برچسب: جنگ و جهاد

  • قرآن، ارتباط زیستی و کاربرد آن در صلح و سلام ( ویرایش دوم )

    چکیده:

    واقعیت این است که دو فهم مسلط درباره ذات بشر وجود دارد:
    ✓ یک فهم این است که بشر،  به طور کلی، خواهان جنگ بوده و هست و او نمی‌تواند جز بر بستری از جنگ و خشونت زندگی کند. و این همان فهمی است که – به روایت قران در اسطوره آفرینش/ آدم – فرشته‌ها از انسان داشتند و بعدها شماری از فلاسفه نیز چنین پنداشته و انگاشته و نظر دارند. در نگاه این دسته از فیلسوفان: « موتور محرک تاریخ، جنگ است »
    ✓ و فهم دوم – اما – فهمی است که نگاهی خوشبینانه به ذات انسان دارد. در این نگاه، طبیعت انسان بر پایه صلح و  پروای از خشم و خشونت و جنگ دیده و تعریف می‌شود.
    به نظر می‌رسد، متن وحیانی به روایت از « خدا » چنین نگاهی را ترند کرده و میکند. سند گواه این گزاره، نقد خدا بر نقد فرشتگان بر جعل خلیفگی آدم است.

    رویکرد فلسفی و مواجهه خردورزانه با متن وحیانی به ما – به عنوان پژوهشگر – کمک می‌کند تا درک و دریافت شود که – برخلاف آراء فرشتگان و فیلسوفانی چنان هگل و مارکس و ….  – اساسا نگاه خدا به انسان، نگاه دیگری است و او انسان را جور دیگر میبیند و بر این ایده و انگاره است که – گر چه بستر حرکت آدمی در مدار دنیای فیزیک، تضاد و تعارض و تصادم است، اما عنصر موتوری حرکت و حیات آدمی بر بافه‌ای از عشق و زیبایی، توحید است و بر این پایه « صلح » را در بطن و متن زندگی، اصل و اصیل دانسته و « جنگ و خشونت » را ناهنجار و امری عرضی و غریب می‌داند!
    بر این پایه – برابر روایت متن وحیانی – به موجب نگرش خداوند به انسان، « صلح » خود یک « بنیاد » است و هرگز به معنای رویداد سیاسی پایان جنگ نیست.
    در اسطوره‌های متن وحیانی و از جمله در اسطوره آفرینش ( داستان آدم ) و نیز در اسطوره هابیل و دیگر اسطوره‌ها، نکات شایان درنگی نهفته است که – به شرط جور دیگر بینی – استعداد آن را دارد تا بمثابه ذخیره و گنجینه‌ای برای طراحی و معماری جهان عاری از خشونت و جنگ قرار گیرد

    در‌آمد:

    ۱- برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم/ اسطوره آفرینش )، فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه از خود نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  »
    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی، چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش مبنی بر معنابخشی به هستی را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )
    با چنین فرض و رویکردی و نیز با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – .
    به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟
    نگارنده بر این باور است که:
    پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.
    به نظر می‌رسد که:
    در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:
    فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است:
    آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است.
    واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درونمایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونتپرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پادزهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. » ۲- و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷) ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است. واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد ۳- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است. ۴- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:
    الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )
    ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )
    ۵- و بر این پایه، « حکم قتال » در قرآن:
    اولا، تجویزی – و نه تاسیسی – است
    ثانیا، از سر ضرورت و به حکم اجبار بر دفاع است
    ثالثا، با هدف باز‌خورد تضمین « آزادی عقیده » و پلورالیزم در مذهب است و نه اجبار بر عقیده
    رابعاً، و چنین است که در واقع حکم قتال، بمثابه تبصره بر قانون بنیادین، فراگیر و انسان‌شمول سلام و صلح است. ( نک: حج/ ۴۰-۳۹ + بقره/ ۱۹۳ و انفال/ ۳۹
    ) و نیز ( نک: طالقانی، پرتوی از قرآن، ذیل آیات بقره/ ۱۹۳-۱۹۱ و نیز آیه/ ۲۱۷ )
    خامسا، با این همه، متن وحیانی، قتال را گناه = ذنب/ رفتار دارای پی‌آمدهای ناگوار، دانسته و سلام و صلح را تسلی بخش آن می‌داند. ( نک: آیات ابتدایی سوره فتح)


    تحلیل مطلب

    ۱- متن وحیانی/ قرآن، همانگونه که – به نشانی فنون و صنایع ادبی و هنری آیات – بر اصل پدیداری و پیدایش تدریجی هستنده‌ها، گواهی داشته و دارند، به روشنی،  بر اصل همبستگی و پیوستگی آنها نیز، گواهی داشته و دارند. بنگرید:
    ✓ و جعلنا من الماء کل شئ حی = و سنت هستی این است که هر چیزی از آب زنده است و زندگی دارد  ( انبیاء/ ۳۰ )
    ✓ والله خلق کل دابة من ماء، فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع. یخلق الله ما یشاء، ان الله علی کل شیء قدیر = و خداوند هر زیستمند جنبده را از آب آفرید، از آن جنبده، گونه‌ها پدیدار گشتند که برخی بر شکم راه رفته و می‌خزند و پاره‌ای بر روی دو پا و پاره‌ای دیگر بر روی چهار پا راه می‌روند. خداوند هر چه را خواهد، بیافریند، چه آنکه او توانمند بر هر چیز است. ( نور/ ۴۵ )
    ۲- نکته شایان درنگ در این آیه، استخدام کلمه « من » ( موصول برای زیستمندان صاحب شعور ) و تکرار سه باره آن در پیوند با موجودات رونده بر شکم و بر دو پا و چهار پا است.
    چنین به نظر می‌رسد که این فرم و فریم از ادبیات به اعتبار فرگشت کمال‌گرایانه زنجیره زیستمندان تا مرحله پدیداری شعور و خرد، ناظر بر وحدت حیاتی باشد. به تعبیر دیگر، این فرم و فریم، نمایش اصل پیوستگی و همبستگی و فرگشت تکاملی موجود زنده است. به نوشته طالقانی – برابر گزارش یدالله سحابی – : « این سیر تکاملی است که به سوی جهان عقل پیش می‌رود » ( قرآن، تکامل و خلافت انسان، ص: ۵۷، نشر انتشار/ ۱۳۸۷ )
    ۳- این آیه و‌ آیاتی از این دست، افزون بر بیان اصل « پیوستگی و تکامل تدریجی انواع »، در‌آوند اصل دیگری هم هست و آن اصل « پیوستگی انسان با سایر موجودات در آفرینش ». اصلی که شمار فراوانی از آیات واگویه شده است. از آن جمله، بنگرید:
    ✓ مومنون/ ۱۴-۱۲
    ✓ حج/ ۵
    ✓ دهر/ ۲
    ✓ فرقان/ ۵۴
    ۴- اصل پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش، در‌آوند بسته‌های وحیانی دیگری هم هست. از جمله آیاتی که از « انشاء انسان از زمین » سخن میگوید:
    ✓ هو الذی انشاکم من الارض و استعمرکم فیها ( هود/ ۶۱ ) و نیز: سجده/ ۳۲
    ۵- افزون بر اینها، بسته وحیانی دیگری که بار‌دار چنین اصلی است، آیاتی است که انسان را زاده و بر‌آمده از « نفس واحده » می‌داند. باز هم بنگرید:
    ✓ نساء/ ۱
    ✓ انعام/ ۹۸
    ✓ اعراف/ ۱۸۹
    ✓ زمر/ ۶
    ۶- تعبیر « نفس واحده » با دو ویژگی نحوی، ترجمان پارادایمی در ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان است
    این دو ویژگی:
    الف/ یکی این است که « نفس » نکره است و از چیزی و پدیده‌ای سخن می‌گوید که نا‌روشن و در ابهام است
    ب/ و دوم اینکه « واحده ‍» به عنوان صفت برای « نفس » مونث است و این نشان است که موصوف یعنی « نفس » مصداقا شئ است و نه شخص.
    بنا به نظر طالقانی – برابر روایت یدالله سحابی در کتاب خلقت انسان، ص: ۱۹۷-۱۹۶ – :
    «[نفس]نکره دلالت بر یک حقیقت واحد غیر معین دارد که دارای حرکت حیاتی است
    توصیف نفس که خود دلالت بر وحدت دارد، به [ واحدة ] برای اشعار این است که آن نفس فقط متصف به « وحدة » بوده و هیچ گونه صفت دیگری نداشته است. »
    بنا بر این، تعبیر « نفس واحده » بویژه در سیاق فعل « انشا » در آیه‌ای از قبیل: « هو الذی انشاکم من نفس واحده …  » و در پیوند با آیاتی، چنان : « هو‌ الذی انشاکم من الارض، هود/۶۱ » ضمن آنکه نمی‌تواند بر فرد خاص و معین – هر چه و هر که باشد – منطبق باشد، چرا که با ادبیات آیه نا‌سازگار است – در بر دارنده اصل « پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش » ا ست و از تیره و تبار انسان سخن می‌گوید و بدین ترتیب پرده از یکی از ویژگی‌های وجودی انسان بر داشته و بر میگیرد.

