درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری )
اشاره به چکیده پیشین:
« گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزارههایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بنمایههایی که نسبتی با آموزههای رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره میتوان یاد کرد:
۱- گزارههایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
۲- گزارههایی در جهت یادکرد ارزشها
۳- و گزارههایی در جهت باید و نبایدها »
چکیده پیشین، تحت عنوان ف/ اول، نگاهی تحلیلی داشت به گزارشهای معطوف به تبیین و توصیف واقعیت هستی
و اینک در ادامه:
ف/ دوم: گزارههای ناظر بر ارزشها
۱- مفاهیم معطوف به ارزشها در شعر سپهری – نسبتا – پر شمار و آمار است:
✓ سکوت و خاموشی
✓ غفلت پاک
✓ ترس شفاف
✓ ترنم موزون حزن
✓ تنهایی و غربت ( خلوت، عزلت )
✓ عبور
✓ تدبیر و خلاقیت
✓ تقدیر، تسبیح و شناوری
✓ وارستگی و رهایی= زهد
✓ خودبسندگی = قناعت، هوی خنک اسغناء
✓ عشق و زیبایی
✓ دهش و رایگان بخشی
✓ پاس قانون زمین ( حق شهر، اقلیم، طبیعت و / اخلاقیات زیست_محیطی)
✓ درنگ و تماشا
✓ عدالت و ستمگریزی
✓ عشق و زیبایی
✓ نوعدوستی
✓ آزادی و آزادمنشی
✓ شفافیت و صداقت ( ≠ نقد و نکوهش دو رویی )
✓ سادهزیستی
✓ حقوق، حق بر شهر و بر محیط زیست: قانون آب، گیاه، چمن و زمین و …
✓ سپاسمندی: به درخت درخت را …
۲- ارزش محوری
اصل بنیادین در فلسفه رواقی/ سپهری: آزادی و آزاد_منشی است
۲/۱- زندگی همواره بر بستری از دیالکتیک انگیزهها و در بستری از جدال دو نیروی جذب و دفع / ترس و میل، جاری است
نیرویهای جاذبهدار: ثروت و مکنت، لذت، زیبایی، قدرت و شهوت
نیروهای دافعهدار: کارهای سخت و دشوار، بیماری و مرگ، درد و الم، ارزشداوری دیگران، رژیم سخت انضباطی و ریاضت
سخن امام علی در طیف بندی پرستشگران، در این جغرافیای کلام معنادار است
ایشان در نقد پرستشگران میگوید:
طیفی، دوزخگریزانه پرستش میکنند، اینان بردهاند و ترسامنش.
و طیفی، بهشتگرایانه پرستش میکنند، اینان – نیز – بازاریاند و سودامنش.
و طیف سومی – اما – برهنه از هر آز و نیاز و در پروای از انگارهای چون دفع جهنم و جذب بهشت، سپاسگزارانه و برینگرایانه پرستش میکنند. اینان – در واقع، پارسایند و آزادمنش (نهجالبلاغه، حکمت/۲۳۷)
این بدان معناست که، پرستش آزمندانه و یا ترسایانه، با پارسایی و آزادمنشی در ناسازگاری و دوگانگی است و بدین روی، رهایی از بردگی ترس و نیاز، جانمایه آزادی و آزادگی است.
و درست در این راستا و بر این پایه است که، میگوید:
«… بنده کسی مباش! که آزادی، نهادینه تو و سرشت انسانی توست.» (نهجالبلاغه، نامه/۳۱)
بنا بر این:
حرکت تحت تاثیر نیروی اول ( سوداگرایانه ): تجارت است
حرکت تحت تاثیر نیروی دوم ( ترسایانه ): اسارت است
آزادی ایجاب میکند – چنانکه رواقیون نیز میگویند – که: رفتار، نه از سر تمنا و آز باشد و نه از سر از هراس و نیاز.
۲/۲- پس، آزادی = رهایی از سلطه این دو نیرو است. واین همان است که در ادبیات رواقی به « بیتفاوتی عقلانی » نامیده شده و خوانده میشود.
رد پای این « بیعملی و بیتفاوتی » در شعر سپهری – نه تنها آشکارا و با تمام وضوح دیده میشود، که – از چنان حجم و چگالی و شدتی برخوردار است که از آن به عنوان « جنبش بی جنبشی = عبور از عبور » میتوان یاد کرد. بنگرید:
عبور از عبور
نخست این دو قطعه را بخوانیم و بر آن خیمه درنگ زنیم:
قطعه یکم:
« میتازی همزاد عصیان!/ به شکار ستارهها رهسپاری/
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان میآویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروزهگون گلهای سپید میکَنی/ و هر آن به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب!/ و اینجا افسانه نمیگویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداریات را جادو میزند/
سیب باغ ترا پنجه دیوی میرباید/ و قصه نمیپردازم/
در باغستان من/ شاخه بارور خم میشود/بینیازی دستها پاسخ میدهد/ در بیشه تو آهو سر میکشد/
به صدایی میرمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/میشنوی/ من شکفتن ها را میشنوم/و جویبار از آن سوی زمان میگذرد/ تو در راهی/ من رسیدهام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »( د/آوار آفتاب، ق/فراتر)
قطعه دوم:
« دریچه باز قفس بر تازگی باغها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمنها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا میرود/میوه فرو میافتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوهها را میراند/ سرودش بر زیر و بم شاخهها پیشی گرفته است/سرشاریاش قفس را میلرزاند/ نسیم هوا را میشکند/ دریچه قفس بی تاب است …»( د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)
دو قطعه یاد شده شعر سپهری – با نگاهی ژرف و درنگآمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش میدهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن میگوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه میکند از «تجربه پساعبور» حرف میزند، آورده این تجربه (تجربه عبور از عبور و درک حضور) -شاید- سامان و سامانهای باشد که سپهری از آن به « هوای خنک استغناء/ فرش فراغت» یاد میکند:
« من به مهمانی دنیا رفتم:/من به دشت اندوه،/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم…/ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک/ تا هوای خنک استغنا/ تا شب خیس محبت رفتم/ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق/رفتم، رفتم تا زن/ تا چراغ لذت/تا سکوت خواهش/تا صدای پر تنهایی…»( د/ صدای پای آب)
« هنوز در سفرم/خیال می کنم/در آبهای جهان قایقی است/و من، مسافر قایق، هزارها سال است/ سرود زنده دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنههای فصول میخوانم/و پیش میرانم/ مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت/گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش/ و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟…»( د/ مسافر)
( به مثابه پاورقی )
به اشاره در گفته آمد: « عبور در مدار تنهایی» – برابر تجربه و نظام اندیشگی سپهری – سالک را دستخوش مرزهای گمشدگی، سرگردانی و غربت کرده و دچار آوارگی میکند که، «جاده یعنی غربت»( د/ حجم سبز، ق/ جنبش واژه زیست) و چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه و عرصه رفت و آمد، گشت و واگشت و نپایندگی است. برابر این تجربه، «آرامش در تپش» است و از همین رو «بیجنبشی/ بیتپشی» در ضرباهنگِ «دور باد» قرار میگیرد:
« پنجرهام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/پرده نفس میکشید/ دیوار قیر اندود/از میان برخیز/ پایان تلخ صداههای هوش ربا!/فرو ریز/لذّتِ خواب میفشارد/فراموشی میبارد/پرده نفس میکشد/
شکوفه خوابم میپژمرد/ تا دوزخ ها بشکافند/ تا سایهها بی پایان شوند/ تا نگاهم رها گردد/ در هم شکن بی جنبشیات را/ و از مرز هستی من بگذر/ سیاه سرد بی تپش گنگ !…»( د/ زنگی خوابها، ق/ پرده)
بیتابی، بیقراری و نپایندگی و این تجربههای کبوترانه، اما چنان اوج و موج برداشته و – گویا – شدت میگیرد که زمان فراموش، ساعت در تعلیق و ابدیت شنیده میشود
چنین تجربهای، چگونه ممکن است؟ و در واقع پرسش این است که لحظهها چگونه ابدیت یافته و ثانیهها، جاودانه میشوند؟
پاسخ در « تجربه تعلیق زمان» است
ساعتها را ما ساختهایم، اگر ساعت نمیساختیم، زمان نمیگذشت، اصلا زمانی در کار نیست که بخواهد بگذرد!…
زندگی، چنان رویای سرشار یک دلداده و لبخند پهناور یک کودک است، که ثانیهها در آن منبسط شدهاند. کودکان در دنیای بیزمان میخندند؛ و دلدادگان نیز! دنیایی که لحظهها در آن غنی شدهاند. شاید هم از اول چنین بودند؛ این ماییم که غنای لحظهها را باختهایم. بزرگ که شدیم، شتاب را به ما آموختند؛ و مقصد را؛ و مسیر را… زمان، زائیدهی ذهن متوهم دچار دانش گزارهای است. لحظهها غنی شوند، ساعت تعلیق شود، دروازه ابدیت (د/ آوار آفتاب، ق/ شب هماهنگی) بازشود، آدم از “عبور” رها میشود و “حضور” را درمییابد. ( پایان پاورقی )
۲/۳- به این ترتیب:
الف: آزادگی معنوی به این معنا است که انسان به حرکت و حیات نگرشی مستقل از نیروهای بیرونی دارد. خواه آن نیروها فرا طبیعی باشند، یا فرایند اتفاقات و حوادث زندگی باشند و یا برآمده از سوی جامعه و افکار عمومی و یا هوی و هوس باشند. در واقع آزادگی تعبیر دیگری از آزادی شخصی، درونی، و روحی و معنوی است.
ب: نشان این آزادی « بیآروزیی محض و مطلق » که آدمی را بر قلهای از فرزانگی و همچنان پای در سفر دارد. بخوانید: « قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبیها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر میآرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ میفشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..
پ: اثر وضعی آزادگی، وارستگی است و اثر وضعی وارستگی، شادی و لذت است. به تعبیر دیگر:
وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق بگیرد کلید دستیابی به شادی و لذت است. یعنی: رمز شادی و لذت در وارستگی است.
ت: پیسنیاز آزادی و هر گونه کنش معناگرایانه دیگری، آزادی معنوی و آزادگی است. یعنی رهیدن از آز و نیازهای تصنعی و برآمده از خواستهها.
این تجربه به انسانی که دغدغه خودشکوفایی دارد امکان میدهد تا در دنیای واقعیتها، در میانه دو راهی دینداریهای متعارف و یا ماتریالیسم، راه سومی را برگزیند و آن راه معنویت است.

دیدگاهتان را بنویسید