درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۷، عرفان طبیعت محور/۱۳ ( پیافزود/۳: طبیعتگرایی، رواقیگری ) قسمت سوم
رِواقی گری
رِواقی گری، مکتبی فلسفی است که در سده چهارم پیش از میلاد در شهر آتن وسیله زنون رواقی (کیتیونی) پایهریزی شد.
رواقیگری شاخهای از فلسفه اخلاق شخصی است مبتنی بر سیستم منطق و مشاهده ادراکات جهان طبیعی.
براساس آموزههای این فلسفه، انسان به عنوان موجود اجتماعی میبایست راه رسیدن به خوشروانی (خوشبختی، یا نعمت) را پیدا کند و به حالت رهایی از رنج برسد.
در این فلسفه انسان با درک جهان و هماهنگ با طبیعت و با رعایت چهار ضابطه: حکمت، شجاعت، عدالت و اقتصاد میبایست در تعامل با دیگران باشد.
وجه تسمیه رواقی از آن رو است که انجمن ایشان در یکی از رواقهای آتن برگزار میشد.
حکیم رواقی بر این ایده و اندیشه تلاش میکند تا با کمک اخلاق رواقی به این اهداف برسد. برای نمونه:
- ✓ تشویش ناپذیری روح
- ✓ خود بسندگی
- ✓ و عدم وابستگی به شرایط بیرونی
چنین ساختاری، برخوردار از یک سازمان فرادستی است و آن: باورمندی به یک نظم طبیعیِ معقول و خدایی و نیز باورمندی به تقدیری بودن سرنوشت انسان ( تقدیر البته به معنای رواقی و نه به معنای متعارف )
در فلسفه رواقی، نظریه معرفت، فلسفه طبیعت و اخلاق به شدت در هم تنیده و با یکدیگر در پیوند هستند.
به تعبیر دیگر، برابر بینش رواقیون، ساختار اخلاق، تابعی از سازمان طبیعت است و باید از آن پیروی کند. طبیعت در فلسفه رواقی اصل همه چیز دانسته می شود. چنانکه طبیعت هم تابع یک سازمان فرادستی فراگیر « Logos » است. از این روست که در نگاه رواقی اتفاق وجود ندارد، بلکه همه چیز بالضروره روی می دهد و سرنوشت آن را هدایت می کند.
گشت و گذار و سپس درنگ در میراث سپهری با تاکید بر هشت کتاب، به روشنی هر چه تمام، پژوهشگر را به این نقطه میرساند که شاعر نه تنها متاثر از ایده و اندیشه رواقیگری است که خود رواقی است. گواه بر این، متونی است که – بویژه – از هشت کتاب خوانده و در تامل گرفته شد.
مجموعه این متون به مثابه اطلس اندیشه، گزارههایی را در خود دارد که بسته به زاویه پرتو افکنی، قابل تبیین هندسی است. اما در یک نگاه کلی و با هدف آشنایی با بنمایههایی که نسبتی با آموزههای رواندرمانگرانه دارد، از دسته گزاره میتوان یاد کرد:
۱- گزارههایی در جهت تبیین و توصیف واقعیت هستی، طبیعت و انسان
۲- گزارههایی در جهت یادکرد ارزشها
۳- و گزارههایی در جهت باید و نبایدها
ف/ یکم: گزارههای ناظر بر توصیف واقعیت هستی
۱- هستی یک کل واحد است. بر این پایه:
۱/۱- هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچهاند
۱/۲- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
۱/۳- زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزناند
بنا بر این، نسبت انسان به طبیعت و جهانِ هستی نسبت جزء به کل است. انسان جزیی از هستی است و سرنوشت او به طبیعت گره خورده است و این، بازخوردهای اخلاقی فراوانی دارد.
( به مثابه پاورقی بند/۱ )
« ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نامحسوس – پر رنگ است.
