درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری ) اطلس اندیشه/ ف/۲ ( گزارههای معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) ( ویرایش دوم )
اشاره به پیشینه گفتار:
گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزارههایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بنمایههایی که نسبتی با آموزههای رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره میتوان یاد کرد:
- گزارههایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
- گزارههایی در جهت یادکرد ارزشها
- و گزارههایی در جهت آموزههای کاربردی و حکمت های عملی / باید و نبایدها
و اینک در ادامه:
گذر و نظری بر چکیدههای پیشین:
۱- سپهری، ( گر چه یک فیلسوف نیست، چنانکه یک عارف و یک مبارز به معنای متعارف و کلاسیک هم نیست، اما ) به مثابه فیلسوفی اگزیستانسیال و انسانگرا به حکم « درد بودن و دغدغه هستی » در مواجهه با زندگی رویکرد معناگرایانه دارد. از این رو:
۱/۱- زیست_جهانی دارد و از یک نظام فکری متضلع و منشور_مانندی با نام « فلسفه لاجوردی» برخوردار است.
۲- از مولفههای زیست_جهان سپهری، خداباوری است
( گواه بر این، حجم بسامد خدا در هشت کتاب،بالغ بر ۳۰ بار ) برای نمونه:
فرازهای فراوانی از هشت کتاب ، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرشی است ، برای نمونه :
« شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر میرفت / دره مهتاباندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / … » ( حجم سبز ، از روی پلک شب )
« …. / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشارههای خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباههای مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفهدار گلابی / با تنهای از حضور / نبض میآمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی میشد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / … » ( ما هیچ ما نگاه ، نزدیک دورها )
« باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید… / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید… / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف … » ( ما هیچ ما نگاه ، هم سطر هم سفید )
باری ، چکیده سخن – شاید – همان است که در شعر « صدای پای آب » آمده است :
« …. / و خدایی که در این نزدیکی است / لای این شببوها ، پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه / … »
۳- به رغم این اما
خداباوری سپهری و معناگرایی او از جنس خداباوری و معناگرایی وحیانی و نقلی نیست، بلکه از جنس تأملات فکری_ فلسفی و فرآورده مواجهه او با هستی و خوانش طبیعت است. بر این پایه:
۳/۱- ویژگی دیگر که بنوعی میتواند بار بر ایده خدای غیر متشخص باشد و نیز ریشه در ویژگی جمع بین عقلانیت و معنویت داشته باشد، پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی است. و چنین است که:
زندگی را « اینجایی و اکنونی » میداند ( صدای پای آب)
و خدا را در این نزدیکی، لای شببوها، پای آن کاج بلند ( همان)
و ابدیت را نیز، روی چپرها ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
و نیز رستگاری را ، لای گلهای حیاط ( د: حجم سبز، قطعه: …)
۳/۲- و بدین نسق، عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونهای از عرفان که طبیعت و محیطِ زیست را به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت میداند. چنین مشی و مشربی که در مواجهه با طبیعت از میان دو رویکرد ارزشی و ابزاری، رویکرد ارزشی را بر گزیده و روا میداند به نوعی از بدایع میراث سپهری و نوآوریهای شاعرانه اوست و اگر رد پای آن را در عرفان وحدت وجود و یا در مشربهای عرفانی شرق میتوان یافت، اما دست کم در ادبیات متعارف کمتر یافت. اثر وضعی و بار عملی چنین عرفانی را در اخلاق زیست محیطی سپهری باید دید
۴- بدین بیان، زیستجهان و فلسفه لاجوردی سپهری دو رکن بنیادین دارد:
یکم: رد الهیات مبتنی بر خداگرایی انسانانگارانه سنتی ( نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیشفرضهای انگارههای سنت در هشت کتاب )
دوم: درهمتنیدگی و همبستگی سهگانه عقل، طبیعت و اخلاق ( در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
۵- در این جغرافیای گفتاری، کلید_واژه طبیعت – تنها – ناظر و به معنای مجموعهای از پدیدارها و رخدادهای پراکنده بیرونی نیست. بلکه مراد، واقعیتی است که – دست کم – قابل تجزیه به سه بخش است: پدیده، انرژی و توان نهفته در آنها و نیز قواعد و قوانین جاری در و بر آنها
یعنی: طبیعت، ناظر بر مجموعهای از پدیدهها، سیستمها و نظم و راز است. ( این مجموعه در این گفتوری « تقدیر » نامیده میشود )
۵/۱- بدین ترتیب، هستی – چون برخوردار از نوعی همبستگی، هارمونی هندسی و موسیقیایی، توازن، جمال و کمال است و این امور، ویژگیهای وجودی، ساختاری و ابژکتیو هستند – پس جهان زیبا و به مثابه یک اثر هنری است.
۵/۲- از اجزاء طبیعت، یکی هم « انسان » است که دارای ویژگیها و توانمندیهایی است. از جمله: عقل و اراده، توان عصیان بر حد و حصر و نیز توان بر دوگانه کران سوزی و کران سازی
۵/۳- سپهری در مواجهه با جهان نظم و راز، دارای سه مبنا هستند:
الف: جهان به مثابه اثر هنری، یک کل یکپارچه، ساختاری هندسی و موسیقیایی دارد و نظامند و رازمند است.
ب: جهان بیتردید و بلا استثنا سیستماتیک است و با قانون اداره میشود ( و هیچ چیز تصادف و اتفاق نیست)
ج: ویژگی ذاتی انسان عقل و وظیفه او هم شهود این اثر هنری است
در این نگاه که:
طبیعت به مثابه اطلس و نقشه راه در تشریع است. همان که در ادب وحیانی « فطرة » نامیده شده و بمثابه دین توصیف شده است.
بنا بر این:
آموزه اول:
برابر بینش رواقی سپهری، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کرد. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است.
از این رو است که سپهری از قانون ( قانون گیاه، قانون فساد گل سرخ، قانون چمن، قانون درخت، قانون زمین و … ) میگوید و در این رابطه از وجود « ضرورتها » سخن میگوید. بخوانید:
« … چیزهایی هست که نمیدانم/ میدانم سبزهای را بکنم خواهم مرد …» ( حجم سبز/ روشنی، من، گل، آب)
و نیز بخوانید ( با توجه به انگاره گفتمانی پشت ابیات):
« …. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود/ لطمه میخورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها/ … » ( صدای پای آب ) ( نک: بسامد قانون و بسامد خدا [ البته با توجه به مفهوم آن ] در شعر سپهری و نیز نسبت بین خدا و قانون مبنی بر الوهیت پس پدیدهها و رویدادها )
آموزه دوم
فضیلت و اخلاق سلامت، زندگی وفق طبیعت است. و این معنای « تسلیم برابر هستی » است.
نماد و نمود این گزاره در زیست انسانی « عقلیگری » است. خردورزی در جان ( تامل درونی )، خردگرایی در جهان ( تفکر در مناسبات بیرونی )
آموزه سوم:
رهآورد راهبردی و از آموزههای کاربردی این نگاه ، یعنی تسلیم در برابر هستی، « مهندسی تدبیر بر تقدیر » است.
به این ترتیب، زندگی وفق طبیعت و به تعبیر سپهری: « شناوری در رنگهای فطری » که فضیلت و عین اخلاق سلامت است، دو جلوه دارد:
الف: تسلیم در برابر هستی و مهندسی تدبیر بر تقدیر که – در واقع – عبارت است از پذیرش نظام سیستمها و تن دادن بدانها در گستره زندگی و این یعنی رعایت حرمت دانشوری و دانشگری
ب: نظامندی اراده آزاد انسان در چارچوب نظام سیستمها. یعنی: گر چه انسان دارای « اراده آزاد » است، اما این اراده در جهان واقع تختهبند نظام سیستمهاست. به این ترتیب، انسان محدود و محصور هست، گر چه البته مجبور نیست.
آموزه چهارم:
به موجب این نگاه و نگر، معیار و سنجه خوبی و بدی، صلاح و فساد، صواب و گناه در رفتار وکردار آدمی، وفاق و یا ناموافقت با طبیعت است.
بر این پایه، خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست میآید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی میکنند خوش زندگی میکنند کسانی که اخلاقی زندگی میکنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت.
آموزه پنجم:
اینجاست که خوشی با ناداری امکان جمع دارد
من گدایی …
« چیزهایی دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو میکرد/ قفسی بی در دیدم که در آن/ روشنی پرپر میزد/ نردبانی که از آن/ عشق میرفت به بام ملکوت/ من زنی را دیدم نور در هاون میکوبید/ ظهر در سفره آنان/ نان بود، سبزی بود/ دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود/ من گدایی دیدم/ در به در میرفت آواز چکاوک میخواست/ و سپوری که به یک پوسته خربزه میبرد نماز. » ( صدای پای آب )

دیدگاهتان را بنویسید