    ۷- به این ترتیب تعابیری چنان « نفس واحده » بویژه وقتی در جغرافیای آیاتی از این دست و در یک همبستگی معنایی با کلیدواژه‌هایی چون « نسب، صهر » ( فرقان/ ۵۴ ) و « امشاج » ( دهر/ ۲ ) و … دیده شود، گراف هستانشناختی گونه‌ای از ارتباط را نشان داده و نمایش میگذارد.
    به موجب این آیات ( هم الذی انشاکم من الارض .. ، هود/ ۶۱ + هو الذی انشاکم من نفس واحده … ، انعام/ ۹۸ ):
    الف/  انسان – چنان گیاه – بر‌آمده از زمین است و بنا بر این، نسبتی زیستی با سایر گونه‌ها دارد.
    ب/ هستی در فرایند تکاملی خود، شاهد شکل‌گیری حلقه‌ای از جهش گونه‌هاست که از آن به « نفس واحده » تعبیر می‌شود و این بمثابه نقطه عطفی است در پیدایش گونه‌ای است که در روند تکاملی خود هسته بنیادین و سرآغاز انبساط و انتشار انسان است.

    ۸- رد پای « ارتباط زیستی » را در آیات دیگر هم می‌توان جستجو کرد و دید. از جمله در آیات نخستین سوره علق با تاکید بر کلید_ واژه « علق »
    ۸/۱- به نظر می‌رسد « عَلَق » مصدر فعل « عَلِقَ» باشد. این کلمه گر چه با « علقه » در هجا یکی است، اما در صرف متفاوت است و این تفاوت، تفاوت معنایی به همراه دارد.
    از معانی این فعل «علم و دانستن = ادراک و آگاهی » و نیز «عشق و محبت = احساس و اشتیاق» ( که تا حدودی نزدیک به معنا و مفهوم علقه و عَلاقه  در زبان فارسی) است.
    چنانکه گفته‌اند:
    « علق » در لغت به معناي چنگ زدن، چسبيدن و وابستگي به چيزي است، به همين جهت در لغت عرب به زالو نيز علق گفته شده است.(ر.ك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن المصطفوي و نیز ر.ک: مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، واژه علق

    به مثابه پاورقی:
    ( در پیوند با این معنا، این احتمال نیز دور از ذهن نیست که « علق » از کلمات دخیل باشد و چنانکه سعد عبد‌المطلب عدل گفته است، ریشه مصری داشته باشد (بنگرید به کتاب هیروگلیف در قرآن؛ تفسیری نوین از حروف مقعطه، نوشتهٔ سعد عبدالمطلب عدل).) پایان پاورقی

    ✓ بر پایه نکات گفته شده، ترجمه آیه چنین میشود:
    « بخوان به نام پروردگارت، همو که آفرید/ و ( نیز ) آفرید انسان را  از ادراک و احساس ( ارتباط )/ بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است/ همان که با قلم آموخت/ آموخت انسان را بدانچه نمی‌دانست/ …»
    نکته آنکه چنین شیوه‌ای در ترجمه، یعنی ترجمه « علق » به معنای مصدری در ادب وحیانی نمونه هم دارد، چنان: « خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ؛ انسان از شتاب آفریده شده است. » (انبیاء: ۳۷)
    ۸/۲- به این ترتیب، به نظر می‌رسد، این آیه نیز سخن از ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان مبنی بر « ارتباط زیستی  » دارد

    بمثابه پاورقی در پیوند با بند/ ۸

    بمثابه پاورقی در پیوند با بند/ ۸

    از سری واژگانی که – شاید – از ویژگی‌ وجودی انسان می‌گوید « علق » است. « خلق الانسان من علق » ( علق/۲)

    ۱- بیشترِ مترجمان قرآن «علق» را به «خون بسته» ترجمه کرده‌اند. و در این میان، کسانی از آنان، چنان  محمد‌مهدی فولادوند همان واژۀ زبان اصل ( یعنی علق ) را در ترجمه آورده‌اند:
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ =
    √ انسان را از علق آفريد. ( فولادوند )
    √ …  ‏انسان را از خونی بسته‏‌ آفرید ( صالحی نجف‌آبادی )
    در نگاه اینان:
    «عَلَق» جمعِ «عَلَقَه» است. علقه، به معنای خون بسته، یکی از مراحل جنین است و چهار بار در قرآن آمده است. بنابراین « علق » که صورتِ جمع آن است یعنی «خون‌های بسته».
    بر پایه چنین خوانشی، پرسشی که خود‌نمایی میکند این است که چرا برای انسان – با توجه به  مفرد بودن کلمه –  لفظ جمع آمده است؟ مفسران در پاسخ گفته‌اند: درست است که لفظ انسان مفرد است، اما معنای جمع می‌دهد و به همین خاطر صورت جمع برایش به کار رفته است.
    چنین توضیح و توجیهی – اما –  چندان قانع‌ کننده به نظر نمی‌رسد.
    طالقانی در « پرتوی از قرآن » در بیان این نارسایی و ناسازگاری می‌نویسد:
    « مفسرین علق را جمع علقه دانسته و باتفاق علقه را به خون بسته « جامد » معنا کرده‌اند که به نظر آنها صورتی از اطوار جنین است.
    این گفته و نظر مفسرین از جهاتی مورد نظر است:
    اولا، الانسان ظاهر در نوع واحد انسان است و آفریدن نوع آن از علق جمع علقه ( بهر معنا که باشد ) درست نیست …..
    ثانیا، معنای اصلی این فعل « علق – بکسر لام  » و مشتقات آن، متضمن مفهوم آویختگی و پیوستگی « تعلق – علاقه » بدیگریست و این معنا تناسبی با خون بسته ندارد. ….
    ثالثا، (این)‌که گفته‌اند مقصود از علق و علقه مرحله‌ای است از اطوار جنین که بصورت خون بسته در می‌آید، چنین مرحله‌ای را علم مشخص ننموده است …
    با توجه به آنچه گفته شد، علق به معنای خون بسته … نه سند محکم لغوی و نه علمی دارد. ….     ( رک: پرتوی … ، قسمت دوم از جلد آخر، ص: ۱۸۰ – ۱۷۸)
    ۲- افزون بر آن، آیات دیگر قرآن، که ساختاری مشابه با این آیه دارند، نیز، چنین ترجمه ای را بر نتافته و چیز دیگری را نشان می‌دهند، برای نمونه، نگاه کنید:
    أَوَلَمْ يَرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ (یس: ۷۷)
    وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (حجر: ۲۶)
    وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ (مؤمنون: ۱۲)
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ (الرحمن: ۱۴)
    إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ (انسان: ۲)
    وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ (سجده: ۷)
    وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ (نور: ۴۵)
    خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ (انبیاء: ۳۷)
    خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ (نحل: ۴)
    خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ (طارق: ۶)
    ۳- در نقد ترجمه متعارف پرسش چالش برانگیز دیگر این است که:
    « علق به معنای خون‌های بسته » چه نسبتی با کلمات: « إقرأ، إسم، خَلَق، عَلَّمَ و القلم » در آیات نخستین سوره علق دارد و در این میان چه میکند ؟ آیا چنین ترجمه‌ای با سیاق عبارت و جغرافیای کلام، سازگاری و همخوانی دارد؟ چگونه در میانه این واژه‌ها و مفاهیم – ناگهان – سخن از خون بسته شده رفته است؟
    ۴- این اما و اگر‌ ها – همه –  ما را به ترجمه دیگری سمت و سو می‌دهد. ترجمه‌ای که در متن گذشت.


    ۹- این نوع از ارتباط – البته – چیزی است غیر از وابستگی‌های نسبی و سببی انسانها با یکدیگر و ارتباط اجتماعی بر‌آمده از آز و نیاز
    یاد‌آوری این نکته – بمثابه در‌آمد – بایسته است که انسانها در پیوند با یکدیگر دارای سطوح و لایه‌های گوناگونی از ارتباط هستند و می‌توانند باشند:
    ۹/۱- ارتباط بیولوژیکی که لازمه زندگی بدوی و بدوی است. یعنی ارتباط در سطح غرائز، ارتباطات جسمی، جنسی و بدنی. این سطح از ارتباطات از محرک خودخواهی برخوردار است.
    ۹/۲- ارتباط فکری/ عقلی
    ۹/۳- ارتباط روحی/ روانی.
    ۹/۴- ارتباط زیستی. این نوع از ارتباط به دلیل انرژی دگر‌خواهی، سر از فرا‌ایسم و فرا‌اومانیسم در می‌آورد.
    ارتباط زیستی/ وجودی/ اگزیستانسیال، برترین و ارزشمندترین گونه ارتباط در جهان انسان است
    ۱۰- این گونه از ارتباط – که لایه و رویه برتر، زیباتر و فراتر ارتباط است – ریشه در دل هر انسان دارد، یعنی: نهفت جان انسان و و یژگی ساختاری و بخش جدایی‌ناپذیر وجود اوست.
    بدین بیان، انسان از ژرفای درون  برای ارتباط فراخوانده شده و می‌شود و شخصیت او از این طریق – یعنی ارتباط زیستی و اگزیستانسیال – شکل می‌گیرد.
    بر این پایه، وجود انسان فراتر از نیازهای ابتدایی، ساختارهای ذهنی و دگم‌های مذهبی، بر فرایندی از رابطه‌ی بین فردی اصیل و صمیمی سامان می‌یابد
    رد پای چنین ایده و انگاره‌ای  را  در داستان « دو فرزند آدم » و در مدل « هابیل » – شاید – بتوان به تماشا نشست و در درنگ گرفت