- ✓ سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری میگوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:« … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش میرفت/
از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق میشد/ … » - ✓ و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفهای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن میگوید. بنگرید:« ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشمهای مرا در وزشهای جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبتهای مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آبهای مشبک هستم/ دگمههای لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینهها میشنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
…. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفشهای من از لفظ شبنم
تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود میشنیدم/ بعد دیدم که از موسم دستهایم/ ذات هر شاخه پرهیز میکرد/ … »
در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علفزار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن میگوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد » - ✓ و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص میگوید:« …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینهای از خاک “سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)
- ✓ و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمیدانم که چرا میگویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفهای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:« آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز ) ( پایان پاورقی)
۲- اجزاء هستی/ همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیصاند، جاندار، شورمند و شعورمند و از گونهای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند
۳- انسان به عنوان بخشی از هستی، در نهاد خود از نوعی وحدت طبیعی برخوردار است و همه اجزاء آن تنیده در یکدیگرند، به رغم آن،اما دارای دو ساحت است:
- ✓ ساحت تن
- ✓ و ساحت من
۴- انسان، زیستمندی است با دو ویژگی:
الف/ نطق و تکلم = خرد و خردورزی
عقلیگری، جلوههایی دارد:
۱/الف: پاس قوانین هستی:
* ✓ پاس طبیعت انسان
* ✓ مهندسی تدبیر بر تقدیر
۲/الف: اخلاق عقلانی، نظام اخلاقی مستقل از پیشفرضها
۳/الف: حقوق طبیعی، حق شهر، حق محیط زیست
ب/ ارتباط و پیوند اجتماعی ( ارتباط زیستی و عقلانیت ارتباطی )
۵- هستی و از جمله طبیعت، در سیطره و سلطه چند اصلی ساختاری هستند:
الف/اصل ضرورت . یعنی هرچه پیش می آید نمیتوانسته است که پیش نیاید. بنابراین هر چیزی چنان است که باید باشد= اصل زیبایی و نظام احسن
بر این پایه:
طبیعت خیر محض است و در راه و رسم آن شرّی وجود ندارد.
ب/ اصل بیثباتی. تنها اصل ثابت در جهان بیثباتی است. هیچ چیز در عالم طبیعت جز بیثباتی، ثبات ندارد. همه چیز در حال تطور، دگرگونی، سیلان و به شکل دیگر درآمدن و تغیّر است.
ج/اصل تقدیر. برجهان هستی و همه موجودات آن تقدیر و سرنوشت حاکم است و گریز و چارهای از آن نیست. این تقدیر و سرنوشت، لزوماً تقدیر و سرنوشت الهیاتی نیست بلکه میتواند تقدیر و سرنوشت فلسفی باشد
۶- جهان رازمند است. تقدیر و سرنوشت هم یکی از رازهاست.
۷- هرچیزی در جهان طبیعت غایتی دارد که فلسفه وجودی اوست و در مدار کششهای آن، کوشش دارد و از جمله انسان، فلسفه وجودی او، اتمام کار نیمه تمام آفرینش است ( داستان آفرینش، آفرینش داستان است)
۸- حقیقت همیشه ناآشکار و در پرده ابهام است. بر این پایه، فرد و گروهی – هیچ – نمیتوانند – با قطعیت – مدعی آن باشند که حق و حقیقت نزد آنان و در دست آنان است.
پندار و انگار هر کس نسبت به حق و حقیقت، در واقع، نظرگاه و چشمانداز اوست ( و همین چشمانداز هم خاستگاه همه جنگ و جدالهاست. به تعبیر دیگر: ریشه و منشا پیدایی و پدیداری همه جنگ و جدلها، چشمانداز و منظر افراد است و نه خود واقع .
۹- لذت و الم، خوشی و ناخوشی و … فرآورده جهان نیست. جهان، نه توان پدید آوردن حالات ذهنی- روانی مثبت را در آدمی دارد و نه توان پدید آوردن حالات منفی را. جهان از این جهت، خنثی، بی طرف و فاقد تاثیر است. پدیدآیی این حالات ذهنی -روانی را نباید به حساب جهان گذاشت و به پای او نوشت. بلکه عامل ایجاد این حالات در آدمی – تنها – دیدگاهی است که در برابر جهان و از جهان دارد. بنابراین، آن که خواهان لذت، خوشی، شادی، رضایت و …. است، به جای آن که اینها را از جهان بخواهد، از خود باید بخواهد و با خویشتن شناسی و درون نگری و خودکاوی ، نگاهی را که موجب پیدایش رنج، ناخوشی، اندوه و ….. مانند اینها شده است باز شناسند و آن را از میان بردارد و به جای آن دیدگاه دیگری بنشاند که لذت زا، خوشی آور، شادی آفرین و رضایت بخش باشد. تغییر جهان مشکل گشا نیست؛ تغییر منظر و چشمانداز است که رافع مشکلات درونی است. و چون تغییر منظر یا تفسیر در درون صورت می گیرد نه در برون، باید گفت که برای داشتن حالات ذهنی- روانی مطلوب و دور ماندن از حالات نامطلوب باید خود را دگرگون کرد، نه جز خود را:« از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی »
۱۰- به همین ترتیب، زندگی معنادار نیست، ما انسانها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه خلق شدنی و آفرینشی است.
۱۱- آدمی هستنده از پیش نیست و بدین روی تعاریف افلاطون تا کانت در باره انسان به چالش گرفته میشد، بلکه هستنده است که خودش ، خودش را میآفریند
و این نکتهای است که نه تنها از نگاه فلاسفه مسلمان دور نمانده است، بلکه – دست کم پارهای از آنان – بویژه به اعتبار عقبه قرآنی آن، بر آن تکیه و تاکید هم داشتهاند.
