آن تراوش بیواسطه نگاه نشسته‌بود… صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت…انگار درپناه سنگ می‌توان در پناه ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی یکی شدم….پرنده نقاشی شده باید بیرون از زمان بپرد همچنانکه گل نقاشی باید در ابدیت روئیده باشد. » (نک: هنوز در سفرم، پاسخ به تسلیت‌نامه‌ها در پیِ مرگ پدر )

    ۲- سپهری هر چه در کشف و شهود خود پیش می رود، طبیعت برای وی عظیم تر و بزرگتر می گردد چنانچه منظومه های پایانی وی پر است از تصویر های تازه از طبیعت. میگوید: ” صدای پر بلدرچین را،‌رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی” را می.شناسم و خوب می دانم: “ریواس کجا می روید،‌ کبک کی می خواند،‌ باز کی می میرد” و …..
    وی – به گواهی میراثی که روایت تجربه زیسته اوست –  پله های عرفان را با گذر از طبیعت طی می کند. خدای او لای شب بوها است، پای آن کاج بلند،‌ روی آکاهی آب،‌ روی قانون گیاه.
    زیستن در این وضعیت، به معنای آگاهی پویا و مانای از هستی است. چنانکه هایدگر هم – برابر روایت کتاب « هستی و زمان» – بر این نگاه و نگر بود. به سروده بیدل :
    « به هر چه طرف‌ کنندت رضا غنیمت دان/ ز‌ کارگاه فنا و بقا چه می‌جویی؟»

    ۳- سپهری ، بمثابه سالک از تجربه‌ای می‌گوید که فرآورده فرایند « شناوری در رنگهای فطری» ( د/ حجم سبز، ق/ ورق روشن وقت)و از پایه‌های اساسی رواقیگری است
    آهنگ رواقیگری در «هشت کتابِ» به شدت طنین‌انداز است. برای مثال به این فقرات درخشان دقت کنید:

    « و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از درِ خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانونِ درخت/ و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت/ و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون می‌شد/ و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشۀ دریاها/ و نپرسیم کجاییم،/ بو کنیم اطلسی تازۀ بیمارستان را/ و نپرسیم که فوارۀ اقبال کجاست؟/ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است» ( صدای پای آب)

    « مهری! در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی.
    در صدایت مهر بود و نوازش بود.
    هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه‌هامان را می‌گشاییم و یکدیگر را صدا می‌زنیم و صدا زدن چه خوش است.
    صدایی نیست که نپیچد و پیامی نیست که نرسد.
    هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
    من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
    زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
    دست به پیرایش جهان نزنیم.
    دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
    به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
    و او در نیافت.
    گاه از خود می‌پرسم: پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پر خواهدشد. راستی چه هنگام!
    کار من تماشاست و تماشا گواراست.
    من به مهمانی جهان آمده‌ام. و جهان به مهمانی من.
    اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت.
    اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.
    شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !
    من از همهٔ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
    نگاه را تازه کرده‌ام.
    من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.
    من هر آن تازه خواهم شد.
    بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد
    تا ببینی روانِ من هر بار در شور تماشا چه می‌کند.
    دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌گردد. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند.
    من این را دیر دریافتم و سخت باورم شد.
    چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید و قطره‌ها دریا خواهد شد.
    نپرسیم و با خود بمانیم و درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمانِ خود بتابیم و خویشتن را پهنا دهیم و اگر تنهایی از نفس افتاد در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.» (بخشی از نامه سپهری به دوستش مهری، اردیبهشت ۱۳۴۲)

    ۴- مواجهه‌ای چنان و زیستی چنین در متن و عین زندگی – به گواهی فرازهایی که بر‌ نبشته و بر خوانده شد – پی‌آمدهایی داشته و جلوه‌هایی دارد، از جمله:

    • راز‌ورزی و زندگی بی‌پرسش
    • وارستگی از آز و نیاز و نیز ترس و هراس ( وارستگی از دیده شدن )
    • رضایت‌مندی از هستی ( پذیرش هستی چنان که هست)
    • قناعت و بسنده سازی بر استعدادها و منابع درونی

