قرآن، دکترین صلح و سلام با تاکید بر نظریه ارتباط زیستی

درخت چنار پشت دیوار کاهگلی

در اسطوره‌های متن وحیانی و از جمله در اسطوره آفرینش ( داستان آدم ) و نیز در اسطوره هابیل و دیگر اسطوره‌ها، نکات شایان درنگی نهفته است که – به شرط جور دیگر بینی – استعداد آن را دارد تا بمثابه ذخیره و گنجینه‌ای برای طراحی و معماری جهان عاری از خشونت و جنگ قرار گیرد

در‌آمد:

۱- برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم/ اسطوره آفرینش )، فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه از خود نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  » 

زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی، چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش مبنی بر معنابخشی به هستی را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …» 

( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )

با چنین فرض و رویکردی و نیز با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – .

به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟

نگارنده بر این باور است که:

پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.

به نظر می‌رسد که:

در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:

فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است:

آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است. 

واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درون_مایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونت_پرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پاد_زهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »

۲- و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷)

ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است.

واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد

۳- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است.

۴- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت_ پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:

الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )

ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

۵- و بر این پایه، « حکم قتال » در قرآن:

اولا، تجویزی – و نه تاسیسی – است

ثانیا، از سر ضرورت و به حکم اجبار بر دفاع است 

ثالثا، با هدف باز‌خورد تضمین « آزادی عقیده » و پلورالیزم در مذهب است و نه اجبار بر عقیده

رابعاً، و چنین است که در واقع حکم قتال، بمثابه تبصره بر قانون بنیادین، فراگیر و انسان‌شمول سلام و صلح است. ( نک: حج/ ۴۰-۳۹ + بقره/ ۱۹۳ و انفال/ ۳۹

) و نیز ( نک: طالقانی، پرتوی از قرآن، ذیل آیات بقره/ ۱۹۳-۱۹۱ و نیز آیه/ ۲۱۷ )

خامسا، با این همه، متن وحیانی، قتال را گناه = ذنب/ رفتار دارای پی‌آمدهای ناگوار، دانسته و سلام و صلح را تسلی بخش آن می‌داند. ( نک: آیات ابتدایی سوره فتح)

تحلیل مطلب

۱- تجویز قتال در متن وحیانی:

۱/۱- و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه .. با آنان ( که شما را به جرم داشتن اندیشه و عقیده از خانه و کاشانه‌اتان بیرون رانده و آواره کردند ) بجنگید، باشد که فتنه‌ای نماند و نباشد ..( بقره/۱۹۳-۱۹۱ )

۲/۱- این درست است. جمع‌بندی آیات معطوف به قتال و جهاد، اما، این دستور را در حد یک تبصره برای قانون فراگیر سلام و صلح، نشان میدهد.

به آیات پیوست نگاه کنید:

« اذن للذین یقاتلون …. = به پیکارگران، بارِ کارزار داده شد بدان روی که ستم دیده و ستمزده‌اند، چه آنکه آنان از خانه و کاشانه رانده شده و آواره گشته‌اند و این ( راندگی و آوارگی ) نبود جز به گناه آنکه می‌گفتند: پروردگار ما بیتا خداوند است. آری، اگر نبود روایی دفاع، تا کنون همه معابد ( صوامع = دیرها، بیع= کنیسه‌ها، صلوات= آتشکده‌ها و مساجد= پرستشگاه‌ها و … ) ویران شده و مذاهب از بین رفته و نابود می‌شدند. … » ( حج/ ۴۰-۳۹ )

درنگ و ژرف‌اندیشی در آیات یاد شده – که پس از گذشت نزدیک به پانزده سال از بعثت،برای نخستین بار، دفاع را روا دانسته و به مسلمانانی که به گناه گزینش یک ایده و عقیده، ستم‌زده شده‌اند، بار قتال و اجازه پیکار می‌دهد – درستی گزاره بالا را گواهی میکند و به روشنی نشان میدهد که: تنها فلسفه روایی قتال – آنهم از جنس دفاع – تامین آزادی مذهبی و در واقع تضمین کثرت‌گرایی و پلورالیسم است. و بدین آهنگ است که می‌گوید: 

« و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه … ( بقره/ ۱۹۳ ) + و یکون الدین کلها لله … ( انفال/ ۳۹ ) » ( نک: پرتوی از قرآن، ج/۲ – ۸۳، ذیل آیات: ۱۹۳ – ۱۹۱/ بقره)

طالقانی ذیل آیه ۲۱۷ بقره « فتنه » را چنین ترجمه و تبیین می‌کند: « «آشوبگری» که بوسیله تحریک افکار بر فساد از اندیشه و استنتاج منطقی، که موجب گمراهی و ستیزه شود یا بوسیله شکنجه و آزار افراد تا از تعقل و اختیار طبیعی خود منصرف شوند و تسلیم تحمیل گردند » ( همان، ص/۱۲۰ )

و از همین رو تاکید میکند: « هدفهای صریح آیات جهاد، از میان برداشتن اکراه بر عقاید مخالف، فتنه، ظلم و اقامه حق و عدل است و نه اکراه بر پذیرش عقیده و …  » ( طالقانی، پرتوی از قرآن: ۲ – ۲۰۵ ذیل آیه ۲۵۷ بقره )

۲- به رغم آن، جنگ – اما – در حد همین تبصره، یعنی در صورت ضرورت دفاع هم – به گواهی آیات نخستین سوره فتح – گناه است

۳- دکترین دیپلماسی فعال

۳/۱- بر این پایه متن وحیانی دکترینی را تعریف و تبیین می‌کند که به موجب آن « دیپلماسیِ فعال » نقشه راه زندگی قرار گیرد و ریشه‌های ظهور و بروز جنگ خشکانده و بر کنده شود تا به:

✓ حد کمینه صلح / صلح منفی / صلح بعد از جنگ

✓ و یا به دیپلماسی باز‌دارنده 

✓ و  نیز به دیپلماسی پیشگیرنده 

نیاز نباشد. 

۳/۲- و در این راستا، استراتژی دو محوره‌ای را ترسیم میکند:

الف/ فراخوان به زندگی و سلام ( لما یحییکم ..  { انفال/ ۲۴ } + والله یدعوا الی دار السلام { یونس/ ۲۵ } )

ب/ فراخوان به فرهنگ و تمدن عاری از خشونت و جنگ ( خشونت پرهیزی )

در این زمینه و از میان انبوه آیات فراخور، اسطوره فرزندان آدم/ داستان هابیل و قابیل را در درنگ میگیریم.

درگاهی باز می‌شود و پهنه‌ای برای کار و کنش فرزندان آدم/ گونه انسان گشوده و گسترده می‌شود

صحنه، پرده و پهنه پویه روندگان و دوندگانی است که بازی زندگی را جدی گرفته‌اند و سمت خط پایان و با ایده و اندیشه تقرب، بی‌دریغ و با همه توش و توان، به تلاش برخاسته  و در کوشش‌اند.

اتفاقی که در بستر این جد و جهد و جهاد، رقم می‌خورد و رخ نموده و چهره می‌گشاید، رویش و پیدایش دو تیپ شخصیت است که تا تاج_عرش برج بلند تاریخ، تفاوت، بلکه تعارض در رفتار آنها پژواک یافته و باز‌تاب دارد 

سرانجام نتیجه اعلام میشود: « … فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر = عمل قربانی، یکی مقبول و دیگری مردود می‌شود » یکی سوار بر عمل قربانی می‌رسد و دیگری در راه می‌ماند. چرا؟ عمل قربانی چیست و داور کیست؟ و پرسشهای فراوان دیگر. گزارش وحیانی در پیوند با این پرسشها ساکت است و گویا آنها را در تحلیل و پیام‌گیری چندان موثر ندانسته و نمی‌داند و یا بر دوش مخاطب و خواننده گذاشته است. پیرفت آن – اما – به واکنشها پرداخته و گزارش میکند که « بازنده » رو سوی « پیروز » داستان با زبانی به شدت خشونت‌بار می‌گوید: « لاقتلنک » و در برابر، آن دیگری ( برادر پیروزی که با لحنی تمام خشونت‌آمیز تهدید به قتل و حذف فیزیکی شده است ) با زبانی به غایت خشونت‌گریز و تمام عاطفی پس از اشاره به معیار ارزیابی عمل و راز و رمز پذیرش و رد آن مبنی بر « تقوی» می‌گوید: « لئن بسطت یدک الی لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک …  » و اطمینان می‌دهد که: من خشونت را با خشونت پاسخ نخواهم داد و در تله این چرخه نخواهم افتاد …

ماتن در روایت این اسطوره – با توجه به تکیه و تاکید بر واکنش هابیل در برابر کنش قابیل – چه ایده و انگاره‌ای را دنبال می‌کند و چه داده و آموزه‌ای برای مخاطب در چشم‌انداز خود دارد؟

به نظر می‌رسد در این روایت، پیام پایه و بنیادین « خشونت پرهیزی » – حتی در مواجهه با خشونت –  است. سخن این است که: خشونت، چنان ویروس است، واگیر_دار است و تکثیر می‌شود و بایسته است که این زنجیره در یک جا قیچی و گسسته شود. آموزه مرکزی در این روایت قطع زنجیره خشونت است.

۳/۳- و درست در این راستا ست که روایت‌هایی از این دست معنا می‌دهد که: 

« … الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا، لعله یتذکر او یخشی … »

۴- بنا بر این، فراخوان متن وحیانی به صلح با تاکید بر تعبیر « سلام »، فراخوان به حد بیشینه صلح یعنی صلح مثبت است. یعنی نبود هر گونه خشونت ساختاری

۵- استراتژی دو محوره دیپلماسی فعال و فراخوان به سلام = حد بیشینه صلح / صلح مثبت و خشونت پرهیزی ساختاری، دارای مبانی هستی_شناختی و انسان‌_شناختی است

۵/۱- مبانی هستی شناختی دعوت به حیات و خشونت‌پرهیزی

از جمله این مبانی:

« ارتباط زیستی » است

انسان ها در سرشت و سرنوشت موجودی یکپارچه‌اند. براین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد – چنان یک درخت – که اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء آن رسید کم یا بیش به تمام اجزای آن آسیب_زده و دچار میگردد.

( به مثابه پاورقی )

ارتباط زیستی، عشق و پی جویی آواز حقیقت ترجمه چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید –  در فلسفه یاسپرس بتوان دید. ( یاسپرس، متفکر آلمانی/ سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان )

وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و سرآخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش:

«… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…

یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…

بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟

پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.»

(کوره‌راهِ خِرَد: درآمدی به فلسفه، کارل یاسپرس، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، ص۲۵_۲۶، نشر قطره، ۱۳۷۸)

یاسپرس می‌گوید: «خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان». شبیه سخنی است از کریستین بوبن: «شاید ایمان داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن به یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.»(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۰۱، نشر نو)

هدف از خِرَدورزیدن و دانستن، ارتباط اصیل و رسیدن به روشنایی با عشق و آرامش است. و خداوند خود را تنها غیرِ مستقیم آشکار می‌کند. هنگامی که هنر نگریستن به یکدیگر را بیاموزیم.

به گفته یالوم: « انسانها از رابطه به  وجود می آیند، در رابطه رشد می کنند، در رابطه آسیب می بینند و در رابطه ترمیم می شوند.» 

( پایان پاورقی)

رد پای ارتباط زیستی در متن وحیانی

۱- در قرآن آمده است:

« …. خلق الانسان من علق = بخوان به نام پروردگارت، همو که آفرید/ و ( نیز ) آفرید انسان را  از ادراک و احساس ( ارتباط )/ بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است/ همان که با قلم آموخت/ آموخت انسان را  بدانچه نمی‌دانست/ …»

۲- به نظر می‌رسد، این آیه سخن از یکی از ویژگیهای وجودی انسان دارد و آن « ارتباط وجودی/ اگزیستانسیال » است

۳- این نوع از ارتباط – البته – چیزی است غیر از وابستگی‌های نسبی و سببی انسانها با یکدیگر و ارتباط اجتماعی بر‌آمده از آز و نیاز

۴- یاد‌آوری این نکته – بمثابه در‌آمد – بایسته است که انسانها در پیوند با یکدیگر دارای سطوح و لایه‌های گوناگونی از ارتباط هستند و می‌توانند باشند:

۴/۱- ارتباط بیولوژیکی که لازمه زندگی بدوی و بدوی است. یعنی ارتباط در سطح غرائز، ارتباطات جسمی، جنسی و بدنی. این سطح از ارتباطات از محرک خودخواهی برخوردار است.

۴/۲- ارتباط فکری/ عقلی

۴/۳- ارتباط روحی/ روانی 

۴/۴ و ارتباط وجودی/ اگزیستانسیل . این نوع از ارتباط به دلیل انرژی دگر‌خواهی، سر از فرا‌ایسم و فرا‌اومانیسم در می‌آورد و برترین و ارزشمندترین گونه ارتباط در جهان انسان است.

۵- لایه و رویه برتر، زیباتر و فراتر ارتباط – چنانکه پیشتر به گفته در آمد –  ارتباط وجودی است. ارتباطی که ساختاری انسان و نهفت جان او و از نیازهای اولیه‌ی هر فرد است.

بدین بیان، انسان از ژرفای درون  برای ارتباط فراخوانده می‌شود و شخصیت او از طریق این ربط و ارتباط اگزیستانسیال شکل می‌گیرد.

بر این پایه، وجود انسان فراتر از نیازهای ابتدایی، ساختارهای ذهنی و دگم‌های مذهبی است. و بر فرایندی از رابطه‌ی بین فردی اصیل و صمیمی سامان می‌یابد 

رد پای چنین ایده و انگاره‌ای  را  در داستان « دو فرزند آدم » و در مدل « هابیل » – شاید – بتوان به تماشا نشست و در درنگ گرفت

۶- رد پای « ارتباط زیستی » بین انسانی، در گزاره‌ های چندی از متن وحیانی، دیده‌پذیر است، برای نمونه: 

✓ « …. من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسراییل ..    » ( مائده: ..)

این گزاره/ آیه در پایان آیات داستان « ابنی آدم = دو فرزند آدم » که در آن از: 

الف/ دگر پذیری

ب/ حرمت همبستگی انسانی

ج/ مواجهه اخلاقی با شر و شرارت

د/ و … 

سخن رفته و بر آنها تاکید شده است، سرانجام – بمثابه نتیجه‌گیری هستی‌شناسانه – از لایه‌ای همبستگی و درهم تنیدگی بین انسانی سخن می‌گوید که به موجب آن همه مرزها و دیوارهای « من – تو » برداشته شده و به تعبیر سپهری « جهان بی‌مایی » شکل گرفته است

چنین ارتباطی – بسیار روشن است که – فراتر از ارتباطات بیولوژیک، عاطفی و حتی عقلی و منطقی، و از جنس ارتباط زیستی است

گزاره ها/ آیات دیگری از متن وحیانی، گراف هستان شناسی این ارتباط را به نمایش آورده است. از جمله: 

✓ هو الذی انشاکم من الارض …

✓ یا ایها‌الناس انا خلقناکم من نفس واحده 

به موجب این آیات: 

الف/ انسان – چنان گیاه – بر‌آمده از زمین است و بنا بر این، نسبتی زیستی با سایر گونه‌ها دارد.

ب/ هستی در فرایند تکاملی خود، شاهد شکل‌گیری حلقه‌ای از جهش گونه‌هاست که از آن به « نفس واحده » تعبیر می‌شود و این بمثابه نقطه عطفی است در پیدایش گونه‌ای که در روند تکاملی خود هسته بنیادین و سرآغاز انبساط و انتشار انسان است.

۷- بر پایه این نگاه و نگر، نخستین هنر انسان، هنر ربط، ارتباط و دگر‌پذیری است. به بیان دیگر، جوهره‌ی بسیط وجودی انسان، آنچه هست و می‌تواند باشد به «ارتباطات» بستگی دارد.

به بیان دیگر:

ارتباط اگزیستانسیال، سازه وجودی انسان و شالوده اصالت اوست ، چرا که – تنها – از طریق این عالی‌ترین شکل ارتباط است که انسان می‌تواند وجود خویش را باز‌یافته و به نمایش گذارد.

بر این نکته باید تاکید شود که: ارتباط اگزیستانسیالیستی فرآیند مبادله‌ی محض کلمات نیست، بلکه گونه پیوند و پیوستی است که بدان رشته، دنیای دو نفر، با تمام شور و شعور و هوشی که دارند منبسط و در  تلاقی هم می‌شوند.

بر این پایه، به طور منطقی می‌توان ارتباط وجودی را – که همه شئون زندگی را پوشش می‌دهد – « ارتباط زیستی » نامید.

۸- و در یک نگاه ژرف‌ و شگرف، بررسی و کاوشگری در بسته‌های وحیانی دیگری که – با توجه به کل‌گرایی و سیستماتیک بودن قران – در یک شبکه معنایی قرار میگیرند، ایده و انگاره‌ای را آشکار و هویدا کرده و پژوهش را به این فلسفه می‌رساند که: « حقیقت_ورزی در ارتباط زیستی » است

نک آیات:

√ یا ایتها‌النفس …… فادخلی فی عبادی، وادخلی جنتی 

و چنین است که:

√ گناه بزرگ ابلیس، جمع گریزی و جمع ستیزی ناشی از تعصب و غرور نژادی است: … خلقتنی من نار و …

√ گناه بزرگ قابیل، دگر ناپذیری و امتیاز بزرگ هابیل دگر پذیری است

۹- و از این رهگذر، تأکید متن وحیانی بر هسته بنیادین « نفس واحده » در خلقت انسان، پرده دیگری از این ایده و انگاره را روشن میکند

پیِ‌افزودها

پیِ‌افزود یکم: 

رد پای چنین ایده و اندیشه و فلسفه‌ای – پیش از این – در میراث مولانا دیده پذیر‌است.

مولانا می‌گفت راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام:

آینهٔ کُلی ترا دیدم ابد

دیدم اندر چشم تو من نقش خود

گفتم آخر خویش را من یافتم

در دو چشمش راه روشن یافتم

نقش من از چشم تو آواز داد

که منم تو، تو منی در اتحاد

(مثنوی، دفتر دوم)

خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.

آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

پیِ‌افزود دوم:

« ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

۱- سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/

از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »

۲- و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست

در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …

…. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم

تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »

در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »

۳- و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/  به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/  شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)

۴- و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

« آنی بود،  درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/

با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )

{ در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » }

۶- و در این راستا اصول عمل خشونت پرهیز

الف/ فعال سازی خرد ( عقل انتقادی  و فلسفه‌ورزی )

ب/ گذشت و گذر، قربانی و استراتژی اقیانوسهای آبی

۶/۱- فلسفه‌ورزی و زندگی در سپهر خرد

۶/۱/۱- این ایده و آموزه در متن وحیانی و پیراوحیانی نهج‌البلاغه، از چنان بسامدی برخوردار است که اگر بدان سبب « خردنامه » خوانده شوند، گزاف و جزاف نباشد.

برای نمونه:

√ نهج‌البلاغه، خ/ ۲۳۹ ( در ستایش آل محمد): « عقلوا‌الدین عقل وعایة و رعایة ….. = دین را در خرد گرفتند، خردی پژوهشگرانه و نه گزارشگرانه. چه آنکه گزارشگران فراوانند، به رغم آن، اما، پژوهشگران اندک‌اند. »

√ نهج‌البلاغه، خ/ ۱۸۲ ( در ستایش پاره‌ای از یاران ): « … اوه علی اخوانی الذین ….. = ای صدها و هزارها آه و اشک و اسف بر از دست رفت برادرانم، آنانکه … تکلیف را در «« تدبر »» می‌گرفتند و – پس از فهم انگاره آن – آن را بر پا می‌داشتند. » 

√ نهج‌البلاغه، ح/ ۹۸ ( در مواجهه با خبر ) « اعقلوا‌الخبر اذا سمعتموه عقل رعایة ……. = خبر را چون شنیدید، آن را در درنگ گیرید. درنگی از سر پژوهش و نه گزارش. … » در برخورد با خبر،نمونه‌های √ …‌

این فرازها و بسیاری فرازهای همانند دیگر – از جمله در نامه/ ۳۱ – بار‌دار این آموزه متین و بنیادین است که در مواجهه با دنیای پیرامون ( اعم از افراد، اشیاء، رویدادها، پدیده‌ها، واقعیتها و ..) باید: 