آنان با اشاره به اینکه: « انسان یگانه موجودی است که خودش باید « خویشتن » را انتخاب کند » بر این انگاره تاکید داشتهاند که: « هر کس خود بنا، معمار و مهندس شخصیت خود است » و به این ترتیب در یک همافقی با اگزیستانسیالیستها قرار گرفتهاند. برابر روایت مطهری، ملاصدرا با توجیه فلسفی اصالت وجود، تکیه فراوان بر این انگاره دارد که: « انسان، نوع نیست، انواع است، بلکه هر فرد، احیانا هر روز، نوعی است غیر روز دیگر. »
انسان « وجودی » از پیش تعریف شده ندارد. هستی و باشندگی او در تجربه وجودی و به موجب حرکت روی مرز دو عدم شکل میگیرد. دم و بازدم، ( آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ) ( رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک، تا خوب خنک استغنا)
این است که آدمی همواره در گونهای تجربه است ( تجربههای کبوترانه)
۱۲- بر این پایه،
زندگی، در حال زیستی است. گذشته و آینده زندگی ما نیستند. چون هیچکدام نیستند. یا از دست رفتهاند و یا هنوز واقع نشدهاند
۱۳- ذیل بند/۴ مطلب ۲/الف به اخلاق عقلانی مستقل از پیشفرضها به عنوان جلوه عقلیگری در نظام اندیشگی رواقیون/سپهری اشاره شد. بر این پایه – برابر این نگاه -:
الف/ زندگی اخلاقی ممکن است و یک مفهوم ذهنی، انتزاعی و بیمصداق و افسانه نیست. و نه تنها ممکن، بلکه مطبوع و مطلوب هم هست.
بر این پایه، هیچ انسانی به طور آگاهانه و خود خواسته به فضیلت و زندگی اخلاقی پشت نمیکند و آن را ترک نمیکند. کسی و یا کسانیکه به زندگی اخلاقی پشت میکنند، یا از سر نابخردی و ناآگاهی است و یا از سر پوچی و سستعنصری!
ب/ اخلاقی زیستن از نظامهای ماوراءالطبیعی (نه مابعد الطبیعی) مستقل است و توقف بر ایدئولوژی متافیزیکی ندارد ( زلف اخلاق به باورهای متافیزیکی گره نخورده است. یعنی ساختار وجودی انسان – فارغ از خداباوری و یا خدا ناباوری – اخلاقیگری را ایجاب میکند. ) ( لاتکن عبد … و قد جعلکالله حرا و …. )
۱۴- ویژگیهای شخصی (ذهنی و جسمانی) انسان در اختیار خود انسان نیستند اما ویژگی های شخصیتی ( اخلاقی، رفتاری ) – بر پایه بند/۱۱- در اختیار انسان هستند. یعنی: قبض و بسط ویژگیهای انتسابی در اختیار انسان نیست. اما، قبض و بسط ویژگیهای اکتسابی و شخصیتی در اختیار انسان است.
۱۵- و در این میان، فکر و اراده(خواست) در اختیار آدمی است و تحت سلطه و سیطره هیچ موجودی در نمیآید.
۱۶- هر کنشی در انسان – خوب یا بد – نوعی رفتار با خود است، زیرا – فارغ از بازخورد متعارف – انگیزه و محرک هر کنش در آدمی « خود » است.
۱۷- در … گفته شد: معیار و سنجه خوبی و بدی، رفتار وکردار وفق و یا ناموافق طبیعت است.اینک و در ادامه آن، این نکته افزودنی است که: خوشی و ناخوشی هم بسته به خوبی و بدی است. خوشی و ناخوشی نتیجه خوبی و بدی است. یعنی خوشی در جهان تنها از راه اخلاقی زیستن(خوبی) بدست میآید و نه از راه ثروت ، شهرت، قدرت، ….. و زیبایی. کسانی که خوب زندگی میکنند خوش زندگی میکنند کسانی که اخلاقی زندگی میکنند یک خوشی عمیق درونی دارند. بنابراین خوشی را نباید در جای دیگری سراغ گرفت
۱۸- جهان، جهانِ رایگان بخشی است. هرچه داریم به رایگان دادهاند ما استحقاق قبلی برای بدست آوردن آنچه داریم نداشتهایم و هرچه هم به ما ندادهاند به خاطر عدم استحقاق ما نبوده است. هرچه دادهاند به رایگان دادهاند. عطف به این گزاره، بخوانید:
> « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایهاش را/ بفروشد به زمین/ رایگان میبخشد نارون شاخه خود را به کلاغ/ هر کجا برگی هست شور من میشکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن/ … » ( صدای پای آب )