    و …. در این میان – اما – آنچه در کانون اندیشه رواقی‌گری جای دارد و جاری است – شاید – نوعی تقدیر‌گرایی است

    ۵- «تقدیرگرایی» در رواقی‌گری و در تجربه اندیشه شاعرانگی سپهری هرگز به معنای باز‌ایستادن از تلاش و  بیعاری، بیکاری و بیهوده‌گرایی نبوده و نیست. بلکه به معنای تن دادن در برابر دریای هستی و بسنده‌سازی بر داشته‌ها  و در نتیجه پرهیز از کوشش بیهوده و وارستگی از  طلب «روزی ننهاده»  کردن است. به تعبیر مارکوس اورلیوسِ/ مارک اورل ( فیلسوف رومی رواقی قرن دوم م ):
    «ذهنِ خود را متوجه چیزهایی نکنید که در اختیار ندارید. موهبت‌هایی را بشمارید که واقعا دارید و فکر کنید که اگر آن‌ها را نداشتید چقدر آرزومندشان بودید. ولی مواظب باشید، آنقدر برایشان ارزش قائل نشوید که اگر مجبور شدید از دستشان بدهید، به درد سر بیفتید».

    ( به مثابه پاورقی):
    « مارکوس اورلیوس و سنکا » دو تن از حکیمان رواقی یونانی هستند که گوشه‌ای از ایده و اندیشه رواقی آنان  در کتاب  « رواقی گری: فلسفۀ زیستنِ خردمندانه » باز‌تاب یافته است. نویسنده ( جوناس سالزگبر ) در این کتاب ( با ترجمه: سینا بحرانی ) به نقل از آنان آورده است:
    « ای جهان، من هم راستا با تمام نت های هماهنگیِ فوق العادۀ تو هستم. برای من  هیچ چیز زود نیست، هیچ چیز دیر نیست، اگر برای تو بهنگام است. ای طبیعت، هر چیزی که فصول تو ارائه می دهند برای من ثمر است».
    « ما هیچ میدانی برای تحسین خود نداریم،  چنان که گویی در احاطۀ دارایی هایمان هستیم؛ همۀ آنها به ما قرض داده شده اند.  می توانیم به کارشان بگیریم و از آنها لذت ببریم ولی کسی که این هدیه را به ما داده خودش تصمیم می گیرد تا کی در اختیار ما باشند. وظیفۀ ما این است که این هدایایی که برای زمانی نامشخص در اختیار ما قرار داده اند را آماده نگه داریم و هر وقت فراخوانده شدند بدون هیچ گلایه ای پسشان دهیم. فقط یک بدهکار بی شرم به طلبکار خود توهین می کند».
    نویسنده در این کتاب از قول مارکوس اورلیوس می نویسد:
    «چیزی را نخواهید که مالِ شما نیست. قدردانِ چیزی باشید که واقعاً دارید. همیشه آماده باشید که چیزی که به شما داده شده است را پس بدهید و بابت زمانی که برای شما بود، قدردان باشید. چه قانونِ ساده‌ای! بیایید آن را در ذهنمان حک کنیم».
    و در ادامه از قولِ سنکا می‌آورد:
    «بزرگ‌ترین موهبتِ بشر در درونِ ماست… یک انسانِ خردمند از بختِ خود راضی است. هر چه باشد در آرزوی چیزی که ندارد نیست.»
    این سخنان آدم را به یاد شمس می‌اندازد!
    گویی شمسِ رواقی اندیش نیز در حال و هوای  سنکا و مارکوس اورلیوس دم می زده، آنجا که میگوید:
    «مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مراد در بی‌مرادی همچنان درپیچیده است. در آن بی‌مرادی امید مراد است، و در آن مراد غصۀ رسیدن بی‌مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که رسید صحّت فردا. و آن روز که نوبت صحّت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن» .
    اشارۀ شمس به گذرا بودنِ غم و شادی و بیماری و صحّت و دعوت به عبور کردن از آن‌ها رنگ و بوی
    رواقیِ آشکاری دارد و با تاکید مارکوس بر شمردن و قدردان داشته ها بودن، تناسب زیادی دارد. ( پایان پاورقی )

    ۶- بدین نگاه و نگر، بایسته و باز‌خورد تقدیر‌گرایی رواقی بر‌آمده از طبیعتگرایی – به گواهی میراث سپهری – مهندسی تدبیر بر تقدیر است
    روشن شدن این گزاره ناگزیر از بیان نکاتی است:
    ۶/۱- نکته نخست آنکه:
    در این جغرافیای گفتاری، کلید_واژه طبیعت – تنها – ناظر و به معنای مجموعه‌ای از پدیدارها و رخدادهای پراکنده بیرونی نیست. بلکه مراد، واقعیتی است که – دست کم – قابل تجزیه به سه بخش است: پدیده، انرژی و توان نهفته در آنها و نیز قواعد و قوانین جاری در و بر آنها
    یعنی: طبیعت، ناظر بر مجموعه‌ای از پدیده‌ها، سیستمها و نظم و راز است. ( این مجموعه در این گفتاورد « تقدیر » نامیده می‌شود )
    ۶/۲- بدین ترتیب، هستی – چون برخوردار از نوعی همبستگی، هارمونی هندسی و موسیقیایی،  توازن، جمال و کمال است و این امور، ویژگیهای وجودی، ساختاری و ابژکتیو هستند – پس جهان زیبا و به مثابه یک اثر هنری است.
    ۶/۳- از اجزاء طبیعت، یکی هم « انسان » است که دارای ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی است. از جمله: عقل و اراده، توان عصیان بر حد و حصر و نیز توان بر دوگانه کران‌ سوزی و کران سازی
    ۶/۴- مواجهه با جهان نظم و راز – افزون بر دستاوردهای تجربی و علمی –  مدرسه‌ و مکتبهای فلسفی گوناگون و فراوانی را به بار آورده و به ارمغان گذارده است  و این چشمه، همچنان در جوشش و زایایی است. از جمله این فلسفه‌ها، رواقی‌گری است.
    ۶/۵- رواقی‌ها در این مواجهه دارای سه مبنا هستند:
    الف/ جهان به مثابه اثر هنری، یک کل یکپارچه، ساختاری هندسی و موسیقیایی دارد و نظامند و لازمند است.
    ب/ جهان بی‌تردید و بلا استثنا سیستماتیک است و با قانون اداره می‌شود ( و هیچ چیز تصادف و اتفاق نیست)
    ج/ ویژگی ذاتی انسان عقل و وظیفه او هم شهود این اثر هنری است
    در این نگاه که:
    ✓ طبیعت در خلقت دارای ویژگی ذاتیِ نظم و راز است ✓ و انسان نیز – به عنوان جزیی از این مجموعه –  از مدل طبیعت در خلقت پیروی میکند ( و این معنای فطرت است )
    بنا بر این، فضیلت و اخلاق سلامت، زندگی وفق طبیعت است. و این معنای « تسلیم برابر هستی » است.
    نماد و نمود این گزاره در زیست انسانی « عقلیگری » است. خردورزی در جان  ( تامل درونی )، خرد‌گرایی در جهان ( تفکر در مناسبات بیرونی )
    ۶/۶- ره‌آورد راهبردی و از آموزه‌های کاربردی این نگاه ، یعنی تسلیم در برابر هستی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است.
    ۶/۷- به این ترتیب، زندگی وفق طبیعت و به تعبیر سپهری: « شناوری در رنگهای فطری » که فضیلت و عین اخلاق سلامت است، دو جلوه دارد:
    الف/ تسلیم در برابر هستی و مهندسی تدبیر بر تقدیر که – در واقع – عبارت است از پذیرش نظام سیستمها و تن دادن بدانها در گستره زندگی و این یعنی رعایت حرمت دانشوری و دانشگری
    ب/ نظامندی اراده آزاد انسان در چارچوب نظام سیستمها. یعنی: گر چه انسان دارای « اراده آزاد »  است، اما این اراده در جهان واقع تخته‌بند نظام سیستمهاست. به این ترتیب، انسان محدود و محصور هست، گر چه البته مجبور نیست.

    ۷- طنین رواقیگری در شاعرانه های سپهری
    رواقیگری در میراث و نیز در شاعرانه های سپهری و از جمله در هشت کتاب – گر چه چنانکه آشکار است، به شیوه آثار فلسفی فیلسوفان تبیین نشده است، اما – طنین روشن، دلکش و پر و پیمانی دارد، بدانگونه که وی را در ردیف فیلسوفان رواقی اندیش قرار می‌دهد. نا‌گفته پیداست که بازیابی و باز‌خوانی همه آنها،فرصتی ویژه میخواهد. در اینجا دو دسته از آن فرازها آورده می‌شود:
    دسته اول: ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی،  معنویت گیتی‌گرایانه و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    • « هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن » ( صدای پای آب)
    • « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم » ( همان)
    • « رستگاری نزدیک است/ رای گل‌های حیاط» ( د/ حجم سبز،ق/ روشنی، من گل، …)
    • « زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست/
    • ایمان هست/ آری/ تا شقایق هست، زندگی باید کرد …» ( همان، ق/ در گلستانه)
    • « یک نفر دیشب مرد/ و هنوز/ نانِ گندم خوب است/ و هنوز/ آب می‌ریزد پایین/ اسب‌ها می‌نوشند …»
    • و نیز: « قطره‌ها در جریان/ برف بر دوش سکوت/ و زمان روی ستون فقرات گل یاس…» ( همان، جنبش واژه زیست)
    • « و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد » ( همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم: ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و  پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. نمونه فرازهایی را بنگرید:
    ✓ « برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم » ( د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    ✓ « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس » ( صدای پای آب )
    ✓ و از همین روست که در نامه‌ای ( با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری ) آورده است:
    « گاه از خود می پرسم؛
    پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
    کار من تماشاست و تماشا گواراست.
    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که  می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»
    ✓ و نیز در نامه دیگری ( با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی ) می‌نویسد:
    « …بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. … »
    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:
    « …… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
    من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
    زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
    دست به پیرایش جهان نزنیم.
    دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
    به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
    و او در نیافت. …. »
    بدین بیان، بند‌پاره: « زندگی، سیبی است  …‌» – شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد و چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و نیز چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت و بنا بر این زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست !

  • پاگشایی نوروز

    پاگشایی نوروز

    اسفند است و
    زمستان  – در زمزم سرخ غروب –
    پا به ماه بهار
    سنت است این،
    هم‌نفس!
    محض هستی
    تا پا گشایی « نو‌روز »
    پرده‌ها
    در نشت عطر نسیم
    ایدون باد
    دهان وزش پر از غنچه‌های سیب_آهنگ!

  • آیه نور: رقص روشنایی و معنا

    آیه نور: رقص روشنایی و معنا

    ۱- آیه نور، به مثابه نمایشگاهی از نگارگری و نقاشی با شکوه، یکی از مینیاگرانه‌ترین آیات قران است
    «نور» از مهمترین کلید واژه های قرآن است که در آیه ۳۵سوره نور «آیه نور» به عنوان « تعبیر »ی از خدا به کار رفته و پنج بار تکرار شده است.
    نور – با توجه به کاربردی که در قران دارد، از جمله در آیات: بقره/ ۲۵۷، نساء/ ۱۷۴، مائده/ ۴۶-۴۴، انعام/ ۱۲۲، ابراهیم/ ۱ و ۵، شوری/ ۵۲، صف/ ۹-۸ و … می‌تواند معطوف به گوهر هستی و فراتر از وجود باشد و بر این پایه، ظلمات و یا سیاهچاله‌های زیستگاه کهکشان‌ها را هم پوشش خواهد داد.