– اهل درایت و پژوهش≠ روایت و گزارش 

– اهل تحقیق و تدقیق ≠ تقلید

– اهل تحلیل ≠ تجلیل

– اهل عقل ≠ نقل

و اهل …. بود

هسته مرکزی و کانونی این متون، همان است که بار دیگر در ادب پیرا‌وحیانی چنین آمده است: « کونوا نقاد‌الکلام » و در تبیین آن مثال آورده‌اند که: « کونوا کالنحل + نحل/ ۶۹-۶۸ » 

گفتمان نهان در نهاد این گفتارها و پارادایم پنهان زیر پوست این فرازها، فراخوان مخاطب به عقلی‌گری، خرد‌گرایی و فلسفه‌ورزی است. همان که گفته‌اند: « نحن ابناء الدلیل » و یا « المتبع هو البرهان » یعنی: تنها اتوریته پذیرفته شده، اتوریته عقل است و بس. در این سخن علوی تامل کنید:

« .. لا‌تحدث الناس بکل ما سمعت به، فکفی بذلک کذبا و لاترد علی الناس کل ما حدثوک به، فکفی بذلک جهلا ..= … در دروغگویی تو همین بس که هر چه شنیدی، حکایت و روایت کنی و نیز در جهل و جمود و دگم‌اندیشی تو همین بس که هر چه شنیدی، نفی و انکار و واپس زنی » ( نهج‌البلاغه،ن/ ۶۹ ) یعنی در مواجهه با هر چه از جنس نقل و روایت است و نیز در برخورد با آراء، ایده‌ها و اندیشه‌ها، باید رویکرد، رویکرد انتقادی، پژوهشی و غربالگری باشد. 

و از این منظر است که ابن سینا در اشارات می‌گوید: « من تعود این یصدق بغیر دلیل فقد انخلع عن کسوة الانسانیة .. = هر که بر این منش و روش باشد که چیزی را بدون دلیل و استدلال پذیرش کند، در واقع برهنه از پوشش انسانیت است » یعنی: اقتضاء انسانیت انسان این است که دلیل‌خواه و استدلال‌گرا باشد.

۶/۱/۲- این آموزه که؛ « تنها اتوریته قابل پذیرش، اتوریته عقل است» عقبه و پایگاه قرآنی ستبر و سترگی هم دارد و از آن برخوردار است.

آیات پیوست را – به عنوان نمونه – بنگرید و در درنگ گیرید:

✓ ملک/۱۰- لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر = اهل جهنم – در پاسخ به این پرسش که چرا به  جهنم سقوط کرده و در‌افتادید، پاسخ دادند: – اگر اهل شنیدن و یا اهل خرد‌ورزیدن بودیم، در جرگه اهل آتش نبودیم »

✓ احزاب/۶۷- … انا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا السبیلا = ( و نیز در پاسخ به پرسش مشابهی گفتند: ) ما ( اهل جهنم ) به گونه خود‌خواسته مهتران و بزرگانمان را دنباله‌روی کرده و پیروی کردیم که سرانجام دچارکژ‌راهه و گمراه شدیم »

خرد‌گریزی و افسون زدگی و سقوط در دام_تله افیون نابخردی – برابر ادب وحیانی – از ویژگیهای « اتراف و مترفین » است که به شدت نکوهش شده است.نک: سبأ/ ۳۵-۳۴، زخرف/۲۲ + انبیاء/۵۳ و شعراء/۷۴

و نیز آیات پیوست را بنگرید:

√ انفال/ ۲۲-۲۱ … « ان شر الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/۱۰۰ و کذلک الرجس علی الذین لا‌یعقلون »

نکته شایان درنگ این است که در آیاتی از این دست، یک سبک و سلوک به شدت به چالش گرفته شده و نکوهش شده است  و آن پذیرش اتوریته و کاریزمایی جز خرد. به این آیه هم بنگرید: 

✓ مائده/۱۱۶- … یا عیسی ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون‌الله  = عیسی! تو به مردم گفتی که تو و مادرت را – جایگزین خدا – الهه پنداشته و بیانگارند؟! » 

و از همین رو است که وقتی پیامبر از ناحیه خدا فراخوان میدهد که اهل کتاب، زیر یک خیمه وحدت کنند و اجتماع کنند و جامعه واحد شوند، عمود آن خیمه شخص و اشخاص نیستند، یک مفهوم است و آن مفهوم آن « کلمه توحید »، بنگرید:

آل‌عمران/۶۴- قل تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم …..» 

