سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۱، درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۶، عرفان طبیعت محور/۱۲ ( پیافزود/۲: طبیعتگرایی، رواقیگری و رواندرمانگری)
نظام اندیشگی سپهری – به مثابه فلسفه رواقیگری – آبستن نوعی از رواندرمانگری است.
پیش از تحلیل گزاره نخست، درآمد.
درآمد:
یک/ به نوشته استاد ملکیان:
در روزگار ما – بویژه از آغاز قرن بیست و یکم – به دلیلِ ناکامیِ سایرِ روشهایِ درمانی، فلسفه درمانی رایج شده است؛ یعنی رواندرمانگران، رواندرمانگری میکنند امّا نه با آموختههایِ روانشناسانه بلکه با آموختههایِ فلسفی. حالا ممکن است کسی با آموختههایِ شوپنهاور درمان کند وکسی دیگر با آموختههایِ سایرِ فیلسوفان. اصلاً به این نوع درمان، “فلسفهدرمانی” میگویند که الان در آمریکا و انگلیس وجود دارد. چندی پیش در مقالهای دیدم که نویسنده مدعی بود که به زودی همینطور که کشیشان دربرابرِ رواندرمانگران عقب نشستند، رواندرمانگران کلاسیک ( رواندرمانگرانی که خاستگاهِ کارشان، روانشناسی است ) باید تسلیمِ رواندرمانگرانی بشوند که خاستگاهِ کارشان، فلسفه است.
فهم من این است که؛ رواندرمانگرانی که با روشهایِ غیرِ فلسفی درمان میکنند تا یک حدی جلو میروند، اما از یک جایی به بعد که مشکلِ عمیقتر میشود، رواندرمانگران که هیچ، روانپزشکان هم موفق نیستند.
✓ بر این پایه است که کسی چنان اروین یالوم در کار و بار رواندرمانگری موفق است. زیرا وی بدون اینکه اسمی از رواندرمانگریِ فلسفی بیاورد، از آموزههایِ فلسفی در رواندرمانگری استفاده میکند. یالوم در جایی میگوید: من همیشه به دانشجویانِ خودم میگویم اگر رواندرمانگری فقط کتابهایِ روانشناسی و رواندرمانگری بخواند، مطلقاً رواندرمانگر نمیشود
✓ فیلسوفانی که این ویژگی را دارند که بتوانیم از آموزههایشان برایِ درمانِ روان استفاده کنیم؛ اینها هستند:
1) سقراط
2) فیلسوفانِ رواقی
3) اپیکور
4) اسپینوزا
5) فیلسوفانِ اگزیستانسیالیست و
6) حکیمانی مثلِ مونتین ، لارشفوکو و پاسکال
۷) ودر اگزیستانسیالیستها در شاخهیِ الهی کرکگور،گابریل مارسل و در اسپانیا اونامونو و…
۸) و در فیلسوفان الحادی هم هایدگر و سارتر (و به طور غیر دقیق یاسپرس) و کامو.
دو/ روانشناسی یک علم است ولی رواندرمانگری یک فن است. روانشناسی مثل خونشناسی، عصبشناسی، فیزیولوژی، زیستشناسی و … علم است. رواندرمانگری – اما – مثلِ پزشکی، مهندسی، مدیریت و …. فن است. و نیز مثل روانپزشکی. منتها فرق روانپزشکی با رواندرمانگری این است که روانپزشک دارو درمانی میکند. ولی رواندرمانگر با روشهایِ غیرِ دارویی، معنا_درمانی میکند
روان درمانگری مکتبهای گوناگون دارد، از جمله:
۱- رواندرمانگریِ روانکاوانه:
که کارِ « فروید و نوفرویدیها » است. رواندرمانگریِ روانکاوانه، از راهِ بازگرداندنِ فرد، به دورانِ کودکی درمان میکند، چرا که فروید بر این باور بود که همهیِ مشکلاتِ روانی آدم به دورانِ کودکی باز میگردد.
۲- رواندرمانگریِ رفتار گرایانه:
مثلِ « اسکینر و واتسون » و … که با تغییرِ رفتار، رواندرمانگری میکنند.
۳- رواندرمانگریِ فراشخصی:
یعنی دیدگاههایِ کسانی چنان «کِن ویلبر» و شاگردانش. روشهای این نوع رواندرمانگری هنوز از عنوان روشنی برخوردار نیست.
۴- رواندرمانگریِ انسانگرایانه:
رواندرمانگریِ انسانگرایانه بر این ایده و اندیشه است که انسان با آرمانهایش درمانپذیر است. این نوع رواندرمانگری میگوید ما به حال و گذشته افراد کار نداریم، بلکه به اهداف و آرمانهایشان کار داریم
روان درمانگری نوع چهارم/ انسان گرایانه نیز شاخههای چندی. از جمله:
۴/۱- مکتب معنادرمانی مبتنی بر روانشناسی هستیگرا
این مکتب که به نام « ویکتور فرانکل » ( روانپزشک و عصبشناس اتریشی/ ۱۹۹۷- ۱۹۰۵ ) شناخته میشود، سومین مکتب رواندرمانی است
« معنادرمانی » به عنوان مکتب رواندرمانی با اصالت بخشیدن به جنبه وجودی انسان، ریشههای رفتار را در خود انسان جستجو میکند و بر این اساس، معنا را اصلیترین وجه شخصیت انسان میداند و در این راستا بر این ایده و انگاره است که سه عنصر قوام بخش معناجویی و معناکاوی انسان و برسازندۀ معنای زندگیاند:
عنصر اول: ارزش های خلاق، آفرینشگری و انجام کاری ارزشمند
عنصر دوم: ارزشهای تجربی، دگرپذیری و مهرورزی
عنصر سوم: ارزشهای نگرشی، مواجهه عقلانی و واقعگرایانه با درد و رنج و پذیرش حضور در مصب ابتلاء
فرانکل/ مکتب معنادرمانی، با تاکید بر اینکه « انسان از خود فرارونده » است، سنگ بنای شخصیت سالم را ارزشهای نگرشی میداند
این مکتب بر این باور است که: آنچه آدمی را ناتوان کرده و از پا در میآورد، درد و رنج نیست، بلکه بیتابی و ناتوانی در مواجهه با آنهاست.
در نظام فکري فرانکل تنها یک انگیزش بنیادي وجود دارد، یعنی «ارادة معطوف به معنا» و این، آنچنان نیرومند است که میتواند همۀ انگیزشهاي دیگر را در پرتو خود قرار دهد. در این نگاه و نگر، « درد و رنج » بمثابه نمایشگاه و جلوهگاه ارزش وجودي انساناند.
به عبارت دیگر، درد و رنج، گردونه رشد استعدادها و چرخه شکوفایی شخصیت است، چه آنکه مواجهه انسان با وضعیتی اجتناب ناپذیر و یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر، در واقع فرصتی است برای لمس عالیترین ارزشها و ژرفترین معناهاي زندگی!
بر این پایه، از اصول مهم معنادرمانی در این مکتب، تعالی جنبه وجودی انسان است در یک فرایند چهار محور:
- توسعه فردی
- جور دیگر بینی
- افزایش تابآوری
- مثبتاندیشی
✓ چکیده آنکه، هسته بنیادین مکتب معنادرمانی، اين است كه؛
همه نابسامانيهاى روانى، ریشه در آن دارد كه شخص معنايى براى زندگى خود نمى يابد و هدفى براى زندگى در سر ندارد. بنابراين، براى درمان – لااقل – آن دسته از بيماريهاى روانى كه منشأ غذایی ندارند، بايد به شخص بيمار القاى معنا و هدف كنيم. اگر شخص هدف يافت، وضع روانى او بهنجار مى شود.
با ورود معنا به زندگى همه خواستها و سلوك ما به يك هدف معطوف مى شود و سراپاى وجودمان طالب يك چيز مى شود. در واقع، تقريباً همه نابسامانيهاى روانى مربوط به بى معنا بودن زندگانى ماست و درمان همه اين نابسامانيها اين است كه معنايى به زندگى ببخشيم.
۴/۲- معنادرمانی مبتنی بر روانشناسی تحلیلی
این مکتب بیشتر با نام یونگ ( فیلسوف و روانپزشک آلمانی/ ۱۹۶۱-۱۸۷۵) گره خورده است و همراه است
یونگ، بیماری رایج عصر را « روان نژندی همگانی » میدانست و ریشه آن را نیز در « غفلت از ضمیر ناهشیار » میدانست و این باور بود که این غفلت هم برآیند دو عامل است:
یکم: فقد ارتباط معنایی با گذشته
دوم: فقد ارتباط معنایی با طبیعت
یونگ بر این انگار و پندار بود که انسان امروز به نام خودآزادسازی از قید و بند طبیعت ، اما دچار نقض غرض شده و از مادر خود و در نتیجه از ریشه های خود بریده و دچار گسستگی و تعلیق و نوعی رواننژندی شده است
بر این پایه از نظر او پازهر و داروی درد تعلیق انسان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است، زیرا؛ قوامبخش احراز سلامت روان، تجدید ارتباط با ناهشیار شخصیت است. و درست از این رو است که نسخه تجویزی او با هدف بازخورد سلامت روان، پناهگیری در سایهسار اسطوره و طبیعت است
۴/۳- رواندرمانی مبنی بر روانشناسی مثبتنگر، این مکتب که با پایهگذاری « مارتین سلیگمن » ( روانشناس آمریکایی معاصر ) شناخته میشود، شاخه تازهای از علم تجربی است که میکوشد تا:
الف/ با بهرهگیری ازچارچوب نظری اخلاق فضیلت ارسطویی
ب/ و نیز به کمک روشهای پذیرفتهشده رایج در جریان اصلی علوم تجربی انسانی به « چیستی شادکامی و چگونگی دستیازی به آن » پاسخی دهد. پاسخی که هم درخورِ زندگی انسان امروز باشد، و هم ریشههای سنتی تکاملی او را نادیده نگیرد
شادکامی/ خرسندی به روایت سلیگمن، همپوشانیِ زیادی با مقوله «معنای شخصی دنیویِ» یالوم دارد. «هیجانات مثبت» یکی از مقوماتِ خرسندی است.«شفقت ورزیدن به خود» و «سپاسگزاری» از مصادیق هیجانات مثبت اند. سپاسگزاری از هستی پیرامون و طبیعت.
۴/۴- رواندرمانگری وجودی
روان درمانگری وجودی – شاید – از جمله مهمترین شاخههای رواندرمانگری انسانگرایانه باشد
موضوع این شاخه چنانکه از اسم آن برآمده و آشکار است، “وجود” است که مبدعش « رولو می = May Rollo » است.
از « آروین یالوم » و نیز تا حدودی از « اریک فروم » به عنوان این دسته از رواندرمانگران میتوان نام نام برد.
این شاخه رواندرمانگری – که رواندرمانی وجودگرا یا اگزیستانسیال نامیده میشود – بر این ایده و انگاره است که هر انسان دارای چهار دغدغه بنیادین است که از آنها به عنوان مسلمات هستی یاد میکنند، یعنی: الف/ مرگ،
ب/ آزادی و مسولیتپذیری،
ج/ تنهایی و غربت،
د/ معنا و بیمعنایی.
بر پایه نگاه اینان، مسلمات چهارگانه، همانگونه که تهدید هستند و انسان را دچار چالش زندگی سوز میکنند، فرصت هم هستند و هر کدام بمثابه « واژه زیست » میتوانند ظرفیتهایی در راستای بالندگی، بلوغ معنوی و توسعه فردی انسان باشند.
اینان بر این باورند که معیار تیمار و بیمار انسان در نوع مواجهه با این دغدغههاست
در نگاه اینان، انسان سالم کسی است که:
اولا: این چهار مسئله را جدی بگیرد و در آنها اندیشه کند و به دست فراموشی نسپارد.
ثانیا: با پذیرش این چهار دغدغه، اینها را به گونهای کند و در مواجهه با آنها دچار پریشانی و پاشانی و سرگردانی قرار نگیرد.
و ثالثا: در محاسبات و مناسبات زندگی اجتماعی اینها را پیش چشم داشته باشد.
شاعرانهها و شهر سپهری – به توجه به برخورداری از یک دستگاه اندیشگی فلسفی – ذیل « رواندرمانگری انسانگرایانه » قابل تحلیل و تفسیر است. و نه تنها رد پایی از شاخههای چهارگانه این مکتب را در دل خود دارد، بلکه گویا – آگاه و یا ناخودآگاه – در این حوزه سر از دیدگاهی در میآورد که به یک نظام ترکیبی/ تلفیقی نزدیک میشود.
نخست نمونههایی از شعر سپهری معطوف به هریک از شاخههای چهارگانه:
۱- رواندرمانگری انسانگرایانه معناگرا ( مکتب فرانکل )
نمونههای اشعار:
√ در گلستانه ( دفتر حجم سبز)
« دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد. . .
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند. »
√ ساده رنگ ( حجم سبز )
« آسمان آبی تر
آب آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت میشوید رعنا
برگ ها میریزد
مادرم صبحی می گفت :
موسم دلگیری است
من به او گفتم :
زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجرهاش تور می بافد میخواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شدهاند
من اناری را میکنم دانه به دل میگویم؛
خوب بود این مردم دانههای دلشان پیدا بود
میپرد در چشمم آب انار: اشک میریزم
مادرم میخندد
رعنا هم… »
√ و نیز بندهایی از شعر «سایبان آرامش ما» ( آوار آفتاب ):
« .. خود روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه/ نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور/ عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم/ …. / … / بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم / … / بیایید از شورهزار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم، به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم/ برویم،برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم. »
۲- رواندرمانگری انسانگرایانه مبتنی بر روانشناسی تحلیلی ( مکتب یونگ)
به گواهی نامههای بازمانده از سپهری و نیز کتاب اطاق آبی، سپهری، شعر او یکبار هم میتوان ذیل نظام یونگ در مطالعه و بررسی گرفت.
رد پای آموزههای رواندرمانگرانه یونگ، بویژه در چهار دفتر پایانی هشت کتاب بطور پر رنگ دیده میشود، از جمله:
✓ در «صدای پای آب» به قصه نَسَب و خاطره جمعی اشاره میشود که ما/ انسانها میراث دار قوانین، خاطرات و صورتهای ازلی هستیم که به نحو جمعی در میان آدمیان شکل گرفته و روان و نگاه ما را قوام بخشیده:
« … اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینهای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/
( در ادامه میگوید: )
طفل پاورچین پاورچین/ دور شد کمکم در کوچه سنجاقکها/ بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون/ دلم از غربت سنجاقک پر. …
( در ادامه این مسیر آنچه در درازنای تاریخ گذشته را مرور میکند:)
… همه روی زمین پیدا بود./ نظم در کوچه یونان میرفت/ جغد در «باغ معلق» میخواند./ باد در گردنه خیبر، بافهای از خس تاریخ به خاور میراند./ روی دریاچه آرام «نگین» قایقی گل میبرد./ در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود./
( سهراب، در ادامه به سراغ روح میرود و میگوید)
…. روح من در جهت تازه اشیا جاری است/ روح من کمسال است/ روح من گاهی از شوق، سرفهاش میگیرد/ روح من بیکار است.
( سپس، سپهری به سروقت مرگ و زندگی میرود و در انتها میگوید:)
… کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ/ …/ کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم »
در منظومه «مسافر»، این مضامین برجستهتر است و در آن، سهراب، سفری آفاقی و انفسی میکند، سوار بر بال تاریخ میشود و در تونل زمان به عقب میرود و نقبی به «ناخودآگاه جمعی» میزند:
« سفر مرا به در باغ چند سالگیام برد/ و ایستادم تا/
دلم قرار بگیرد/ صدای پرپری آمد/ و در که باز شد/ من از هجوم حقیقت به خاک افتادم/ و بار دگر، در زیر آسمان «مزامیر»/ در آن سفر که لب رودخانه «بابل»
به هوش آمدم/ نوای بربط خاموش بود/ و خوب گوش که دادم، صدای گریه میآمد/ و چند بربط بیتاب/ به شاخههای َترِ بید تاب میخوردند/ و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی/ به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»/ اشاره میکردند/ و من بلند بلند/ «کتاب جامعه» میخواندم/ و چند زارع لبنانی/ که زیر سدر کهنسالی/ نشسته بودند/ مرکبات درختان خویش را در ذهن/ شماره میکردند.
( در ادامه میگوید: )
… سفر مرا به زمینهای استوایی بر/ و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت/ … و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید/ به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف «طور» میآی/ و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است/ ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد/ و شاهراه هوا را/ شکوه شاهپرکهای انتشار حواس/ سپید خواهدکرد/ برای این غم موزون چه شعرها که سرودند/ ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت/ ولی هنوز سواری است پشت باره شهر/ که وزن خواب خوش فتح قادسیه/ به دوش پلک تر اوست/هنوز شیهه اسبان بیشکیب مغولها/ بلند میشود از خلوت مزارع یونجه/ …
فقرات یاد شده، ناظر به ضمیر ناخودآگاه جمعیِ بشری است، که از دل سنت ادیان ابراهیمی، ادیان شرقی و حوادث تاریخی سر برآورده و به صورت جمعی شکل گرفته و روان ما انسانهای پیرامونی را قوام بخشیده است
۳- رواندرمانگری انسانگرایانه مثبت نگر ( مکتب مارتین سلیگمن)
در اشعار، مکتوبات و نحوه زیستِ سپهری، سخت ریزش کرده است. در« روشنی، من، گل ، آب» و «در گلستانه» می خوانیم:
«چیزهایی هست، که نمی دانم/ می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد/ می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم/ راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم/ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت/ پرم از راه، از پل، از رود، از موج».
«دشت هايی چه فراخ/كوه هايی چه بلند/ در گلستانه چه بوی علفی میآمد/…پشت تبريزیها/ غفلت پاكی بود، كه صدايم میزد/…لب آبی/ گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب:/ من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هوشيار است!/ … در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور،»
سپاسگزاری از هستی در این دو شعر موج می زند؛ پر از بال و پَر و فانوس و نور و شن و دار و درخت بودن؛ غفلت پاکی که پشت تبریزی ها فضا را آکنده؛ پاهایی که در آب واقع شده و خنکای آن دل انگیز و روح نواز است؛ تنی هوشیار و دلی مشحون از بیشه نور و دویدن تا ته دشت…
سپهری به نیکی انس خود با طبیعت را بر می کشد و تاکید می کند که اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم، گناهکار بودم. قدردانِ طبیعت و هستی بودن، در نگاه و نگرش سهراب برجسته است. در دیگر نوشته دلکش خود، از سفر به هند یاد میکند و به میلیونها گرسنۀ روی زمین اشاره میکند، به درد و رنجی که می کشند؛ به بنارس اشاره می کند و مرده ها و بیمارها و فجایع دنیا. سهراب آنقدر در تاریکی مانده است که از روشنی حرف بزند و سپاسگزار هستی و طبیعت باشد. در شعر « ورق روشن وقت» ، شاعر از شقاوتی سخن می گوید که در حضور شمعدانی ها آب خواهد شد و آسمانی که در لیوان آب می افتد؛ همچنین برای دوستان خود روزهایی پرتقالی آرزو می کند:
« دشمنان من کجا هستند؟/ فکر میکردم/ در حضور شمعدانیها شقاوت آب خواهد شد/ در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان من/ آب را با آسمان خوردم/… دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! »
۴- رواندرمانگری انسانگرایانه وجودی/ اگزیستانسیال ( مکتب اروین بالوم )
به نظر میرسد، سپهری نیز – چنان رواندرمانگران وجودگرا – به گواه مکتوبات و اشعار «هشت کتاب»، دلمشغول مسلمات هستی چهارگانه بوده است.
مرگ:
سپهری مواجههای با مرگ دارد و از مرگ میگوید. اما جنس نگاه با نگاه متعارف، متفاوت است و به رنگ دیگری است
سپهری مرگاندیش است، اما نه از سر اضطرار و یا اخلاق. مرگاندیشی سپهری، مرگاندیشی فلسفی است. او در این مواجهه میکوشد تا – به تعبیر یالوم – از حجم تجربۀ نازیستۀ بکاهد و حوضچه اکنون را مغتنمی شمارد.
در فقراتی از دفتر«صدای پای آب»، میخوانیم:
« مرگ در ذهن اقاقی جاری است/ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید/ مرگ با خوشۀ انگور میآید به دهان/… مرگ گاهی ریحان میچیند/ مرگ گاهی ودکا مینوشد/ گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد/ و همه میدانیم/ ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است»
«گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد» و «ریههای لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریههای لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.
در دفتر«مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظههای اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ » سخن میگوید.
و نیز در شعر « از سبز به سبز/ دفتر حجم سبز »
✓ « من در این تاریکی/فکر یک برهٔ روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد/من در این تاریکی
امتداد تَر بازوهایم را/زیر بارانی میبینم/که دعاهای
نخستین بشر را تر کرد/من در این تاریکی/درگشودم به چمنهای قدیم/به طلاییهایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم/من در این تاریکی/ریشهها را دیدم/و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
و نیز در یکی از نامههای خود میگوید:
«درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف میزدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن میتوان به تراوش بیواسطۀ نگاه تعبیر کرد. در تاریکروشن صبح، از کوهها بالا میرفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگها دست میزدم. شبهنگام صدای رودخانه از روزنههای خوابم میگذشت. گاه گرتههایی برمیداشتم. در طرحهای من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ میتوان در ابدیت نشست. آنجا با درختهای تبریزی سخت یکی میشدم.»
«اندوه تماشا»، «تراوش بیواسطۀ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریکروشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه مزه کردن و چشیدنِ « وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است
تعابیری چنان:
« پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ »، « معنا کردن آب برای بته نوری مرگ » و … جای درنگ جدی دارد.