    ۲- جانمایه آیه : تمثیلی در معرفی خداوند?
    خدای جاری در هستی ≠ خدای مرده ( یدالله مغلولة)

    ( به مثابه پاورقی: کاربرد مثل در متن وحیانی
    الف/ کاربرد ادبی = ضرب‌المثل: کذلک یضرب‌الله الامثال …
    ب/ کاربرد … امثال به معنای انداد = شبیه‌نمایی: و لاتضربوا لله الامثال … نحل/ ۷۴ )

    ۳- تحلیل آیه/ معنا یابی نور
    متن وحیانی در پیوند با تعریف و تبیین خدا/ امر متعال / هسته مرکزی هستی، بسته‌های چندی از آیات دارد،
    بسته اول: آیات تنزیه، لیس کمثله شی …
    بسته دوم : آیات توصیف ( توصیف ذات و توصیف افعال ) الحی القیوم … و ….
    بسته سوم: آیات تعبیر. آیاتی که گونه‌ای تعبیر از امر متعال دارند، چنان:
    ✓ کل یوم هو فی شأن
    ✓ و کانه عرشه علی الماء
    ✓ یحول بین المرء و قلبه
    ✓ و …
    میانگین معنایی این آیات در پیوند با امر قدسی و امر متعال، عنصر « حیات و حرکت » است.

    ۴- با توجه به چنین معنا و مفهومی، کلید-واژه « نور » – شاید – معنادار باشد و خبر از آن داشته باشد که: « ناموس هستی و گوهر و جوهر هستی، نور » است. الله نور السموات و الارض …

    ۵- شایان درنگ، گستره کاربرد « نور » در متن وحیانی است. در این متن « نور » به گونه مشکک، متکثر و در طیف وسیعی به کار رفته است. از نور ماه ( یونس/ ۵، نوح/ ۱۶) که حسی و مادی است تا نور ایمان و الهام و اشراق ( انعام/ ۱۲۳، حدید/ ۲۸) که فرا‌حسی و غیر مادی است

    ۶- بدین نگاه و نگر، آیات نور، متضمن زیست_جهانی‌ هستند که – شاید –  بتوان بازخوانی آن را چنین در  چکیده آورد:
    جهان بمثابه یک میدان واحد و پیوسته با چگالی متغیر تعریف می‌شود که در آن آگاهی، بخش جدایی ناپذیر ساختار آن است. جهانی برخوردار از نظم و رازی بی‌نهایت پیچیده از پدیده‌های ارتعاشی که بی‌گمان، به یک فکر بزرگ شبیه است تا به یک اَبَر ماشین غول‌آسا.
    ( در این رابطه شاید بتوان از چهار بسته وحیانی کمک گرفت:
    ✓ آیات نظام آیه‌ای هستی
    ✓ آیات نظام اسمایی هستی
    ✓ آیات نظام تقدیر و سنن
    ✓ و – بویژه –  آیات نظام هوشمندی هستی.رک: نحل/ ۶۸، فصلت/ ۱۲، زلزله/ ۵)

    ۷- بر این پایه، در میانه جدال فلسفی- کلامی « اصالة الوجود / اصالة الماهیة » شاید نظر سومی قابل تامل باشد، همان که بر ذهن و زبان سهروردی جاری شده و تبار از حکمت خسروانی ایران باستان میگیرد

