سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،


درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ قسمت چهارم/ آموزه دهم )


۱- عطش معنا

آدمی در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، برابر بافت اندام روانی ، به شدت عطش معنا دارد. این از یک سو، از سوی دیگر – اما – جهان، به این عطش پاسخ نمی‌دهد، زیرا دست_ یازی به معنای زندگی چنان است – که به تعبیر سپهری در همین شعر نشانی –

« کودکی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر‌دارد از لانه نور »

۲- وضعیت پارادوکسیکال

به این ترتیب، آدمی در جهان واقع، دچار یک وجه تراژیک و یک وضعیت پارادوکسیکال است. پارادوکس بین عطش معنا و سکوت سهمگین جهان!

۳- خاستگاه درد پوچی

این وجه و وضعیت تراژیک و پارادوکسیکال، خاستگاه و زادگاه درد « پوچی » است.

در ادبیات روانشناختی، رواندرمانگرایان وجود‌گرا، از مفهومی با عنوان « مسلمات هستی » یاد میکنند. مسلمات هستی – که در بیان اروین یالوم به عنوان مسلمات چهارگانه یاد شده است – در واقع اشاره دارد به دغدغه‌ها و مسأله‌های وجودی انسان. از جمله آنها، یکی دغدغه و مسأله « پوچی/ معنا» ست

ریشه پوچی در تلاش نافرجام انسان برای “تصاحب حقیقت” و رسیدن به پایان مسیر است

انسان از سویی، به شدت عطش معنا‌یابی دارد و از سوی دیگر، چون با سکوت جهان در پاسخ به آن مواجهه میشود، دچار پوچی گشته و احساس بی‌معنایی میکند.

« پوچی » در این تعریف به معنای « هیچ / هیچ_انگاری » و از جنس نیهیلیسم نیست، گر چه اگر درمان نشود، البته ممکن است به فرجامی چنین دچار شود

۴- تحلیل محتوایی پوچی

در یک تحلیل محتوایی،

پوچی، یک « انگاره ذهنی » است و نه یک « حقیقت عینی » و آن انگاره بر دو پایه استوار است؛

  • یکی، تمنای مالکیت مطلق و توهم امکان_پذیری تصاحب حقیقت.
  • و دیگری، واقع انگاری مرزبندی‌های اعتباری و ذهنی

بدین بیان، خاستگاه حس پوچی، یک خطای روشی است. انسان می‌خواهد “راز گل سرخ” ( هستی/ حقیقت مطلق/ امر متعال ) را شناسایی و تصاحب کند. اما چون چنین نمیشود و در واقع حقیقت مطلق به چنگ نمی‌آید، پوچی و به دنبال آن نوعی خودکشی فلسفی سر زده و یاس و ناخوشی خودنمایی میکند و ملال و دلگیری سپهری زندگی را پوشش میدهد که « موسم دلگیری » است.

۵- پاسخ‌ها به درد پوچی

این است که « پوچی » درد مشترک انسان است و انسان از همان آغاز به دنبال درمان این درد و گذر از آن بوده و هست و نسخه‌هایی چند تجویز شده است:

  • ✓ مذاهب به رغم تکثر و تنوعشان – در واقع – هر کدام به نوبه خود، به عنوان نسخه تجویزی گذر از درد پوچی سر بر آورده و جریان گرفته‌اند. چت آنکه – اساسا – مذهب، تجربه زیسته انسان در مواجهه با درد پوچی، در مدار دنیای واقع بوده و هست
  • ✓ پس از آن اگزیستانسیالیسم، پاسخی دیگر بوده است
  • ✓ و نیز ابزوردیسم – چنان کامو در افسانه سیزیف – پاسخ دیگری به مسأله « درد پوچی » است
  • ✓ و …
  • ✓ و در این سپهری هم پاسخی دارد، پاسخی که البته رگه‌هایی از آن در مذاهب، در اگزیستانسیالیسم و در ابزوردیسم نیز یافت می‌شود.

۶- راهبرد سپهری: مهندسی ذهن

سپهری، در چارچوب سلوک فکری و نظام اندیشگانی خود، و با تاکید و تکیه بر اصالت وجودی انسان – چنانکه پیش از این هم به اشارت گذشت – بر سازه « اراده معطوف به معنا »، « مهندسی ذهن » را راهبرد درمان دانسته و بر این بنیاد، گامهایی را بایسته می‌داند:


گام اول: پذیرش پوچی

درست است که « هستی، مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم » و گیتی چنان زیباست که « دست به پیرایش جهان نزنیم »، به رغم آن – اما – زندگی به خودی خود معنا ندارد و جهان – بیرون از انسان – برای عطش معنا‌خواهی انسان، پاسخی ندارد و نمی‌دهد. چه آنکه « معنا » فرآورده نیست، فرایند است و جنبه پدیداری دارد، و این، انسان است که خود باید به زندگی خود معنا ببخشد.


گام دوم: پذیرش ابتلاء

عینیت پذیرش پوچی، باورمندی و پایبندی به این اصل و اساس است که آدمی در دنیای واقع، « دچار » است، دچار یک وضعیت تراژیک مانند و پارادوکسیکال بین عطش معنا و سکوت جهان که در زبان سپهری از آن به عنوان « فاصله » یاد شده است. بخوانید:

« _ چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی/ _ چه قدر هم تنها خیال می‌کنم/ دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی/ _دچار یعنی/ _ عاشق/ _ و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد/ _ و چه فکر نازک غمناکی!/ _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است/ و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست/ _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند/ و دست منبسط نور روی شانه آنهاست/ _ نه وصل ممکن نیست/ همیشه فاصله‌ای هست/ اگر چه منحنی آب بالش خوبی است/ برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر/ همیشه فاصله ای هست/ دچار باید بود/ وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف/ حرام خواهد شد/ و عشق/ سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست/ و عشق/ صدای فاصله هاست/ صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند/ _نه/ صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند/ و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...!» ( مسافر )

گام سوم: بی‌معنایی سرآغاز آزادی

بی‌معنایی ( که همان « ابزوردیته » در زبان کیرککاد و کامو است ) به مثابه سکه‌ای است که روی دیگر آن « آزادی » است، چه؟ آنکه – چنانکه گفته شد – « معنا » فرآورده نیست، بلکه به مثابه فرایندی است که انسان خود تجربه میکند. این‌جاست که سپهری از «پای‌پوش نبوت» ( حجم سبز، تپش سایه دوست) سخن می‌گوید و از «تکمیل کار نیمه تمام جهان » ( حجم سبز، سوره تماشا) یاد میکند و خود را در مقام «شبانی هستی» ( ن‌ک: سپهری، حرفی از جنس زمان/۳۴)می‌بیند و از «ترس شفاف» ( آوار آفتاب، نزدیک آی + حجم سبز، نشانی) می‌گوید


گام چهارم

بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با پوچی و برای گذر از آن نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و خندیدن و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد، باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

این است که وی زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد. بنگرید:

✓ « برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم » ( د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
✓ « و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ .... / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس » ( صدای پای آب )

✓ « زندگانی سیبی است/ گاز باید زد با پوست. » ( حجم سبز، غربت )

✓ و از همین روست که در نامه‌ای ( با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری ) آورده است:

« گاه از خود می پرسم؛

پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟

کار من تماشاست و تماشا گواراست.

من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم …

دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.

آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

✓ و نیز در نامه دیگری ( با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی ) می‌نویسد:

« …بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. … »


گام پنجم: عصیان بر پوچی

بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

و این یعنی واکنش طنزآمیز!

طنز کمک میکند تا آدمی:

نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده ( در گام چهارم ) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که « بازی » به ویژه در همنشینی با « کودک/ کودکی/ کودکانه » در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

✓ « باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم ... » ( ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن )
✓ « پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. ... » ( صدای پای آب )

✓ « .. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست! » ( حجم سبز، در گلستانه )


۷- نظریه آستانگی

اما پس پشت این تکنیک‌ها، یک راهکار بنیادین نهفته است و آن « نظریه آستانگی » است. این نظریه – با توجه به تحلیل محتوا ( ن.ک: بند چهارم همین یادداشت ) – در یک بیان نمادین، از آنجا که پوچی را زاده و بر‌آمده از « انگاره شناسایی گل سرخ » می‌داند، درمان را نیز در همین می‌داند که

« کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم ...!/ ... / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم...» ( صدای پای آب)

نظریه آستانگی می‌گوید:

کوشش انسان برای نیل به عشق راستین یا تقرب به خداوند و رمزگشایی از نظام هستی در بهترین حالت به رجعت سرشت حقیقت‌جوی انسان و یگانگی با طبیعت منتهی می‌شود. آدمی می‌کوشد تا از تاریکی به نور برسد، اما این تلاش هرگز او را به‌طور کامل از تاریکی بیرون نمی‌آورد. آنچه اهمیت دارد، خودِ این تلاش است، نه رسیدن به مقصد!

به نظر می‌رسد که شعر « نشانی » ( نهمین قطعه دفتر هفتم هشت کتاب ) بار‌دار چنین آموزه‌ای باشد.

شعر « نشانی » که با مطلع پرسش « خانه دوست کجاست » فراز میگیرد و سرانجام با تکرار همین گزاره: « خانه دوست کجاست » ( اما این بار در قالب آخرین جزء از نشانی فرود میگیرد به ما میگوید که این پرسش، پرسشی است که تا همیشه‌های هنوز جاری است و پاسخ پذیر نیست. چرا که:

« حقیقت » هرگز به تمامی آشکار نیست و‌ نمی‌شود و در واقع، استنی راز_گونه و پدیداری دارد، و بنا بر این، نمی‌تواند در مالکیت ، تصاحب و به اسارت کسی در‌آید. آدمیان، هرگز مالک حقیقت نبوده و نیستند.

بر این پایه در پیوند با حقیقت و در مواجهه با آن « رسیدن » – هرگز – مطلوب نیست، چنانکه ممکن و مفید هم نیست.‌ بدین روی آنچه در مواجهه و در پیوند با حقیقت مطلوب است و ممکن و مفید، خواستن، ورزیدن و دویدن است.

بر پایه تحلیلی از ابن عربی ( فتوحات، ج/۲، ص/ ۳۳۷):

« عشق »، به مثابه محرک و انگیزه‌ در حقیقت جویی و حقیقت ورزی، متعلق موجود ندارد و متعلق آن همیشه معدوم است. او می‌گوید: این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید دانست تا آنجا که گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا جلوه آن خودنمایی میکند، چنان حضور « لیلی » در خیال « مجنون » و چنین بود و هم، چنین است که « لیلیِ » مجنون با لیلی در نگاه دیگران متفاوت و متکثر است.

به این ترتیب، شعر نشانی – با توجه به فراز و فرودش – بیش و پیش از هر چیز، معطوف به فضای آستانگی است، چه آنکه؛ جوش و خروش انسان به انگیزه « رویت و وصال » معشوق – با توجه به نظریه « مثالی بودن معشوق » باز‌خوردی جز « خودکاوی، خوداکتشافی و شیرین‌_نمایی » و یگانگی با هستی ندارد. آدمی در هوای رویت است و وصال، اما ساختار هستی به گونه‌ای است که به تعبیر سپهری: همیشه فاصله‌ای هست

و این یعنی آنچه مهم است عشق‌ورزی است، و نه تملک و تصاحب معشوق!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *