برچسب: رواقی گری

  • سلسله جلسات تحلیل آثار سهراب سپهری – جلسه یازدهم

    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی


    چکیده

    در این جلسه، دکتر اسلامی به تبیین یازدهمین آموزه از سری «بایدها و نبایدها» در اندیشه سهراب سپهری و مکتب رواقی می‌پردازد: عشق و مهرورزی. سخنران با ترسیم یک مثلث مفهومی شامل «ارتباط زیستی»، «خودشکوفایی» و «عشق»، استدلال می‌کند که عشق فراتر از هیجانات زودگذر جنسی یا رقت قلب است؛ بلکه حاصل درک عمیق پیوند انسان با هستی و دیگران است. در این دیدگاه، عشق مرحله‌ای بالاتر از عدالت و سخاوت معرفی می‌شود که در آن «دیگری» همان «خود» پنداشته می‌شود. بحث با چالش‌هایی درباره قابلیت اجرایی این ایده در دنیای واقعیت و نقدهایی بر مبانی فلسفی رواقی‌گری ادامه می‌یابد.


    خلاصه بحث اصلی

    مقدمه: مرور جلسات قبل

    جلسه با مرور کوتاه آقای قندهاری بر مبحث «نظریه آستانگی» آغاز شد. دکتر اسلامی توضیح دادند که این جلسه به آموزه یازدهم اختصاص دارد که حلقه واسط بین رواقی‌گری و روان‌درمانگری است.

    مبنای اول: انسان، زاده ارتباط (ارتباط زیستی)

    دکتر اسلامی بحث را با این گزاره آغاز کرد که آدمی زاده و زاییده ارتباط است. اگر ارتباطات اجتماعی را «ساختار» بدانیم، ارتباط زیستی (Biological Connection) زیرساخت آن است. ایشان شواهدی از منابع مختلف آوردند:

    1. ادبیات وحیانی: واژه «علق» در قرآن (خلق الانسان من علق) که به جای «خون بسته»، به معنای «پیوند و ارتباط» تفسیر می‌شود. همچنین مفاهیمی چون «نفس واحده» و «رویش از زمین» (انشاناکم من الارض) بیانگر یگانگی اصل انسان‌هاست.
    2. ادبیات کلاسیک: مولوی معتقد است انسان خود را در آینه دیگری می‌یابد:
      > نقش من از چشم تو آواز داد
      > که منم تو، تو منی در اتحاد
    3. فلسفه مدرن: کارل یاسپرس در کتاب «کورراه خرد» می‌گوید: «من در تنهایی هیچم» و هدف نهایی فلسفه را «ارتباط» می‌داند. خدا تنها غیرمستقیم و از طریق عشق انسان به انسان آشکار می‌شود.

    بازتاب در شعر سپهری:
    سپهری در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» از روزگاری سخن می‌گوید که «انسان از اقوام یک شاخه بود». او تکامل انسان از طبیعت و یگانگی با اشیاء را با زبانی شاعرانه بیان می‌کند: «نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک…». در اندیشه سپهری، زیر پوستِ کثرتِ جهان، وحدت فرمانروایی می‌کند.

    مبنای دوم: خودشکوفایی (Self-Actualization)

    با اشاره به هرم نیازهای مازلو، عالی‌ترین نیاز انسان خودشکوفایی معرفی شد. دکتر اسلامی خودشکوفایی را معادل معنویت دانستند: «فروروی در خود و فراروی از خود». انسانی که شکوفا می‌شود، با هستی یکی می‌شود.

    مبنای سوم: تولد عشق و مهرورزی

    نتیجه‌گیری اصلی بحث این بود:

    «خودشکوفایی در بستری از ارتباط زیستی، مولد عشق است.»

    عشق در این تعریف:

    • فراتر از هیجانات جنسی یا دلسوزی‌های عاطفی (رقت قلب) است.
    • فراتر از عدالت (رعایت حق دیگران) و سخاوت (بخشش حق خود به دیگران) است.
    • عشق یعنی همسان‌انگاری؛ یعنی دیگری را «خود» دانستن (نه فقط شبیه خود).

    راهبرد رواقی: عشق به مثابه درمان

    رواقیون معتقدند آنچه آرامش و شادی را به زندگی می‌آورد، دگردوستی است. مارکوس اورلیوس می‌گوید: «هدف از آفرینش، دوستی است». عشق‌ورزی و نوع‌دوستی، مرهم و مرمت‌گرِ آزردگی‌های ناشی از زندگی اجتماعی و رقابت‌های روزمره است.

    تجلی در اشعار سپهری

    دکتر اسلامی نمونه‌هایی از این نگاه را در «هشت کتاب» برشمردند:

    • در نامه‌ای به نازی: آرزوی روزی که «مردمان مهربان‌تر از درخت‌ها شوند» و روی گل قیمت نگذارند.
    • در شعر «آب»: حرمت نهادن به طبیعت و موجودات (آب را گل نکنیم…).
    • در شعر «پیامی در راه»: عشق ورزیدن حتی به مجرمین (رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند).

    خلاصه بحث و چالش‌ها (پرسش و پاسخ)

    چالش اول: واقع‌گرایی در برابر ایده‌آل‌گرایی

    آقای صدرا (امیرخلیلی) پرسیدند: این اندیشه بسیار زیباست، اما در دنیای واقعی که باید روی گل قیمت گذاشت و با راهزن برخورد کرد، چگونه قابل اجراست؟ آیا این نگاه باعث تضییع حقوق و سوءاستفاده نمی‌شود؟ عدالت می‌تواند تمدن بسازد، اما آیا عشق بی‌مرز در جامعه عملی است؟

    پاسخ دکتر اسلامی:

    1. توصیف در برابر تجویز: فعلاً در مقام توصیف یک اندیشه هستیم، نه لزوماً تجویز آنی.
    2. فقر تکنیک: ما در فرهنگمان فقر شدید تکنیک‌های اجرایی برای مفاهیم اخلاقی داریم.
    3. نظریه آستانگی: ما در دنیای واقعیت زندگی می‌کنیم اما باید به سمت ایده‌آل‌ها حرکت کنیم («جهانی فکر کن، محلی عمل کن»).
    4. دولت بی‌پایگان: اشاره به کتاب «انبوه خلق» اثر آنتونیو نگری و مفهوم «دولت بی‌پایگان» (جامعه‌ای که در آن مردم برای هم پلیس‌اند اما پلیس رسمی وجود ندارد) به عنوان یک افق دید.

    مشارکت مهندس شکوریان:
    ایشان راهکار عملی را «شروع از خود با قدم‌های کوچک» دانستند. مثال‌هایی مانند لبخند زدن به دیگران، یا مراقبت از چمن پارک (حتی اگر دیگران رعایت نکنند) را مطرح کردند. ایشان معتقدند اگر هر کس تخصصش را بی‌ریا ارائه دهد، نیاز به این همه حرص زدن نیست.

    چالش دوم: نقد مبنایی رواقی‌گری و شعر سپهری

    در پایان جلسه، آقای غفاری دو نقد جدی مطرح کردند:

    1. نقد دینی به رواقی‌گری: رواقیون خدا را به طبیعت تقلیل می‌دهند و به حیات پس از مرگ و جاودانگی روح (به معنای دینی) اعتقاد ندارند. روح را مادی و فانی در طبیعت می‌دانند.
    2. نقد ادبی به سپهری: شعر سپهری (مثل شعر «نشانی») پر از ابهام و تناقض است و مخاطب را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند. این پیچیدگی نوعی آزار مخاطب است، برخلاف شعر شفاف فریدون مشیری.

    تصمیم جمع: با توجه به اتمام وقت، مقرر شد جلسه آینده کاملاً به پاسخگویی دکتر اسلامی به این چالش‌ها و ادامه بحث درباره «دولت بی‌پایگان» و نقدهای آقای غفاری اختصاص یابد.


    نکات کلیدی

    • ارتباط زیستی: ما پیش از آنکه شهروند یا خویشاوند باشیم، از طریق «علق» و طبیعت با هم و با کل هستی یگانگی داریم.
    • تعریف عشق: عشق یعنی رسیدن به جایی که «دیگری» را «خود» ببینی (همسان‌انگاری)، نه اینکه فقط به او لطف کنی (سخاوت) یا حقش را بدهی (عدالت).
    • انسانِ سخنگو: سپهری معتقد است انسان زمانی که «فک‌اش از غرور تکلم ترک خورد»، از یگانگی با طبیعت جدا شد.
    • فلسفه ارتباط: طبق نظر یاسپرس، حقیقت در انزوا کشف نمی‌شود؛ تنها در ارتباط اصیل است که حقیقت کمال می‌یابد.
    • راهبرد عملی: عشق و دوستی، راهکاری برای «مرمت» روح انسان است که در اصطکاک‌های اجتماعی دچار فرسایش شده است.

    منابع و ارجاعات

    کتاب‌ها:

    • کورراه خرد (Way to Wisdom) – کارل یاسپرس (ترجمه دکتر ضیاءالدین دهشیری یا مشابه).
    • انبوه خلق (Multitude) – آنتونیو نگری و مایکل هارت (درباره مفهوم دولت بی‌پایگان).
    • هشت کتاب – سهراب سپهری (دفاتر حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه).
    • تأملات – مارکوس اورلیوس.

    اشعار:

    • مثنوی معنوی (مولانا) – «راه روشن را در چشم تو یافتم…»
    • شعرهای «اینجا پرنده بود»، «متن قدیم شب»، «صدای پای آب»، «بود هی» و «نشانی» از سهراب سپهری.

    هشتگ‌ها:
    #سهراب_سپهری #رواقی_گری #عشق_و_مهرورزی #ارتباط_زیستی #کارل_یاسپرس #خودشکوفایی #دولت_بی_پایگان #آنتونیو_نگری #فلسفه_اخلاق #ادبیات_معاصر


    یادداشت پایانی

    جلسه آینده به صورت ویژه به نقد و بررسی چالش‌های مطرح شده توسط آقایان غفاری و امیرخلیلی (در باب تضاد رواقی‌گری با باورهای دینی و ابهام در شعر سپهری) اختصاص خواهد داشت.

  • آموزه دهم: نظریه آستانگی در اندیشه سهراب سپهری (راهکار درمان پوچی)

    ادامه سلسله جلسات سهراب حرفی از جنس زمان


    چکیده

    در این جلسه، یکی از عمیق‌ترین چالش‌های وجودی انسان، یعنی پارادوکس میان “احساس پوچی” و “عطش معناخواهی” مورد واکاوی قرار گرفت. دکتر اسلامی با استناد به اشعار سهراب سپهری، به ویژه شعر شاهکار “نشانی”، راهکاری بدیع تحت عنوان نظریه آستانگی را معرفی کردند. این نظریه بیان می‌کند که ریشه پوچی در تلاش نافرجام انسان برای “تصاحب حقیقت” و رسیدن به پایان مسیر است؛ در حالی که پاسخ سهراب، شناور بودن در افسون مسیر و ایستادن در آستانه است، نه عبور از آن. بحث‌های داغ و چالش‌برانگیزی نیز پیرامون رابطه طبیعت با اخلاق و تفاوت نگاه سهراب با عرفان کلاسیک در بخش انتهایی جلسه شکل گرفت.


    خلاصه بحث اصلی

    جلسه با مروری بر مباحث هفته گذشته توسط جناب آقای قندهاری آغاز شد که بر آموزه “هنجارگریزی و عادت‌ستیزی” تمرکز داشت. سپس دکتر اسلامی وارد بحث اصلی، یعنی آموزه دهم از حکمت‌های عملی سهراب سپهری شدند.

    ۱. مسئله: دوگانه پوچی و معنا
    بحث با طرح یک دغدغه وجودی (Existential Concern) آغاز شد که در روان‌درمانگری وجودی (به‌ویژه نزد اروین یالوم) مطرح است: انسان از سویی عطش شدیدی برای یافتن معنا دارد و از سوی دیگر، گاهی با سکوت جهان و احساس پوچی مواجه می‌شود.
    دکتر اسلامی استدلال کردند که خاستگاه این نوع پوچی، یک خطای روشی است. انسان می‌خواهد “راز گل سرخ” (حقیقت مطلق/خداوند/معنای نهایی) را شناسایی و تصاحب کند. اما چون حقیقت مطلق به چنگ نمی‌آید، انسان دچار یأس می‌شود.

    ۲. راه حل: نظریه آستانگی (Liminality)
    پاسخ سهراب به این درد، تغییر در نگاه به مفهوم “رسیدن” است. در اندیشه سپهری، آستانگی (در آستانه بودن) اصالت دارد، نه فتح قله.

    • قله توهم است: قله‌ها ساخته ذهن ما هستند. وقتی جهان را با مقیاس‌های خودمان به “قله و دره” یا “زشت و زیبا” تقسیم می‌کنیم، دچار رنج می‌شویم.
    • شناور بودن: به جای تلاش برای حل معما (شناسایی راز)، باید در افسون آن شناور بود.

    ۳. تحلیل پدیدارشناسانه شعر “نشانی”
    بخش عمده‌ای از جلسه به تحلیل دقیق شعر “نشانی” از دفتر حجم سبز اختصاص یافت. دکتر اسلامی به جای استفاده از داده‌های برون‌متنی (مانند تطبیق شعر با هفت شهر عشق عطار یا اسفار اربعه ملاصدرا)، از روش فرم‌گرا (Formalist) برای تحلیل ساختار خود متن استفاده کردند.

    کلیدواژه‌های تحلیل شعر:

    • پرسشگر و پاسخگو: شعر گفتگویی است بین یک “سوار” (پرسشگرِ بی‌قرار در فلق) و یک “رهگذر” (پاسخگو که نوری به لب دارد).
    • آسمان: نماد عجزِ ماسوی‌الله از حمل بار امانت (اشاره به آیه قرآن).
    • سپیدار: نماد طبیعت و جاودانگی. آدرس خانه دوست در طبیعت است، نه در کتاب‌ها.
    • کوچه‌باغ: استعاره از آرامش روحی (سبزتر از خواب خدا).
    • آبی: نماد وحدت و عشق بی‌توقع.
    • گل تنهایی: استعاره از خلوت و مفهوم هیچ (فضای خالی که ظرفیت پذیرش معنا را دارد).
    • کودک: نماد انسانِ هم‌فاز با هستی و پیرِ راهنما.

    ۴. پیام نهایی شعر: پاسخ در بی‌پاسخی
    نکته ظریف این است که رهگذر آدرسی دقیق می‌دهد، اما در نهایت سوار را به کودکی ارجاع می‌دهد تا از او بپرسد. این یعنی پرسش “خانه دوست کجاست؟” پاسخی قطعی و نهایی ندارد. پاسخ در خودِ جستجو و رفتن است.
    دکتر اسلامی با ارجاع به ابن‌عربی توضیح دادند که معشوق حقیقی، “معدوم” است (یعنی در جهان ماده نمی‌گنجد) و هر چه هست، مظهر اوست. بنابراین، وصال کامل ناممکن است و انسان باید همیشه “دچار” باشد؛ دچارِ فاصله‌ای که موتور محرک زندگی است.

    “همیشه فاصله‌ای هست… و عشق صدای فاصله‌هاست.”


    خلاصه جلسه پرسش و پاسخ و چالش‌ها

    این جلسه شاهد بحث‌های انتقادی و عمیقی بود:

    ۱. خستگی از نرسیدن؟
    آقای سلطانی پرسیدند: آیا این “رفتنِ” مدام و نرسیدن به مقصد، باعث خستگی و فرسودگی نمی‌شود؟
    پاسخ: دکتر اسلامی توضیح دادند که خستگی محصول تکرار و عادت است. اگر انسان مدام “درونش را آب‌پاشی کند” و نگاهش را نو کند، مسیر تکراری نخواهد بود. همچنین صدرا امیرخلیلی افزود که انسان در طول مسیر، هرچند به وصال کامل نمی‌رسد، اما دائماً “لمس حقیقت” می‌کند و همین ترنم‌های حقیقت، مانع خستگی است.

    ۲. چالش فلسفی: طبیعت و ارزش‌ها (Is vs. Ought)
    آقای امیرخلیلی نقدی بنیادین مطرح کردند: طبیعت (فیزیک، شیمی، کیهان) مجموعه‌ای از قوانین علمی است که انسان آن‌ها را کشف می‌کند. ما نمی‌توانیم از توصیف طبیعت (آنچه هست)، دستورات اخلاقی و ارزشی (آنچه باید باشد) استخراج کنیم (اشاره به مغالطه طبیعت‌گرایانه). ایشان معتقد بودند دکتر اسلامی و سپهری مدام از طبیعتِ بیرونی، احکام درونی و اخلاقی صادر می‌کنند.
    پاسخ دکتر اسلامی: طبیعت در نگاه سپهری و قرآن، صرفاً ماده نیست، بلکه پنجره‌ای رو به تجلی و “آیه” است. قرآن نیز برای بیان معقولات، از استعاره‌های طبیعی (آتش، درخت، آب) استفاده می‌کند. هدف، دیدنِ نظم و شعور پشت طبیعت است، نه فقط فرمول‌های فیزیکی.

    ۳. چالش روش‌شناسی و الهیات
    آقای غفاری نقدی بر روش دکتر اسلامی داشتند مبنی بر اینکه ایشان مباحث فلسفه، عرفان، روانشناسی و علوم را با هم خلط می‌کنند. ایشان معتقد بودند سپهری عارف به معنای کلاسیک نیست و نمی‌توان مفاهیم دینی مثل کفر و ایمان یا داستان‌های قرآنی را عیناً بر شعر او بار کرد.
    پاسخ: دکتر اسلامی تأکید کردند که رویکرد ایشان میان‌رشته‌ای است و هدف، استخراج “حکمت‌های عملی” برای زندگی امروز است، نه تدریس عرفان کلاسیک یا کلام اسلامی.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • تغییر مقیاس درونی: برای رهایی از رنج، به جای تلاش برای تغییر جهان بیرون، متر و معیار درونی خود (خوب/بد، زشت/زیبا) را کنار بگذارید.
    • ارزشِ آستانگی: رسیدن به قله هدف نیست؛ ماندن در آستانه و حفظ اشتیاق و جستجوگری (Dashing/Striving) اصلِ زندگی است.
    • طبیعت‌خوانی: به جای جستجوی حقیقت صرفاً در لابه‌لای کتاب‌ها، به طبیعت بازگردید. طبیعت دروازه ورود به ملکوت و آرامش است.
    • پذیرش فاصله: بپذیرید که “همیشه فاصله‌ای هست”. این فاصله نقص نیست، بلکه فضای لازم برای عشق‌ورزی و معنایابی است.

    منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه

    کتاب‌ها:

    • مومو (Momo) – اثر میشل انده (معرفی شده توسط آقای قندهاری درباره مفهوم زمان و زندگی).
    • روان‌درمانگری وجودی – اروین یالوم (مرجع بحث دغدغه‌های وجودی).
    • انسان و سرنوشت – مرتضی مطهری (در بحث تقدیر و سیستم‌های الهی).
    • فتوحات مکیه – ابن عربی (در بحث عشق و عدم وجود معشوق در عالم ماده).
    • هشت کتاب – سهراب سپهری (به‌ویژه شعر “نشانی” و “صدای پای آب”).

    هشتگ‌ها

    #سهراب_سپهری #نظریه_آستانگی #فلسفه_زندگی #روان_درمانگری_وجودی #شعر_معاصر #معنای_زندگی #پوچی #نقد_ادبی


    یادداشت پایانی
    با توجه به ناتمام ماندن بحث‌های چالشی بین منتقدان و سخنران، پیشنهاد شد که در صورت امکان، جلسه‌ای مجزا (احتمالاً سه‌شنبه‌ها) برای طرح تفصیلی نقدها و پاسخگویی دقیق‌تر برگزار شود تا فضای گفتگوی عمیق‌تری فراهم گردد.

  • آموزه‌های عملی سپهری: هنجارگریزی، تجسم منفی و چیستی معنویت (جلسه ششم)


    چکیده

    در این جلسه، دکتر اسلامی به ادامه تشریح «حکمت‌های عملی» و «آموزه‌های کاربردی» در اندیشه سهراب سپهری پرداختند. محور اصلی بحث، مبارزه با «عادت» به عنوان بزرگترین آفت زندگی و راهکار آشنایی‌زدایی برای بازیابی معنا بود. همچنین تکنیک رواقی تجسم منفی به عنوان روشی برای قدرشناسی از لحظه اکنون معرفی شد. در بخش دوم، تعریفی عمیق و هستی‌شناسانه از معنویت ارائه گردید که جوهر آن را «خلاقیت» می‌داند. پایان جلسه به پاسخگویی مفصل به نقدهای فلسفی درباره رابطه اخلاق با طبیعت و مفهوم خدا در اندیشه سپهری (نظم پیچیده در برابر نظم خطی) اختصاص یافت.


    خلاصه بحث اصلی

    در ادامه جلسات پیشین که به بررسی تأثیرات فلسفه رواقی و روان‌درمانگری در شعر سپهری اختصاص داشت، پس از مروری بر آموزه‌های قبلی (شادی درون و مثبت‌اندیشی) توسط آقای قندهاری، دکتر اسلامی دو آموزه جدید را تشریح کردند:

    آموزه هشتم: هنجارگریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

    فلسفه سپهری، فلسفه نگاه تازه است («همیشه با نفس تازه راه باید رفت»). بر این اساس، بزرگترین دشمن زندگی و معنا، عادت است.

    • غبار عادت: وقتی سنن و رفتارها تبدیل به عادت می‌شوند، انسان دچار زودسیری، کهنه‌بینی، دلزدگی و در نهایت روزمرگی و افسردگی می‌شود.
    • توهم نوستالژی: انسان‌های خسته از «امروزِ تکراری»، برای فرار از درد عادت، به نوستالژی پناه می‌برند. نوستالژی نوعی مهندسی معکوس و حتی بیماری است؛ زیرا پناه بردن به گذشته‌ای است که دیگر نیست، فقط به این دلیل که توانایی لذت بردن از امروز را نداریم.
    • نیت در برابر عادت: در فقه و عرفان، عبادات بدون نیت باطل است. نیت به معنای الفاظ نیست، بلکه به معنای «حضور سر صحنه عمل» است (مثل بازیگری که تماشاگر بازی خود است). نیت، پادزهر مکانیکی شدن رفتار است.
    • خلاف‌آمد عادت: راهکار عرفا و سپهری برای بازیابی زندگی، آشنایی‌زدایی است. باید چشم‌ها را شست و جهان را طوری دید که گویی اولین بار است دیده می‌شود.
      • مثال: سهراب می‌گوید: «چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟» یا «رخت‌ها را بکنیم، آب در یک قدمی است». این‌ها دعوت به شکستن کلیشه‌های ذهنی و لمس بی‌واسطه هستی است.

    آموزه نهم: تجسم منفی (Negative Visualization)

    انسان معمولاً در یک نوسان دائمی بین «ناسپاسی نسبت به داشته‌ها» و «آزمندی نسبت به نداشته‌ها» گرفتار است و به همین دلیل موجودیت خود (لحظه حال) را می‌بازد (ان الانسان لفی خسر).

    • تکنیک رواقی: برای درمان این حالت، رواقیون تکنیک تجسم منفی را پیشنهاد می‌دهند: در ذهن خود تصور کنید که داشته‌های فعلی‌تان را از دست داده‌اید.
    • مرگ‌آگاهی: تأکید قرآن و فلاسفه‌ای مثل هایدگر بر مرگ (به عنوان خویش‌مندترین امکان انسان)، برای ترساندن نیست؛ بلکه نوعی تجسم منفی است تا انسان قدر «بودن» و «زندگی» را بداند. مرگ به زندگی معنا می‌دهد.
    • مثال در شعر سپهری: «نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت». یا نگاه او به مرگ: «و نترسیم از مرگ… مرگ پایان کبوتر نیست».

    تعریف معنویت (پاسخ به درخواست مخاطبان)

    دکتر اسلامی معنویت را بر سه پایه هستی‌شناسانه تحلیل کردند:

    1. ظرفیت «شوندگی» انسان تا بی‌نهایت.
    2. وضعیت تراژیک (روح نامحدود در بدن محدود).
    3. ظرفیت حرکت آفرینندگی.

    تعریف نهایی: معنویت عبارت است از «فروروی در خود و فراروی از خود».
    هسته و جوهر معنویت، خلاقیت و نوزایی است. فلسفه وجودی انسان، اتمام کار نیمه‌تمام هستی از طریق آفرینشگری است (داستان آفرینش، آفرینشِ داستان است).


    خلاصه بحث‌های تکمیلی و پاسخ به نقدها

    این بخش به پاسخ دکتر اسلامی به نقد مکتوب آقای امیرخلیلی و سوالات سایر دوستان اختصاص داشت:

    ۱. رابطه اخلاق و طبیعت:
    در پاسخ به این نقد که «ارزش‌های بشری فراتر از مدار طبیعت است»، دکتر اسلامی توضیح دادند که انسان تافته‌ جدابافته از طبیعت نیست. طبق آیه فطرت (روم: ۳۰)، دین همان مدل آفرینش است و انسان نیز بر اساس همین مدل آفریده شده. اخلاق فضیلت‌مندان (در نگاه رواقی و سپهری) یعنی حرکت هماهنگ با قوانین و نظامات نهفته در هستی، نه تقلیل اخلاق به علم تجربی صرف.

    ۲. مفهوم خدا و همه‌خدایی:
    در پاسخ به اتهام حلول یا پانتئیسم در اندیشه سپهری، توضیح داده شد که نگاه سپهری (و بسیاری از عرفا) بر اساس تفکر خطی و دکارتی (خدا به عنوان علت‌العلل جدا از معلول) نیست.

    • نظم پیچیده (آشوبناک): هستی دارای نظمی پیچیده است، نه خطی.
    • رابطه عاشق و معشوق: رابطه خدا با هستی، رابطه علت و معلول نیست، بلکه رابطه «بود» با «نمود» است.
    • تمثیل آب و حباب: خدا در اشیا حلول نکرده، بلکه نسبت موجودات به خدا، مثل نسبت حباب به آب است (حباب از جنس آب است اما خود آب نیست).
    • حدیث: اشاره به روایت «لَا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإِنَّ الدَّهْرَ هُوَ اللَّهُ» (به روزگار دشنام ندهید که روزگار همان خداست).

    ۳. معجزه و دعا (سوال آقای نصیریان):
    آیا در طبیعتِ قانون‌مند، دعا و معجزه معنا دارد؟
    پاسخ: اگر تفکر ما خطی باشد، معجزه و دعا با قوانین طبیعت در تضاد می‌افتد. اما اگر قائل به نظم پیچیده (Complex Order) باشیم، پدیده‌هایی مثل استجابت دعا یا وقایع نادر (که قرآن آنها را نه معجزه، بلکه آیت می‌نامد) در دل همین نظم پیچیده قابل تبیین هستند. تفکر خطی در توضیح این پدیده‌ها در می‌ماند، اما در نظم پیچیده، دعا جایگاه معناداری دارد.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • پادزهر عادت، نیت است: در کارهای روزمره و عبادات، سعی کنید «حضور» داشته باشید و تماشاگر رفتار خود باشید تا عملتان مکانیکی نشود.
    • از نوستالژی بپرهیزید: پناه بردن به گذشته، نشانه بیماریِ ناتوانی در لذت بردن از لحظه حال است. «چشم‌ها را بشویید» و امروز را تازه ببینید.
    • تمرین تجسم منفی: گاهی تصور کنید داشته‌هایتان (سلامتی، عزیزان، امنیت) را ندارید. این کار باعث می‌شود ناسپاسی و طمع از بین برود و از آنچه دارید لذت ببرید.
    • خلاقیت یعنی معنویت: معنویت گوشه‌نشینی نیست؛ معنویت یعنی دائم نو شدن و چیزی به هستی افزودن (اتمام کار نیمه‌تمام جهان).
    • خدا را در همه‌چیز ببینید: نگاه به خدا نباید صرفاً نگاه به یک پادشاه دوردست (علت‌العلل) باشد، بلکه نگاهی عاشقانه به حقیقتی است که در تمام ذرات هستی جریان دارد (مثل آب در حباب).

    منابع و ارجاعات

    • اشعار سهراب سپهری: هشت کتاب (صدای پای آب، حجم سبز، مسافر، آوار آفتاب)
    • قرآن کریم: سوره روم (آیه فطرت)، سوره طه (داستان آدم)
    • نهج‌البلاغه: خطبه‌های توحیدی (خدا نه بیگانه از اشیا و نه یگانه با آن‌ها)
    • کتاب: انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل
    • کتاب: احیای فکر دینی اثر اقبال لاهوری
    • افراد: مولانا (مقالات شمس)، هایدگر (مفهوم مرگ)، آگوستین قدیس.

    هشتگ‌ها:
    #سهراب_سپهری #فلسفه_رواقی #عادت_ستیزی #تجسم_منفی #معنویت #خلاقیت #آشنایی_زدایی #نظم_پیچیده #مرگ_آگاهی #خداشناسی


  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت‌محور/۱۴

    (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۲ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت سوم)


    آموزه هشتم: هنجار‌گریزی، آشنایی‌زدایی و عادت‌ستیزی

    از جمله حکمت‌های عملی و آموزه‌های راهبردی نهفته در شاعرانه‌های سپهری که به نوعی ریشه در رواقیگری داشته و میوه روان‌درمانگری دارد و می‌تواند داشته باشد، «هنجار‌گریزی و عادت‌شکنی» است. بر پایه فلسفه «نگاه تازه» سپهری که: «همیشه با نفس تازه راه باید رفت»:

    ۱- غبار عادت، آسیب زندگی

    «زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است». این گزاره در قالب یک مصرع، تعریف زندگی نیست، بلکه اشاره‌ای است به یکی از اصلی‌ترین و اساسی‌ترین آفات و آسیب‌های زندگی، یعنی «عادت».