    ۸- بدین ملاحظات، اینک بار دیگر، آیه را در درنگ گیریم:
    الف/ ترجمه آیه:
    خدا، نور آسمانها و زمین ( رشته رمز شفافیت و گوهر نمایش و آشکارگی فیزیک ) است. مثال نور او چنین است: قندیلی را ماند که در آن چراغی است و آن چراغ، درون حبابی است و آن حباب، چنان ستاره‌ای است در آذرخش. و آن فروغ و فروزش، از درخت خجسته زیتونی فرامرز است. با روغنی به شدت زلال و شفاف که پیش از لمس هر گونه آتش، خود گوهری درخشنده است، – آری درختی برخوردار از گوهر روغنی با چگالی بالای نور!
    خدا – هر که را بخواهد – در ربایش هدایت این نور در آورد.
    خدا برای مردم مثل‌‌ها می‌زند.
    و نیز خدا به هر چیزی دانا است.
    ب/ تصویر تمثیل
    تمثیل را – با توجه به ترکیب آیه – به تصور و تصویر درآورید!
    فراز اول از ترکیب « مضاف و مضاف الیه/ نور السموات و الارض » به عنوان « خبر= گزاره » برای « الله » که در موضع « مبتدا = نهاد » است. ترجمه این فراز، این است که: « خدا، نور آسمانها و زمین است »
    گزاره « خدا، نور ….. » به چه معناست؟ به نظر می‌رسد این گزاره حامل دو تصویر و تصور است:
    یکی، اینکه: آسمان‌ها و زمین ( = جهان فیزیک ) – گر چه مخلوق و معلول خدا، اما – دور افتاده از ساحت الوهی و جهان متافیزیک، کاملا تاریکِ تاریک است و تنها در پرتو نور خدا دیده میشود.
    و تصور و تصویر دیگر اینکه: آسمانها، زمین و جهان فیزیک، استمرار وجودی خدا و کشاله نور او – و چنان شعله آتش – دارای گوهری نوری است.
    تصویر و تصور اول بر پایه نوعی دوئالیسم و ثنویت، بین فیزیک و متافیزیک مرزبندی میکند. متافیزیک را سراسر نور می‌داند و فیزیک را تاریک تاریک. در این تصویر و تصور، فیزیک تنها در پرتو نور متافیزیک قابل رویت، مشاهده و در تماشا می‌شود.
    اما در تصویر و تصور دوم، هر گونه دوئالیسم و ثنویت، یاوه و بی‌معناست. در این تصویر، فیزیک،نوعی نور کثیف است و به مثابه انگشت اشاره به نور فرا‌دست است.
    و شاید تصویر دوم، مدلول آیات فراوانی از این دست باشد که: « هو الاول و الاخر و الباطن و الظاهر »
    ج/ تصویر دوم معنای صورت تمثیل
    به نظر می‌رسد که ادبیات آیه، اهنگ و آواشناسی کلمات و موسیقی کلام در تمثیل، با تصویر دوم سازگار‌تر باشد
    بر پایه این تصویر و تحلیل، می‌توان گفت:
    کل آفرینش، تجلی الهی است. این وجه « الظاهر » خداوند است. در این تصویر، « هستنده‌ها و هستومندها»، تجلی « هستِ مطلق » هستند. « هستِ مطلق » چون به دلیل شدت ظهور، رویت پذیر نیست، در لایه‌هایی از حجاب درآمده و به خود صورت میگیرد تا رویت پذیر شود. به تعبیر سپهری: « در ما دست زمین گوهر ناپیدایی است/ که رسولان همه از تابش آن، خیره شدند/ پی گوهر باشید/ …. » ( حجم سبز، سوره تماشا)
    عارفان گفته و می‌گویند:
    جهان، جانی دارد که ساحتِ او از هر چه صورت و فُرم، پیراسته و برتر است. به رغم آن، اما، این جان جهان، در حجاب صورت می‌شود و بدین ترتیب خود را قربانی میکند تا دیده شود و در دسترس قرار گیرد. باز به تعبیری از سپهری:
    « شب سرشاری بود/ رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت/ دره مهتاب اندود/ و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود/ … » ( حجم سبز، از روی پلک شب)

    ۹- بر پایه تحلیل تصویر بر‌آمده از تمثیل نور ( بر نوشته در بند/۸ )، بنا بر این، تئوری « اصالة النور » می‌تواند و بلکه باید در متن و عین زندگی رد پا و اثر وضعی داشته باشد، از جمله:
    الف/ در حوزه نظر و راهبرد
    بر پایه نظریه « اصالة النور » هستنده‌ها و هستومندها – به حکم اینکه – تجلی هستِ مطلق هستند، بنا بر این ماهیت و واقعیت نوری دارند و در این میان، انسان هم با توجه به اینکه بخشی از هستی است، چنان سایر اجزاء هستی چنین است و از گوهر نور برخوردار است. به تعبیر شاعرانه سپهری: « و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده‌ام » ( آوار آفتاب، آوای گیاه)
    ب/ در حوزه عمل و کاربرد:
    ۱/ب: نو زایی، تازه سازی و دم‌زیستی/ تولد
    بایسته نگاهی این چنین – که گوهر هستی نور است و بی‌امان در حرارت و حرکت و بنا براین تا همیشه در پویه سمت شکوفایی – تولد دمادم است. آدمی در لحظه باید در باز_تولد خود باشد، بندهای فراوانی از شاعرانه‌های سپهری در صدای پای آب، باردار چنین آموزه‌ای است:
    « … من به آغاز زمین نزدیکم/ نبض گل ها را می‌گیرم/آشنا هستم با/ سرنوشت تَرِ آب/ عادت سبز درخت/روح من در جهت تازه اشیا جاری است/ روح من کم سال است/ روح من گاهی از شوق سرفه‌اش می‌گیرد/
    روح من بیکاراست/ قطره‌های باران را ، درز آجرها را می‌شمارد/ ‌روح من گاهی مثل یک سنگِ سر راه
    حقیقت دارد …/ …
    …. زندگی، آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است/ رخت را بکنیم/ آب در یک قدمی است/ …
    … لب دریا برویم/ تور در آب بیندازیم/ و بگیریم طراوت را از آب/ …
    … پرده را برداریم/ بگذاریم که احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ،زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند/ بگذاریم غریزه پیربازی برود/ کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد/ بگذاریم که تنهایی آواز بخواند/ ….
    … پشت دانایی اردو بزنیم/ دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم/ صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید، متولد بشویم/ هیجانها را پرواز دهیم/ روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم/ آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی، ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم … » ( صدای پای آب )
    ۲/ب: آفرینندگی، نوآوری و توسعه/ تولید
    پژواک، طنین و بازتاب تولد در جان، تولید در جهان است. اثر وضعی انسانی که دمادم در تولد است، تولید است. چه آنکه یکی از مولفه‌های زیست‌جهان فرایند این نگاه و نگر این است که: « داستان آفرینش، آفرینش داستان » است. از آفرینش اندیشه و انبساط جان تا کاوش زمین و آباد‌سازی جهان. برابر آیات « سفر پیدایش »: رسالت ( و در واقع فلسفه وجودی و معنای زندگی) انسان، « اتمام کار نیمه تمام آفرینش است » همان که در ترجمه قرآن، چنین آمده است: « هو الذی انشاکم من الارض و استمرکم فیها » ( هود/ ۶۱ )
    سهراب هم، آنجا که در فضای یونگی از « پای پوش نبوت » و « سوره تماشا » سخن می‌گوید، در واقع در اندیشۀ تکمیل کار نیمه تمام آفرینش است، چنان « نیکوس کازانتزاکیس » نویسنده رمان « زوربای یونانی ». نیکوس در فقره ای از « گزارش به خاک یونان » با تاکید بر اینکه: کلام خداوند محدود به متن مقدس موجود نمی‌باشد، خود « سِفر آفرینش » آفریده و در آنجا می‌نویسد:‌
    « من کتاب مقدس خود را دارم، که آنچه را کتاب مقدس دیگر فراموش کرد، یا جرئت نکرد بگوید، می گوید. آن را می گشایم و در سِفر آفرینش می خوانم: خداوند جهان را آفرید و به روز هفتم استراحت کرد. در آن وقت، واپسین آفریده اش – انسان – را صدا کرد و گفت:‌ پسرم اگر دعای خیرم را می‌خواهی، به من گوش کن. جهان را آفریدم اما از تمام کردن آن غفلت ورزیدم. نیمه کاره رهایش کردم. تو آفرینش را ادامه بده. جهان را شعله‌ور ساز، آن را به آتش بدل کن و به منش بازگردان. آن را بدل به نور خواهم کرد. »
    برابر نگاه او، انسان باید کار نیمه تمام خداوند را دنبال کند و خلاقانه، اراده انسانیِ خود را اعمال کند و نقش خود را بر صحیفه هستی زند و به آفرینشگری ادامه دهد.
    و این – برابر روایت اسرار التوحید گویا – ترجمان اندیشه « ابو سعید ابی‌الخیر » است. چنانکه در شاعرانه‌های حافظ و محمد اقبال لاهوری آمده است: « عالمی از نو بیاید ساخت و از نو آدمی » و سپهری نیز می‌گوید:
    « بیایید از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم/ به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم/ هر لحظه رها سازیم/ برویم/ برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم …» ( آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم )