درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزارههای معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه یازدهم )
آموزه یازدهم
درآمد
یکی دیگر از مجموعه باید و نبایدهای بر آمده از طبیعتگرایی و معنادرمانی و در واقع از حلقههای زنجیره رواقیگری و رواندرمانگری، عشق، دگردوستی و مهرورزی است. تبیین مطلب با چند مقدمه:
مقدمه یکم
آدمی زاده و زاییده ارتباط است. ارتباط زیستی و بر آن پایه، ارتباط انسانی و اجتماعی. به بیان قرآن:
خلق الانسان من علق + انا خلقناکم من نفس واحده + انا انشاناکم من الارض و …
به موجب این است که قرآن میگوید:
« من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل …. » ( ن.ک: آیات داستان هابیل و قابیل )
پاورقی: ردپای این اندیشه در تاریخ فلسفه
رد پای چنین ایده و اندیشهای را در تاریخ فلسفه از گذشتههای دور تا امروز میتوان به تماشا نشست و در دیده گرفت. برای نمونه:
نمونه اول: در میراث مولانا
مولانا میگفت راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام:
آینهٔ کُلی ترا دیدم ابد
دیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتم
در دو چشمش راه روشن یافتم
نقش من از چشم تو آواز داد
که منم تو، تو منی در اتحاد
(مثنوی، دفتر دوم)
خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینهپوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.
آدمی در دیگری است که خود را میشناسد و دیدار میکند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهرهای نداشت.
نمونه دوم: ارتباط زیستی در شعر سپهری
«ارتباط زیستی» در شعر سپهری هم – بطور نامحسوس – پر رنگ است؛
سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری میگوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:
« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش میرفت/ از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق میشد/ … »
و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفهای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن میگوید. بنگرید:
« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشمهای مرا در وزشهای جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبتهای مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آبهای مشبک هستم/ دگمههای لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینهها میشنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
…. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفشهای من از لفظ شبنم
تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود میشنیدم/ بعد دیدم که از موسم دستهایم/ ذات هر شاخه پرهیز میکرد/ … »
در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علفزار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن میگوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص میگوید:
« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینهای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » (صدای پای آب)
و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که:
« من من نمیدانم که چرا میگویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » (صدای پای آب)
جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفهای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:
« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» (بودهی، حجم سبز)
نمونه سوم: فلسفه یاسپرس
ارتباط زیستی، عشق و پی جویی آواز حقیقت ترجمه چنین ایده و اندیشهای را – شاید – در فلسفه یاسپرس بتوان دید. (یاسپرس، متفکر آلمانی/سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهیدان)
وی در کتابِ «کورهراهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمههای فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربهٔ وضعیتهای نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد میکند و دست آخر به این نتیجه میرسد که سرچشمهٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش:
«… اگر حقیقتی وجود میداشت که مرا در انفرادِ خود راضی میکرد. اگر من میتوانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط میبُردم و نه چنین لذّتِ بیمانندی در ارتباطِ اصیل میجُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…
یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسانهایی یافت خواهد شد که با هم زندگی میکنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت میکنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمیآورند و از هیچ چیز جَزم نمیسازند و از هر چیز پرسش میکنند. تنها، در ارتباط است که همهٔ حقیقتهای دیگر کمال مییابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمیکنم، بلکه زندگی را کمال میبخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار میکند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…
بنابراین میتوان گفت که حیرت، شک و تجربهٔ وضعیتهای نهایی، بهراستی سرچشمههای فلسفهاند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همهٔ سرچشمههای دیگر را دربرمیگیرد. این امر، از همان آغاز، خود را مینمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنوندهای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباطپذیری است که به نوبهٔ خود، از حقیقتْ جداییناپذیر است؟
پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همهٔ هدفهای دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.»
(کورهراهِ خِرَد با ترجمه مهبد ایرانیطلب)
مقدمه دوم
از نیازمندیها – و البته عالیترین نیاز – انسان، نیاز خودشکوفایی است. برابر نظریه مازلو، خودشکوفایی، در تحلیل محتوایی همان معنویت است، چه آنکه معنویت: فروروی در خود و فراروی از خود است
مقدمه سوم
خودشکوفایی در بستری از ارتباط زیستی، مولد عشق است. عشق، مقولهای است فراتر از عدالت و شفقت. چه آنکه، عشق، همسان انگاری دیگران با خود است
سطوح مواجهه اخلاقی انسان در مناسبات اجتماعی:
- عدالت = رعایت حق دیگران
- شفقت و سخاوت = بخشش بخشی از حقوق خود به دیگران
- عشق = همسان انگاری دیگران با خود
۱. عشق، دگردوستی و مهرورزی: راهبردی شادی و آرامش
رواقیها بر این باورند که آن چیزی که آرامش و شادی را به زندگی انسانها میآورد، عشق و دگردوستی است. مارکوس میگوید:
« هدف از آفرینش، دوستی است. … از این رو وظیفه انسانی ایجاب میکند تا در روابط اجتماعی، در اندیشه دیگران باشیم و نسبت به آنان – بی هر گونه انتظار و توقع و منت – مهر ورزیده و نیکی کنیم.»
رواقیها بر این باورند که انسان برای کسب شهرت و ثروت و هر گونه موقعیت اجتماعی دیگر، گرفتار اضطراب و دچار نوعی پاشانی وپریشانی گشته و میشود و این نیازمند به التیام و مرمت است. و راهکار آن، عشق، عشق ورزی و نوعدوستی است.
۲. بازتاب عشق و نوعدوستی در شعر سپهری
میراث سپهری و از جمله شاعرانههای او – در واقع – به مثابه نمایشگاه بازنمای ایده و اندیشه عشق و نوعدوستی است.
از میان نامهها
در نامه به نازی:
« … خرده مگیر؛ روز ی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آبپاشی کنم و تو به کاجها سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازهها، پای گلها، بهای آن را مینویسند و خروس را پیش از سپیدهدم سر میبرند و اسب را به گاری میبندند و خوراک مانده را به گدا میبخشند، چنین نخواهد ماند. (هنوز در سفرم)
از میان شاعرانهها
- شعر آب
- شعر و پیامی در راه
- قطعههای شبانی وجود
قطعهها و بندهایی از هشت کتاب، بویژه در دفتر هفتم وی را در قد و قواره شبانی هستی نشان داده و میدهد:
- رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر « و پیامی در راه » دیده میشود
- پس از آن، چنین حس و حالی در شعر « آب » طنین انداز میشود
- طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر « غربت » پژواک یافته است، آنجا که میگوید: « یاد من باشد …. یاد من باشد »
- و به دنبال آن در شعر « پیغام ماهیها » در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا میشود
- حس و حال شبانی هستی در دو قطعه « نشانی و صدای دیدار » هم، دیدنی است
- و در شعر « سوره تماشا » به اوج میرسد:
« حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود/ من به آنان گفتم: …. / و به آنان گفتم: …. / و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم/ و … / و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:/ هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی/ صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،/ هر که با مرغ هوا دوست شود/ خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود./ آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند/ میگشاید گرهٔ پنجرهها را با آه! »
- و تا در « ندای آغاز » هم ادامه مییابد:
« من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم/ هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟/ من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد…!!/ وقتی از پنجره میبینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…!!!/ پای کمیابترین نارون روی زمین/ فقه میخواند/ … »
بندها و قطعههایی از این دست، که شاعر را در مقام « پرستاری وجود و شبانی هستی » نشان میدهد، در واقع نمایشگاهی از مطلوب خیرخواهی و اخلاقیگری است که به نوعی ریشه در ایده « رایگان بخشی » – که برابر نظام اندیشگانی شاعر – جاری در نظام هستی است.

دیدگاهتان را بنویسید