    ۱۱- چکیده آنکه، انسان زاده و زاییده « ارتباط زیستی » است. بر این پایه؛
    انسان ها در سرشت و سرنوشت موجودی یکپارچه‌اند. و بنا براین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد – چنان یک درخت – که اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء آن رسید کم یا بیش به تمام اجزای آن آسیبزده و دچار میگردد. به گفته یالوم: « انسانها از رابطه به  وجود می آیند، در رابطه رشد می کنند، در رابطه آسیب می بینند و در رابطه ترمیم می شوند.» ✓  چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید –  در فلسفه یاسپرس بتوان دید. ( یاسپرس، متفکر آلمانی/ سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان ) وی در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد»، در فصلِ سرچشمه‌های فلسفه از «حیرت»، «شک» و «تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و سرآخر به این نتیجه می‌رسد که سرچشمه‌ٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی‌ نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش: «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم… یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همه‌ٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان… بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربه‌ٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همه‌ٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبه‌ٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟ پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همه‌ٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.» (کوره‌راهِ خِرَد: درآمدی به فلسفه، کارل یاسپرس، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، ص۲۵۲۶، نشر قطره، ۱۳۷۸)
    یاسپرس می‌گوید: «خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان». شبیه سخنی است از کریستین بوبن: «شاید ایمان داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن به یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.»(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۰۱، نشر نو)
    هدف از خِرَدورزیدن و دانستن، ارتباط اصیل و رسیدن به روشنایی با عشق و آرامش است. و خداوند خود را تنها غیرِ مستقیم آشکار می‌کند. هنگامی که هنر نگریستن به یکدیگر را بیاموزیم.

    ۱۲- بر پایه این نگاه و نگر، اصل « ارتباط زیستی » یک ایده نظری انتزاعی بیگانه از زندگی نیست که فاقد هر گونه پی‌آمد در متن و عین زندگی باشد. و از این رو – شاید – در آیه پایانی داستان « دو فرزند آدم » با نوعی تاکید بر « عمل هابیل » آمده است:
    « من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسراییل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا‌الناس جمیعا …   » ( مائده/ ۳۲)
    پارادایم نهفته زیر پوست ادبیات آیه، همان است که سروده مولانا آمده است:
    « دیدم اندر چشم تو من نقش خود
    گفتم آخر خویش را من یافتم
    در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد
    که منم تو، تو منی در اتحاد » (مثنوی، دفتر دوم)
    مولانا می‌گوید: راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام.
    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.
    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.

    به مثابه پاورقی در پیوند با بند ۱۱ و ۱۲

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.
    ۱- سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:
    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
    از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »
    ۲- و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:
    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »
    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »
    ۳- و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:
    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/  به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/  شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
    ۴- و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:
    « آنی بود،  درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )
    { در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » }

    ۱۳- اصل ارتباط زیستی، میگوید:
    درست است که جهان واقع، جهان فیزیک است و جهان فیزیک، جهان صورت و کثرت و جهان هویت‌های متکثر است، اما زیر پوست این همه نماد و نمود یک بود و به تعبیر ویلیام جیمز: زیر پوست این همه « تن»، یک «من» جاری است. در تبیین امام علی آمده است:
    « … اگر از هر زاویه و یا با هر رویکردی بنگری تا پسزمینه این همه نمود را دریابی، جز به این ایده و انگاره نخواهی رسید که: پدید‌آور موران ریز اندام و خرمابنان درشت‌اندام یکی است. …. بلی، جز این نیست که فراسوی همه نمودهای ریز و درشت، گرانسنگ و سبک، توانمند و سست، تنها یک بود ( بی‌صورت و بی‌رنگ ) است. و این چنین‌اند نمودهایی چون:
    آسمان، هوا، بادها، خورشید و ماه، گیاهان و درختان، آب‌ها و سنگها و نیز فراسوی چرخش شبها و روزها، جوشش پر خروش دریاها، فراوانی کوهها، بلندای ستیغ‌ها، پراکندگی گویشها، و گونه‌گونی زبانها و …  » ( نهج‌البلاغه، خ/ ۱۸۵ و نیز رک: نهج، خ/ ا، ۹۱ و ۱۸۶ )

    به مثابه پاورقی

    به مثابه پاورقی
    ( با چنین زیرساختی است که امام در پی فراخوان شهروندان به نقد شهریاران و تأکید بر این که: «من (به عنوان رهبر و شهریار) هر چه بزرگ باشم، فراتر از آن نیستم که نیاز به نقد نداشته باشم و شما (به عنوان رهرو و شهروند) هر چه کوچک باشید، فروتر از آن نیستید که حق نقد نداشته باشید.» این چنین استدلال می‌شود و بن‌مایه فلسفی آن تبیین می‌شود که: «إِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ = زیرا من به عنوان رهبر و شما به عنوان رهرو، بنده یگانه پروردگاری هستیم که فراتر از او پروردگاری نیست.» ( نهج، خ/ ۲۱۶ )
    یعنی به حکم اینکه خدا یکی است، حق هم برابر و مساوی است.
    ✓ بر پایه این نگاه، توحید یک بینش فلسفی محض انتزاعی نیست، بلکه اندیشه‌ای است که باید زندگی فردی و اجتماعی بر آن نهاده و بار و سوار شود و سامان یابد. عینیت یکتایی حق (خدا) در روابط انسانی، اشتراک و تساوی حق شهروندی و حقوق شهروندان است.
    ✓ برابر این بینش، اصل کرامت و شرافت ذاتی، اصل استقلال و آزادی، اصل برادری و برابری، اصل حق برخورداری، اصل دو جانبه بودن حقوق و نیز تفی تبعیض و ناروایی، رد کبر و استکبار، انکار ربوبیت ارباب زر و زور و الغای امتیازات موهومی و طبفاتی و… همه و همه ریشه در وحدت خدا (و خاک/اشتراک زادگاه زمینی) داشته و دارد.
    ✓ امام هشتم در پاسخ به پیشنهادی مبنی بر جدا سازی سفره غذا بین رنگین پوستان و دیگران، پس از رد و انکار جدی و قطعی فرمود:  «ان الرب واحد و الام و الاب واحد» (حکیمی/ معیارهای اقتصادی در تعالیم رضوی /254)
    ✓ در همین راستا، وقتی امام علی(ع) در منشور جامع مدیریت برای مالک می‌نویسد که: «انسانها در حرمت و حقوق مساوی هستند.» اینگونه استدلال می‌کند: «لانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق = زیرا مردم یا همکیش و یا همزایش تو هستند.» پایان پاورقی

    ۱۳/۲- این نظریه به موجب نوعی هستی شناسی وحدت وجود، مبتنی بر « هویت توحیدی و توحید هویت » در ذات خود باردار مانیفستی است که بدین ترتیب – شاید – قابل صورت‌بندی و نمایش باشد.
    الف: هستی یک کل واحد است.
    ب:  هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    پ: و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    ت: همه این اجزاء در هستی هم‌وزن و نیازمند به یکدیگرند
    ث: به موجب بند پ، انسان، از آنجا که خود هم یک‌ واحد یکپارچه است ، تن و من او ،  از هم و در هم تنیده و در پیوند با یکدیگرند و این کلٍ تنا‌روح داری نیازها و اقتضائاتی است – که گر چه طبقه بندی میشوند – اما اولویتی بر هم ندارند ، همه انها را باید دید و به رسمیت شناخت و به آنها پاسخ داد و با آنها در صلح بود، از نیازمندیهای فیزیولوژیک تا نیازمندیهای معنوی و خود‌شکوفایی
    ج:  نگاه زیبا‌شناختی به طبیعت و پاس زمین و اخلاق زیست_محیطی
    چ: در پیوند با همنوع و جامعه انسانی، تنظیم مناسبات بر پایه سه‌گانه: وداد و ولاء و انصاف = دوستی و همبستگی انسانی و داد.
    روشن است که نظریه « ارتباط زیستی و وحدت طبیعی »، به موجب چنان نگرش و روشی مبتنی بر بایسته‌های « وداد، ولاء و داد » وقتی در زمین زندگی جریان پیدا میکند، آورده‌ها و باز‌خوردهایی دارد و  بر جای می‌گذارد که اصلی‌ترین آنها رفاقت است و صلح‌ و سلام.

