درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری ) ف/۲
۳- نکته شایان درنگ در اینجا، آن است که:
مفاهیم بنیادین معطوف به ارزشها در هر دستگاه فکری- فلسفی، بسته به مفهوم ایماژی آن قابل تعریف است.
۳/۱- ایماژ = بیان نوع نگاه و اندیشه در قالب یک تصویر به کمک استعاره است. به تعبیر دیگر، ایماژ یعنی: نگاه به زندگی در چه ظرف استعاری قابل تصویر و تعریف است. مثلا:
ایماژ بازار، زندگی یک بازار است
ایماژ فیلم، زندگی یک فیلم است، بازی است
ایماژ رقابت و تنازع بقا
ایماژ پرنده و قفس، مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ایماژ عشق و غربت، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ( نینامه مولانا )
ایماژ هبوط در کویر، انسان خداگونهای در تبعید
ایماژ ….
و ایماژ رقص
۳/۲- ایماژسپهری، ایماژ رقص است. به نظر میرسد، سپهری – چنان خیام، هایدگر – بر این ذهن و زبان است که انسان در بازه میان دو اتفاق غیر انتخابیِ هبوط و کوچ، باید در رقص باشد، به تعبیر خیام: « خوش باش ». میگوید: زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ. ….
۳/۳- بیخودی، شوریدگی، طوفان جنون، ضربآهنگ تند عشق و اشتیاق، کوبههای شوق و طلب، سماع عارفانه و ترنم موزون حزن – در شعر سپهری – بویژه در پارهای از قطعهها با چگالی بالایی – موج میزند. گویا وی بر آن بوده است تا به کمک صنایع ادبی، بدایع هنری و موسیقی بیرونی و درونی کلام و … های و هوی هستی، سرمستی و شوریدگی طبیعت را در شعر بازنمایی و از آن نمایشگاهی برای رقص و پایکوبی و پالغز بسازد.
آری که در نگاه او، خاک و افلاک، کوچهباغ ساز و آواز و پرواز است و هستی، قصر سرشار موسیقی و رقص. او از « جشن موسیقی اختران » ( ما هیچ ما نگاه/ متن قدیم شب )، « آواز درخت، جنگل و قناری و نیز آواز پر چلچله و خدا » ( به ترتیب،نک: شرق اندوه، قطعههای: تا، تنها باد. صدای پای آب و حجم سبز، قطعههای: ندای آغاز و غربت ) و نیز از آواز میوهها میگوید. بنگرید: « با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود/ میوهها آواز میخواندند/ میوهها در آفتاب آواز میخواندند/ در طبقها، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان میدید/ اضطراب باغها درسایه هر میوه روشن بود/ گاه مجهولی میان تابش به ها شنا میکرد/ هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش میداد/ بنیش همشهریان افسوس/ بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود/ من به خانه بازگشتم؛/ مادر پرسید:/ میوه از میدان خریدی هیچ؟/ –میوه های بینهایت را/ کجا میشود میان این سبد جا داد؟ گفتم از میدان بخر یک من انار خوب/ –امتحان کردم اناری را/ انبساطش از کنار این سبد سر رفت/ به چه شد، آخر خوراک ظهر…/ ….. ظهر از آیینهها، تصویر به تا دور دستِ زندگی میرفت!…» ( حجم سبز، صدای دیدار)
۳/۴- و بر این پایه، سپهری، زندگی را فرصت رقص میداند و چنان خیام بر این ایده و انگاره است که در بازه دو اتفاق – نه چندان انتخابیِ – هبوط و کوچ، ظرف خوشباشی است و رقص! این است که وی به رغم آنکه – معمولا – شب و ظلمت و تاریکی را، استعاره زایش و زایندگی میداند، اما صبح را دوست دارد، از سحر میگوید که: « اندکی صبر، سحر نزدیک است » ( مرگ رنگ، غمی غمناک ) و در انتظار صبح است که سر زند و « آسمان به کاسه آب هجرت کند » ( حجم سبز، به باغ همسفران ) و « داخل واژه صبح، صبح شود » ( ما هیچ ما نگاه، تا انتها حضور ) و چنین است که با ضرباهنگی تند « دیوار قیر اندود » را که کارکردی جز « پایان تلخ صداهای هوشربا » ندارد، در خطاب گرفته و از او میخواهد که فروریزد و بیجنبشیاش را در هم شوند. بخوانید:
« پنجرهام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/ پرده نفس میکشید/ دیوار قیر اندود/ از میان برخیز/ پایان تلخ صداههای هوش ربا!/ فرو ریز/ لذّتِ خواب میفشارد/ فراموشی میبارد/ پرده نفس میکشد/شکوفه خوابم میپژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایهها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشیات را/ و از مرز هستی من بگذر/
سیاه سرد بی تپش گنگ! » ( زندگی خوابها، پرده )
و از این روست که در مذهب نا مذهب او « رسیدن » ارزش نیست، « ورزیدن، دویدن و رفتن » ارزش است. بنگرید:
✓ « کار ما نیست/ شناسایی راز گل سرخ !/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم …!/ … / کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم…» ( صدای پای آب)
✓ « شراب باید خورد/ و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت/ همین!…» ( مسافر )
✓ « باید کتاب را بست/ باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد…/ گل را نگاه کرد…/ ابهام را شنید…/ باید دوید تا ته بودن/ باید به بوی خاک فنا رفت/ باید به ملتقای درخت و خدا رسید/ باید نشست/ نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف…» ( ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سپید )
۳/۵- رقص، نه تنها سپیدار مضمون شعر سپهری است که فرم و فریم شعر او را هم فراگرفته و به سختی زیر هنایش ( تحت تاثیر ) درآورده چنانکه و چندانکه آدمی – ناخودآگاه – خود را غرقه کلیات شمس میبیند. بویژه بنگرید: دفتر « شرق اندوه، قطعههای: روانه، پادمه، هایی، شیطان هم، بودهی، تا، و شکستم، …، نیایش » و بخوانید:
« من سازم ؛ بندی آوازم/ برگیرم بنوازم بر تارم زخمه “لا” میزن/ راه فنا میزن/ من دودم میپیچم، میلغزم، نابودم/ میسوزم، میسوزم/ فانوس تمنایم گل کن تو مرا و درآ/ آیینه شدم از روشن و از سایه بری بودم دیو و پری آمد/ دیو و پری بودم در بی خبری بودم/ قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات و زبر پوشم اوستا/ میبینم خواب؛ بودایی در نیلوفر آب/ هر جا گلهای نیایش رست من چیدم/ دسته گلی دارم/محراب تو دور از دست؛ او بالا من در پست/ خوشبو سخنم نی ؟ باد ” بیا ” میبردم/ بی توشه شدم در کوه “کجا” گل چیدم گل خوردم/ در رگها همهمهای دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن/ و به من یک قطره گوارا کن شورم را زیبا کن/ باد انگیز درهای سخن بشکن/ جاپای صدا میروب/ هم دود “چرا ” میبر/ هم موج “من” و “ما” و “شما” میبر/ ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان/ زین رویا در چشمم گل بنشان گل بنشان…( شرق اندوه،شورم را )
۳/۶- چکیده آنکه: « ببوی و برو » ( شرق اندوه، هلال ). این جان آموزههای سپهری است و چنان است که « عبور » سر از «عبور از عبور » در میآورد و این، یعنی: « عبور از عبور » – چنانکه سرشت آن است – نقطهای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بیجنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» میتوان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در گونهای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمیگیرد و کمیتی را گام نمیزند. طی نامهای، سپهری چنین مینویسد
« آموختهام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
دیدار دوست ما را پرواز میدهد و نان و سبزی هم.
آن فروغی که ما را در پیِ خویش میکشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زبالهها هم هست.
شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشتهای آفرینش درو کردهاند امّا هر سو خوشهها بجاست !
من از همهٔ صخرهها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
نگاه را تازه کردهام.
من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. » (بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)
۳/۷- نگاره این پالغز را در قطعه دیگری از شعر سپهری میتوان دید که با عبور و حضور در دیالوگ میشود، بخوانید:چنان:
«ای عبور ظریف!/ بال را معنی کن/ تا پر هوش من از حسادت بسوزد/ ای حیات شدید!/ ریشه های تو از مهلت نور، آب می نوشد/ آدمی زاد- این حجم غمناک-
روی پاشویهٔ وقت/ روز سرشاری حوض را خواب میبیند/ ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!/ با تکان لطیف غریزه/ارث تاریک اشکال از بالهای تو میریزد/عصمت گیج پرواز/مثل یک خط مغلق/ در شیار فضا رمز میپاشد/ من وارث نقش فرش زمینم/و همه انحناهای این حوضخانه/ شکل آن کاسه ی مس/هم سفر بوده با من/از زمین های زبر غریزی/تا تراشیدگی های وجدان امروز/ ای نگاه تحرک!/ حجم انگشت تکرار/ روزن التهاب مرا بست:/ پیش از این در لب سیب/ دست من شعله ور میشد/ پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/خواب شیرینی از هوش میرفت/از تماشای سوی ستاره/خون انسان پر از شمش اشراق میشد/ای حضور پریروز بدوی!/ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک/حرمت زندگی را
طرح میریزی!/ من پس از رفتن تو لب شط/ بانگ پاهای تند عطش را/ میشنیدم/ بال حاضر جواب تو/از سؤال فضا پیش میافتد/آدمی زاد طومار طولانی انتظار است/ ای پرنده! ولی تو/خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی !»( د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ اینجا پرنده بود)

دیدگاهتان را بنویسید