    ما انسان‌ها از جایی به بعد از سر «عادت» زندگی می‌کنیم و این گونه از رفتار بر سراسر زیست‌جهانمان سایه می‌اندازد. به تعبیر سهراب سپهری:

    «غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست»
    (هشت کتاب/دفتر مسافر)

    این است که انسان در پیوند با دنیای پیرامون و در برخورد با آیین‌ها و سنن ملی/مذهبی دچار «زودسیری» و «کهنه‌بینی» گشته و پی‌آمد آن گرفتار «دلزدگی و خستگی» می‌گردد و به تدریج در فرایندی از احساس «روز‌مره‌گی و روز‌مرگی» پژمرده و افسرده می‌شود و از همین روی و رهگذر هم -گاهی- به نوستالژی (مهندسی معکوس درمانگری) پناه برده تا در سایه آن دمی را -احیانا- با خاطرات خوش باشد، چه آنکه «نوستالژی» یاد‌آوری گذشته‌ای که دیگر نیست.

    در بینش عرفانی این «زود‌سیری و کهنه‌بینیِ» بر‌آمده از «عادت» گونه‌ای از بیماری و اختلال ذهنی و روحی است که به تعبیر مولانا، انبیاء برای درمان آن آمدند و در این روند از مخاطبان خود خواستند تا «غبار عادت» زدوده و جهان را «تازه» ببینند و به تعبیر دیگری از وی: «سوز خود را نو کنند».

    «مرا تازه و نو ببین
    که من هیچ کهن نشوم
    تو کهن مشو
    و اگر کهنی در نظرت آید
    رجوع کن که عجب!
    سبب چه بود؟
    با اهل هوا نشستم؟
    چه شد؟ …
    این سوز خود را نو کن
    من نوٓم …»
    (مقالات شمس، ص۶۸۸)

    این است که در بینش عرفانی/رواقی و بر این پایه در نگاه سپهری «عادت» خانمانسوز‌ترین بلای زندگی است. سهراب -آنجا که از پشت عینک رسالت، جمع و جامعه در عذاب را گزارش می‌کند- چنین می‌گوید:

    «چشمشان را بستیم
    دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
    جیبشان را پُرِ عادت کردیم
    ….»
    (هشت کتاب، سوره تماشا)

    و درست در این راستا‌ست که وی بر این ایده و اندیشه است که باید هر روز: «درون خویش را آب‌پاشی کنیم و گلبرگهای احساس‌مان تازگی ببخشیم». در نامه‌‌ای از وی آمده است:

    «من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. ……. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.»
    (سهراب سپهری؛ هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری، ص ۱۰۱، نشر فرزان روز)

    ۲- خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت و طراوت

    بر این پایه، نسخه تجویزی عارفان -چنانکه مولانا آن را کارکرد ویژه انبیا دانسته و می‌داند- «خلاف‌آمد عادت» است. حافظ می‌گوید:

    «در خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من
    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»

    فراخوان به «خلاف‌آمد عادت» در شعر سپهری، جایگاه ویژه‌ای دارد. برای نمونه:

    «من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
    اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
    گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
    چشم‌ها را باید شست
    جور دیگر باید دید
    واژه‌ها را باید شست
    واژه باید خود باد
    واژه باید خود باران باشد ..»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    «زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ “اکنون” است
    رخت‌ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است…»
    (همان)

    و نیز:

    «گوش کن
    دورترین مرغ جهان می‌خواند
    شب سلیس است و یکدست و باز
    شمعدانی‌ها
    و صدادارترین شاخهٔ فصل، ماه را می‌شنوند
    پلکان جلو ساختمان
    در فانوس به دست
    و در اسراف نسیم
    گوش کن؛
    جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را
    چشم تو زینت تاریکی نیست
    پلک‌ها را بتکان
    کفش به پا کن
    و بیا…
    و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
    و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت؛
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
    که از حادثه عشق تر است …»
    (هشت کتاب، حجم سبز، شب تنهایی خوب)

    در جهان راززدایی شده و پر تلاطم کنونی، آدمیان بسیاری ملالت و کسالت را بارها تجربه کرده‌اند. یکی از راهبردهای درمان و راهکارهای چیرگی بر این وضعیت -چنانکه فهم می‌شود- همین است، یعنی «خلاف‌آمد عادت» که متضمن عمل: تماشا، درنگ کردن، سرمه بر چشم کشیدن و نگاه را تازه کردن و …. است. بخوانید:

    «رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است
    روشنی را بچشیم
    شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
    گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم…
    وزنِ بودن را احساس کنیم»
    (هشت کتاب، صدای پای آب)

    و نیز:

    «کسی نیست
    بیا زندگی را بدزدیم
    آن وقت. . .
    میان دو دیدار قسمت کنیم!
    بیا!
    با هم
    از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم …»
    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    بدین نگاه و نگرش، «خلاف‌آمد عادت، راهبرد خلاقیت، بداعت و طراوت» است.

    ۳- خلاف‌آمد عادت، بایسته معنویت

    باری، عادت و عادت‌زدگی با معنا و معناگرایی نه تنها ناسازگار‌ست و نا‌مهربان، بلکه از بنیاد، مانع معنویت است. برابر نوشته مصطفی ملکیان: «اگوستین قدیس در “اعترافات” می‌گوید: بزرگ‌ترین سد راه کمال معنوی «عادت‌زدگی» است». عادت، یعنی خو گرفتن و غرقگی در وضع موجود و غفلت از امکان و یا لزوم پذیرش دگر‌گونگی، دگر‌دیسی و تغییر.

    ایشان به نقل ابن سینا نیز می‌گوید: «عارف از هیچ چیزی ملول نمی‌شود. چون همه چیز دم به دم برایش نو است. ملالت ناشی از این است که ما به چیزی عادت می‌کنیم و کم کم از داشتن آن چیز سیر و ملول می‌شویم. عارف جهان را دم به دم درحال نو شدن می‌بیند. بنابراین هرچیزی را انگار اوّلین بار است که دارد می‌بیند. لذا دست خوش هیچ ملالی نمی‌شود.»

    بر این پایه، «خلاف‌آمد عادت» بایسته «معنویت» و البته پیش‌نیاز آن هم «عبور» است. چرا که «عبور» اجازه نمی‌دهد تا «عادت» شکل گرفته و پا بگیرد و بدینگونه فرایندی است که برون‌داد و باز خورد آن، سه‌گانه «شکفتگی، نوشوندگی و تازگی و سرسبزی و هوشیاری» است.

    سپهری -چنانکه دیده و نگریسته شد، به گواهی فرازهای فراوان و پراکنده در هشت کتاب- با تاکید بر فرایند «عبور» از ره‌آوردها، پی‌آمدها و باز‌خورد آن یاد کرده و در حجم فراوانی از آن سخن گفته است که به پیوست، پاره‌ای از آن فرازها را -به عنوان نمونه- در خوانش می‌گیریم:

    «لب آبی
    گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است!
    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
    … »
    (حجم سبز، در گلستانه)

    «من در این تاریکی
    فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
    من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را
    زیر بارانی می‌بینم
    که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
    من در این تاریکی
    درگشودم به چمنهای قدیم
    به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
    من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …»
    (حجم سبز، از سبز به سبز)

    و نیز نک: دفتر: ما هیچ، ما نگاه، شعر: چشمان یک عبور.

    افزون بر این‌ها، بندهایی از شعر صدای پای آب، در خور درنگ است. نگاه کنید:

    «من به آغاز زمین نزدیکم
    نبض گل‌ها را می‌گیرم
    آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
    روح من در جهت تازه اشیا جاری است
    روح من کم سال است
    روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
    روح من بیکار است
    قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد
    روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
    من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین
    رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
    هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد»
    (صدای پای آب)

    و در این میان -شاید- شاه بیت شعر صدای پای آب در پیوند با بازخورد هنجار‌گریزی و آشنایی زدایی، بندهای در پی باشد. بنگرید:

    «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

    چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.
    رخت را بکنیم
    آب در یک قدمی است

    و بیاریم سبد
    ببریم این همه سرخ، این همه سبز

    لب دریا برویم
    تور در آب بیاندازیم
    و بگیریم طراوت را از آب
    ریگی از روی زمین برداریم
    وزن بودن را احساس کنیم

    پرده را برداریم
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد
    بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    کفشها را بکند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
    بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
    چیز بنویسد
    به خیابان برود

    صبحها وقتی خورشید در می‌آید، متولد بشویم
    هیجان‌ها را پرواز دهیم
    …»
    (صدای پای آب)


    آموزه نهم: تجسم منفی

    درآمد:

    از سری ترفندها و تکنیک‌ها برای روان‌درمانگری، «تجسم منفی» است. و این -به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.

    «تجسم منفی / پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.

    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان‌یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    مشکل ما انسان‌ها در پاشانی و پریشانی و اختلالات روانی، سلطه نا‌خودآگاه بر خودآگاه است.

    توضیح آنکه:
    ذهن هر انسان، دارای سه بخش است: بخش آگاه، نیمه آگاه، نا‌خود‌آگاه.

    • بخش آگاه: مصدر و منشا کارها و کنش‌های ارادی و آگاهانه است.
    • بخش نیمه آگاه: مصدر کار و کنشهای مکانیکی است. مانند تنفس، رانندگی، آدرس‌یابی.
    • بخش ناخودآگاه: که بخش بزرگتر ذهن است، منبع و مصدر رویاها، خاطرات و خطورات فراموش شده است. فرق بخش نیمه آگاه با ناخودآگاه در این است که بخش نیمه آگاه با تمرکز قابل دستیابی است، ولی بخش نا‌خودآگاه -گر چه آثارش هست، اما- خودش قابل دستیابی نیست.

    رواقی‌ها -بسیار بیش و پیش از روانشناسی و روانکاوی امروز- برای رهایی از این سلطه روشی را ابداع کردند؛ و آن لنگر انداختن بر ناخودآگاه و حک کردن آن (درست شبه عملیات فریب در دنیای تجارت و بیزنس امروز) یعنی: تجسم منفی.

    بر این پایه:

    ۱- تجسم منفی، فرایند مثبت‌اندیشی

    تجسم منفی، گر چه صورتا با مثبت نگری در تعارض است، اما اتفاقا فرایند مثبت‌اندیشی و مثبت‌نگری است. چه آنکه مثبت نگریِ یک سویه، ذهن و زبان را دچار عادت و خوگرفتگی کرده و می‌کند و در نتیجه آنچه روزی و روزگار به مثابه رویای آدمی بوده، کسالت‌بار می‌شود و این وضعیت موجب می‌شود که آدمی:

    • قدر داشته‌های خود را نداند، ناسپاس شود
    • آزمند و حریص گردد
    • و به همین میزان -به دلیل خو گرفتگی و عادت‌زدگی- قدرت بداعت و خلاقیت را از دست بدهد

    بسیاری از ما «رویاها را زندگی می‌کنیم»؛ به این معنی که هم اینک در وضعیتی زندگی می‌کنیم که زمانی برایمان رویا بوده است. مثل همسریابی، فرزند‌آوری، تامین مولفه‌های یک زندگی مطلوب و… اما به لطف سازگاری لذتی، به محض اینکه خود را در آن زندگی رویایی می‌یابیم، شمارش معکوس کلید می‌خورد، آرام آرام همه چیز برایمان عادی می‌شود و بجای لذت بردن از داشته‌ها، همه توان، نیرو و انرژی را هزینه رویاهای دیگر و بزرگتر می‌کنیم. و به این ترتیب، همواره بین فراموشی و ناسپاسی داشته‌ها و آز و نیاز بر نداشته‌ها در هروله می‌شویم، و در نتیجه هرگز در زندگی روی خرسندی را نمی‌بینیم و به تعبیر شاعرانه سپهری: «ستون‌های مهتابی در پیچک اندیشه بلعیده می‌شود».

    بخوانید:

    «در سرای ما زمزمه‌ای
    درکوچه ما آوازی نیست
    شب گلدان پنجره ما را ربوده است
    پرده ما در وحشت نوسان خشکیده است
    اینجا ای همه لب‌ها
    لبخندی ابهام جهان را‌ پهنا می‌دهد!
    پرتو فانوس ما در نیمه راه
    میان ما و شب هستی مرده است
    ستون‌های مهتابی ما را
    پیچک اندیشه فرو بلعیده است.»
    (آوار آفتاب، ای همه سیماها)

    در این رابطه است که چنین فراخوان می‌دهد:

    «در هوای دوگانگی
    تازگیِ چهره‌ها پژمرد
    بیایید از سایه روشن برویم
    بر لب شبنم بایستیم
    در برگ فرود آییم
    ….
    …..
    بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
    چون جویبار آیینه روان باشیم.»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)

    ۲- تجسم منفی در شعر سپهری

    تجسم منفی در شعر سپهری حجم -نسبتا- بالایی دارد. در نگاه او هستی:

    • زیبا و مهربان است
    • و همه نمودهایش، کهربای ربایش عشق و تماشاگه راز،
    • و همه وجوه آن پذیرفتنی است، پستی و بلندی، دره و قله، شکفتگی و پژمردگی و … نقطه آغاز و انجام ندارد.
    • و بنا بر این لذت، نه در وصالِ هدف که در پویشِ فرایندهاست.
    • و بر این پایه، در نگاه او، زندگی سیبی است که با پوستش باید گاز زد و …

    در این راستا، دو دسته از فرازهای شعر سپهری در پیوند با هم باید دیده شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرا و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد
    بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن»
    (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم
    و به بوییدن یک بوته بابونه
    من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (همان)

    «رستگاری نزدیک است
    لای گل‌های حیاط»
    (د/ حجم سبز، ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست
    مهربانی هست
    سیب هست
    ایمان هست
    آری
    تا شقایق هست، زندگی باید کرد …»
    (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد
    و هنوز
    نانِ گندم خوب است
    و هنوز
    آب می‌ریزد پایین
    اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز: «قطره‌ها در جریان
    برف بر دوش سکوت
    و زمان روی ستون فقرات گل یاس…»
    (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
    اجاق شقایق مرا گرم کرد»
    (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که -گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما- مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم
    لب ما شیار عطر خاموشی باد!
    نزدیک ما شب بی دردی است
    دوری کنیم
    کنار ما ریشه بی شوری است
    برکنیم
    و نلرزیم
    پا در لجن نهیم
    مرداب را به تپش درآییم
    آتش را بشویم
    نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم
    قطره را بشویم
    دریا را نوسان آییم
    و این نسیم بوزیم
    و جاودان بوزیم
    و این
    خزنده خم شویم
    و بینا خم شویم
    و این گودال فرود آییم
    و بی پروا فرود آییم
    بر خود خیمه زنیم
    سایبان آرامشِ ما، ماییم»
    (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
    ….
    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت
    دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
    گاه زخمی که به پا داشته‌ام
    زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»
    (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
    کار من تماشاست و تماشا گواراست.
    من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلا و زیر پوست این ابیات و ادبیات، همان است که در فراز دیگری از نامه به مهری آمده است:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم.
    من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم.
    زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند.
    دست به پیرایش جهان نزنیم.
    دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم.
    به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست.
    و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» -شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد. چنانکه آب و آیینه، خوشاب و مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی هم و چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، زندگی را نباید پژمرد، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست!

  • روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و سهراب سپهری

    جلسه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان / مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی

    ? ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    ? تاریخ: چهارشنبه

    ? موضوعات کلیدی: آموزه ششم و هفتم از بن‌مایه‌های روان‌درمانی

    چکیده جلسه

    در این جلسه از سلسله بحث‌های روان‌درمانی بر پایه فلسفه رواقی و شعر سهراب سپهری، دکتر اسلامی دو آموزه کلیدی را تشریح کرد که می‌توانند به عنوان بن‌مایه‌های روان‌درمانی مورد استفاده قرار گیرند.

    ? آموزه ششم: چشمه سرخوشی در درون انسان است – نه در تغییر شرایط بیرونی.

    ? آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسانی – تبدیل تهدید به فرصت.


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی درون انسان است

    این آموزه بر یک ایده رواقی استوار است: شور و سرخوشی در زندگی با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمی‌شود, بلکه از تغییر در ذهن، زبان و نگاه انسان سرچشمه می‌گیرد.

    “ما هیچ ما نگاه” — سهراب سپهری

    ? چهار بند اصلی:

    ۱. آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه

    “بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می‌کند. درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم.”

    ۲. شستشوی نگاه

    “چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست، واژه باید خود باد…”

    ۳. نگاه تر از عشق

    “بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است”

    سپهری از افسونگری آواز میوه‌ها می‌گوید: “میوه‌ها آواز می‌خواندند” – نه صرفاً خرید میوه، بلکه مواجهه‌ای شاعرانه با طبیعت.

    ۴. چراغ ابدی در اتاق جان

    در صدای پای آب: “در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود”

    دکتر اسلامی: بنارس پارادوکسی از فقر و سرخوشی است. چراغ ابدی همان شور درونی است که در اتاق جان انسان روشن می‌شود.

    “پشت شیشه تا بخواهی شب / اما در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج”

    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت انسان

    زندگی جاده غربت و کمینگاه وحشت است. در برابر بادهای ناموافق سه گزینه وجود دارد:

    ❌ گزینه ۱

    تغییر شرایط به سمت ایده‌آل — اما اگر امکان نباشد؟

    ⚠️ گزینه ۲

    اصرار بر مبارزه یا تسلیم کامل — هر دو منجر به ناخرسندی

    ✅ گزینه ۳

    عاملیت انسانی: تبدیل تهدید به فرصت

    ? کلید: مثبت‌اندیشی رواقی

    نه نسخه شبه‌علمی “کتاب راز” که دنبال معجزه است، بلکه:

    “در دل همه اتفاقات نامساعد، فرصت‌های استثنایی نهفته است”

    مثبت‌اندیشی در شعر سپهری

    سپهری ظلمت را “سایه نوری فرادست” می‌داند:

    گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
    لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خشک
    آتشی روشن درون شب

    او درون سیاهی آتش می‌بیند و عاملیت در زندگی را از دست نمی‌دهد:

    هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
    پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
    چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌های غربت

    مواجهه با درد و مرگ

    ? درد را فرصت دانستن:

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین
    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است

    ? مرگ را زیستن:

    سپهری مرگ را می‌زید، نه زندگی را می‌میراند:

    • “پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ”
    • “و برای بوته نورس مرگ آب را معنا کردم”

    نکته کلیدی مهندس شکوریان: من ≠ تن

    ? تفکیک بنیادین

    ما دو وجه متمایز داریم: من و تن. آنچه به عنوان بیماری و درد اتفاق می‌افتد، در حوزه تن است. من تنم نیستم!

    ? مراحل چهارگانه آگاهی:

    1. آگاهی: بدانیم که من یک تن دارم و یک من دارم
    2. یادآوری: مرتب به خود بگوییم “من تنم نیستم”
    3. تفکیک: درد مختص تن است (فیزیکی) / رنج مال من است (روحی)
    4. ناظر بودن: شما ناظر بر تنتان هستید. کمکش می‌کنید اما دردش را نمی‌کشید

    ? نتیجه: آگاهی از این تفکیک می‌تواند بیش از ۸۰٪ مقدار درد را کاهش دهد.


    نکات کلیدی برای به کارگیری

    ✨ سرخوشی از درون است

    تغییر ذهن، زبان و نگاه کلید است. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

    ? عاملیت = تبدیل تهدید به فرصت

    نه تسلیم، نه مبارزه بی‌پایان. در بطن هر مصیبتی فرصتی نهفته است.

    ? مرگ را زیستن

    پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ — نه پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    ? قناعت = خودکفایی

    “نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه” — اتکا به خود، نه رضایت از وضع موجود.

    ? من ≠ تن

    درد مال تن است. من ناظرم. این آگاهی ۸۰٪ درد را کم می‌کند.


    ?️ برچسب‌ها

    #سهراب_سپهری #فلسفه_رواقی #روان_درمانی #مثبت_اندیشی #شعر_معاصر #عاملیت_انسانی

    ? جلسه بعد: آموزه هشتم درباره تجسم منفی — تکنیکی برای غنیمت دانستن لحظه

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴


    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت دوم)


    آموزه ششم: چشمه سرخوشی، درون انسان است

    به باور رواقی‌ها، شور و سرخوشی در رندگی، با ایجاد تغییر در جهان پیرامون حاصل نمیشود، آنان بر این ایده و انگاره‌اند که خرسندی و خوش‌باشی فرایند تغییر در ذهن و زبان و در نگاه فرد است. به تعبیر سپهری: « ما هیچ، ما نگاه » از این روست که:

    ۱- بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »

    (هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ۲- و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. »

    (صدای پای آب)

    ۳- و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …»

    (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » (مسافر)

    و درست در سایه_سار چنین نگاهی است که از جاذبه افسونی و گرمایشی شقایق در یک روز سرد بارانی گزارش میکند که:

    « و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد! »

    (حجم سبز، به باغ همسفران)

    و می‌گوید:

    « زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست، آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد. »

    (حجم سبز، در گلستانه)

    و می‌گوید:

    « هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد/ بوته‌ی خشخاشی، شست‌وشو داده مرا در سیلان بودن/ من به سیبی خوشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه »

    (صدای پای آب)

    و نیز می‌گوید:

    « زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی!/ دلخوشی‌ها کم نیست مثلا این خورشید/ کودک پس فردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می‌نوشند. »

    (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و می‌گوید:

    « رستگاری نزدیک؛ لای گلهای حیاط»

    (حجم سبز، روشنی من گل …)

    و از افسونگری « آواز میوه‌ها » می‌گوید:

    « با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود/ میوه‌ها آواز می‌خواندند/ میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند/ در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید…/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد/ میوه‌های بی‌نهایت را کجا می‌شد میان این سبد جا داد؟…/ امتحان کردم اناری را انبساطش از کنار این سبد سر رفت…./ ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.»

    (حجم سبز، صدای دیدار)

    ۴- و این شور و سرخوشی بر‌آمده از ذهن و زبان و نگاه زیباست که به مثابه «چراغ ابدی»، در «اتاق جان» اوست.

    (در بنارس سر هر کوچه چراغ ابدی روشن بود/ صدای پای آب)

    وی در شعری می‌گوید؛ گر چه جهان دچار شب است و سیاهی سخت، اما جان من روشن است و رها. بخوانید:

    « …./ پشت شیشه تا بخواهی شب/ دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می‌آمد/ لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر میکردند/ خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می‌کرد/ یک فضای باز/ شنهای ترنم/ جای پای دوست … »

    (حجم سبز، ورق روشن وقت)


    آموزه هفتم: مثبت‌اندیشی و عاملیت در زندگی

    زندگی جاده غربت است و‌ کمینگاه وحشت و به رغم تلاشها و کوششها، بسیاری از پدیده‌ها، پیشامدها و رخدادهای مسیر زندگی به مثابه بادهای نا‌موافق، بیرون و دور از حوزه اراده و انتخاب ما و ناسازگار با ایده و آرزوهای ما چهره نموده و صورت گرفته‌اند. و به همین دلیل، هیچ انسانی در هیچ‌زمیم و زمانی از وضع موجود خود رضایت ندارد و ناخرسند است.

    در مواجهه با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

    به نظر می‌رسد، از میان سه گزینه باید انتخاب کرد:

    گزینه یکم: تغییر شرایط به سمت ایده آلها

    در این گزینه چالش این است که اگر امکان یا فرصت تغییر وجود نداشته باشد، چاره چیست؟

    گزینه دوم: – و در مواجهه با آن چالش – دو سویه رفتار است:

    • سویه اول: اصرار و تاکید بر مبارزه برای تغییر
    • سویه دوم: وادادگی و تسلیم و زندگی را مردگی کردن. پیشرفت حجم مرگ در زندگی.

    تحلیل و انالیز این دو گزینه به موجب مطالعات میدانی ، نشان از آن دارد که: سرنوشت دو گزینه همچنان نارضایتی و ناخرسندی است.

    گزینه سوم: عاملیت انسان

    و در این گزینه سومی هم وجود دارد و آن گزینه « عاملیت انسان » است. گزینه‌ای کاملا عملگرایانه بر پایه فلسفه رواقیگری

    ایده مرکزی این گزینه – در واقع – «جستجوی فرصت های جدید در دل شرایط نامساعد»

    پیش‌نیاز این گزینه – البته – نوعی مثبت‌اندیشی و مثبت‌گرایی است.


    به مثابه پاورقی:

    این نسخه از مثبت اندیشی – البته – تفاوتی بنیادین با مثبت اندیشی شناخته شده و قانون جذب دارد.

    شما در این نوع مثبت اندیشی بدنبال جذب انرژی های کائناتی برای تحقق رویاهای خود نیستید. قرار نیست معجزه ای رخ دهد تا یک شبه شرایط زندگی شما تغییر کند.

    این مثبت اندیشی بر یک نگرش ساده بنا شده و آن این است که همیشه در دل همه اتفاقات و شرایطی که به نظر نامساعد و نامطلوب می رسند، فرصت های استثنایی و بی‌همتایی برای بهره مندی از دیگر وجوه زندگی نهفته است. کافی است با نگاه مثبت در جستجوی آنها باشید.

    بسیاری از آثار بزرگ ادبی یا فلسفی در دوران زندان یا تبعید نویسنده های آنها نگاشته شده اند.

    بسیاری از کشفیات و‌ انقلاب های علمی در دل بحران ها و جنگ های بزرگ به وقوع پیوسته اند.

    فقط به یک دلیل منطقی ساده:

    آنها زندگی را یک فرصت بی نظیر برای موفقیت می دیدند.

    مبارزه ای در کار نیست که یک سوی آن برد باشد و سوی دیگرش باخت.

    کلیت زندگی یک فرصت بی نظیر برای بودن است و هر لحظه آن سرشار از فرصت های بیشمار، فقط کافی است با نگاه مثبت با آن روبرو‌ شویم.

    تکنیک کشف فرصت ها هم بسیار ساده است:

    در هر اتفاق ناگوار یا در دل شرایط نامساعد در هر حوزه ای از زندگی با خود بگویید در این شرایط چه فرصت و امکانی در حوزه های دیگر زندگی برایم وجود دارد؟

    قرار نیست در کائنات معجزه ای رخ دهد یا لطف خدا شامل حال شما شود تا فرصتی را برای شما ایجاد کند، این شما هستید که با خوش بینی و نگرش مثبت، فرصت ها را کشف می کنید.

    پایان پاورقی


    از همین رو:

    ۱- مثبت اندیش است.‌ و نه تنها اتاق جان او روشن است که «ظلمت را هم سایه نوری فرا دست» می‌بیند. بخوانید:

    « روشن است آتش درون شب/ وز پس دودش/ طرحی از ویرانه‌های دور/ گر به گوش آید صدایی خشک/استخوان مرده می‌لغزد درون گور/ دیرگاهی ماند اجاقم سرد/ و چراغم بی نصیب از نور/ خواب درمان را به راهی برد/ بی صدا آمد کسی از در/ در سیاهی آتشی افروخت/ بی خبر اما/ که نگاهی درتماشا سوخت/ گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد به افسون شب/ لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش/آتشی روشن درون شب …»

    (مرگ رنگ، روشن شب)

    ۲- و از این‌جاست که عاملیت در زندگی را از دست نداده و مغلوب بادهای نا‌موافق نمیشود. می‌گوید:

    ✓ « هر کجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است/ چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند/ قارچ‌های غربت »

    (صدای پای آب)

    و در مواجهه با درد می‌گوید:

    « … بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس»

    (صدای پای آب)

    و نیز در مواجهه با مرگ:

    • « و دویدم تا هیچ، تا چهره مرگ، تا هسته هوش » (شرق اندوه، و شکستم …)
    • « زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ » (صدای پای آب)
    • « و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ » (همان)

    سپهری در این بندها – بویژه در فراز بلند معطوف به مرگ در صدای پای آب، بر این ایده و انگاره است که؛ مرگ را باید زیست ( مرگ را زیستن و نه زندگی را مرگیدن)

    • و نیز بنگرید این فراز را در شعر: (از سبز به سبز در دفتر حجم سبز) « و برای بته روشن مرگ آب را معنا کردم »

    ۳- و از این روست که از چیزهای کوچک هم لذت می‌برد.

    ن‌ک: شعر جنبش واژه زیست

    ۴- و اهل قناعت است. می‌گوید:

    « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم »

    (صدای پای آب)

    و نیز بنگرید:

    « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

    « آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم »


  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) ( ویرایش دوم )

    اشاره به پیشینه گفتار:

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.

    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:

    • گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    • گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    • و گزاره‌هایی در جهت آموزه‌های کاربردی و حکمت های عملی / باید و نبایدها

    و اینک در ادامه:

    گذر و نظری بر چکیده‌های پیشین:

    ۱- سپهری، ( گر چه یک فیلسوف نیست، چنانکه یک عارف و یک مبارز به معنای متعارف و کلاسیک هم نیست، اما ) به مثابه فیلسوفی اگزیستانسیال و انسانگرا به حکم « درد بودن و دغدغه هستی » در مواجهه با زندگی رویکرد معناگرایانه دارد. از این رو:

    ۱/۱- زیست_جهانی دارد و از یک نظام فکری متضلع و منشور_مانندی با نام « فلسفه لاجوردی» برخوردار است.

    ۲- از مولفه‌های زیست_جهان سپهری، خداباوری است

    ( گواه بر این، حجم بسامد خدا در هشت کتاب،بالغ بر ۳۰ بار ) برای نمونه:

    فرازهای فراوانی از هشت کتاب ، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرشی است ، برای نمونه :

    « شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / … » ( حجم سبز ، از روی پلک شب )

    « …. / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / … » ( ما هیچ ما نگاه ، نزدیک دورها )

    « باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید… / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید… / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف … » ( ما هیچ ما نگاه ، هم سطر هم سفید )

    باری ، چکیده سخن – شاید – همان است که در شعر « صدای پای آب » آمده است :

    « …. / و خدایی که در این نزدیکی است / لای این شب‌بوها ، پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه / … »

    ۳- به رغم این اما

    خدا‌باوری سپهری و معناگرایی او از جنس خدا‌باوری و معناگرایی وحیانی و نقلی نیست، بلکه از جنس تأملات فکری_ فلسفی و فر‌آورده مواجهه او با هستی و خوانش طبیعت است.‌ بر این پایه:

    ۳/۱- ویژگی دیگر که بنوعی میتواند بار بر ایده خدای غیر متشخص باشد و نیز ریشه در ویژگی جمع بین عقلانیت و معنویت داشته باشد، پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی است. و چنین است که:

    زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)

    و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( همان)

    و ابدیت را نیز، روی چپرها ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)

    و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)

    ۳/۲- و بدین نسق، عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیطِ زیست را به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند. چنین مشی و مشربی که در مواجهه با طبیعت از میان دو رویکرد ارزشی و ابزاری، رویکرد ارزشی را بر گزیده و روا می‌داند به نوعی از بدایع میراث سپهری و نو‌آوری‌های شاعرانه اوست و اگر رد پای آن را در عرفان وحدت وجود و یا در مشربهای عرفانی شرق می‌توان یافت، اما دست کم در ادبیات متعارف کمتر یافت. اثر وضعی و بار عملی چنین عرفانی را در اخلاق زیست محیطی سپهری باید دید

    ۴- بدین بیان، زیست‌جهان و فلسفه لاجوردی سپهری دو رکن بنیادین دارد:

    یکم: رد الهیات مبتنی بر خدا‌گرایی انسان‌انگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب )

    دوم: درهم‌تنیدگی و همبستگی سه‌گانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.

    ۵- در این جغرافیای گفتاری، کلید_واژه طبیعت – تنها – ناظر و به معنای مجموعه‌ای از پدیدارها و رخدادهای پراکنده بیرونی نیست. بلکه مراد، واقعیتی است که – دست کم – قابل تجزیه به سه بخش است: پدیده، انرژی و توان نهفته در آنها و نیز قواعد و قوانین جاری در و بر آنها

    یعنی: طبیعت، ناظر بر مجموعه‌ای از پدیده‌ها، سیستمها و نظم و راز است. ( این مجموعه در این گفتوری « تقدیر » نامیده می‌شود )

    ۵/۱- بدین ترتیب، هستی – چون برخوردار از نوعی همبستگی، هارمونی هندسی و موسیقیایی، توازن، جمال و کمال است و این امور، ویژگیهای وجودی، ساختاری و ابژکتیو هستند – پس جهان زیبا و به مثابه یک اثر هنری است.

    ۵/۲- از اجزاء طبیعت، یکی هم « انسان » است که دارای ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی است. از جمله: عقل و اراده، توان عصیان بر حد و حصر و نیز توان بر دوگانه کران‌ سوزی و کران سازی

    ۵/۳- سپهری در مواجهه با جهان نظم و راز، دارای سه مبنا هستند:

    الف: جهان به مثابه اثر هنری، یک کل یکپارچه، ساختاری هندسی و موسیقیایی دارد و نظامند و رازمند است.

    ب: جهان بی‌تردید و بلا استثنا سیستماتیک است و با قانون اداره می‌شود ( و هیچ چیز تصادف و اتفاق نیست)

    ج: ویژگی ذاتی انسان عقل و وظیفه او هم شهود این اثر هنری است

    در این نگاه که:

    طبیعت به مثابه اطلس و نقشه راه در تشریع است. همان که در ادب وحیانی « فطرة » نامیده شده و بمثابه دین توصیف شده است.

    بنا بر این:

    آموزه اول:

    برابر بینش رواقی سپهری، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کرد. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است.

    از این رو است که سپهری از قانون ( قانون گیاه، قانون فساد گل سرخ، قانون چمن، قانون درخت، قانون زمین و … ) می‌گوید و در این رابطه از وجود « ضرورتها » سخن می‌گوید. بخوانید:

    « … چیزهایی هست که نمی‌دانم/ می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)

    و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):

    « …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود/ لطمه می‌خورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب ) ( نک: بسامد قانون و بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری و نیز نسبت بین خدا و قانون مبنی بر الوهیت پس پدیده‌ها و رویدادها )

    آموزه دوم

    فضیلت و اخلاق سلامت، زندگی وفق طبیعت است. و این معنای « تسلیم برابر هستی » است.

    نماد و نمود این گزاره در زیست انسانی « عقلیگری » است. خردورزی در جان ( تامل درونی )، خرد‌گرایی در جهان ( تفکر در مناسبات بیرونی )

    آموزه سوم:

    ره‌آورد راهبردی و از آموزه‌های کاربردی این نگاه ، یعنی تسلیم در برابر هستی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است.

    به این ترتیب، زندگی وفق طبیعت و به تعبیر سپهری: « شناوری در رنگهای فطری » که فضیلت و عین اخلاق سلامت است، دو جلوه دارد:

    الف: تسلیم در برابر هستی و مهندسی تدبیر بر تقدیر که – در واقع – عبارت است از پذیرش نظام سیستمها و تن دادن بدانها در گستره زندگی و این یعنی رعایت حرمت دانشوری و دانشگری

    ب: نظامندی اراده آزاد انسان در چارچوب نظام سیستمها. یعنی: گر چه انسان دارای « اراده آزاد » است، اما این اراده در جهان واقع تخته‌بند نظام سیستمهاست. به این ترتیب، انسان محدود و محصور هست، گر چه البته مجبور نیست.

    آموزه چهارم:

    به موجب این نگاه و نگر، معیار و سنجه خوبی و بدی، صلاح و فساد، صواب و گناه در رفتار و‌کردار آدمی، وفاق و یا ناموافقت با طبیعت است.‌

    بر این پایه، خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت.

    آموزه پنجم:

    این‌جاست که خوشی با ناداری امکان جمع دارد

    من گدایی …

    « چیزهایی دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می‌کرد/ قفسی بی در دیدم که در آن/ روشنی پرپر می‌زد/ نردبانی که از آن/ عشق می‌رفت به بام ملکوت/ من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوبید/ ظهر در سفره آنان/ نان بود، سبزی بود/ دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود/ من گدایی دیدم/ در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواست/ و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز. » ( صدای پای آب )

  • پیغام ماهی ها

    پیغام ماهی ها


    درسگفتار جلسه چهارشنبه با موضوع واکاوی شعر « پیغام ماهی‌ها » ( قطعه هشتم دفتر هفتم هشت کتاب سپهری )، ( که در واقع پرانتزی بود پیرو پاره‌ای از اما و اگرهای جلسات پیشین )

    شعر « پیغام ماهی‌ها »

    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
    آب در حوض نبود

    ماهیان می‌گفتند؛
    ” هیچ تقصیر درختان نیست “

    ظهر دم کردهٔ تابستان بود
    پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
    برق از پولک ما رفت که رفت
    ولی آن نور درشت
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می‌آمد دل او 
    پشت چین‌های تغافل می‌زد
    چشم ما بود
    روزنی بود به اقرار بهشت

    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
    و بگو
    ” ماهی ها، حوضشان بی آب است “

    باد می‌رفت به سر وقت چنار
    من به سر وقت خدا می‌رفتم…

    ۱- نمادها و نشانه ها:
    نشانه‌شناسی شعر:
    ✓ حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی/ کانون محوری روشنایی و زیبایی در معماری سنتی
    ✓ آب: ( نمادشناسی آب در شعر آب ) نماد روشنایی و زیبایی
    بی‌آبی: نماد کویر و خشکی/ نابودگی روشنایی و زیبایی، شناوری، طراوت و تازگی.
    ماهی : نماد سالک/ ربط زمین و آسمان/ بینایی
    عقاب خورشید: « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی

    ۲- شناسه و نمایه شعر

    شعر « پیغام ماهی‌ها »
    ✓ ساختی داستانواره و نزدیک به اسطوره دارد و بر محور گفتگوی « شاعر و ماهی » روایت و سروده شده است
    ✓ عنصر محوری در این قطعه « آب » است، آب کانون اصلی نمایش زیبایی‌های فرا‌واقع
    ✓ این قطعه چهار پاره دارد و به نظر می‌رسد و البته از نوعی انسجام ساختاری برخوردار است.
    پاره اول:
    در پاره نخست ( هشت بیت اول )،شعر روایت_ گونه است.‌ روایت یک اتفاق ساده، با این بیان:
    شاعر می‌رود سر حوض تا مگر « عکس تنهایی » ( یعنی تصویر و یا معکوس ) خود را در آب ببیند.
    به رغم آن – اما – غافلگیرانه با حوض بی‌آب رو‌‌برو می‌شود. ماهیان از ته حوض ( پارادکس زندگی در بی‌آبی ) سربرآورده، زبان گشوده و به حرف می‌آیند که:  مشکل بی‌آبی در مصرف درختان نیست، آنها مقصر نیستند!
    روایت در این پاره ادامه پیدا می‌کند، با این گزاره‌ها:
    تابستان بود و ظهر و هوا در دم، پسر روشن آب ( که احتمالا شاعر روایت است، همان که رفته بود تا عکس تنهایی خود را ببیند و …‌) لب پاشویه می‌نشیند، و در لحظه، عقاب خورشید در می‌رسد و او را به هوا می‌برد، می‌برد که می‌برد، تو گویی پسر روشن آب در مدار ربایش امر متعال، کوچیده میشود.
    « عقاب خورشید » در میان آزتکها ( تمدنی در آمریکای مرکزی/ مکزیک ) و ژاپن نماد قاصد یا حامی کامی ( به معنای امر متعال/ نام کلی خدایان باستانی ژاپن ) است و استعاره نیروی پرواز است. ( فرهنگ نماد‌ها، ج:۴، واژه: عقاب/ پرنده خورشیدی)

    پاره دوم:
    در پاره دوم ( هفت بیت بعدی ) این گفت ماهیان است که روایت می‌شود. زبان حال/ قال ماهیان این است که: حوض در بی‌بودگی آب است و ما را به اکسیژن آب راهی نیست، باشد، به درک، و چه باک از اینکه در این قحط آب، برق از پولک ما رفته است! رفته است که رفته باشد، مسأله این نیست. مسأله این است که در سایه سار این بی‌بودگی، چشم ما، همان که روزنی بود به اقرار بهشت، در کسوف و در خسوف و در سیاهچاله شده است. کدام چشم؟ آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب …
    آری بی‌بودگی آب برای ماهیان سنگین است، اما نه به علت اینکه بی‌بهره از اکسیژن شده‌اند و نیز نه به علت اینکه برق از پولک آنان رفته است، بلکه بدان علت که در نبود آب، آن نور درشت و آن‌ میخک قرمز – که چنان چشم – روزنی بود به اقرار بهشت، از دست رفته است.
    « ماهی » در فرهنگ نمادها، رمز سالک، رمز وجود روحانی و رمز ارتباط زمین و آسمان است. بر پایه چنین استعاره‌ای، شاعر به عنوان راوی از زبان عارف عاشق دچار  ، به گواهی نشانه‌ها از فاجعه می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره‌ها به کوچه زیبایی و اقیانوسهای آبی! فاجعه‌ای که نه از جنس اختناق است و زاییده استبداد سیاسی، بلکه از جنس نا‌توسعه‌یافتگی و نا‌زایی است و زاییده امتناع فکر است  و انسداد ایده و اندیشه
    نشانه‌شناسی شعر:
    حوض: نماد محدودیت و مدار‌بستگی
    بی‌آبی: نماد فقدان روشنایی و  امکان شناوری و طراوت و تازگی، و افزون بر آن انسداد روزنه‌ای رو به زیبایی و افق‌های نوین ( افق گشایی و بن‌بست شکنی)
    ماهی : نماد سالک …

    چنانکه اشاره شد، «افق‌گشایی و بن‌بست شکنی» ناگزیر از پبش‌نیازِ « رویا‌پردازی و آرمانگرایی » است و از همین روی و رهگذر است که بخش فراوانی از نگاره‌های سپهری در پیوند با این انگاره است
    افزون بر استعاره « پشت دریاها »، استعاره‌های دیگری همانند « هیچستان، طرف دیگر شب، سقف ملکوت و … » اندیشه آرمانشهری شاعر را در پس پشت خود داشته و بدان اشاره دارند
    شایسته یاد‌آوری است که ایده و انگاره آرمانشهری در شاعری چنان سپهری برآمده از هذیان‌زدگی، سودا‌گرایی و پریشان‌اندیشی نیست و بلکه چنانکه به  اشاره گذشت، پایه‌ای هستی شناسانه، مایه‌ای زیبا‌شاسانه و کارمانی ره‌گشایانه دارد و بدین نگاه، کنشی انسانی است.

    پاره سوم:( دو بیت ۱۶ و ۱۷ )
    خطابه تمنا‌گونه و تقاضای ماهیان از شاعر است که مسأله و مشکل بی‌بودگی آب را واگویه کند و با خدا در میان بگذارد و به گوش او برساند.

    پاره چهارم ( دو بیت آخر ):
    این شاعر است که باز بمثابه شبان هستی و این بار در نقش واسطه – چنان که باد به سر وقت چنار می‌رود – به سر وقت خدا می‌رود تا …

    ۳-تحلیل شعر
    این قطعه نیز چنان قطعه‌های دیگر، از لایه‌های معنایی متکثر برخوردار است و دست کم این است که از دو کلانلایه معنایی حکایت دار: لایه معنایی اول: در کلانلایه معنایی اول، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی
    لایه معنایی دوم:
    در کلانلایه معنای دوم – اما – شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.

    ۳/۱- کلان-لایه معنایی اول
    ۳/۱/۱- شعر در این لایه در واقع بمثابه رنجنامه‌ای‌ است که از یک « فاجعه » می‌گوید، فاجعه انسداد پنجره رو به تجلی ..
    برای بیان مطلب ناگزیر از بیان یک پیش‌درآمد

    ۳/۱/۲- درآمد:
    سپهری در رزومه خود ( به مفهوم متعارف و مرسوم و به شیوه غالب روشنفکران و شاعران دهه‌های چهل و پنجاه ) کنش سیاسی اجتماعی ندارد و در شمار مبارزان نمی‌گنجد و از این رو – گاه – اهل عزلت و طریقت صوفیانه خوانده شده و در داوری دیگران برچسب « پرت از مرحله » خورده و « نا‌بهنگام » ارزیابی میشود.
    چنانکه شعر او هم چنین است. تحت تاثیر جریان مسلط قرار نگرفت، نه همراه چریکها شد و نه هماورد پلیس و .. نه تنها، بلکه در آن سالهای خشونت و جنگ گرم و سرد، « پاسبانها » را شاعر توصیف میکرد و می‌گفت:
    « پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
    مادرم بی خبر از خواب پرید
    خواهرم زیبا شد
    پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند
    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می‌خواهی ؟
    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ » ( صدای پای آب)

    ۳/۱/۳- درست است، همین است. یعنی فرم و فریم شعر سپهری در مواجه اول، آنهم از راه دور چنان نمایشی دارد.
    به رغم آن -اما- هرگز چنین نیست که وی حس و حال سیاسی اجتماعی نداشته و از هر نظر از آن صحنه‌ها دور و بیگانه و فاقد شم و شعور سیاسی  بوده است.
    او نه تنها چنین نبوده است، بلکه به گواهی میراث مکتوب و از جمله شاعرانه‌هایش، به شدت دل‌مشغول این مفاهیم بوده و آنها در درنگ گرفته و در آنها اندیشه کرده و میکرده است
    گواه راستی و درستی این گزاره، قطعه‌ها و بندهای نسبتا فراوانی از شعر اوست.
    از آن جمله:
    ✓ قطعه‌ها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم که وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و می‌دهد. بنگرید:
    √ رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده می‌شود
    √√ پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز می‌شود
    √√√ طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
    √√√√ و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهی‌ها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود
    √√√√√ حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
    √√√√√√ و در شعر « سوره تماشا » به اوج می‌رسد
    √√√√√√√-و تا در « ندای آغاز » هم ادامه می‌یابد: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ …»

    ✓ افزون بر آن، قطعه ها و بندهای دیگری است که در دل خود باردار و آبستن بنیادی‌ترین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شم و شعور سیاسی اجتماعی او را روایت کرده و حکایت میکند. ( برای نمونه ):
    آنجا که:
    √√ از ایده دولت بی دولت و دولت بی‌پایگان می‌گوید
    √√ و نیز از بنیاد صلح و دوستی سخن می‌گوید
    √√ و یا با هشدار بر بحران‌های زیستمحیطی ،بر پایه نظریه زمینسوژگی از حق و حقوق محیط زیست و اخلاق زیست محیطی دم می‌زند
    √√ و در این رابطه فرهنگ مسلط را بر‌نتافته به نقد میکشد، نظام سیاسی بیگانه از مردم و جامعه و نیز دانش بیگانه از زندگی را به پرسش و چالش میگیرد و در این چارچوب فقه و فقیه و فقها را به نقد میکشد
    و از همین روی، چنانکه با رویه سخت و ضمخت و خشونت‌بار مدرنیته بر سر مهر نیست ( شعر نشانی)، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی مذهبی و ایدئولوژیک هم از ریشه در افتاده و آنها را – بدان سبب که انسان‌ستیز و زندگی سوزند – به پرسش و چالش می‌گیرد
    در شعر صدای پای آب:
    « / موزه‌ای دیدم دور از سبزه/ مسجدی دور از آب/
    سر بالین فقیهی نومید/ کوزه‌ای دیدم لبریز سوال
    قاطری دیدم بارش انشا/ اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”/ عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو”/ من قطاری دیدم … / من قطاری دیدم/ فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم/که سیاست ‌و چه خالی می‌رفت/…»
    و در پیوند با این:
    « … /من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد/ وقتی از پنجره می‌بینم/ حوری ; دختر بالغ همسایه/پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/فقه‌ می‌خواند… »(د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
    و البته به شیوه یکسره بر طبل نفی و انکار سنت نمی‌کوید و بر این باور است که از علف‌های خشک آیه‌های قدیمی پنجره باید بافت
    ✓ و در این راستاست که وی به فلسفه ورزی توصیه میکند. از خیال‌پردازی، ایده‌سازی، آرمانگرایی و افق‌گشایی می‌گوید
    افزون بر مفاهیمی چنان: « شبانی هستی، ایده دولت بی دولت، بنیاد صلح، حق زمین و اخلاق زیست_محیطی، نقد عادت، سنت و تجدد، چهارگانه آرمانگرایی: خیال‌پردازی، ایده‌سازی، افق‌گشایی و بن‌بست‌شکنی و .. نمونه‌های دیگری از این مفاهیم معطوف به حوزه فرهنگ، اجتماع و سیاست » شاهد حضور مفهوم دیگری چنان « زن » در شعر سپهری هستیم. زن مفهوم چند ضلعی است و از جمله اضلاع آن، مفهوم سیاسی اجتماعی آن است. و از این منظر است که همواره وجه المنازعه  و مصالحه قرار گرفته و می‌گرفته است و در تاریخ معاصر قربانی جدال سنت و مدرنیته. طیفی او را در پستویی دانسته و چینش خواسته و میخواسته‌اند و طیفی دیگر، او را پرستویی در ویترین
    و سپهری اما در میانه این جدال، با تعابیری چنان « خواهر تکامل خوشرنگ/ حوری تکلم بدوی » از او به عنوان: « عاملیت جنسیتی شورانگیزی، اشراق، شبانی کودکی و رشته رمز معراج تا ملکوت  » یاد میکند.
    این‌ها و جز این‌ها، همه و همه گواه بر این گزاره‌اند که سپهری:
    اولا: نسبت به دنیای پیرامون و از جمله فرهنگ و سیاست و جامعه حس و احساس دارد و حساس است
    ثانیا: و بر این پایه او دارای شعور حاضر است و حرفی از جنس زمانه دارد

    ۳/۱/۴- چکیده آنکه:
    درست است که زیست_من سپهری عزلت و انزوا‌ست و او پیراهنی از «تنهایی» بر تن دارد، و شاعرانه های او هم باز‌نمای چنین سبک و سلوکی است، اما این بدان معنا نیست که این نقاش شاعر بیرون و بیگانه از زمان خود است، چه انکه وی با گذر از مرز اتفاقات روز‌مره و امتناع از ورود و‌وقوف در علایق و سلایق رایج فکری و تمایلات سیاسی، نگاهش همواره خیره به وقایع شگفت‌انگیز است « بیایید از سایه‌روشن برویم …… ، بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم ……. ، برویم ، برویم و بیکرانگی را زمزمه کنیم …… ، دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم … » (آوار افتاب ، سایبان آرامش ما ماییم ) و بدین روی، روح زمانه ، در کار او طنینی نمایان دارد و از فراوانی  معناداری برخوردار است
    و چنین است که
    شعر او نه تنها در فرم امضا ویژه دارد، بلکه در مضمون و محتوی هم  از امضا ویژه خود برخوردار است.

    با این پیش درآمد، نتیجه و نکته آن است که:
    سپهری چنانکه در مواجهه با هستی و طبیعت جور دیگر میبیند و بدان توصیه میکند، در عرصه تاریخ، فرهنگ و جامعه هم چنین است. او نگاه دیگری به این عرصه ها دارد و بر این ذهن و زبان است که برای شناخت درد و بنا بر این درمان، آدرس درستی باید داد.
    او بر این ذهنیت است که مشکل بحران آب، این نیست که درختان مصرف کننده‌اند چنانکه ایده و اندیشه او این است که مسأله بحران آب، این نیست که آب‌زیان راه به اکسیژن آب نخواهند برد و یا فرصتی برای نمایش برق پولکهایشان پیدا نخواهند کرد و نخواهد بود. بلکه مسأله چیز دیگری است. مسأله این است که روزنه رو به روشنایی و زیبایی و پنجره رو به تجلی بسته است و ..
    مسأله اما این است که خورشید/ ماه – با توجه با بازتاب در آب – روزنی بود ..
    مساله این است که این روزنه بسته است و مردم به گونه‌ای در سد و سلب زندگی و دچار تصلب …
    این‌جاست که گویا سپهری در قالب ادبیات شاعرانه و با بهره‌گیری از زبان استعاره و اسطوره – گویا – مخاطب را فراخوانده و میخواند که به جای آنکه درگیر معلول‌ها شوند به علت ها بپردازند.
    در این کلان_لایه معنایی، شاعر با رویکردی واقع‌گرایانه – و البته با بهره‌گیری از زبان رمز و نماد و اسطوره –  در مقام شبانی هستی، سخن از یک فاجعه دارد. فاجعه انسداد پنجره، پنجره رو به روشنایی و زیبایی.

    شعر در این سطح از معنا، بر پایه نشانه‌شناسی « حوض، آب، ماهی » باز‌نمای زیستگاهی است که در سروده پشت دریاها چنین آمده است:
    « دور باید شد دور
    مرد آن شهر اساطیر نداشت
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
    هیچ آینه‌تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
    چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست »
    چرا که مطلوب شهری است با این ویژگی‌ها:
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
    بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد…

    ۳/۲- کلان_ لایه معنایی دوم
    ۳/۲/۱- در‌آمد
    سپهری در سفر قهرمانی خود، جان‌پناه‌های دارد، از آن جمله یکی هم طبیعت است.
    وی به موجب جهانزیست وحدت وجود، هستی را بازنمای امر قدسی و چنان دیر خراب، معبد دانسته و می‌داند و بر این نگاه و نگر، قدسیت را در همه هستی منتشر می‌بیند. و از همین رو میراث مکتوب و از شاعرانه‌های او ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر تماشا، شهود و کشف طبیعت. در نگاه او، طبیعت، « سراپرده خدا »( صدای پای آب)  «بستر ابدیت» (د/شرق اندوه، ق/ وید) و نیز « باشگاه رازورزی و رستگاری» ( صدای پای آب و د/حجم سبز، ق/ از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه « وحدت من/ طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی « سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:
    « به سراغ من اگر می‌آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی است/ پشت هیچستان/ رگ‌های هوا
    پر قاصدهایی است/ که خبر می‌آرند/ از گل واشدهٔ دورترین بوته خاک/ … »( د/حجم سبز، ق/ واحه‌ای در لحظه )
    اندکی درنگ … ، شاعر « پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از « گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. « پشت هیچستان »، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش – با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی –  می‌نویسد: « ….. زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. … آه، چرا نگویم که درد پونه‌های صحرایی را دارم. ….. در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. …. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم‌تراز تاثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد. ….. اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم، … پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌اند. …. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده، پیرایه زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است. ….. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یاد‌بود نیست، تار و پود من است. » ( هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص/ ۸۷-۹۱ )
    شعر « پیغام ماهی‌ها » هم، با اندکی درنگ – بویزه بر روی چند و چون همبستگی ورود و فرود آن – باز‌نمای این درونه کیفی است.

    ۳/۲/۲- از این زاویه، صورت شعر، برخوردار از ویژگی‌هایی است:
    یکم: خلق تصاویر غیرواقعی ( فرا‌واقع)
    سپهری با ترکیب عناصر نامرتبط و غیرمعمول، تصاویری خلق می‌کند که در دنیای واقعی وجود ندارند و خواننده را به فضایی فراتر از واقعیت می‌برند ( پارادوکس حوض بی‌آب و ماهیان سخنگو )
    دوم: حس‌آمیزی
    شاعر با استفاده از حس‌آمیزی، مفاهیم و تصاویر انتزاعی را به صورت ملموس و حسی بیان می‌کند. ( فرود عقاب خورشید و ..، تپش باغ، باد و چنار )
    سوم: شخصیت‌بخشی به اشیاء: ( تشخیص ماهی، عقاب خورشید، باد)
    چهارم: انحراف از هنجارهای زبانی ( آشنایی زدایی و عادت‌شکنی در زبان )
    سپهری در شعر خود از ساختارهای معمول زبانی فاصله می‌گیرد و با استفاده از واژگان و ترکیب‌های تازه، زبانی نو و مکاشفه‌آلود را خلق میکند.

    ۳/۲/۳- این ویژگی‌ها ( که البته در شعر سپهری کم نیست ) از شعر و شاعرانه‌های او، شعر « سوررئال = فرا‌واقع‌گرا  » ساخته است.
    به موجب ویژگی « سور‌رئال » شعر « پیغام ماهی‌ها » در فرم و فریم، معنایابی شعر در سطح دوم، ناگزیر از آنالیز و بیان مولفه‌های آن است:

    مولفه یکم:  آمیختگی و درهم تنیدگی واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:
    ✓ شعر – چنانکه در کلان معنای اول بدان اشاره رفت –  از ناملایمات و ناسازگاری‌های روزگار می‌گوید، اما در عین حال نشانه‌هایی از مرگ اندیشی را هم در خود دارد
    ✓ و یا شاعر بین تنهایی خویش و بی‌آبی حوض ماهیان پل می‌زند
    ✓  و نیز  بین وزش باد و سفر قهرمانی خود که از رفتن سر حوض آغاز می‌شود و تا به رفتن سر وقت خدا فرود می‌یابد.

    مولفه دوم: گیتی‌گرایی معناگرا
    از دیر‌زمان و بویژه در سده های اخیر به تجربه شاهد جدال دو جریان فکری/ فلسفی بوده و هستیم و آن جدال بر سر ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی است که یا این و یا آن. به نظر می‌رسد، اما سپهری – برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود – در میانه این جدال،  منادی پارادایم گیتی گرایی و یا ماتریالیسم  معناگراست. به گواهی اینکه:
    ✓ زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    ✓ و خدا را در این نزدیکی می‌بیند، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( صدای پای آب )
    ✓ و ابدیت را نیز، روی چپرها می‌بیند ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    ✓ و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
    ✓ و زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب )
    ✓ و هم در این شعر:

    • آب و بازتاب نوری که روزنی است به اقرار بهشت
    • تپش باغ و رویت خدا
    • همسویی و همدلی باد و شاعر که یکی به سروقت چنار و دیگری به سروقت خدا می‌رور
    • و فراز و فرود شعر که: شاعری که سر‌وقت حوض می‌رود تا … سرانجام سر از دیدار خدا در می‌آورد ( چنان موسی و  آتش طور )
      و به این ترتیب:
      شاعر در میانه جدال دو ایسم (مینوگرایی و گیتی‌گرایی )، راه سومی را ابداع و طرح میکند: ماتریالیسم معناگرا

    مولفه سوم: درآمیختگی من/ طبیعت و سنگ عزلت ( خلوت نیایش )
    شعر « پیغام ماهی‌ها »، باز‌نمای نگاه سبز شاعر به طبیعت و گویای درآمیختگی و درهمتنیدگی من/طبیعت است و – بی آنکه دچار نظریه طبیعت‌گرایی طبیعی شود و …. – متضمن فلسفه فرا‌اومانیستی است، فلسفه‌ای برای زندگی انسان، همراه، در کنار و با سایر فرزندان آب و خاک در آغوش مادرنگی مادر_زمین.
    این شعر که نمایشگر درآمیختگی سه‌گانه: من/ طبیعت و خلوت نیایش است، از « تپش باغ » می‌گوید که فرصتی است برای « ملاقات با خدا ». در آنجاست که می‌شود با امر متعال مواجهه پیدا کرد، در گفت‌و‌گو شد، راز‌گشایی کرد و در  شکوه شکوه شد که: « ماهی‌ها، حوضشان بی آب است »
    در جغرافیای شعر سپهری – چنانکه دیده می‌شود «من» بسان عنصر مرکزی و محوریِ جهانِ ذهنی و هنری شاعر حضوری برجسته و جاودانه دارد، اما نکته در خور درنگ این است که این «من»، « منِ نفسانیِ اول شخص مفرد » نیست، بلکه « منِ انسانیِ بمثابه عنصر عامل و یا سوژه» است. و بدین نگاه، این «من» است که بویژه در اشعار و منظومه‌های متاخر هشت کتاب (از شرق اندوه به بعد) با طبیعت و جلوه‌های آن در می‌آمیزد و از این رهگذر روی سوی چشم‌اندازهای آرمانی و عرفانی پیش می‌ر‌ود

    در‌آمیختن « من و طبیعت » در پی اتفاق چند لایه عبور ( عبور از منِ نفسانی اول شخص مفرد به منِ انسانی عامل و یا سوژه و نیز عبور از طبیعت‌گرایی انسان‌سالار به طبیعت‌گرایی طبیعت‌محور ) آنهم در بستری از بازیابی کودکی، چه تصویر شور‌انگیزی را رقم می‌زند: «آسمان پرشد از خال پروانه‌های تماشا/عکس گنجشک افتاد در آب‌های رفاقت/فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه/باد می‌آمد از سمت زنبیل سبز کرامت/شاخه مو به انگور/مبتلا بود/کودک آمد/جیب‌هایش پر از شور چیدن/ای بهار جسارت!/امتداد تو در سایه کاج‌های تامل/پاک شد/کودک از پشت الفاظ
    تا علف‌های نرم تمایل دوید/رفت تا ماهیان همیشه/روی پاشویه حوض/خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد/بعد/خاری/پای او را خراشید/سوزش جسم روی علف‌ها فنا شد/.. »(د/ما هیچ ما نگاه، ق/چشمان یک عبور)

    شایسته یاد‌آوری است که، فرایند درآمیختن « من و طبیعت » گل امکان حس «تهی بودن درون » است. شاعر در سروده‌ای پس از روایت این آمیختگی که:« می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه‌ می‌بینم در ظلمت/من پر از فانوسم …/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت!/پُرم،/از راه، از پل، از رود، از موج/پرم از سایهٔ برگی در آب/.. » گویا برهان می‌آورد که:« چه درونم تنهاست …»( د/حجم سبز، ق/روشنی، من …)
    و نیز نک: موج نوازشی، تا گل هیچ، ورق روشن وقت به ترتیب در دفاتر: آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز

    افزون بر این، اما، نکته نغز و ناز شایان درنگ این است که، با توجه به انگاره « خدا/طبیعت» در فلسفه سپهری، آمیختگیِ«من/طبیعت» فرایند گونه‌ای « تثلبث» است. تثلیث در ساختار اتحاد « خدا/طبیعت/ من» رویداد‌نگار این « اتحاد مثلث» در شعر سپهری، از جمله قطعه نیایش است در د/ آوار آفتاب، بنگرید:
    « نور را پیمودیم/دشت طلا را درنوشتیم/افسانه را چیدیم/و پلاسیده فکندیم/کنار شن‌زار آفتابی، سایه‌وار ما را نواخت/درنگی کردیم/بر لب رود پهناور رمزرویاها را سر بریدیم/ابری رسید/و ما دیده فرو بستیم/ظلمت شکافت/زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم/آذرخشی فرود آمد/ و ما را در نیایش فرو دید/لرزان گریستیم
    خندان گریستیم/رگباری فرو کوفت:/ از در همدلی بودیم/سیاهی رفت/ سر به آبی آسمان ستودیم/ در خور آسمان‌ها شدیم/سایه را به دره رها کردیم/لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم/سکوت ما به هم پیوست
    و ما ؛ ما شدیم/تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید/آفتاب از چهره ما ترسید/دریافتیم/ و خنده زدیم/نهفتیم/و سوختیم/هر چه بهم‌تر/تنهاتر/از ستیغ جدا شدیم/من به خاک آمدم/ و بنده شدم/تو بالا رفتی
    و خدا شدی …»( د/آوار آفتاب، ق/نیایش)
    و نیز نک: قطعه‌های صدای پای آب، سوره تماشا و هم سطر هم سپید، به ترتیب در دفاتر: صدای پای آب، حجم سبز و ما هیچ ما نگاه

    تجربه « اتحاد من/طبیعت » که ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و جویشگر را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت میکند، عبور از جلوت به خلوت

    ۳/۲/۴- چکیده آنکه:
    در کلانلایه معنای دوم، شاعر در مقام « سالک سمت آواز حقیقت » در قد و قواره شوریده‌ای نمایان می‌شود که طوفان جنون او را به نوعی از شطح و طامات ( سخنان پوچنما و یاوهطوری که بر‌آمده از شدت وجد و بیخودی است و حامل طوفانی از جنون عرفانی است ) کشانده است، چنانکه و چندانکه در فرم و فریم شعر هم طنینانداز است.
    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض میرود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:
    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».
    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت میکند.
    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۳

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۷، عرفان طبیعت محور/۱۳ ( پی‌افزود/۳: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) قسمت سوم

    رِواقی گری

    رِواقی گری، مکتبی فلسفی است که در سده چهارم پیش از میلاد در شهر آتن وسیله زنون رواقی (کیتیونی) پایه‌ریزی شد.
    رواقیگری شاخه‌ای از فلسفه اخلاق شخصی است مبتنی بر سیستم منطق و مشاهده ادراکات جهان طبیعی.
    براساس آموزه‌های این فلسفه، انسان‌ به عنوان موجود اجتماعی می‌بایست راه رسیدن به خوش‌روانی (خوشبختی، یا نعمت) را پیدا کند و به حالت رهایی از رنج برسد.
    در این فلسفه انسان با درک جهان و هماهنگ با طبیعت و با رعایت چهار ضابطه: حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد می‌بایست در تعامل با دیگران باشد.
    وجه تسمیه رواقی از آن رو است که انجمن ایشان در یکی از رواق‌های آتن برگزار می‌شد.
    حکیم رواقی بر این ایده و اندیشه تلاش میکند تا با کمک اخلاق رواقی به این اهداف برسد. برای نمونه:

    • ✓ تشویش ناپذیری روح
    • ✓ خود بسندگی
    • ✓ و عدم وابستگی به شرایط بیرونی

    چنین ساختاری، برخوردار از یک سازمان فرادستی است و آن: باورمندی به یک نظم طبیعیِ معقول و خدایی و نیز باورمندی به تقدیری بودن سرنوشت انسان ( تقدیر البته به معنای رواقی و نه به معنای متعارف )
    در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
    به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه همه چیز بالضروره روی می دهد و سرنوشت آن را هدایت می کند.

    گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
    مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزاره‌هایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بن‌مایه‌هایی که نسبتی با آموزه‌های رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره می‌توان یاد کرد:
    ۱- گزاره‌هایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
    ۲- گزاره‌هایی در جهت یادکرد ارزشها
    ۳- و گزاره‌هایی در جهت باید و نبایدها

    ف/ یکم: گزاره‌های ناظر بر توصیف واقعیت هستی

    ۱- هستی یک کل واحد است. بر این پایه:
    ۱/۱- هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    ۱/۲- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ۱/۳- زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند
    بنا بر این، نسبت انسان به طبیعت و جهانِ هستی نسبت جزء به کل است. انسان جزیی از هستی است و سرنوشت او به طبیعت گره خورده است و این، بازخوردهای اخلاقی فراوانی دارد.

    ( به مثابه پاورقی بند/۱ )

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    • ✓ سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
      از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    • ✓ و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
      در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
      …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
      تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
      در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    • ✓ و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    • ✓ و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
      با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز ) ( پایان پاورقی)

    ۲- اجزاء هستی/ همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند

    ۳- انسان به عنوان بخشی از هستی، در نهاد خود از نوعی وحدت طبیعی برخوردار است و همه اجزاء آن تنیده در یکدیگرند، به رغم آن،اما دارای دو ساحت است:

    • ✓ ساحت تن
    • ✓ و ساحت من

    ۴- انسان، زیستمندی است با دو ویژگی:
    الف/ نطق و تکلم = خرد و خرد‌ورزی
    عقلی‌گری، جلوه‌هایی دارد:
    ۱/الف: پاس قوانین هستی:
    * ✓ پاس طبیعت انسان
    * ✓ مهندسی تدبیر بر تقدیر
    ۲/الف: اخلاق عقلانی، نظام اخلاقی مستقل از پیش‌فرضها
    ۳/الف: حقوق طبیعی، حق شهر، حق محیط زیست
    ب/ ارتباط و پیوند اجتماعی ( ارتباط زیستی و عقلانیت ارتباطی )

    ۵- هستی و از جمله طبیعت، در سیطره و سلطه چند اصلی ساختاری‌ هستند:
    الف/اصل ضرورت . یعنی هرچه پیش می آید نمی‌توانسته است که پیش نیاید. بنابراین هر چیزی چنان است که باید باشد= اصل زیبایی و نظام احسن
    بر این پایه:
    طبیعت خیر محض است و در راه و رسم آن شرّی وجود ندارد.
    ب/ اصل بی‌ثباتی. تنها اصل ثابت در جهان بی‌ثباتی است. هیچ چیز در عالم طبیعت جز بی‌ثباتی، ثبات ندارد. همه چیز در حال تطور، دگرگونی، سیلان و به شکل دیگر درآمدن و تغیّر است.
    ج/اصل تقدیر. برجهان هستی و همه موجودات آن تقدیر و سرنوشت حاکم است و گریز و چاره‌ای از آن نیست. این تقدیر و سرنوشت، لزوماً تقدیر و سرنوشت الهیاتی نیست بلکه می‌تواند تقدیر و سرنوشت فلسفی باشد

    ۶- جهان راز‌مند است. تقدیر و سرنوشت هم یکی از رازهاست.

    ۷- هرچیزی در جهان طبیعت غایتی دارد که فلسفه وجودی اوست و در مدار کششهای آن، کوشش دارد و از جمله انسان، فلسفه وجودی او، اتمام کار نیمه تمام آفرینش است ( داستان آفرینش، آفرینش داستان است)

    ۸- حقیقت همیشه ناآشکار و در پرده ابهام است. بر این پایه، فرد و گروهی – هیچ – نمی‌توانند – با قطعیت – مدعی آن باشند که حق و حقیقت نزد آنان و در دست آنان است.
    پندار و انگار هر کس نسبت به حق و حقیقت، در واقع، نظرگاه و چشم‌انداز اوست ( و همین چشم‌انداز هم خاستگاه همه جنگ و جدالهاست. به تعبیر دیگر: ریشه و منشا پیدایی و پدیداری همه جنگ و جدلها، چشم‌انداز و منظر افراد است و نه خود واقع .

    ۹- لذت و الم، خوشی و ناخوشی و … فرآورده جهان نیست. جهان، نه توان پدید آوردن حالات ذهنی- روانی مثبت را در آدمی دارد و نه توان پدید آوردن حالات منفی را. جهان از این جهت، خنثی، بی طرف و فاقد تاثیر است. پدیدآیی این حالات ذهنی -روانی را نباید به حساب جهان گذاشت و به پای او نوشت. بلکه عامل ایجاد این حالات در آدمی – تنها – دیدگاهی است که در برابر جهان و از جهان دارد. بنابراین، آن که خواهان لذت، خوشی، شادی، رضایت و …. است، به جای آن که اینها را از جهان بخواهد، از خود باید بخواهد و با خویشتن شناسی و درون نگری و خودکاوی ، نگاهی را که موجب پیدایش رنج، ناخوشی، اندوه و ….. مانند اینها شده است باز شناسند و آن را از میان بردارد و به جای آن دیدگاه دیگری بنشاند که لذت زا، خوشی آور، شادی آفرین و رضایت بخش باشد. تغییر جهان مشکل گشا نیست؛ تغییر منظر و چشم‌انداز است که رافع مشکلات درونی است. و چون تغییر منظر یا تفسیر در درون صورت می گیرد نه در برون، باید گفت که برای داشتن حالات ذهنی- روانی مطلوب و دور ماندن از حالات نامطلوب باید خود را دگرگون کرد، نه جز خود را:« از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی »

    ۱۰- به همین ترتیب، زندگی معنادار نیست، ما انسانها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه خلق شدنی و آفرینشی است.

    ۱۱- آدمی هستنده از پیش نیست و بدین روی تعاریف افلاطون تا کانت در باره انسان به چالش گرفته می‌شد، بلکه هستنده است که خودش ، خودش را می‌آفریند
    و این نکته‌ای است که نه تنها از نگاه فلاسفه مسلمان دور نمانده است، بلکه – دست کم پاره‌ای از آنان – بویژه به اعتبار عقبه قرآنی آن، بر آن تکیه و تاکید هم داشته‌اند.
    آنان با اشاره به اینکه: « انسان یگانه موجودی است که خودش باید « خویشتن » را انتخاب کند » بر این انگاره تاکید داشته‌اند که: « هر کس خود بنا، معمار و مهندس شخصیت خود است » و به این ترتیب در یک هم‌افقی با اگزیستانسیالیست‌ها قرار گرفته‌اند. برابر روایت مطهری، ملاصدرا با توجیه فلسفی اصالت وجود، تکیه فراوان بر این انگاره دارد که: « انسان، نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد، احیانا هر روز، نوعی است غیر روز دیگر. »
    انسان « وجودی » از پیش تعریف شده ندارد. هستی و باشندگی او در تجربه وجودی و به موجب حرکت روی مرز دو عدم شکل میگیرد. دم و بازدم، ( آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ) ( رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا خوب خنک استغنا)
    این است که آدمی همواره در گونه‌ای تجربه است ( تجربه‌های کبوترانه)

    ۱۲- بر این پایه،
    زندگی، در حال زیستی است. گذشته و آینده زندگی ما نیستند. چون هیچکدام نیستند. یا از دست رفته‌اند و یا هنوز واقع نشده‌اند

    ۱۳- ذیل بند/۴ مطلب ۲/الف به اخلاق عقلانی مستقل از پیش‌فرضها به عنوان جلوه عقلیگری در نظام اندیشگی رواقیون/سپهری اشاره شد. بر این پایه – برابر این نگاه -:
    الف/ زندگی اخلاقی ممکن است و یک مفهوم ذهنی، انتزاعی و بی‌مصداق و افسانه نیست. و نه تنها ممکن، بلکه مطبوع و مطلوب هم هست.
    بر این پایه، هیچ انسانی به طور آگاهانه و خود خواسته به فضیلت و زندگی اخلاقی پشت نمی‌کند و آن را ترک نمی‌کند. کسی و یا کسانی‌که به زندگی اخلاقی پشت می‌کنند، یا از سر نابخردی و نا‌آگاهی است و یا از سر پوچی و سست‌عنصری!
    ب/ اخلاقی زیستن از نظام‌های ماوراءالطبیعی (نه مابعد الطبیعی) مستقل است و توقف بر ایدئولوژی متافیزیکی ندارد ( زلف اخلاق به باورهای متافیزیکی گره نخورده است. یعنی ساختار وجودی انسان – فارغ از خداباوری و یا خدا نا‌باوری – اخلاقیگری را ایجاب می‌کند. ) ( لا‌تکن عبد … و قد جعلک‌الله حرا و …. )

    ۱۴- ویژگی‌های شخصی (ذهنی و جسمانی) انسان در اختیار خود انسان نیستند اما ویژگی های شخصیتی ( اخلاقی، رفتاری ) – بر پایه بند/۱۱- در اختیار انسان هستند. یعنی: قبض و بسط ویژگیهای انتسابی در اختیار انسان نیست. اما، قبض و بسط ویژگیهای اکتسابی و شخصیتی در اختیار انسان است.

    ۱۵- و در این میان، فکر و اراده(خواست) در اختیار آدمی است و تحت سلطه و سیطره هیچ موجودی در نمی‌آید.

    ۱۶- هر کنشی در انسان – خوب یا بد – نوعی رفتار با خود است، زیرا – فارغ از بازخورد متعارف – انگیزه و محرک هر کنش در آدمی « خود » است.

    ۱۷- در … گفته شد: معیار و سنجه خوبی و بدی، رفتار و‌کردار وفق و یا ناموافق طبیعت است.‌اینک و در ادامه آن، این نکته افزودنی است که: خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست می‌آید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی می‌کنند خوش زندگی می‌کنند کسانی که اخلاقی زندگی می‌کنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت

    ۱۸- جهان، جهانِ رایگان بخشی است. هرچه داریم به رایگان داده‌اند ما استحقاق قبلی برای بدست آوردن آنچه داریم نداشته‌ایم و هرچه هم به ما نداده‌اند به خاطر عدم استحقاق ما نبوده است. هرچه داده‌اند به رایگان داده‌اند. عطف به این گزاره، بخوانید:
    > « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه‌اش را/ بفروشد به زمین/ رایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ/ هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن/ … » ( صدای پای آب )

  • آیا همه چیز آگاه است؟

    آیا همه چیز آگاه است؟

    سفری عمیق‌تر به نظریه شگفت‌انگیز همه‌روان‌گرایی

    چه می‌شد اگر به شما می‌گفتند که هر چیزی در این عالم، از یک فیل عظیم‌الجثه و یک گل سرخ زیبا گرفته تا یک سنگ کوچک و حتی یک اتم، بارقه‌ای از آگاهی یا تجربه را در خود دارد؟ این ایده، که به «همه‌روان‌گرایی» (Panpsychism) مشهور است، شاید در ابتدا عجیب و حتی خلاف شهود به نظر برسد، اما سابقه‌ای بسیار طولانی در تاریخ اندیشه بشری دارد و امروزه دوباره با قدرتی بیشتر توجه دانشمندان، فیلسوفان و متفکران را به خود جلب کرده است، خصوصاً در مواجهه با آنچه «مسئله دشوار آگاهی» نامیده می‌شود.

    همه‌روان‌گرایی دقیقاً چیست؟

    همه‌روان‌گرایی یک نظریه فلسفی بنیادین است که ذهن یا ویژگی‌های شبه‌ذهنی را جزء ذاتی و فراگیر جهان طبیعی می‌داند. این دیدگاه که نامش را از واژگان یونانی “pan” (همه) و “psyche” (روان یا ذهن) گرفته و اولین بار توسط فیلسوف ایتالیایی فرانچسکو پاتریزی در قرن شانزدهم میلادی به کار رفت، بیان می‌کند که آگاهی یا نوعی تجربه درونی محدود به انسان‌ها و حیوانات نیست، بلکه به طور بالقوه در تمام اجزاء ماده، از سنگ‌ها و اتم‌ها گرفته تا خود کیهان، وجود دارد. مهم است بدانیم همه‌روان‌گرایی نمی‌گوید که یک سنگ همانند انسان فکر می‌کند، بلکه معتقد است نوعی «تجربه» یا «احساس» بسیار ابتدایی و کم‌رنگ، که می‌توان آن را حس‌مندی (sentience)، حیات درونی، یا ذهنیت (subjectivity) نامید، در تمام اجزای ماده حاضر است. این تجربه‌های اولیه، آجرهای سازنده آگاهی‌های پیچیده‌تر مانند آگاهی انسان هستند.

    سفری در تاریخ: از یونان باستان تا احیای معاصر

    این ایده که ذهن یا روح در همه جا حاضر است، ریشه‌های عمیقی در تاریخ دارد. در قرن ششم پیش از میلاد، «تالس» فیلسوف یونانی، معتقد بود «جهان زنده و پر از ارواح است». افلاطون نیز از جهانی برخوردار از روح سخن می‌گفت. این دیدگاه‌ها در طول تاریخ، از «فلوطین» در اواخر دوران باستان گرفته تا «جوردانو برونو» در رنسانس که از جهان‌های بی‌شمار و جان‌دار سخن می‌گفت، ادامه یافتند. فیلسوفانی چون «باروخ اسپینوزا» و «گوتفرید لایبنیتس» با «مونادها» یا واحدهای بنیادین دارای ادراک، به این سنت فکری دامن زدند.

    در قرن نوزدهم، همه‌روان‌گرایی با تلاش چهره‌های برجسته‌ای مانند «گوستاو فخنر» و «ویلیام جیمز» به یکی از دیدگاه‌های غالب در فلسفه ذهن غرب تبدیل شد. با این حال، با ظهور پوزیتیویسم منطقی در اواسط قرن بیستم، این نظریه تا حدی به حاشیه رفت. اما از اواخر قرن بیستم و به ویژه در قرن بیست و یکم، علاقه به همه‌روان‌گرایی مجدداً اوج گرفته است. این احیا عمدتاً ناشی از چالش‌های مداوم پیرامون «مسئله دشوار آگاهی» (چگونگی پیدایش تجربه ذهنی از فرآیندهای فیزیکی) و همچنین پیشرفت‌ها در علوم اعصاب، روانشناسی و حتی مکانیک کوانتومی است. فیلسوفان تحلیلی معاصری چون آلفرد نورث وایتهد و برتراند راسل نیز با ایده‌های همه‌روان‌گرایانه مرتبط دانسته می‌شوند.

    چهره‌های گوناگون همه‌روان‌گرایی

    همه‌روان‌گرایی یک نظریه یکپارچه و واحد نیست، بلکه طیفی از دیدگاه‌ها را در بر می‌گیرد:

    • همه‌تجربه‌گرایی (Panexperientialism): این دیدگاه، که اغلب با فلسفه فرآیندی (process philosophy) مرتبط است، معتقد است «تجربه» آگاهانه، بنیادین و فراگیر است.
    • همه‌روان‌گرایی خُرد (Micropsychism) در مقابل همه‌روان‌گرایی کیهانی (Cosmopsychism): همه‌روان‌گرایی خُرد، آگاهی یا تجربه را در بنیادی‌ترین اجزای ماده (مانند کوارک‌ها و الکترون‌ها) جستجو می‌کند. در مقابل، همه‌روان‌گرایی کیهانی معتقد است که خود جهان به مثابه یک کل، آگاه است و آگاهی‌های جزئی‌تر از آن نشأت می‌گیرند.
    • یگانه‌انگاری راسلی (Russellian Monism): این دیدگاه، که به برتراند راسل و آلفرد نورث وایتهد نسبت داده می‌شود، بیان می‌کند که فیزیک تنها ساختار و رفتار ماده را توصیف می‌کند، اما ماهیت ذاتی آن را آشکار نمی‌سازد. یگانه‌انگاران راسلی معتقدند این ماهیت ذاتی، یا خود نوعی آگاهی است (همه‌روان‌گرایی) یا حداقل پیش‌زمینه‌ای برای آگاهی (همه‌پیش‌روان‌گرایی یا panprotopsychism) فراهم می‌کند.

    چرا برخی به همه‌روان‌گرایی گرایش دارند؟ استدلال‌های کلیدی

    چندین استدلال قوی در حمایت از همه‌روان‌گرایی مطرح شده است:

    ۱. استدلال ضد ظهور (Anti-Emergence Argument): فیلسوفانی چون توماس نیگل و گالن استراوسون معتقدند که آگاهی نمی‌تواند به طور ناگهانی و رادیکال از ماده‌ای که کاملاً فاقد هرگونه ویژگی ذهنی است، «ظهور» کند. اگر ماده در بنیادی‌ترین سطح خود هیچ جنبه‌ای از تجربه را نداشته باشد، بسیار دشوار است که توضیح دهیم چگونه ترکیب این اجزای کاملاً غیرذهنی می‌تواند منجر به ذهنیت شود. بنابراین، آگاهی باید از اشکال پایه‌ای‌تر ذهنیت نشأت گرفته باشد.
    ۲. استدلال ماهیت ذاتی ماده (Intrinsic Nature Argument): همانطور که پیشتر اشاره شد، فیزیک تنها ویژگی‌های ساختاری و رفتاری ماده (جرم، بار، اسپین) را توصیف می‌کند. اما ماده باید دارای یک ماهیت ذاتی نیز باشد که این رفتارها از آن ناشی می‌شوند. همه‌روان‌گرایان پیشنهاد می‌کنند که این ماهیت ذاتی، خود نوعی تجربه یا آگاهی ابتدایی است.
    ۳. پیوستگی تکاملی: اگر بپذیریم که حیات و ذهن به تدریج در فرآیند تکامل پدید آمده‌اند، منطقی به نظر می‌رسد که آگاهی نیز یک پدیده صفر و صدی نباشد، بلکه دارای درجات مختلفی باشد که از ساده‌ترین اشکال ماده تا پیچیده‌ترین موجودات زنده گسترش یافته است.

    علم امروز و تلاش برای رازگشایی از آگاهی

    دانشمندان علوم اعصاب و فیزیکدانان نیز در تلاش برای درک آگاهی، به نظریه‌هایی رسیده‌اند که با برخی جنبه‌های همه‌روان‌گرایی هم‌خوانی دارد:

    • نظریه اطلاعات یکپارچه (IIT): این نظریه که توسط «جولیو تونونی» ارائه شده، بیان می‌کند که آگاهی یک سیستم برابر با میزان اطلاعات یکپارچه‌ای است که آن سیستم تولید می‌کند (این مقدار با نماد فی Φ نشان داده می‌شود). هرچه این یکپارچگی اطلاعاتی (که نشان‌دهنده توانایی یک سیستم برای تمایز بین تعداد زیادی از حالت‌های ممکن و در عین حال یکپارچه بودن آن است) بیشتر باشد، تجربه آگاهانه‌تر و غنی‌تر خواهد بود. IIT آگاهی را محدود به موجودات زنده نمی‌داند و معتقد است هر ساختاری با معماری اطلاعاتی به اندازه کافی یکپارچه، می‌تواند آگاه باشد.
    • نظریه کاهش عینی هماهنگ (Orch-OR): این نظریه، که توسط فیزیکدان «راجر پنروز» و متخصص بیهوشی «استوارت همروف» ارائه شده، آگاهی را به پدیده‌های کوانتومی در ساختارهای بسیار ریز درون سلول‌های عصبی به نام «میکروتوبول‌ها» مرتبط می‌کند. این نظریه هنوز بسیار بحث‌برانگیز است اما ارتباط بین فیزیک بنیادی و آگاهی را برجسته می‌کند.

    چالش‌ها و انتقادات: نگاه ناباورانه و مسئله ترکیب

    با وجود جذابیت‌های همه‌روان‌گرایی، این نظریه با چالش‌های جدی نیز روبروست:

    • نگاه ناباورانه (Incredulous Stare): برای بسیاری، ایده آگاهی در الکترون‌ها، سنگ‌ها یا گیاهان، بسیار دور از ذهن و خلاف شهود است. چگونه می‌توان به چیزی که هیچ‌گونه رفتار پیچیده یا نشانه‌ای از ذهنیت بروز نمی‌دهد، آگاهی نسبت داد؟
    • مسئله ترکیب (The Combination Problem): این شاید بزرگترین چالش فنی همه‌روان‌گرایی باشد. حتی اگر بپذیریم که بنیادی‌ترین اجزای ماده دارای نوعی تجربه بسیار ابتدایی (میکرو-تجربه) هستند، چگونه این بی‌شمار تجربیات خُرد و پراکنده با هم ترکیب می‌شوند تا آگاهی یکپارچه، پیچیده و غنی یک انسان یا یک حیوان (ماکرو-تجربه) را به وجود آورند؟ این مسئله خود به چند زیرمجموعه تقسیم می‌شود:
      • مسئله جمع شدن فاعل‌ها (Subject-Summing Problem): چگونه چندین فاعل تجربه (مثلاً چندین الکترون آگاه) می‌توانند با هم ترکیب شوند و یک فاعل تجربه واحد و بزرگتر را تشکیل دهند؟
      • مسئله پالت (Palette Problem): چگونه کیفیت‌های متنوع تجربیات خُرد (اگر چنین تنوعی وجود داشته باشد) می‌توانند به کیفیت‌های یکپارچه و خاص تجربیات ماکرو منجر شوند؟
      • مشکلات عدم تطابق ساختاری: چگونه ساختار تجربیات خُرد با ساختار تجربیات پیچیده ما مرتبط می‌شود؟

    همه‌روان‌گرایی با چه مفاهیمی تفاوت دارد؟

    مهم است که همه‌روان‌گرایی را از مفاهیم مشابه اما متفاوت تمیز دهیم:

    • جان‌گرایی (Animism): اعتقاد به اینکه اشیاء و پدیده‌های طبیعی دارای روح یا ارواح مشخص و اغلب انسان‌گونه هستند.
    • زنده‌انگاری ماده (Hylozoism): این دیدگاه که همه مواد زنده هستند. همه‌روان‌گرایی لزوماً به معنای زنده بودن همه چیز نیست، بلکه به معنای داشتن نوعی تجربه درونی است.
    • همه‌خداانگاری (Pantheism): اعتقاد به اینکه جهان و خدا یکی هستند.

    چرا این نظریه مهم است و آینده آن چگونه خواهد بود؟

    یکی از جذابیت‌های اصلی همه‌روان‌گرایی، ارائه راهی برای فرار از «دوگانه‌انگاری» ذهن و ماده است. اگر تجربه از همان ابتدا با ماده همراه باشد، دیگر نیازی نیست ذهن را چیزی جدا و متفاوت از دنیای فیزیکی بدانیم. این می‌تواند به درک یکپارچه‌تری از واقعیت منجر شود.

    با این حال، همه‌روان‌گرایی هنوز در مراحل اولیه توسعه و بررسی دقیق قرار دارد. پیشرفت‌های آینده به آزمایش‌های دقیق‌تر، مفاهیم شفاف‌تر فلسفی و مدل‌های ریاضی قوی‌تر برای حل «مسئله ترکیب» بستگی خواهد داشت. دانشمندان علوم اعصاب در حال اصلاح معیارهایی مانند Φ هستند و فیلسوفان به بازنگری ایده‌های باستانی با ابزارهای منطق مدرن و بررسی انسجام درونی انواع مختلف همه‌روان‌گرایی ادامه می‌دهند.

    نظریه همه‌روان‌گرایی ما را با این احتمال شگفت‌انگیز روبرو می‌کند که آگاهی نه یک جواهر نادر و خاص، بلکه نُتی بنیادین در سمفونی کیهان باشد. اگر چنین باشد، چالش پیش روی ما نه اعطای ذهن به سنگ‌ها، بلکه درک این است که طبیعت چگونه این نت‌های ساده را در هم می‌آمیزد و سمفونی باشکوهی را می‌سازد که ما آن را «زندگی آگاهانه» می‌نامیم.