    ۱۴- به این ترتیب، ایده و انگاره پس پشت ادبیات آیه پایانی داستان دو فرزند آدم – در واقع – معماری « زندگی سراسر رفاقت بر بستری از رقابت » است.
    اسطوره « دو فرزند آدم / داستان هابیل و قابیل » را در درنگ گیرد:
    درگاهی باز می‌شود و پهنه‌ای برای کار و کنش فرزندان آدم/ گونه انسان گشوده و گسترده می‌شود
    صحنه، پرده و پهنه پویه روندگان و دوندگانی است که بازی زندگی را جدی گرفته‌اند و سمت خط پایان و با ایده و اندیشه تقرب، بی‌دریغ و با همه توش و توان، به تلاش برخاسته  و در کوشش‌اند.
    اتفاقی که در بستر این جد و جهد و جهاد، رقم می‌خورد و رخ نموده و چهره می‌گشاید، رویش و پیدایش دو تیپ شخصیت است که تا تاج_عرش برج بلند تاریخ، تفاوت، بلکه تعارض در رفتار آنها پژواک یافته و باز‌تاب دارد
    سرانجام نتیجه اعلام میشود: « … فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر = عمل قربانی، یکی مقبول و دیگری مردود می‌شود » یکی سوار بر عمل قربانی می‌رسد و دیگری در راه می‌ماند. چرا؟ عمل قربانی چیست و داور کیست؟ و پرسشهای فراوان دیگر. گزارش وحیانی در پیوند با این پرسشها ساکت است و گویا آنها را در تحلیل و پیام‌گیری چندان موثر ندانسته و نمی‌داند و یا بر دوش مخاطب و خواننده گذاشته است. پیرفت آن – اما – به واکنشها پرداخته و گزارش میکند که « بازنده » رو سوی « پیروز » داستان با زبانی به شدت خشونت‌بار می‌گوید: « لاقتلنک » و در برابر، آن دیگری ( برادر پیروزی که با لحنی تمام خشونت‌آمیز تهدید به قتل و حذف فیزیکی شده است ) با زبانی به غایت خشونت‌گریز و تمام عاطفی پس از اشاره به معیار ارزیابی عمل و راز و رمز پذیرش و رد آن مبنی بر « تقوی» می‌گوید: « لئن بسطت یدک الی لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک …  » و اطمینان می‌دهد که: من خشونت را با خشونت پاسخ نخواهم داد و در تله این چرخه نخواهم افتاد …
    ( و درست در این راستا ست که روایت‌هایی از این دست معنا می‌دهد که:
    « … الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا، لعله یتذکر او یخشی … » )

    ۱۵- ماتن در روایت این اسطوره  و تاکید بر واکنش هابیل در برابر کنش قابیل ، چه ایده و انگاره‌ای را دنبال می‌کند و چه داده و آموزه‌ای برای مخاطب در چشم‌انداز خود دارد؟
    ۱۵/۱- پاسخ به این پرسش را با واکاوی دیالوگ خدا و فرشتگان در اسطوره آفرینش/ داستان آدم، باید پی گرفت:

    برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم ) فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء …  »
    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی آن چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش « مبنی بر دانش اسماء = معنابخشی به هستی » را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )

    ۱۵/۲- پیشنیاز پاسخ به این پرسش، پرسش دیگری است و آن این است که – در  چنین فرض و رویکردی  – با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل  – و هم استعداد صلاح و … – چنان هابیل – . به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت‌ و  استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟ ۱۵/۳- نگارنده بر این باور است که: پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ ( نا بوده ) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است. به نظر می‌رسد که: در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه: فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است: آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است. ۱۵/۴- واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درونمایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونتپرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.  چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پادزهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »
    و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷)
    ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است. به نظر می‌رسد در این روایت، پیام پایه و بنیادین: « خشونتپرهیزی حتی در مواجهه با خشونت » است.سخن این است که خشونت چنان ویروس واگیر‌دار، تکثیر می‌شود و بایسته است که این زنجیره در یک جا قیچی و قطع شود. آموزه مرکزی در این روایت،قطع زنجیره خشونت است. واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم …  انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد ۱۵/۵- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است. ۱۵/۶- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:
    الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ ..‌ و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا ..   )
    ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی   ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران،  لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

  • حق حیات غیر مسلمانان، نظر علامه طباطبایی در تفسیر المیزان

    حق حیات غیر مسلمانان، نظر علامه طباطبایی در تفسیر المیزان

    مقاله تحقیقی: آیا علامه طباطبایی حق حیات را از غیرمسلمانان نفی می‌کند؟ (بررسی تفسیری آیات ۷۵ آل عمران و آیات مربوط به جهاد در المیزان)

    چکیده
    این مقاله به بررسی و تحلیل دیدگاه علامه سید محمدحسین طباطبایی (ره) در تفسیر المیزان پیرامون مسئله حساس حق حیات غیرمسلمانان می‌پردازد. با تمرکز بر تفسیر ایشان از آیه ۷۵ سوره آل عمران و آیات کلیدی مرتبط با جهاد و تعامل با غیرمسلمانان (از جمله در سوره‌های توبه، بقره، انفال، حج و ممتحنه)، این تحقیق به دنبال پاسخ به این سوال است که آیا علامه طباطبایی بر اساس این آیات، حق حیات را برای غیرمسلمانانی که تحت پیمان ذمه حکومت اسلامی نیستند، به طور مطلق نفی می‌کند یا دیدگاه ایشان مشروط و مقید است؟ یافته‌های تحقیق، با استناد به متن المیزان، نشان می‌دهد که علامه طباطبایی، ضمن تفکیک دقیق میان گروه‌های مختلف غیرمسلمان و وضعیت‌های متفاوت آنان، حکم به عدم حق حیات را صرفاً برای گروهی بسیار خاص و محدود (کافر غیرذمیِ ستیزه‌جو و محارب فعال) و در چارچوب دفاع از کیان جامعه اسلامی و بر اساس اصلی فطری (مقابله با دشمن حیات دیگران) مطرح می‌کنند و آن را به هیچ وجه به تمام غیرمسلمانان غیرذمی تعمیم نمی‌دهند. ایشان بر امکان همزیستی با اهل کتاب از طریق جزیه، لزوم پناه دادن به مستجیر (حتی مشرک) و وجوب وفای به عهد با غیرمحاربان تأکید دارند. لذا، نسبت دادن نفی مطلق حق حیات به ایشان، برداشتی ناقص و فاقد دقت در قیود اساسی کلام ایشان است. در ادامه، مقایسه‌ای صحیح‌تر میان دیدگاه علامه و اصول رواقی ارائه خواهد شد که نادرستی برداشت اولیه از “تضاد کامل” را نشان می‌دهد.

    مقدمه
    مبحث حقوق غیرمسلمانان، به‌ویژه حق بنیادین حیات، در منظومه فکری اسلامی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. تفسیر آیات قرآن کریم مرتبط با این موضوع، به خصوص آیات جهاد و تعامل با کفار و اهل کتاب، همواره محل بحث و نظر اندیشمندان بوده است. در این میان، گاه برداشت‌هایی از دیدگاه مفسران بزرگ ارائه می‌شود که ممکن است با دقت نظر و جامعیت اندیشه آنان همخوانی کامل نداشته باشد. اخیراً در جمعی از دوستان، بحثی پیرامون دیدگاه علامه سید محمدحسین طباطبایی (ره) مطرح گردید که ایشان در تفسیر المیزان، معتقدند غیرمسلمانانی که تحت پیمان ذمه نیستند، به طور مطلق فاقد حق حیات می‌باشند.

    اهمیت این بازخوانی از آن جهت است که علامه طباطبایی از استوانه‌های فکری شیعه در دوران معاصر و المیزان از معتبرترین تفاسیر قرآن کریم به شمار می‌رود. انتساب چنین دیدگاه قاطعی به ایشان، مستلزم ارائه شواهد متقن و در نظر گرفتن تمام جوانب کلام ایشان است.

    این مقاله با هدف دستیابی به فهمی دقیق از دیدگاه علامه طباطبایی، به تحلیل روشمند تفاسیر ایشان ذیل آیات کلیدی مرتبط با این موضوع می‌پردازد. آیات محوری این پژوهش عبارتند از: آیه ۷۵ سوره آل عمران (به عنوان نقطه کانونی بحث)، آیات مربوط به برائت، قتال با مشرکین، قتال با اهل کتاب، استجاره و وفای به عهد در سوره توبه، و همچنین آیات مرتبط با جهاد و تعامل با غیرمسلمانان در سوره‌های بقره، انفال، حج و ممتحنه. سوال اصلی تحقیق این است: بر اساس تفسیر المیزان، آیا علامه طباطبایی حق حیات را از غیرمسلمانانِ غیرذمی به طور مطلق و بدون قید و شرط نفی می‌کند؟

    ۱. گزارش روند بحث و ریشه‌یابی اختلاف:
    در گفتگوهای اولیه، مشخص شد که نقطه کانونی اختلاف، برداشت از یک پاراگراف مشخص در تفسیر آیه ۷۵ سوره آل عمران در المیزان است. در جلسه حضوری اخیر که فایل صوتی آن نیز موجود است، این اختلاف نظر با دقت بیشتری بررسی شد. در این جلسه مشخص گردید که یکی از دلایل اصلی بروز این اختلاف برداشت، می‌تواند ناشی از تفاوت در ترجمه‌های فارسی موجود از تفسیر المیزان باشد. ترجمه رایج و معتبر مرحوم موسوی همدانی (که تحت نظارت علامه بوده)، قید کلیدی «و با آن سر ستیز دارد» را به متن افزوده است، در حالی که در متن اصلی عربی، این قید به این صراحت وجود ندارد. همین امر می‌تواند منشأ برداشت مطلق‌گرایانه از متن عربی یا ترجمه‌های تحت‌اللفظی‌تر باشد.

    ۲. بررسی تطبیقی متن عربی و ترجمه‌ها:
    برای روشن شدن دقیق موضوع، به متن اصلی عربی المیزان و دو نمونه از ترجمه‌های فارسی (یکی ترجمه رایج مرحوم موسوی همدانی و دیگری ترجمه‌ای که احتمالاً مبنای برداشت اولیه بوده یا یک ترجمه تحت‌اللفظی‌تر) مراجعه می‌کنیم:

    متن اصلی عربی (المیزان، ذیل آل عمران: ۷۵)ترجمه احتمالی مبنای برداشت مطلق (تحت‌اللفظی)ترجمه مرحوم موسوی همدانی (با افزوده‌های تفسیری)
    … و الذی یعتبره الإسلام فی ثبوت الحق هو دین التوحید من الإسلام أو الذمه فمن لا إسلام له و لا ذمه، فلا حق له من الحیوه و هو الذی ینطبق علی الناموس الفطری…… و آنچه اسلام در ثبوت حق معتبر می‌داند، دین توحید است، چه از اسلام باشد یا از ذمه. پس کسی که نه اسلام دارد و نه ذمه، پس حقی از حیات برای او نیست. و این همان است که با ناموس فطری منطبق است…… و آنچه اسلام در ثبوت حق معتبر مى داند، دين حق و يا به عبارت ديگر دين توحيد است، حال چه اينكه پيرو حق مسلمان باشد و چه اينكه ماليات پرداز به حكومت اسلام باشد و او را در تحت ذمه و تكفل خود گرفته باشد، پس كسى كه نه دين توحيد دارد و نه تسليم حكومت اين دين است و با آن سر ستيز دارد، او هيچ حقى از حيات ندارد و اين معيار… با ناموس فطرت… منطبق است…
    نکته کلیدی:در این خوانش، جمله مربوط به نفی حق حیات، نتیجه مستقیم نداشتن اسلام یا ذمه تلقی می‌شود و قید دیگری ندارد.در این ترجمه، قید مهم “و با آن سر ستیز دارد” به عنوان شرط سوم و تعیین‌کننده، به متن اضافه شده است که ماهیت حکم را مشروط می‌کند.

    ۳. نقش ترجمه موسوی همدانی و نظارت علامه:
    ترجمه مرحوم موسوی همدانی، که رایج‌ترین و معتبرترین ترجمه فارسی است، تحت نظارت علامه طباطبایی صورت گرفته و طبق گفته خود مترجم، ایشان روزانه مطالب ترجمه‌شده را بررسی می‌کرده‌اند.

    بررسی چگونگی فرایند ترجمه فارسی و ارتباط با جناب علامه (برای مطالعه کلیک کنید)

    بررسی اینکه آیا علامه طباطبایی شخصاً ترجمه‌های فارسی را قبل از انتشارشان بررسی کرده‌اند، از اهمیت حیاتی برخوردار است. سند 1 شواهد مستقیمی ارائه می‌دهد و بیان می‌کند که حجت الاسلام سید محمد باقر موسوی همدانی در مقدمه چاپ منتشر شده توسط جامعه مدرسین حوزه علمیه قم (جامعه مدرسین حوزه علمیه قم) ذکر کرده‌اند که در طول فرآیند ترجمه، جلسات بررسی روزانه‌ای با علامه طباطبایی داشته‌اند. این امر نشان‌دهنده مشارکت مستقیم و مداوم نویسنده در نظارت بر ترجمه فارسی اثرشان است. سند 2 این موضوع را تأیید می‌کند و اشاره دارد که علامه طباطبایی شخصاً به حجت الاسلام سید محمد باقر موسوی همدانی دستور دادند تا این تفسیر را ترجمه کنند و خودشان شخصاً مطالب ترجمه شده را بررسی نمودند.

    شهادت مستقیم مترجم اصلی، حجت الاسلام سید محمد باقر موسوی همدانی، همانطور که در اسناد متعدد ذکر شده است، شواهد قوی ارائه می‌دهد که علامه طباطبایی به طور فعال در بررسی ترجمه فارسی مشارکت داشته‌اند. این نظارت نویسنده یک عامل حیاتی است که به طور قابل توجهی اعتبار و قابلیت اطمینان این ترجمه فارسی خاص را افزایش می‌دهد. این امر نشان می‌دهد که ترجمه از راهنمایی و تأیید مستقیم نویسنده بهره‌مند شده است و از این رو، درجه بالایی از وفاداری به معنا و قصد اصلی ایشان را تضمین می‌کند.

    در این ترجمه، به صراحت قید “و با آن سر ستیز دارد” به جمله کلیدی مورد بحث ما اضافه شده است.

    این افزوده‌ی تفسیری، از اهمیت بالایی برخوردار است. حتی اگر بپذیریم که علامه تک‌تک کلمات ترجمه را بازبینی نکرده باشند، این امر نشان می‌دهد که مترجم معتمد ایشان، برای انتقال دقیق‌تر منظور علامه که از مجموع آیات و مبانی اسلامی (لزوم اتمام حجت، نهی از اعتداء، شرط بودن محاربه برای قتال و…) استنباط می‌شده، لازم دیده است این قید را اضافه کند تا از سوءبرداشت جلوگیری شود. پذیرش این ترجمه به عنوان ترجمه معتبر و مورد تأیید مؤلف، به خودی خود برداشت مطلق‌گرایانه را رد می‌کند.

    ۴. تحلیل دقیق ساختار منطقی متن عربی (فارغ از ترجمه‌ها):
    اما فراتر از ترجمه‌ها، تحلیل دقیق ساختار منطقی خود متن عربی علامه در آن پاراگراف، نشان می‌دهد که رسیدن به نتیجه مطلق‌گرایانه، با منطق درونی کلام ایشان نیز سازگار نیست:

    • گام اول: مقدمه عام و مشاهده اجتماعی:
      نعم أصل هذه الکلمه… مما لا مناص عنه فی الجامعه الإنسانیه
      • علامه با “نعم” (آری) شروع می‌کند و یک مشاهده کلی را بیان می‌دارد: ایده “سلب حقوق عمومی از برخی” در جوامع بشری (صرف نظر از درستی یا نادرستی‌اش) وجود دارد.
    • گام دوم: استدراک و ارائه معیار جامعه انسانی صالح:
      لکن الذی یعتبره المجتمع الإنسانی الصالح هو سلب الحقوق عمن یرید إبطال الحقوق و هدم المجتمع
      • با “لکن” (اما)، یک گذار مهم صورت می‌گیرد. علامه معیار یک جامعه انسانی صالح (از دیدگاه عقلی و اخلاقی عمومی) را معرفی می‌کند: سلب حقوق فقط برای کسی مجاز است که اراده و قصد فعالانه برای “ابطال حقوق” و “هدم المجتمع” دارد. این معیار دفاعی و مبتنی بر اقدام خصمانه، کلید فهم ادامه بحث است.
    • گام سوم: ورود به چارچوب اسلام و معیار ثبوت حق:
      و الذی یعتبره الإسلام فی ثبوت الحق هو دین التوحید من الإسلام أو الذمه
      • با “وَ” (و)، بحث به حوزه اسلام منتقل می‌شود. معیار مثبت و ایجابی برای داشتن حق در جامعه اسلامی چیست؟ پاسخ: اعتقاد به “دین توحید”، که یا از طریق “اسلام” است یا پذیرش پیمان “ذمه”.
    • گام چهارم: نتیجه‌گیری منطقی و تعریف وضعیت گروه سوم:
      فمن لا إسلام له و لا ذمه، فلا حق له من الحیوه
      • حرف “فَ” (پس) یک نتیجه‌گیری منطقیِ مستقیم از گام سوم است. یعنی: کسی که مشمول معیار ایجابی (اسلام یا ذمه) نیست، آن حقِ تعریف‌شده بر اساس اسلام یا ذمه را ندارد. این جمله، فقط وضعیت حقوقی گروه سوم را نسبت به دو گروه اول تعریف می‌کند. این یک تعریف وضعی است، نه یک حکم عملی مستقل برای اقدام.
    • گام پنجم: توجیه نهایی و اتصال به فطرت (بازگشت به گام دوم):
      و هو الذی ینطبق علی الناموس الفطری الذی سمعت أنه المعتبر إجمالا عند المجتمع الإنسانی
      • ضمیر “هو” (آن) به کل سیستم و معیاری که اسلام ارائه کرده است بازمی‌گردد. علامه می‌گوید این سیستم اسلامی با “ناموس فطری” منطبق است. کدام ناموس فطری؟ دقیقاً همان معیاری که در گام دوم به عنوان معیار “جامعه انسانی صالح” معرفی شد: یعنی جواز سلب حقوق (و در اینجا به طور خاص، جواز مقابله‌ای که ممکن است به سلب حیات بینجامد) فقط در مورد کسی که “یرید ابطال الحقوق و هدم المجتمع” (قصد فعالانه ابطال حقوق و ویرانی جامعه را دارد).
      • بنابراین، توجیه نهایی علامه، سیستم اسلامی را نه با نفی مطلق حق حیات، بلکه با اصل فطری و عقلی دفاع در برابر دشمنی فعال و تهدید علیه جامعه و حقوق، منطبق می‌داند. این جمله پایانی، به طور ضمنی، شرط مستفاد از گام دوم (لزوم قصد فعالانه تخریب و ستیزه‌جویی) را بر وضعیت گروه سوم (که در گام چهارم تعریف شد) حاکم می‌کند.

    نمودار تحلیل منطقی پاراگراف:

    graph TD
        A["مقدمه ۱: مشاهده عام<br> (سلب حقوق در جوامع انسانی رخ می‌دهد)"] -->|"لکن (اما/تقابل)"| B("مقدمه ۲: معیار جامعه انسانی صالح<br> (سلب حقوق فقط از کسی که قصد فعال ابطال حقوق و هدم جامعه دارد)");
        B -->|"و (ورود به بحث اسلام)"| C("مقدمه ۳: معیار اسلامی برای ثبوت حق<br> (دین توحید: اسلام یا ذمه)");
        C -->|"فَ (پس/نتیجه منطقی)"| D("نتیجه/تعریف وضعیت گروه سوم:<br> کسی که نه مسلمان و نه ذمی است، آن حق مبتنی بر اسلام/ذمه را ندارد<br> (این تعریف وضعیت است، نه حکم اقدام)");
        C & D -->|"[کل سیستم اسلامی]"| E{"توجیه نهایی و اتصال به فطرت<br> (و هو الذی ینطبق علی...) "};
        E -->|"(ارجاع به ناموس فطری)"| B;
    
        subgraph "چارچوب عقلی/فطری عام"
            B
        end
    
        subgraph "چارچوب اسلامی"
            C
            D
        end
    
        style E fill:#f9f,stroke:#333,stroke-width:2px
        style B fill:#ccf,stroke:#333,stroke-width:2px
    
        linkStyle 4 stroke-width:2px,stroke:red,color:red;
        linkStyle 3 stroke-width:2px,stroke:blue,color:blue;

    ۵. روش تفسیری علامه و زمینه قرآنی:
    این تحلیل منطقی با روش کلی علامه در تفسیر المیزان، یعنی “تفسیر قرآن به قرآن” و توجه به مجموعه آیات، کاملاً سازگار است. ایشان هیچ‌گاه یک حکم را از یک آیه به صورت منفرد و بدون در نظر گرفتن سایر آیات مرتبط و روح کلی حاکم بر قرآن تفسیر نمی‌کنند. آیات متعددی که در بخش‌های قبلی این نوشتار از المیزان نقل شد (آیات جزیه، استجاره، تفکیک کفار محارب و غیرمحارب در سوره ممتحنه، نهی از اعتداء در سوره بقره، لزوم وفای به عهد و…) همگی نشان می‌دهند که اسلام قائل به نفی مطلق حق حیات هر غیرمسلمان غیرذمی نیست و برای تعامل، همزیستی و حتی دفاع از غیرمسلمانان غیرمحارب، قواعد مشخصی دارد. لذا، تفسیر یک فراز به گونه‌ای که با این مجموعه عظیم از آیات و اصول در تضاد باشد، با روش تفسیری علامه سازگاری ندارد.

    ۶. پیامدهای برداشت مطلق و درک دیدگاه مقابل:
    برداشت مطلق از کلام علامه (یعنی نفی حق حیات همه غیرذمی‌ها بدون قید ستیزه‌جویی)، نه تنها با قیود موجود در متن ایشان و تفاسیرشان از آیات دیگر ناسازگار است، بلکه می‌تواند تصویری خشن و غیرمنعطف از دیدگاه ایشان و به تبع آن اسلام ارائه دهد که با روح کلی تعالیم قرآن و سیره (که بر رحمت، عدالت و امکان همزیستی در شرایط خاص تأکید دارد) نیز همخوانی کامل ندارد. این نکته، اهمیت دقت در فهم مشروط بودن کلام علامه را دوچندان می‌کند.
    با این حال، می‌توان درک کرد که چرا ممکن است فردی (مانند جناب غفاری) با تمرکز صرف بر ترجمه تحت‌اللفظی جمله فَمَنْ لاٰ إِسْلاٰمَ لَهُ وَ لاٰ ذِمَّةَ، فَلاٰ حَقَّ لَهُ مِنَ الْحَیَوٰةِ و بدون توجه به ساختار منطقی کل پاراگراف، پیش‌فرض‌های برگرفته از سایر آیات، و افزوده‌های تفسیری در ترجمه معتبر، به نتیجه مطلق‌گرایانه برسد. اما این روش، همانطور که بیان شد، برای فهم دقیق دیدگاه یک متفکر نظام‌مند مانند علامه طباطبایی کافی نیست و منجر به برداشتی ناقص و احتمالاً نادرست می‌شود.

    ۷. مقایسه با دیدگاه رواقیون: تصحیح یک برداشت
    ادعای اولیه مبنی بر “تضاد کامل” دیدگاه علامه طباطبایی با فلسفه رواقیون نیز بر پیش‌فرض نادرست نفی مطلق حق حیات استوار بود. اکنون که روشن شد دیدگاه علامه مشروط است، این مقایسه نیازمند بازنگری است:

    • مبانی متفاوت: قطعاً مبانی جهان‌بینی اسلامی (توحید، شریعت) با مبانی رواقی (عقل کلی، فضیلت، طبیعت) متفاوت است و منجر به تفکیک‌ها و ارزش‌گذاری‌های متفاوتی در حقوق افراد می‌شود که با ایده‌آل جهان‌وطنی رواقی تفاوت دارد.
    • عدم تقابل مطلق: اما پیچیدگی نگاه علامه (شامل امکان ذمه، استجاره، وفای به عهد) و ماهیت دفاعی و مشروطِ حکم نفی حیات (محدود به ستیزه‌جوی فعال)، مانع از تقلیل این رابطه به یک “تضاد کامل” می‌شود. نمی‌توان دیدگاه علامه را صرفاً نفی مطلق حق حیات و نقطه مقابل جهان‌شمولی دانست.

    ۸. نکته تکمیلی: تفکیک تعریف وضعی از حکم عملی
    نکته مهم دیگری که در فهم کلام علامه باید مد نظر داشت، تفکیک میان تعریف یک وضعیت حقوقی و صدور یک حکم عملی است. جمله فَمَنْ لاٰ إِسْلاٰمَ لَهُ وَ لاٰ ذِمَّةَ، فَلاٰ حَقَّ لَهُ مِنَ الْحَیَوٰةِ، در وهله اول، وضعیت حقوقی گروه سوم را تعریف می‌کند: این گروه از حمایت‌ها و حقوق ویژه‌ای که اسلام برای مسلمانان و اهل ذمه قائل شده، برخوردار نیست. اما این تعریف به خودی خود به معنای جواز یا دستور به کشتن آن‌ها در هر شرایطی نیست. حکم عملی (مانند جواز قتال یا لزوم وفای به عهد) به شرایط دیگری مانند وضعیت جنگ یا صلح، محاربه یا عدم محاربه، و نقض عهد یا پایبندی به آن بستگی دارد که در آیات دیگر به تفصیل بیان شده است. خلط میان این تعریف وضعی و حکم عملی می‌تواند منجر به سوءبرداشت شود.

    نتیجه‌گیری نهایی:
    اختلاف نظر پیش آمده، ریشه در تفاوت ترجمه‌ها و مهم‌تر از آن، تفاوت در روش تفسیر و استنباط از متن داشت. در حالی که یک نگاه جزئی‌نگر و تحت‌اللفظی به بخشی از متن می‌تواند منجر به برداشت مطلق‌گرایانه شود، اما تحلیل منطقی ساختار پاراگراف در متن عربی، توجه به ترجمه معتبر و مورد تأیید علامه، لحاظ کردن کل منظومه فکری علامه و روش تفسیری ایشان در پرتو سایر آیات قرآن، و تفکیک میان تعریف وضعی و حکم عملی، همگی به روشنی نشان می‌دهند که:

    دیدگاه علامه طباطبایی در این خصوص مشروط است. ایشان حق حیات را فقط از کافر غیرذمی که فعالانه در حال ستیز و محاربه با جامعه اسلامی است، ساقط می‌دانند و این حکم را نیز در چارچوب دفاع و منطبق بر اصل فطری مقابله با دشمنِ فعالِ حیات دیگران توجیه می‌کنند. نسبت دادن نفی مطلق حق حیات به ایشان، با توجه به مجموع شواهد، دقیق و منصفانه به نظر نمی‌رسد.

    البته، این تحلیل و نتیجه‌گیری، برداشت اینجانب بر اساس مستندات و بحث‌های صورت گرفته است. باب گفتگو و نقد علمی همواره باز است و اگر دوستان دیگر تحلیل یا دیدگاه متفاوتی بر اساس ادله متقن دارند، طرح و بررسی آن موجب امتنان و روشنگری بیشتر خواهد بود.

    منابع اصلی:

    • طباطبایی، سید محمدحسین. تفسیر المیزان. (متن عربی و ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی). قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. (ذیل آیات ۷۵ سوره آل عمران؛ ۱۹۰-۱۹۵ سوره بقره؛ ۱-۷۵ سوره انفال؛ ۱-۱۲۹ سوره توبه؛ ۳۸-۵۷ سوره حج؛ ۱-۹ سوره ممتحنه).
    • مقاله بررسی ترجمه‌های فارسی تفسیر المیزان (ارائه شده در گفتگو).
    • فایل‌های صوتی جلسات گفتگو.
    1. ترجمه تفسیر المیزان (کتاب) – ویکی فقه ↩︎
    2. ترجمه تفسیر المیزان – ویکی‌نور، دانشنامهٔ تخصصی ↩︎
  • مقاله تحقیقی: آیا علامه طباطبایی حق حیات را از غیرمسلمانان نفی می‌کند؟ (بررسی تفسیری آیات ۷۵ آل عمران و آیات مربوط به جهاد در المیزان)

    چکیده
    این مقاله به بررسی و تحلیل دیدگاه علامه سید محمدحسین طباطبایی (ره) در تفسیر المیزان پیرامون مسئله حساس حق حیات غیرمسلمانان می‌پردازد. با تمرکز بر تفسیر ایشان از آیه ۷۵ سوره آل عمران و آیات کلیدی مرتبط با جهاد و تعامل با غیرمسلمانان (از جمله در سوره‌های توبه، بقره، انفال، حج و ممتحنه)، این تحقیق به دنبال پاسخ به این سوال است که آیا علامه طباطبایی بر اساس این آیات، حق حیات را برای غیرمسلمانانی که تحت پیمان ذمه حکومت اسلامی نیستند، به طور مطلق نفی می‌کند یا دیدگاه ایشان مشروط و مقید است؟ یافته‌های تحقیق، با استناد به متن المیزان، نشان می‌دهد که علامه طباطبایی، ضمن تفکیک دقیق میان گروه‌های مختلف غیرمسلمان (اهل کتاب، مشرکین) و وضعیت‌های متفاوت آنان (محارب، غیرمحارب، معاهد، پیمان‌شکن، مستأمن)، حکم به عدم حق حیات را صرفاً برای گروهی بسیار خاص و محدود (کافر غیرذمیِ ستیزه‌جو و محارب فعال) و در چارچوب دفاع از کیان جامعه اسلامی و بر اساس اصلی فطری (مقابله با دشمن حیات دیگران) مطرح می‌کنند و آن را به هیچ وجه به تمام غیرمسلمانان غیرذمی تعمیم نمی‌دهند. ایشان بر امکان همزیستی با اهل کتاب از طریق جزیه، لزوم پناه دادن به مستجیر (حتی مشرک) و وجوب وفای به عهد با غیرمحاربان تأکید دارند. لذا، نسبت دادن نفی مطلق حق حیات به ایشان، برداشتی ناقص و فاقد دقت در قیود اساسی کلام ایشان است. در ادامه، مقایسه‌ای صحیح‌تر میان دیدگاه علامه و اصول رواقی ارائه خواهد شد که نادرستی برداشت اولیه از “تضاد کامل” را نشان می‌دهد.

    مقدمه
    مبحث حقوق غیرمسلمانان، به‌ویژه حق بنیادین حیات، در منظومه فکری اسلامی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. تفسیر آیات قرآن کریم مرتبط با این موضوع، به خصوص آیات جهاد و تعامل با کفار و اهل کتاب، همواره محل بحث و نظر اندیشمندان بوده است. در این میان، گاه برداشت‌هایی از دیدگاه مفسران بزرگ ارائه می‌شود که ممکن است با دقت نظر و جامعیت اندیشه آنان همخوانی کامل نداشته باشد. یکی از این موارد، ادعایی است مبنی بر اینکه علامه سید محمدحسین طباطبایی (ره) در تفسیر گران‌قدر المیزان، معتقدند غیرمسلمانانی که تحت پیمان ذمه نیستند، به طور مطلق فاقد حق حیات می‌باشند.

    با توجه به جایگاه رفیع علامه طباطبایی به عنوان یکی از برجسته‌ترین مفسران و فیلسوفان شیعی در عصر حاضر و اعتبار کم‌نظیر تفسیر المیزان، بررسی صحت و دقت این انتساب، امری ضروری به نظر می‌رسد. انتساب چنین حکم مطلقی در باب حق حیات، می‌تواند منجر به ترسیم تصویری غیردقیق از اندیشه ایشان و به تبع آن، از نگاه اسلام به این مقوله حساس گردد.

    این مقاله با هدف دستیابی به فهمی دقیق از دیدگاه علامه طباطبایی، به تحلیل روشمند تفاسیر ایشان ذیل آیات کلیدی مرتبط با این موضوع می‌پردازد. آیات محوری این پژوهش عبارتند از: آیه ۷۵ سوره آل عمران (به عنوان نقطه کانونی ادعای مذکور)، آیات مربوط به برائت، قتال با مشرکین، قتال با اهل کتاب، استجاره و وفای به عهد در سوره توبه، و همچنین آیات مرتبط با جهاد و تعامل با غیرمسلمانان در سوره‌های بقره، انفال، حج و ممتحنه که در منابع تفسیری ارائه شده به آنها پرداخته شده است. سوال اصلی تحقیق این است: بر اساس تفسیر المیزان، آیا علامه طباطبایی حق حیات را از غیرمسلمانانِ غیرذمی به طور مطلق و بدون قید و شرط نفی می‌کند؟

    ۱. تحلیل دیدگاه علامه در تفسیر آیه ۷۵ سوره آل عمران: قید “سر ستیز دارد”
    منشأ اصلی برداشت مورد نقد، فرازی از تفسیر علامه ذیل آیه ۷۵ آل عمران است. ایشان پس از رد توجیه برخی اهل کتاب برای عدم رعایت حقوق غیریهودیان (لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ)، معیار اسلامی را چنین بیان می‌کنند:

    «… اسلام معيار آن را دين حق و يا به عبارت ديگر دين توحيد مى داند، حال چه اينكه پيرو حق مسلمان باشد و چه اينكه ماليات پرداز به حكومت اسلام باشد و حكومت اسلام او را در تحت ذمه و تكفل خود گرفته باشد، پس كسى كه نه دين توحيد دارد و نه تسليم حكومت اين دين است و با آن سر ستيز دارد، او هيچ حقى از حيات ندارد و اين معيار كه اسلام آن را معيار صحيح شناخته با ناموس فطرت هم منطبق است، فطرت هر انسان سليم الفطره اى مى گويد كسانيكه دشمن حيات ديگرانند، حق حيات ندارند…» (المیزان، ذیل آیه ۷۵ آل عمران)

    دقت در این متن، وجود قیودی حیاتی را آشکار می‌سازد که نادیده گرفتن آنها منجر به برداشت مطلق و نادرست می‌شود:

    • شروط سه‌گانه و همزمان: علامه حکم به “عدم حق حیات” را به وجود همزمان سه شرط مقید می‌کنند: ۱) عدم اعتقاد به توحید، ۲) عدم پذیرش پیمان ذمه، و ۳) داشتن “سر ستیز” با حکومت اسلامی. این قید سوم، یعنی دشمنی فعال، محاربه و ستیزه‌جویی عملی، شرطی اساسی است که حکم را از حالت یک قاعده کلی برای همه غیرذمی‌ها خارج می‌کند.
    • ماهیت دفاعی حکم: استدلال فطری علامه نیز بر همین اساس استوار است. ایشان نمی‌فرمایند فطرت حکم به کشتن هر کافر غیرذمی می‌دهد، بلکه می‌گویند: «فطرت… مى گويد كسانيكه دشمن حيات ديگرانند، حق حيات ندارند.» این به وضوح نشان می‌دهد که نفی حق حیات در اینجا، در چارچوب دفاع در برابر دشمنی فعال و تهدید عملی علیه حیات و امنیت جامعه مطرح می‌شود، نه صرفاً بر اساس عقیده یا وضعیت سیاسی فرد.
    • عدم تعمیم: با وجود قید “و با آن سر ستیز دارد”، روشن است که علامه این حکم را شامل غیرمسلمانان غیرذمی که در حال ستیز و محاربه فعال نیستند، نمی‌دانند.

    بنابراین، برداشت مطلق از این فراز و نادیده گرفتن شرط حیاتی “ستیزه‌جویی فعال”، ارائه ناقصی از دیدگاه علامه است.

    ۲. تحلیل دیدگاه علامه در تفسیر آیات جهاد و تعامل با غیرمسلمانان
    برای فهم جامع‌تر، باید به تفاسیر علامه از سایر آیات مرتبط نیز رجوع کرد که همگی بر نگاه مشروط و تفکیک‌شده ایشان تأکید دارند:

    • آیات برائت و قتال با مشرکین (توبه: ۱-۵): علامه تصریح می‌کنند که اعلام برائت و حکم قتال در آیه ۵ (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ...)، متوجه مشرکان پیمان‌شکن و محارب مکه پس از اتمام مهلت چهارماهه بوده و نتیجه طبیعی نقض عهد مکرر آنان است. ایشان بر استثنای مشرکان وفادار به عهد (آیه ۴) تأکید کرده و می‌نویسند: «عهد شكنى مشركين، مجوز مقابله به مثل به آنان بوده است…» (المیزان، ذیل توبه: ۱). این نشان می‌دهد حکم قتال، واکنشی و زمینه‌مند بوده، نه ابتدایی و علیه همه مشرکان.
    • آیه پناهندگی (استجاره – توبه: ۶): علامه آیه وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ... را از آیات محکم و غیرقابل نسخ دانسته و وجوب پناه دادن به مشرکِ طالبِ شنیدن کلام خدا را نشانه «نهايت درجه رعايت اصول فضيلت… و گسترش رحمت و شرافت انسانيت» می‌شمارند (المیزان، ذیل توبه: ۶). این حکم با نفی مطلق حق حیات حتی برای مشرک غیرذمی سازگار نیست.
    • آیه جزیه (توبه: ۲۹): تفسیر علامه از ...حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ، غایت قتال با اهل کتاب را رسیدن به پذیرش پیمان ذمه و پرداخت جزیه می‌داند. ایشان جزیه را بهایی برای «حفظ ذمه ايشان… و خونشان… و اداره امور خويشتن» تحت لوای حکومت اسلامی تفسیر می‌کنند و “صاغرون” را به معنای خضوع در برابر حاکمیت قانون اسلام، نه تحقیر شخصی. این آیه، راه همزیستی و حفظ حق حیات اهل کتاب را ممکن می‌سازد.
    • آیات وفای به عهد (توبه: ۴ و ۷): تاکید علامه بر وجوب وفای به عهد با مشرکینی که پیمان‌شکنی نکرده‌اند (...فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ...) و ارتباط آن با تقوا، امکان تعامل مسالمت‌آمیز با غیرمحاربان را نشان می‌دهد.
    • آیات جهاد دفاعی (بقره: ۱۹۰ و حج: ۳۹): علامه آیه وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا... را ناظر به قتال با کسانی می‌دانند که عملاً در حال جنگ هستند و بر جنبه دفاعی آن و نهی کلی از اعتداء تأکید می‌کنند. همچنین آیه أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا... را دلیل بر جواز قتال به خاطر مظلومیت و اخراج ناعادلانه مسلمانان می‌دانند.
    • آیات رفع فتنه (بقره: ۱۹۳ و انفال: ۳۹): تفسیر علامه از وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ... فتنه را عمدتاً به معنای شرک و آزار و اذیت سیستماتیک برای بازگرداندن مسلمانان از دینشان می‌داند. هدف، از بین بردن این مانع و حاکمیت توحید است که با پذیرش جزیه توسط اهل کتاب نیز (به نوعی) محقق می‌شود.
    • آیات تفکیک کفار (ممتحنه: ۸-۹): علامه این آیات را بسیار مهم دانسته و بر تفکیک صریح قرآن میان کفار غیرمحاربی که مسلمانان را اخراج نکرده‌اند (که احسان و عدالت در قبالشان نهی نشده: لَّا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ... أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ) و کفار محاربی که جنگیده و اخراج کرده‌اند (که فقط دوستی و تولی با آنها نهی شده: إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ... أَن تَوَلَّوْهُمْ) تأکید می‌کنند. این تفکیک قرآنی، خود، نافی برداشت مطلق از نفی حق حیات است.

    ۳. بحث و بررسی و نتیجه‌گیری
    تحلیل جامع تفاسیر علامه طباطبایی از آیات مرتبط نشان می‌دهد که دیدگاه ایشان در خصوص حق حیات غیرمسلمانان، به هیچ وجه مطلق و یک‌دست نیست، بلکه نظامی پیچیده، مشروط و مبتنی بر تفکیک‌های دقیق است:

    • اصل بر تفکیک است: علامه با پیروی از منطق قرآن، بین اهل کتاب و مشرک، و در هر دسته، بین محارب و غیرمحارب، پیمان‌شکن و وفادار به عهد، ستیزه‌جو و مسالمت‌جو تمایز قائل است.
    • راه همزیستی وجود دارد: برای اهل کتاب، راه پذیرش ذمه و پرداخت جزیه، تضمین‌کننده حق حیات، امنیت و آزادی دینی است. برای غیرمسلمانان غیرمحارب (حتی مشرک)، امکان تعهد، پیمان، و رفتار مبتنی بر احسان و عدالت وجود دارد. حتی برای مشرک طالب تحقیق، راه استجاره باز است.
    • نفی حق حیات، حکمی استثنایی و دفاعی است: تنها در مورد بسیار خاص و محدودِ کافرِ غیرذمیِ فعالانه ستیزه‌جو و محارب، علامه (بر اساس تفسیر آیه ۷۵ آل عمران) از “عدم حق حیات” سخن می‌گوید که این نیز در چارچوب دفاع از جامعه و مقابله با دشمن فعال حیات دیگران و بر اساس اصلی فطری توجیه می‌شود، نه به عنوان یک حکم ابتداییِ صرفاً مبتنی بر عقیده.
    • پیامد برداشت مطلق: انتساب نفی مطلق حق حیات به علامه، علاوه بر ناسازگاری با قیود صریح کلام ایشان و تفاسیرشان از آیات متعدد، تصویری غیرمنعطف و خشن از دیدگاه ایشان و معارف اسلامی ارائه می‌دهد که با تأکیدات مکرر قرآن بر عدالت، رحمت، وفای به عهد و امکان همزیستی (در شرایط معین) همخوانی کامل ندارد.

    ۴. مقایسه با دیدگاه رواقیون: تصحیح یک برداشت
    ادعای اولیه مبنی بر “تضاد کامل” دیدگاه علامه با فلسفه رواقیون، بر پیش‌فرض نادرست نفی مطلق حق حیات استوار بود. با روشن شدن دیدگاه مشروط علامه، این مقایسه نیازمند بازنگری است:

    • مبانی متفاوت: قطعاً مبانی جهان‌بینی اسلامی (توحید، شریعت) با مبانی رواقی (عقل کلی، فضیلت، طبیعت) متفاوت است و منجر به تفکیک‌ها و ارزش‌گذاری‌های متفاوتی در حقوق افراد (بر اساس دین و وضعیت سیاسی/عملی) می‌شود که با ایده‌آل جهان‌وطنی رواقی تفاوت دارد.
    • عدم تقابل مطلق: اما پیچیدگی نگاه علامه (شامل امکان ذمه، استجاره، وفای به عهد) و ماهیت دفاعی و مشروطِ حکم نفی حیات (محدود به ستیزه‌جوی فعال)، مانع از تقلیل این رابطه به یک “تضاد کامل” می‌شود. نمی‌توان دیدگاه علامه را صرفاً نفی مطلق حق حیات و نقطه مقابل جهان‌شمولی دانست. توجیه دفاعی ایشان برای مقابله با “دشمن حیات دیگران” حتی می‌تواند با اصول عقلانی عمومی مشترکی نیز قرابت‌هایی بیابد، هرچند در نهایت در دو پارادایم فکری متفاوت قرار دارند.

    نتیجه نهایی:
    پاسخ صریح به سوال تحقیق این است که خیر، علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، حق حیات را از غیرمسلمانان غیرذمی به طور مطلق نفی نمی‌کند. دیدگاه ایشان مبتنی بر تفکیک دقیق، مشروط و زمینه‌مند است. حکم به عدم حق حیات، یک استثنای بسیار محدود و مربوط به وضعیت دفاعی در برابر دشمن فعال و ستیزه‌جو است و قابل تعمیم به همه غیرمسلمانان غیرذمی نمی‌باشد. درک صحیح اندیشه علامه مستلزم توجه به تمام قیود و شواهد قرآنی است که ایشان در تفسیر خود به کار گرفته‌اند.

    منابع اصلی:

    • طباطبایی، سید محمدحسین. تفسیر المیزان. (ترجمه از سایت quran.anhar.ir) (ذیل آیات ۷۵ سوره آل عمران؛ ۱۹۰-۱۹۵ سوره بقره؛ ۱-۷۵ سوره انفال؛ ۱-۱۲۹ سوره توبه؛ ۳۸-۵۷ سوره حج؛ ۱-۹ سوره ممتحنه).