ر این سخن علوی تامل کنید:

✓ نهج‌البلاغه، نامه/ ۶۹: « لا‌تحدث الناس بکل ما سمعت به، فکفی بذلک کذبا و لاترد علی الناس کل ما حدثوک به، فکفی بذلک جهلا ..= … در دروغگویی تو همین بس که هر چه شنیدی، حکایت و روایت کنی و نیز در جهل و جمود و دگم‌اندیشی تو همین بس که هر چه شنیدی، نفی و انکار و واپس زنی ». یعنی در مواجهه با هر چه از جنس نقل و روایت است و نیز در برخورد با آراء، ایده‌ها و اندیشه‌ها، باید رویکرد، رویکرد انتقادی، پژوهشی و غربالگری باشد. کونوا نقاد الکلام ، کونوا کالنحل …

این آموزه مهم زیر پوست اصلی‌ترین شعار اسلام و مسلمانی هم جاری است

۶/۱/۳- این رهایی‌بخشی و آزادسازی – البته – هنرِ فلسفه‌ورزی است نه فلسفه‌دانی.

فلسفه‌دانی بایسته و شایسته است. اما، آنچه در درجه‌یِ نخست اهمیت قرار دارد، فلسفه‌ورزی است

فلسفه‌ورزی یک فرایند است و فلسفه‌دانی، آشنایی با یک فرآورده است و این دو با هم متفاوت‌اند.

۶/۱/۴- مراد از فلسفه‌ورزی – چنانکه گفته شد –  دلیل‌خواهی و استدلال‌گرایی است.

۶/۱/۵- ره‌آوردهای فلسفه‌ورزی :

فلسفه‌ورزی، در ذهن و عین زندگی و در قلمرو جان و جهان آدمی ره‌آوردها و دستاوردهایی دارد و به یادگار گذارده و نهادینه میکند. شاید بتوان رد پای فلسفه‌ورزی را در چند حوزه و به ترتیب زیر صورت‌بندی و فهرست کرد:

الف: فلسفه ورزی و پرهیز از پوپولیسم نظری

دیر و دیر زمانی است که ما و جامعه ما در حوزه پندار، گفتار و رفتار از نوعی « پوپولیسم ذهنی و نظری »، در رنج و شکنج است. در هیچ‌کدام از حوزه‌های سه‌گانه، هندسه و سامانه‌ای ندارد و از یک هارمونی برخوردار نیست، نه در پندار متدلوژی دارد و نه در گفتار و رفتار پروتکل. و این فقد و فقر، خود، خاستگاه و بر‌آمدگاه بسیاری از رنج و شکنج‌هاست. رنج و شکنجهایی چنان: پخته‌خوری و نازایی معرفتی و علمی. نا‌بلدی اندیشیدن و نا‌بخردی، گارد‌گیری در برابر اندیشه‌ها و باریگارد شدن ایده‌ها، جزم و جمود و دگماتیسم، عصبیت و خشونت، ادعای صدق انحصاری و مالکیت حقیقت، بی‌مروتی و نا‌مدارایی، پذیرش اتوریته‌ها و برقراری مناسبات کاریزماتیک و …

به نظر می‌رسد، پادزهر همه اینها، عقلی‌گری است.  

عقلی‌گری نا‌گزیر از یک دستگاه فلسفی و یک نظام فکری است و از بایسته‌های آن متدلوژی و یک پروتکل و هندسه ذهنی است و این موجب می‌شود تا آدمی به جای اینکه تنها اندیشه خوب را بیاموزد، اندیشیدن را بیاموزد و به جای پخته‌خوری، مامایی کند و به جای آنکه بر کشف معنا بسنده کند، به خلق معنا بپردازد.

آنچه فلسفه‌ورزی را از خیال‌بافی و وهم‌اندیشی جدا می‌کند، «روش» است. تا این روش آموزش و آموخته نشود ، زندگی دور از زمین واقعیت و در نوعی از انتزاع و تعلیق خواهد بود و دچار روز مرگی و روز‌مرگی خواهد بود.

ب: فلسفه‌ورزی، خود‌انتقادی و عبور

فلسفه‌ورزی، راهبرد خود‌انتقادی و عبور است و موجب می‌شود تا آدمی همواره در پویه سمت رهایی و آزادی قرار گرفته و به نوعی به وادی و واحه سلامت و صلح در‌آید.

« عبور = گذر همیشگی از وضع موجود به سمت وضع مطلوب و کهنه‌زدایی و نو‌سازی » در عرصه زندگی، خود را در دو سطح نشان می‌دهد.

سطح اول: فردی و انفرادی

فلسفه‌ورزی در این سطح، خود را در « انقلاب معرفتی و توسعه فردی» نشان می‌دهد. این انقلاب و توسعه می‌تواند ره‌آوردها و دستاوردهای زیر را به ارمغان آورده و بر جای گذارد:

۱- آشنایی زدایی و عادت پرهیزی

۲- آزاداندیشی و پرهیز از هر گونه « زدگی » ( شخصیت‌زدگی، کثرت‌زدگی، علم‌زدگی، باستانزدگی و … ) و رهایی از هر اتوریته و کاریزما 

۳- پرهیز از آرزو اندیشی و وهم گرایی

۴- واقع‌بینی و نکته‌سنجی ( رئالیسم انتقادی )

۵- جزم و جمود پرهیزی و بت‌‌گریزی ( پرهیز از دگماتیسم) ( « بت » در تعریف ابن عربی، عبارت است از: وقوف و دگم بر قله و نقطه « این است و جز این نیست »)

۶- پرهیز از دعوی صدق انحصاری و مالکیت حقیقت.

چکیده اینکه:

بایسته فلسفه‌ورزی در این سطح، آن است که آدمی در مواجهه با ایده و اندیشه‌ها نه « گارد » بگیرد و نه « باریگارد » باشد

سطح دوم: اجتماعی ( روابط انسانی و مناسبات اجتماعی) 

آثار وضعی ششگانه فلسفه‌ورزی در ساحت شخصی و فردی، آثار دیگری را در قلمرو زندگی جمعی و اجتماعی و در حوزه روابط و مناسبات انسانی به دنبال داشته و در پی می‌آورد، از آن جمله:

۱- پرهیز از پیش‌داوری و برچسب‌زنی ( پرهیز از داوری پیش از پژوهش) ( الاحتمال قبر العیوب = احتمال سازی آرامگاه زشتی‌هاست، قدرت ذهنی و فکری بر احتمال‌سازی، راه بهداشت و درمان بسیاری از زشتیها، پلشتی‌ها و بدسگالی‌هاست، چه آنکه این توان، آدمی را از داوری و برچسب‌زنی مصون می‌دارد)

۲- پرهیز از عصبیت و خشونت ( خشونت پرهیزی)

۳- مروت و مدارای نظری ( به تعبیر سپهری: من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند )

۴- روا‌داری و دگر پذیری ( زندگی در جهانی از رقابت و رفاقت، همزیستی مسالمت‌آمیز در دنیای تکثر و تفاوت )

چکیده آنکه:

فلسفه‌ورزی راهبرد « اخلاقی زیستن » چه آنکه:

فقد و فقر اخلاق، تنها ریشه در ضعف اراده ندارد، بلکه گاهی ریشه در ضعف هوش اخلاقی دارد.فلسفه‌ورزی هوش و حساسیت اخلاقی را تقویت می‌کند.

ج: فلسفه‌ورزی و افق‌گشایی

فلسفه‌ورزی – با توجه به آثار ده‌گانه بر شمرده شده – موجب افزایش ایده جهان‌وطنی می‌شود.

فلسفه‌ورزی و زایش و افزایش خرد، سبب می‌شود که مرزهای اندیشه‌ بازتر و گسترده‌تر شود و دایره‌ خودی‌ها بیشتر و بزرگتر شود و این یکی از مولفه‌های فرایند شکوفش و شکوفایی انسان است. چه آنکه در دنیای واقع، مسیر بلوغ و بالندگی، هم‌‌زیستی، هم‌اندیشی و هم‌افزایی ایده‌ها و اندیشه‌هاست

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *