عرفان طبیعت‌محور در اندیشه‌های سهراب سپهری: خیمه بر خود (بایسته دوم از آموزه شانزدهم: شبانی وجود)

بایسته دوم : خیمه بر خود؛ « بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم »

درآمد: خود و نا خود

۱- انسان برخوردار از نوعی « خودیت و هویت » است. مجموعه اصالتها، استعدادها و ویژگیهای ساختاری که انتسابی اند و نه اکتسابی

۲- این «خودیت» در فراینده شخصیت‌سازی و کسب ماهیت، تحت تاثیر عوامل بیرونی ( عوامل چهارگانه: ژن، محیط و تربیت، زمان و زمین ) ممکن است استحاله و متروکه شود و جای خویش را به «ناخود = هویتهای عاریه‌ای و کاذب» دهد و در واقع «خود» گم کرده شود.

به بیان دیگر؛ هر کدام از ما انسان‌ها یک خود واقعی دارند «self/خود» یعنی «انسان چنان که واقعا هست» به رغم آن، اما هر انسان، ممکن است تصوری از خود پیدا کرده و داشته باشد که با خود واقعی‌اش انطباق نداشته باشد و «نا‌خود» باشد که به آن «ego» گفته میشود

۳- چنین انسانی، از آن رو که خودش را گم کرده و به اصطلاح « از خود بیگانه » شده است، چون با خودش در نا‌آشتی و در بیگانگی است، با همه کس و همه چیز چنین است، نا‌آشتی و بیگانه است. و بنا بر این زندگی برای او پوچ و بی‌معناست و این بی‌معنایی، خاستگاه انواع اختلالات شخصیتی و رفتاری می‌تواند باشد.

۴- و در این میان، مادر_اختلال این است که؛ چنین انسانی، به جای تامین نیازهای خود و خویشتن‌بانی، به تعبیر مولانا: «در زمین غیر» خانه میکند.

«در زمین دیگران خانه مکن / کار خود کن، کار بیگانه مکن »

چنین انسانی – در واقع – میان خود و نا‌خود، دچار اشتباه در تشخیص شده است و نا‌خود را خود گرفته است.

۵- این وضعیت – شاید – همان است که در ادبیات انسان‌شناسانه – مدرنیته – به عنوان « الیناسیون = از خود بیگانگی » نامیده شده است.

الیناسیون یعنی انکار خود اصیل است بر پایه پذیرش نا‌خود ( نا‌خود = احساس همذات پنداری با هر آن چیزی که با « میم » مالکیت به آدمی سنجاق میشود )

۶- بر این پایه « بر خود خیمه زدن »، زندگی در زمین خود است و این پیش نیاز، بایسته ها و آورده‌هایی دارد


۱- پیش‌نیاز خیمه بر خود

خیمه بر خود و زندگی در زمین خود، پیش‌نیازی دارد و آن، « خود‌‌یابی و خود‌باوری» است. خود‌‌یابی چنانکه پیش‌نیاز خیمه بر خود است – در واقع – فرایند طیفی از کار و کنشهای در پیوند با خود است که از چهار نمونه می‌توان یاد کرد.

خود‌یابی فرایند چهارگانه:

  • خودشیاری
  • خود‌اکتشافی
  • خود‌انتقادی
  • خود‌ارزیابی

۲- خیمه بر خود، بایسته‌هایی هم دارد

  • خود‌سازی و خود‌سالاری
  • خود‌اتکایی و خود‌کفایی
  • خود‌پایی و خویشتن‌بانی
  • خود‌کنترلی
  • خود شکوفایی

۳- آورده‌های خیمه بر خود

خیمه بر خود با این طیف گسترده از کار و کیار، آورده‌هایی در پی داشته و دارد، از جمله:

۳/۱- استخلاص و خود‌آزادسازی

( در این رابطه: نک: شعر پشت دریاها، فراتر و برتر از پرواز )

۳/۲- استقلال و خود‌انگیختگی

( شعر: سایبان آرامش ما، …)

۳/۳- استغنا و خود‌بسندگی

هوای خنک استغنا

«هوای خنک استغناء» در واقع: «استعاره‌ی زندگی در منهای آز و نیاز»، «ایماژِ زندگی در معنویت فرا‌ایسم» و اشاره به «جنگل‌آباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر) جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و « دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز)

«هوای خنک استغنا» در قطعه‌های دیگری از شاعرانه‌های سپهری هم طنین‌اندازست و پژواک دارد و از جمله – بویژه در دو قطعه – شایان توجه است:

قطعه یکم:

« می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/
سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/
در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/
به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/می‌شنوی/ من شکفتن ها را می‌شنوم/و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »

(د/آوار آفتاب، ق/فراتر)

قطعه دوم:

« دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی تاب است …»

(د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)

✓ دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به « فرش فراغت» ( مسافر ) یاد میکند.

✓ استغنا فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی، سادگی و جنبش بی‌جنبشی است. به تعبیر دیگر؛ تار و پود استغنا این مفاهیم پنجگانه هستند:

یکم: سادگی

سادگی، طبیعی زیستن است. یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزش‌داوری دیگران نباشد. چنان کودک ( کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفته‌ی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که : « تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید » بیشتر الهی‌دانان و عارفان به « سادگی » تعبیر و تفسیر کرده‌اند.

ذهن و زبان سپهری به دنبال « رنگ ساده و سادگی» است. میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونه‌هایی از ابیات قطعه‌های هشت کتاب را بنگرید:

  • در توصیف زندگی می‌گوید: « زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست »( صدای پای آب)
  • و در این راستا سفارش به سادگی می‌کند: « ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت »( همان)
  • و در پیوند با این می‌گوید: « این آب روان/ ما ساده‌تریم/ این سایه/ افتاده‌تریم. … » ( شرق اندوه، پا‌راه)

دوم: وارستگی

بازنمای « سادگی »، « وارستگی » است. آدم ساده در بی‌آروزیی محض و در « سکوت خواهش » ( صدای پای آب ) بر قله‌ای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد. بخوانید:

« قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور
خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..»

سوم: بی‌رنگی

و بازنمای وارستگی، بی‌رنگی است. از این روست که سپهری بر بی‌رنگی و یک‌رنگی تاکید دارد:

  • دفتر شرق اندوه، قطعه‌های: شورم را و نیز وید
  • به تعبیر: « شناوری در رنگهای فطری »
  • در « کثرت‌آباد جهان به دنبال گل یکرنگی » است. ( دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
  • چنانکه وی از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندی‌ها و دوگانگی‌هاست (دفتر شرق اندوه، همان و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
  • و بر این پایه است که به گذر از شوره‌زار خوب و بد سفارش میکند: « … بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم » ( آوار آفتاب، همان )
  • و از دیوار‌زدایی می‌گوید (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)

چهارم: قناعت

« قناعت »، یعنی؛ بسنده‌سازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی

« قناعت »، یعنی؛ ترکیب دو چیز: « شادی از داشته‌ها » + « ننگریستن به نداشته‌ها »

سپهری می‌گوید:

« من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم » ( صدای پای آب)

و نیز بخوانید:

« از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

(آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)

پنجم: جنبش بی‌جنبشی

بازنمای همه این مفاهیم جنبش بی‌جنبشی است. دو تعبیر: « رستگی بال از جنبش » و « فراموشی بال و پر، میان پرنده و پرواز » در قطعه « برتر از پرواز » و نیز تعابیر توصیفی: « اینجا که من هستم … تا … من شکفتن را می‌شنوم » در قطعه « فراتر » نشان می‌دهد که سالک شاعر، فراتر از سخن معمول – چنانکه واگویه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» هم هست – سخن می‌گوید و سخن از « عبور از عبور » دارد

«عبور از عبور» – چنانکه سرشت آن است – نقطه‌ای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بی‌جنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» می‌توان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در گونه‌ای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمی‌گیرد و کمیتی را گام نمی‌زند.

طی نامه‌ای، سپهری چنین می‌نویسد:

« آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.
شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !
من از همهٔ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
نگاه را تازه کرده‌ام.
من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. »

(بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)


۴- راهبرد پیشگیری

به این ترتیب، راهبرد پیشگیری از سقوط در دام‌چاله نا‌خود: عبور است و از همین روی است که شاعر مشی و منش‌هایی و از جمله با « عادت » و نیز با «بن‌مایه‌های ایدئولوژیک» چنان فقظ نامهربان است و آنها را به شدت پس میزند!

  • ✓ شعر مسافر، غبار عادت. … ص: ۳۱۴ و ص: ۳۲۴
  • ✓ شعر سوره تماشا/ حجم سبز. ص: ۳۷۶
  • ✓ شعر تپش سایه دوست در حجم سبز. ص: ۳۶۷
  • ✓ شعر صدای پای آب. ص: ۲۸۷ تا ۲۹۷ ( من به آغاز زمین نزدیکم … / چشم‌ها را باید شست/ رختها را بکنیم … / روشنی را بکشیم / لب دریا برویم / پرده را برداریم و …. )

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *